تحقیقات دانشجویان

تحقیقات ارائه شده به استاد محمد علی محسن زاده

زن دراسلام

مقام انسانی زن از نظر قرآن:

اسلام زن را چگونه موجودی می داند؟ آیا از نظر شرافت و حیثیت انسانی او را برابر با مرد میداند و یا او را جنس پست تر می شمارد؟ این پرسشی است که اکنون می خواهیم به پاسخ آن بپردازیم.

فلسفه خاص اسلام درباره حقوق خانوادگی:

اسلام در مورد حقوق خانوادگی زن و مرد فلسفه خاصی دارد که با آنچه در چهارده قرن پیش می گذشته و با آنچه در جهان امروز می گذرد مغایرت دارد. اسلام برای زن و مرد در همه موارد یک نوع حقوق و یک نوع وظیفه ویک نوع مجازات قائل نشده است؛ پاره ای از حقوق و تکالیف و مجازاتها را برای مرد مناسبتر دانسته و پاره ای از آنها را برای زن، و در نتیجه در مواردی برای زن و مرد وضع مشابه و در موارد دیگر وضع نامشابهی در نظرگرفته است.

مکرر در نطقها و سخنرانیها و نوشته های پیروان سیستمهای غربی شنیده و خوانده اید که مقررات اسلامی را در مورد مهر و نفقه و طلاق و تعدد زوجات و امثال اینها به عنوان تحقیر و توهینی نسبت به جنس زن یادکرده اند؛ چنین وانمود می کنند که این امور هیچ دلیلی ندارد جز اینکه فقط جانب مرد رعایت شده است.

می گویند اسلام دین مردان است و زن را انسان تمام عیار نشناخته و برای او  حقوقی که برای یک انسان لازم است وضع نکرده است. اگر اسلام زن را انسان تمام عیار می دانست تعدد زوجات را تجویز نمی کرد، حق طلاق را به مرد نمی داد، شهادت دو زن را با یک مرد برابر نمی کرد، ریاست خانواده را به شوهر نمی داد، ارث زن را مساوی با نصف ارث مرد نمی کرد، برای زن قیمت به نام مهر قائل نمی شد، به زن استقلال اقتصادی و اجتماعی می داد و او را جیره خوار و واجب النفقه مرد قرار نمی داد. اینها می رساندکه اسلام نسبت به زن نظریات تحقیرآمیزی داشته است و او را وسیله و مقدمه برای مرد دانسته است.می گویند اسلام با اینکه دین مساوات است و اصل مساوات را در جاهای دیگر رعایت کرده است، در مورد زن و مرد رعایت نکرده است.

اگر اسلام زن را انسان تمام عیار می دانست حقوق مشابه و مساوی با مرد برای او وضع می کرد، لکن حقوق مشابه و مساوی برای او قائل نیست، پس زن را یک انسان واقعی نمی شمارد.

مقام زن در جهان بینی اسلامی:

اما قسمت اول، قرآن تنها مجموعه قوانین نیست. محتویات قرآن صرفاً یک سلسله مقررات و قوانین خشک بدون تفسیر نیست.در قرآن، هم قانون است و هم تاریخ و هم موعظه و هم تفسیر خلقت و هم هزاران مطلب دیگر. قرآن همان طوری که در مواردی به شکل بیان قانون دستورالعمل معین می کند در جای دیگر وجود و هستی را تفسیر می کند، راز خلقت زمین و آسمان و گیاه و حیوان و انسان و راز موتها و حیاتها، عزتها و ذلتها، ترقیها و انحطاطها، ثروتها و فقرها را بیان می کند.

قرآن کتاب فلسفه نیست، اما نظر خود را درباره جهان و انسان واجتماع- که سه موضوع اساسی فلسفه است- به طور قاطع بیان کرده است.

از جمله مسائلی که در قرآن کریم تفسیرشده موضوع خلقت زن و مرد است. قرآن در این زمینه سکوت نکرده و به یاوه گویان مجال نداده است که از پیش خود برای مقررات مربوط به زن و مرد فلسفه بتراشند و مبنای این مقررات را نظر تحقیرآمیز اسلام نسبت به زن معرفی کنند. اسلام، پیشاپیش نظر خود را درباره زن بیان کرده است.

اگر بخواهیم ببینیم نظر قرآن درباره  خلقت زن و مرد چیست، لازم است به مسأله سرشت زن و مرد-که در سایر کتب مذهبی نیز مطرح است- توجه کنیم. قرآن نیز در این موضوع سکوت نکرده است. باید ببینیم قرآن زن و مرد را یک سرشتی می داند یا دو سرشتی؛ یعنی آیا زن و مرد دارای یک طینت و سرشت می باشند و یا دارای دو طینت و سرشت؟ قرآن با کمال صراحت در آیات متعددی می فرماید که زنان را از  جنس مردان و از سرشتی نظیر سرشت مردان آفریده ایم. قرآن در باره آدم اول می  گوید: « همه شما را از یک پدر آفریدیم و جفت آن پدر را از جنس خود او قراردادیم.» (سوره نساء- آیه 1).  درباره همه  آدمیان می گوید: «خداوند از جنس خود شما برای شما همسر آفرید» (سوره نساء و سوره نحل و سوره روم).

در قرآن از آنچه در بعضی از کتب مذهبی هست که زن از مایه ای پست تر از مایه مرد  آفریده شده و یا اینکه به زن جنبه طفیلی و چپی داده اند و گفته اند که همسرآدم اول از عضوی از اعضای طرف چپ او آفریده شده، اثر و خبری نیست. علیهذا در اسلام نظریه تحقیرآمیزی نسبت به زن از لحاظ سرشت و طینت وجودندارد.

یکی دیگر از نظریات تحقیرآمیزی که در گذشته وجودداشته است و در ادبیات جهان  آثار نامطلوبی بجاگذاشته است این است که زن عنصر گناه است، از وجودزن شر و وسوسه برمی خیزد، زن شیطان کوچک است. می گویند در هر گناه و جنایتی که مردان مرتکب شده اند زن در آن دخالتی داشته است.می گویند مرد در ذات خود از گناه مبرّاست و این زن است که مرد را به گناه می کشاند.می گویند شیطان مستقیماً در وجود مرد راه نمی یابد و فقط از طریق زن است که مردان را می فریبد؛ شیطان زن را وسوسه می کند و زن مردرا. می گویند آدم اول که فریب شیطان را خورد و از بهشت سعادت بیرون رانده شد.

قرآن داستان بهشت آدم را مطرح کرده ولی هرگز نگفته که شیطان یا مار حّوا را فریفت و حّوا آدم را. قرآن نه حّوا را به عنوان مسئول اصلی معرفی می کند و نه اورا از حساب خارج می کند.

قرآن آنجا که پای وسوسه شیطان را به میان می کشد ضمیرها را به شکل «تثنیه» می آورد، می گوید: « فَوَسوَسَ لَهُما الشَّیطانُ»[1] شیطان آن دو را وسوسه کرد. «فَدَلّیهُما بِغُرورٍ»[2] شیطان آن دو را به فریب راهنمایی کرد. «وَقاسَمَهُما اِنّی لکُما لَمِنَ النّاصِحینَ»[3] یعنی شیطان در برابر هر دو سوگند یادکرد که جز خیر آنها را نمی خواهد.

جنس زن را از این اتهام که عنصر وسوسه و گناه و شیطان کوچک است مبّرا کرد.

یکی دیگر از نظریات تحقیرآمیزی که نسبت به زن وجودداشته است درناحیه استعدادهای روحانی و معنوی زن است؛ می گفتند زن به بهشت نمی رود، زن مقامات معنوی و الهی را نمی تواند طی کند،زن نمی تواند به مقام قرب الهی آن طورکه مردان می رسند برسد. قرآن در آیات فراوانی تصریح کرده است که پاداش اخروی و قرب الهی به جنسیت مربوط نیست، به ایمان و عمل مربوط است، خواه از طرف زن باشد و یا از طرف مرد. قرآن در کنار هر مرد بزرگ و قدّیسی از یک زن بزرگ و قدّیسه یاد می کند. از همسران آدم و ابراهیم و از مادران موسی و عیسی در نهایت تجلیل یادکرده است.

قرآن درباره مریم، مادرعیسی، می گوید: کار او به آنجا کشیده شده بود که در محراب عبادت همواره ملائکه با او سخن می گفتند و گفت و شنود می کردند، از غیب برای او روزی می رسید، کارش از لحاظ مقامات معنوی آنقدر بالا گرفته بودکه پیغمبر زمانش را در حیرت فروبرده، او را پشت سرگذاشته بود، زکریا در مقابل مریم مات ومبهوت مانده بود.

در تاریخ خود اسلام زنان قدّیسه و عالیقدر فراوانند. کمترمردی است به پایه خدیجه برسد، و هیچ مردی جزپیغمبر و علی به پایه حضرت زهرا نمی رسد. حضرت زهرا برفرزندان خود که امامند و برپیغمبران غیراز خاتم الانبیاء برتری دارد. اسلام در سیر من الخلق الی الحق تفاوتی میان زن و مرد قائل نیست.

یکی دیگر از نظریات تحقیرآمیزی که نسبت به زن وجودداشته است، مربوط است به ریاضت جنسی و تقدس تجرد و عزوبت. چنانکه می دانیم در برخی آیینها رابطه جنسی ذاتاً پلید است. به عقیده پیروان آن آیینها تنها کسانی به مقامات معنوی نایل می گردند که همه عمر مجرد زیست کرده باشند. یکی از پیشوایان معروف مذهبی جهان می گوید: «با تیشه بکارت درخت ازدواج را از بن برکنید.» همان پیشوایان ازدواج را فقط از جنبه دفع افسد به فاسد اجازه می دهند؛ یعنی مدعی هستند که چون غالب افراد قادر نیستند با تجرد صبرکنند و اختیار از کفشان ربوده می شود و گرفتار فحشا می شوند و با زنان متعددی تماس پیدا می کنند، پس بهتر است ازدواج کنند تا با بیش از یک زن در تماس نباشند.ریشه افکار ریاضت طلبی و طرفداری از تجرد و عزوبت، بدبینی به جنس زن است؛ محبت زن را جزء مفاسد بزرگ اخلاقی به حساب می آورند.

اسلام با این خرافه سخت نبردکرد؛ ازدواج را مقدس و تجرد را پلید شمرد.اسلام دوست داشتن زن را جزء اخلاق انبیا معرفی کرد وگفت:«مِن اَخلاقِ الاَنبِیاءِ حُبُّ النِّساءِ»پیغمبراکرم می فرمود: من به سه چیز علاقه دارم: بوی خوش، زن، نماز.

برتراندراسل می گوید: در همه آیینها نوعی بدبینی به علاقه جنسی یافت می شود مگر در اسلام؛ اسلام از نظر مصالح اجتماعی حدود حدود و مقرراتی برای این علاقه وضع کرده اما هرگز  آن را پلید نشمرده است.

یکی دیگر از نظریات تحقیرآمیزی که درباره زن وجودداشته این است که می گفته اند زن مقدمه وجود مرد است و برای مرد آفریده شده است.

اسلام هرگز چنین سخنی ندارد.اسلام میگوید:هر یک از زن و مردبرای یکدیگرآفریده شده اند. اگر قرآن زن را مقدمه مرد و آفریده برای مرد می دانست قهراً در قوانین خود این جهت را در نظر می گرفت ولی چون اسلام از نظر تفسیرخلقت چنین نظری ندارد و زن را طفیلی وجود مرد نمی داند، در مقررات خاص خود درباره زن و مرد به این  مطلب نظر نداشته است.

یکی دیگر از نظریات تحقیرآمیزی که درگذشته درباره زن وجودداشته این است که زن را از نظر مرد یک شر و بلای اجتناب ناپذیر می دانسته اند. بسیاری از مردان با همه بهره هایی که از وجود زن می برده اند او را تحقیر و مایه بدبختی و گرفتاری خود می دانسته اند. قرآن کریم مخصوصاً این مطلب را تذکر می دهد که وجود زن برای مرد خیر است، مایه سکونت و آرامش دل اوست.

مبانی طبیعی حقوق خانوادگی (1)

روح و اساس اعلامیه حقوق بشراین است که انسان از یک نوع حیثیت و شخصیت ذاتی قابل احترام برخوردار است و در متن خلقت و آفرینش یک سلسله حقوق و آزادیها به او داده شده است که به هیچ نحو قابل سلب و انتقال نمی باشند.

این روح و اساس، مورد تأیید اسلام و فلسفه های شرقی است و آنچه با روح واساس این اعلامیه ناسازگار است و آن را بی پایه جلوه می دهد همانا تفسیرهایی است که دربسیاری از سیستمهای فلسفی  غرب درباره انسان وتارو پود هستیش می شود.

یگانه مرجع صلاحیتدار برای شناسایی حقوق واقعی انسانها کتاب پرارزش آفرینش است. با رجوع به صفحات و سطور این کتاب عظیم حقوق واقعی مشترک انسانها و وضع حقوقی زن و مرد در مقابل یکدیگر مشخص می گردد.

عجیب این است که بعضی از ساده دلان به هیچ وجه حاضر نیستند این مرجع عظیم را به رسمیت بشناسند.از نظر اینها یگانه مرجع صلاحیتدار گروهی از افراد بشر هستند که دست درکار تنظیم این اعلامیه بوده اند و امروز برهمه جهان سیادت و حکمرانی دارند، هرچند خودشان عملاً چندان پابند مواد این اعلامیه نیستند؛دیگران را نرسد در آنچه آنها می گویند چون و چرا کنند. ولی ما به نام همان «حقوق بشر» برای خود حق چون و چرا قائل هستیم، دستگاه با عظمت آفرینش را که کتاب گویای الهی است یگانه مرجع صلاحیتدار می دانیم.

حقوق اجتماعی:

رابطه حقوق طبیعی و هدفداری طبیعت:

از نظر ما حقوق طبیعی و فطی از آنجا پیداشده که دستگاه خلقت با روشن بینی و توجه به هدف، موجودات را به سوی کمالاتی که استعداد آنها را در وجودآنها نهفته است سوق می دهد.

هراستعداد طبیعی مبنای یک «حق طبیعی» است و یک «سند طبیعی» برای آن به شمار می آید.

بعضی خیال می کنند فرضیه «حقوق طبیعی» و اینکه خلقت وآفرینش، انسان را به نوعی از حقوق ممتاز ساخته است یک ادعای پوچ و خودخواهانه است و باید آن را دور افکند،هیچ فرقی میان انسان و غیرانسان از لحاظ حقوق نیست.

خیر، این طور نیست.استعدادهای طبیعی مختلف است.دستگاه خلقت هر نوعی از انواع موجودات را در مداری مخصوص به خود قرار داده است و سعادت او را هم در این قرارداده که در مدار طبیعی خودش حرکت کند.دستگاه آفرینش در این کار خود هدف دارد واین سندها را به صورت تصادف و از روی بی خبری و ناآگاهی به دست مخلوقات نداده است. در این سلسله مقالات توضیح بیشتر درباره این مطلب نیست.

ریشه و اساس حقوق خانوادگی را- که مسأله موردبحث ماست- مانند سایر حقوق طبیعی در طبیعت باید جستجوکرد. از استعدادهای طبیعی زن و مرد و انواع سندهایی که خلقت به دست آنها سپرده است می توانیم بفهمیم آیا زن و مرد دارای حقوق و تکالیف مشابهی هستند یا نه؟ فراموش نکنید، همچنانه در مقاله های پیش گفتیم مسأله مورد بحث ما تشابه حقوق خانوادگی زن و مرد است نه تساوی حقوق آنها.

حقوق اجتماعی:

افراد بشر از لحاظ حقوق اجتماعی غیرخانوادگی یعنی از لحاظ حقوقی که در اجتماع بزرگ، خارج از محی خانواده نسبت به یکدیگر پیدا می کنند، هم وضع مساوی دارند و هم وضع مشابه؛ یعنی حقوق اولی طبیعی آنها برابر یکدیگر و مانند یکدیگر است؛ همه مثل هم حق دارند از مواهب خلقت استفاده کنند، مثل هم حق دارند کارکنند، مثل هم حق دارند در مسابقه زندگی شرکت کنند، همه مثل هم حق دارند خود را نامزد هر پست از پستهای اجتماعی بکنند و برای تحصیل و به دست آوردن آن از طریق مشروع کوشش کنند، همه مثل هم حق دارند استعدادهای علمی و عملی وجودخود را ظاهر کنند.

و البته همین تساوی در حقوق اولیه طبیعی تدریجاً آنها را از لحاظ حقوق اکتسابی در وضع نامساوی قرار می دهد؛یعنی همه به طور مساوی  حق دارند کار کنند و در مسابقه زندگی شرکت نمایند اما چون پای انجام وظیفه و شرکت در مسابقه به میان می آید، هه در این مسابقه یک جور از آب در نمی آیند: بعضی پراستعدادترند و بعضی کم استعدادتر، بعضی پرکارترند و بعضی کم کارتر، بالاخره بعضی عالمتر، باکمال تر، باهنرتر، کارآمدتر، لایقتر از بعضی دیگر از کار در می آیند. قهراً حقوق اکتسابی آنها صورت نامتساوی به خود می گیرد و اگر بخواهیم حقوق اکتسابی آنها را نیز مانند حقوق اولی و طبیعی آنها مساوی قرار دهیم، عمل ما جز ظلم و تجاوز نامی نخواهد داشت.

چرا از لحاظ حقوق طبیعی اولی اجتماعی ،همه افراد وضع مساوی و مشابهی دارند؟

برای اینکه مطالعه در احوال بشر ثابت می کند که افراد بشر طبیعتاً هیچ کدام رئیس یا مرئوس آفریده نشده اند، هیچ کس کارگر یا صنعتگر یا اسناد یا معلم یا افسر یا سرباز یا وزیر به دنیا نیامده است. اینها مزایا و خصوصیاتی است که جزء حقوق اکتسابی بشراست؛ یعنی افراد در پرتو لیاقت و استعداد و کار و فعالیت بایدآنها را از اجتماع بگیرند واجتماع با یک قانون قراردادی آنها را به افراد خود واگذار می کند.

تفاوت زندگی اجتماعی انسان با زندگی اجتماعی حیوانات اجتماعی از قبیل زنبور عسل در همین جهت است. تشکیلات زندگی آن  حیوانات صددرصد طبیعی است؛ پستها و کارها به دست طبیعت در میان آنها تقسیم شده نه به دست خودشان؛ طبیعتاً بعضی رئیس و بعضی مرئوس، بعضی کارگر و بعضی مهندس و بعضی مأمور انتظامی آفریده شده اند. اما زندگی اجتماعی انسان این طور نیست.

به همین جهت بعضی از دانشمندان یکباره این نظریه قدیم فلسفی را که می گوید «انسان طبیعتاً اجتماعی است» انکارکرده و اجتماع انسانی را صددرصد «قراردادی» فرض کرده اند.

حقوق خانوادگی:

این در اجتماع غیرخانوادگی،اما در اجتماع خانوادگی چطور؟ آیا افراد بشر در اجتماع خانوادگی نیز از لحاظ حقوق اولیه طبیعی وضع مشابه و همانندی دارند و تفاوت آنها در حقوق اکتسابی است؟با میان اجتماع خانوادگی یعنی اجتماعی که از زن و شوهر، پدر و مادر و فرزندان و برادران و خواهران تشکیل می شود با اجتماع غیرخانوادگی، از لحاظ حقوق اولیه نیز تفاوت است و قانون طبیعی، حقوق خانوادگی را به شکلی مخصوص وضع کرده است؟

در اینجا دو فرض وجوددارد: یکی اینکه زن و شوهری و پدر و فرزندی یا مادر و فرزندی مانند سایر روابط اجتماعی و همکاریهای افراد با یکدیگر در مؤسسات ملی یا در مؤسسات دولتی، سبب نمی شود که بعضی افراد طبعاً وضع مخصوص به خود داشته باشند. فقط مزایای اکتسابی سبب نمی شود که یکی مثلاً رئیس و دیگر مرئوس، یکی مطیع و دیگری مطاع، یکی دارای ماهانه بیشتر و یکی کمتر باشد. زن بودن یا شوهربودن، پدریامادربودن و فرزندبودن نیز سبب نمی شود که هرکدام وضع مخصوص به خودداشته باشند. فقط مزایای اکتسابی می تواند وضع آنها را نسبت به یکدیگر معین کند.

فرضیه «تشابه حقوق زن و مرد در حقوق خانوادگی» که به غلط نام «تساوی حقوق» به آن داده اند، مبتنی برهمین فرض است. طبق این فرضیه زن ومرد با استعداد و احتیاجات مشابه و با سندهای حقوقی مشابهی که از طبیعت در دست دارند در زندگی خانوادگی شرکت  می کنند. پس باید حقوق خانوادگی براساس یکسانی و همانندی و تشابه تنظیم شود.

فرض  دیگر این است که خیر،حقوق طبیعی اولیه آنها نیز متفاوت است.شوهر بودن ازآن جهت که شوهربودن است و وظایف و حقوق خاصی را ایجاب می کند و زن بودن از آن جهت که زن بودن است وظایف وحقوق دیگری ایجاب می کند.همچنین است پدر یا مادربودن و فرزندبودن،و به هرحال اجتماع خانوادگی با سایر شرکتها و همکاریهای اجتماعی متفاوت است. فرضیه«عدم تشابه حقوق خانوادگی زن ومرد»که اسلام آن راپذیرفته مبتنی براین اصل است. حالاکدامیک از دو فرض بالا درست است و از چه راه می توانیم درستی یکی ازاین دو فرض را بفهمیم؟

آیا زندگی خانوادگی طبیعی است یا قراردادی؟

در مقاله پیش  گفتیم که درباره «زندگی اجتماعی انسان» دو نظراست: بعضی  زندگی اجتماعی انسان را طبیعی می دانند، به اصطلاح انسان را «مدنیّ بالطبع» می دانند. بعضی دیگر برعکس، زندگی اجتماعی را یک امر قراردادی می دانند که انسان به اختیار خود و تحت تأثیر عوامل اجبارکننده خارجی- نه عوامل درونی- آن را انتخاب کرده است.

در باب زندگی خانوادگی چطور؟ آیا در اینجا هم دو نظر است؟ خیر، در اینجا یک نظر بیشتر وجودندارد. زندگی خانوادگی بشر صددرصد طبیعی است؛یعنی انسان طبیعتاً «منزلی» آفریده شده است. فرضاً درطبیعی بودن زندگی«مدنی»انسان تردیدکنیم،در طبیعی بودن زندگی «منزلی» یعنی زندگی خانوادگی او نمی توانیم تردید کنیم. همچنانکه بسیاری از حیوانات باآنکه زندگی اجتماعی طبیعی ندارند بلکه بکلی از زندگی اجتماعی بی بهره اند، دارای نوعی زندگانی زناشویی طبیعی می باشند، مانند کبوتران و بعضی حشرات که به طور «جفت» زندگی می کنند.

حساب زندگی خانوادگی از زندگی اجتماعی جداست.در طبیعت تدابیری به کار برده شده که طبیعتاً انسان و بعضی حیوانات به سوی زندگانی خانوادگی و تشکیل کانون خانوادگی و داشتن فرزند گرایش دارند.

قرائن تاریخی، دوره ای را نشان نمی دهد که درآن دوره انسان فاقد زندگی خانوادگی باشد؛ یعنی زن و مرد منفرد از یکدیگر زیست کنند و یا رابطه جنسی میان افراد صورت اشتراکی و عمومی داشته باشد. زندگی قبایل وحشی عصرحاضر- که نمونه ای از زندگانی بشر قدیم به شمار می رود- نیز چنین نیست.زندگی بشرقدیم، خواه به صورت «مادرشاهی» و خواه به صورت «پدرشاهی» شکل خانوادگی داشته است.

حق طلاق:

چرااسلام طلاق را تحریم نکرد؟

در اینجا یک سؤال مهم پیش می آید و  آن اینکه اگر طلاق تا این اندازه مبغوض است که خداوند مرد این کاره را دشمن می دارد، پس چرااسلام طلاق را تحریم نکرده است؟ چه مانعی داشت که اسلام طلاق را تحریم کند و فقط در موارد خاص و معینی آن را مجازبشمارد؟ به عبارت دیگر آیا بهترنبود که اسلام برای طلاق شرایط قرار می داد و تنها در صورت وجود آن شرایط به مرد اجازه طلاق می داد؟ و چون طلاق مشروط بود قهراً جنبه قضایی پیدا می کرد؛هر وقت مردی می خواست زن خود را طلاق دهد مجبوربود اول دلیل خود را از نظر تحقق شرایط به محکمه عرضه بدارد،محکمه اگر دلایل او را کافی می دانست به اواجازه طلاق می داد والّا نه.

اساساً معنی این جمله:«مبغوض ترین حلالها در نزد خدا طلاق است»چیست؟طلاق اگرحلال است مبغوض نیست واگر مبغوض است حلال نیست.مبغوض بودن با حلال بودن ناسازگار است.

بعداز همه اینها آیا اجتماع، یعنی آن هیأتی که به نام محکمه و غیره نماینده اجتماع است، حق دارد در امر طلاق- که می گویید از نظراسلام منفور و مبغوض است- این قدر مداخله کند که از تسریع درتصمیم خود پشیمان شود و یا براجتماع یعنی همان هیأت روشن شود که ازدواج موردنظر سازش پذیرنیست و بهتر این است که زناشویی فسخ شود؟

طلاق از نظراسلام سخت منفور و مبغوض است؛ اسلام مایل است پیمان ازدواج محکم و استوار بماند. آنگاه این پرسش را طرح کردیم: اگر طلاق تا این اندازه مبغوض و منفوراست، چرااسلام آن را تحریم نکرده است؟ مگر نه این است که اسلام هر عملی را که منفور می داند مانند شرابخواری و قماربازی و ستمگری، آن را تحریم کرده است؟

این پرسش بسیار بجاست. همه رازها در همین نکته نهفته است. راز اصلی مطلب این است که زوجیت و زندگانی زناشویی یک علقه طبیعی است نه قراردادی، و قوانین خاصی در طبیعت برای او وضع شده است. این پیمان با همه پیمانهی دیگر اجتماعی از قبیل بیع و اجاره و صلح و رهن و وکالت وغیره این تفاوت را دارد که آنها همه صرفاً یک سلسله قرارددادهای اجتماعی هستند، طبیعت و غریزه درآنها دخالت ندارد و قانونی هم از نظرطبیعت وغریزه  برای آنها وضع نشده است، برخلاف پیمان ازدواج که براساس یک خواهش طبیعی از طرفین که به اصطلاح مکانیسم خاصی دارد باید تنظیم شود.از این رو اگر پیمان ازدواج مقررات خاصی دارد که با سایر عقود و پیمانها متفاوت است نباید مورد تعجب واقع شود.

مکانیسم طبیعی ازدواج که اسلام قوانین خود را برآن اساس وضع کرده این است که زن در منظومه خانوادگی محبوب و محترم باشد. بنابراین اگر به عللی زن از این مقام خود سقوط کرد و شعله محبت مرد نسبت به او خاموش و مرد نسبت به او بی علاقه شد، پایه و رکن اساس خانوادگی خراب شده؛ یعنی یک اجتماع طبیعی به حکم طبیعت از هم پاشیده است. اسلام به چنین وضعی با نظر تأسف می نگرد، ولی پس از آن که می بیند اساس طبیعی این ازدواج متلاشی شده است نمی تواند از لحاظ قانونی آن را یک امر باقی و زنده فرض کند. اسلام کوششها و تدابیرخاصی به کار می برد که زندگی خانوادگی از لحاظ طبیعی باقی بماند؛ یعنی زن درمقام محبوبیت و مطلوبیت و مرد در مقام طلب و علاقه و حضور به خدمت باقی بماند.

توصیه های اسلام براینکه زن حتماً باید خود را برای شوهر خود بیاراید، هنرهای خود را در جلوه های تازه برای شوهر به ظهور برساند، رغبتهای جنسی او را اشباع کند و با پاسخ منفی دادن به تقاضاهای او در او ایجاد عقده و ناراحتی روحی نکند، و ازآن طرف به مرد توصیه کرده به زن خود محبت و مهربانی کند، به او اظهار عشق وعلاقه نماید، محبت خود را کتمان نکند و همچنین تدابیر اسلام مبنی براینکه التذاذات جنسی محدود به محیط خانوادگی باشد، اجتماع بزرگ محیط کار و فعالیت باشد  نه کانون التذاذات جنسی، توصیه های اسلام مبنی براینکه برخوردهای زنان و مردان در خارج از کادر زناشویی لزوماً و حتماً باید پاک و بی آلایش باشد، همه و همه برای این است که اجتماعات خانوادگی از خطرات از هم پاشیدگی مصون و محفوظ بمانند.

اسلام از هر عامل انصراف از طلاق استقبال می کند:

1- ممکن است بعضی افراد از گفته های پیش چنین نتیجه گیری کنند که ما مدعی هستیم برای طلاق مرد هیچ گونه مانعی نباید به وجودآورد؛ همینکه مردی تصمیم به طلاق گرفت باید راه را از هر جهت به روی او بازگذاشت. خیر، چنین نیست.  آنچه ما درباره نظر اسلام گفتیم فقط این بود که از زور و جبرقانون نباید به عنوان مانع در جلو مرد استفاده کرد. اسلام از هر چیزی که مرد را از طلاق منصرف کند استقبال می کند. اسلام عمداً برای طلاق شرایط و مقرراتی قرارداده که طبعاً موجب تأخیرافتادن طلاق و غالباً موجب انصراف از طلاق می گردد.گ

اسلام علاوه براینکه مجریان صیغه و شهود ودیگران را توصیه کرده که با کوششهای خود مرد را از طلاق منصرف کنند، طلاق را جز در حضور دو شاهد عادل صحیح نمی داند، یعنی همان دو نفری که اگر بنا باشد طلاق در  حضور آنها صورت بگیرد، به واسطه خاصیت عدالت و تقوای خود منتهای سعی و کوشش را برای ایجادصلح و صفا میان زن و مرد به کار می برند.

اما اینکه امروز معمول شده است که مجری طلاق صیغه طلاق را در حضور دو نفر عادل جاری می کند که زوجین را هرگز ندیده و نمی شناسد و فقط اسمی از زوجین در حضور آنها برده می شود، مطلب دیگری است و ربطی به نظر و هدف اسلام ندارد. معمول میان ما این است که مجریان طلاق دو نفر عادل را پیدا می کنند و نام زوجین را در حضور آنها می برند، مثلاً می گویند: زوج احمد و فاطمه کیست؟ آیا عدلین که به عنوان شهود صیغه طلاق راگوش می کنند آنها را دیده اند؟ آیا اگر روزی بنای شهادت شد می توانند شهادت بدهندکه درحضور ما طلاق این دو نفر بالخصوص جاری شده است؟ البته نه. پس این چه جور شهادتی است؟ من نمی دانم.

به هر حال یکی از اموری که موجب انصراف مردان از طلاق می گردد لزوم حضور عدلین است اگر به صورت صحیحی عمل بشود. اسلام برای ازدواج که آغاز پیمان است حضور عدلین را شرط ندانسته است زیرا نمی خواسته است عملاً موجبات تأخیرافتادن کار خیری را فراهم کند، ولی برای طلاق با اینکه پایان کار است حضور عدلین را شرط دانسته است.

همچنین اسلام در مورد ازدواج عادت ماهانه زن را مانع وقوع عقد قرار نداده است اما آن را مانع وقوع طلاق قرارداده است، با اینکه- چنانکه می دانیم- عادت ماهانه زن چون مانع آمیزش زناشویی زن و مرد است با ازدواج مربوط می شود نه با طلاق که فصل جدایی است و زن و مرد از آن به بعد با هم کاری ندارند. قاعدتاً می بایست اسلام اجرای صیغه ازدواج را درحال عادت ماهانه زن جایز نشمارد، زیرا ممکن است زن و مردی که تازه به هم می رسند رعایت لزوم پرهیز در وقت عادت را نکنند، برخلاف طلاق که فصل جدایی است و عادت ماهانه در آن تأثیر ندارد. ولی اسلام از آنجا که طرفدار «وصل» و مخالف «فصل» است، زمان عادت را مانع صحت طلاق قرارد داده ولی مانع صحت عقد ازدواج قرار نداده است. در بعضی از مواقع سه ماه «تربّص» لازم است تا اجازه صیغه طلاق داده شود.

بدیهی است اینهمه عایق و مانع ایجادکردن به منظور این است که در این مدت ناراحتیها و عصبانیتهایی که موجب تصمیم به طلاق شده است از میان برود و زن و مرد به زندگی عادی خود برگردند.بعلاوه، آنجا که کراهت از طرف مرد باشد و طلاق به صورت رجعی صورت گیرد، مدتی را به نام «عده» برای مرد مهلت قرارداده که می تواند درآن مدت رجوع کند.

اسلام به ملاحظه اینکه هزینه ازدواج و هزینه عده و نگهداری فرزندان را به عهده مرد گذاشته است، یک مانع عملی برای مرد تراشیده است. مردی که بخواهد زن خود را طلاق دهد و زن دیگر بگیرد باید نفقه عده زن اول را بدهد، هزینه فرزندانی که از او دارد برعهده بگیرد، برای زن نو مهر قرار دهد واز نو زیربار هزینه زندگی او و فرزندانی که بعداً از اومتولد می شود برود.

این امور بعلاوه مسئولیت سرپرستی کودکان بی مادر، دورنمای وحشتناکی از طلاق برای مرد می سازد و خود به خود جلو تصمیم او را به طلاق می گیرد.

گذشته از همه اینها، اسلام از آنجا که بیم انحلال و از هم پاشیدگی کانون خانوادگی در میان باشد، لازم دانسته است که دادگاه خانوادگی تشکیل و حکمیت برقرار گردد به این ترتیب که یک نفر داور به نمایندگی از طرف مرد و یک نفر داور دیگر به نمایندگی از طرف زن برای رسیدگی و اصلاح معین می شوند.

داوران منتهای کوشش خود را درباره اصلاح آنها به عمل می آورند و اختلافات آنها را حل می کنند و احیاناً  با مشورت قبلی با خود زن و مرد اگر جدایی میان آنها را از یکدیگر جدا می کنند. البته اگر در میان خاندان زوجین افرادی باشند که صلاحیت حکمیت داشته باشند آنها نسبت به دیگران اولویت دارند. این نصّ قرآن کریم است که در آیه 35 از سوره النساء می فرماید: وَاِن خِفتُم شِقاقَ بَینهما فَابعَثوا حَکَماً مِن اَهلِهِ وَ حَکَماً مِن اَهلِها اِن یُریدا اِصلاحاً یُوَفِّقِ اللهُ بَینَهُما اِنَّ اللهَ کانَ عَلیماً خَبیراً.

حق طلاق ناشی از نقش خاص مرد در مسأله عشق است نه از مالکیت او:

شما می توانید به ارزش تبلیغات عناصر ضداسلام پی ببرید. این عناصر گاهی می گویند: علت اینکه اسلام به مرد حق طلاق داده است این است که زن را صاحب اراده و میل و آرزو نمی شناسد، او را در ردیف اشیاء می داند نه اشخاص، اسلام مرد را مالک زن می داند و طبعاً به حکم «اَلنّاسُ مُسَلَّطونَ عَلی اَموالِهِم» به او حق می دهد هر وقت بخواهد مملوک خود را رها کند.

معلوم شد منطق اسلام مبتنی برمالکیت مرد و مملوکیت زن نیست. علوم شد منطق اسلام خیلی دقیقتر و عالیتر از سطح افکار این نویسندگان است.اسلام با شعاع وحی به نکات و رموزی در اساس و سازمان بنیان خانوادگی پی برده است که علم پس از چهارده قرن خود را به آنها نزدیک می کند.

 طلاق از آن جهت رهایی است که ماهیت طبیعی ازدواج تصاحب است:

و گاهی می گویند: طلاق چرا صورت رهایی دارد؟ حتماً بایدصورت قضایی داشته باشد. به اینها باید گفت: طلاق از آن جهت رهایی است که ازدواج تصاحب است. شما اگر توانستید قانون جفتجویی را در مطلق جنس نر و ماده عوض کنید و حالت طبیعی ازدواج را از صورت تصاحب خارج کنید، اگر توانستید در روابط جنس نر و جنس ماده (اعم از انسان و حیوان) برای هریک از آنها نقش مشابه یکدیگر به وجودآورید و قانون طبیعت را تغییردهید، می توانید طلاق را از صورت رهایی خارج کنید.

عقد ازدواج طبیعتاً لازم است، یعنی هیچ یک از زوجین(به استثنای موارد خاصی) حق فسخ ندارند. اگر عقد فسخ شود تمام  آثار آن از میان می رود و کأن لم یکن می شود. در مواردی که عقد ازدواج فسخ می گردد، تمام  آثار واز آن جمله مهر از میان می رود، زن حق مطالبه آن را ندارد، همچنین نفقه ایام عده ندارد، برخلاف طلاق که علقه زوجیت را از میان می برد ولی آثار عقد را بکلی از میان نمی برد. اگر مردی زنی را عقد کند وبرای او فرضاً پانصدهزارتومان مهر قرار دهد و بعداز یک روز زندگی زناشویی بخواهد زن را طلاق دهد، باید تمام مهر را بعلاوه نفقه ایام عده بپردازد و اگر مرد بعداز عقد و قبل از ارتباط زناشویی زن را طلاق دهد باید نصف مهر را بپردازد و چون چنین زنی عده ندارد نفقه ایام عده طبعاً موضوع ندارد. پس معلوم می شود طلاق نمی تواند همه آثار عقد را از میان ببرد، در صورتی که اگر ازدواج نامبرده فسخ بشود زن حق مهر ندارد. از همین جا معلوم می شود طلاق غیرفسخ است. حق طلاق با لازم بودن عقد ازدواج منافات ندارد. اسلام دو حساب قائل شده است: حساب فسخ و حساب طلاق، حق فسخ را در مواردی قرار داده است که پاره ای از عیوب در مرد یا زن باشد. این حق را، هم به مرد داده و هم به زن، برخلاف حق طلاق که در صورت مردن و بی جان شدن حیات خانوادگی صورت می گیرد و منحصر به مرد است.

اینکه اسلام حساب طلاق را از حساب فسخ جداکرده و برای طلاق مقررات جداگانه ای وضع کرده است، می رساند که در منطق اسلام اختیار طلاق مرد ناشی از این نیست که اسلام خواسته امتیازی به مرد داده باشد.

به این اشخاص باید گفت که برای اینکه از مدارس و دانشگاهها و اقمار مصنوعی خجالت نکشید، بهتر این است مدتی به خود زحمت بدهید درس بخوانید تا هم فرق فسخ و طلاق را دریابید و هم با فلسفه عمیق و دقیق اجتماعی و خانوادگی اسلامی آشنا بشوید، که نه تنها از مدارس و دانشگاهها خجالت نکشید بلکه با گردن فرازی از مقابل آنها عبور کنید. اما افسوس که جهل دردی است سخت بی درمان.

حق طلاق برای زن به صورت حق تفویضی:

در اینجا ذکر یک مطلب لازم است وآن اینکه همه سخنان مادرباره این بودکه طلاق به صورت یک  حق طبیعی از مختصات مرد است. اما اینکه مرد می تواند به عنوان توکیل مطلقاً با در موارد خاصی ازطرف خود به زن حق طلاق بدهد،مطلب دیگری است که هم در فقه اسلامی مورد قبول است و هم قانون مدنی ایران به آن تصریح کرده است. ضمناً برای اینکه مرد از توکیل خود صرف نظر نکند و این حق تفویضی را از زن سلب ننماید یعنی به صورت وکالت بلاعزل درآید،معمولاً این توکیل را به عنوان شرط ضمنی در یک عقد لازم قراد می دهند.به موجب این شرط،زن مطلقاً یادرموارد خاصی که قبلاً معین شده است می تواند خودرامطلقه نماید.

لهذا ازقدیم الایام زنانی که ازبعضی جهات نسبت به شوهران آینده شان نگرانی داشتد،به صورت شرط ضمن العقد برای خود حق طلاق را محفوظ می داشتند وعنداللزوم ازآن استفاده می کردند.

علیهذا از نظر فقه اسلامی زن حق طلاق به صورت طبیعی ندارد اما به صورت قراردادی یعنی به صورت شرط ضمن العقد می تواند داشته باشد.

چنانکه ملاحظه می فرمایید، اینکه می گویند از نظر فقه اسلامی و قانون مدنی ایران طلاق حق یکجانبه است که به مرد داده شده و از زن بکلی سلب شده، سخن صحیحی نیست.

از نظر فقه اسلامی و هم از نظر قانون مدنی ایران، حق طلاق به صورت یک حق طبیعی برای زن وجودندارد ولی به صورت یک حق قراردادی و تفویضی می تواند وجودداشته باشد.

حقوق اقتصادی زن:

مهر در نظام حقوقی اسلام:

زن در عین اینکه از مرد پیشکشی دریافت می دارد، استقلال اجتماعی و اقتصادی خود را حفظ می کند. اولاً به اراده خود شوهر انتخاب می کند نه به اراده پدر یا برادر. ثانیاً در مدتی که در خانه پدراست، همچنین در مدتی که به خانه شوهر می رود کسی حق ندارد او را به خدمت خود بگمارد و استثمار کند. محصول کار و زحمتش به خودش تعلق دارد نه به دیگری و در معاملات حقوقی خود احتیاجی به قیمومیت مرد ندارد.

مرد از لحاظ بهره برداری از زن، فقط حق دارد در ایام زناشویی از وصال او بهره مند شود و مکلف است مادامی که زناشویی ادامه دارد و از وصال زن بهره مند می شود، زندگی او را در حدود امکانات خود تأمین نماید.

این مرحله همان است که اسلام آن را پذیرفته و زناشویی را براین اساس بنیان نهاده است. در قرآن کریم آیات زیادی هست درباره اینکه مهر زن به خود زن تعلق دارد نه به دیگری. مرد باید در تمام مدت زناشویی عهده دار تأمین مخارج زندگی زن بشود و در عین حال درآمدی که زن تحصیل می کند و نتیجه کار او، به شخصی خودش تعلق دارد نه به دیگری(پدر یا شوهر).

اینجاست که مسأله مهر و نفقه شکل معماوشی پیدا می کند، زیرا در وقتی که مهر به پدر دختر تعلق می گرفت و زن مانند یک برده به خانه شوهر می رفت و شوهر او را استثمار می کرد، فلسفه مهر بازخرید دختر از پدر بود و فلسفه نفقه مخارج ضروری است که هر مالکی برای مملوک خود می پردازد. اگر بناست چپزی به پدر زن داده نشود و شوهر هم حق ندارد زن را استثمار و از او بهره برداری اقتصادی بکند و زن از لحاظ اقتصادی استقلال کامل دارد و حتی از جنبه حقوقی نیازی به قیمومیت واجازه و سرپرستی ندارد، مهردادن و نفقه پرداختن برای چه؟ 

مهر در قرآن:

قرآن کریم مهررا به صورتی که در مرحله پنجم گفتیم ابداع و اختراع نکرد،زیرا مهربه این صورت ابداع خلقت است.کاری که قرآن کریم کرداین بود مهر را به حالت فطری آن برگردانید.

قرآن کریم با لطایف و ظرافت بی نظیری می گوید:«وَاتوُا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحلِهً»[4] یعنی کابین زنان را که به خود آنها تعلق دارد (نه به پدران یا برادران آنها) و عطیه و پیشکشی است از جانب شما به آنها، به خودشان بدهید.

قرآن کریم در این جمله کوتاه به سه نکته اساسی اشاره کرده است:

اولاً به نام «صدُقه» (به ضم دال) یادکرده است نه با نام «مهر». صدقه از ماده صدق است و بدان جهت به مهر صداق یا صدقه گفته می شود که نشانه راستین بودن علاقه مرد است. بعضی مفسرین مانند صاحب کشّاف به این نکته تصریح کرده اند؛ همچنانکه بنا به گفته راغب اصفهانی در مفردات غریب القرآن علت اینکه صدَقه (بفتح دال) را صدقه گفته اند این است که نشانه صدق ایمان است. دیگر اینکه با ملحق کردن ضمیر (هُنَّ) به این کلمه می خواهد بفرماید که مهریه به خود زن تعلق دارد نه پدر و مادر؛

سیستم مهری اسلام خاص خودش است:

یکی از مسلّمات دین اسلام این است که مرد حقی به مال زن و کار زن ندارد؛ نه می تواند به او فرمان دهد که برای من فلان کار را بکن و نه اگر زن کاری کرد که به موجب آن کار ثروتی به او تعلق می گیرد، مرد حق دارد که بدون رضای زن در  آن ثروت تصرف کند، واز این جهت زن تو مرد وضع مساوی دارند. و برخلاف رسم معمول در اروپای مسیحی که تا اوایل قرن بیستم رواج داشت، زن شوهردار از نظر اسلام در معاملات و روابط حقوقی خود تحت قیمومیت شوهر نیست؛ در انجام معلاملات خود استقلال و آزادی کامل دارد. اسلام در عین اینکه به زن و معاملات زن قرار ندارد، آیین مهر را منسوخ نکرد، این خود می رساند که مهر از نظر اسلام به خاطر این نیست که مرد بعداً از وجود زن بهره اقتصادی می برد و نیروی بدنی او را استثمار می کند.پس معلوم می شود اسلام سیستم مهری مخصوص به خوددارد. این سیستم مهری و فلسفه اش را نباید با سایر سیستمهای مهری اشتباه کرد و ایراداتی که برآن سیستمها وارد است براین سیستم وارد دانست.

قرآن و استقلال اقتصادی زن:

اسلام در هزارو چهارصد سال پیش این قانون را گذراند و گفت «لِلِّرجالِ نَصیبٌ مِمّا اکتَسَبوا و لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمّا اکتَسَبنَ»[5] مردان از آنچه کسب می کنند و به دست می آورند بهره ای است و زنان را از آنچه کسب می کنند و به دست می آورند بهره ای است.

قرآن مجید در آیه کریمه همان طوری که مردان را در نتایج کار و فعالیتشان ذی حق دانست، زنان را نیز در نتیجه کار و فعالیتشان ذیحق شمرد.

در آیه دیگر فرمود: «لِلِّرجال نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الوالدِانِ وَ الاَقرَبونَ و لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الوالدِانِ وَالاَقرَبونَ»[6]. یعنی مردان را از مالی که پدر و مادر و یا خویشاوندان بعداز مردن خود باقی می گذارند بهره ای است و زنان را هم از آنچه پدر ومادر و خویشاوندان از خود باقی می گذارند بهره ای است.

این آیه حق ارث بردن زن را تثبیت کرد. ارث بردن یا نبردن زن تاریخچه مفصلی دارد که به خواست خدا بعداً ذکر خواهیم کرد. عرب جاهلیت حاضر نبود به زن ارث بدهد، اما قرآن کریم این حق را برای زن تثبیت کرد.

مسأله ارث:

دنیای قدیم یا به زن اصلاً ارث نمی داد و یا ارث می داد اما با او مانند صغیر رفتار می کرد یعنی به او استقلال و شخصیت حقوقی نمی داد.احیاناً در بعضی از قوانین قدیم جهان اگر به دختر ارث می دادند به فرزندان او ارث نمی دادند، برخلاف پسر که هم خودش می توانست ارث ببرد و هم فرزندان او ارث نمی دادند، برخلاف پسر که هم خودش می توانست ارث ببرد و هم فرزندان او می توانستند وارث مال پدربزرگ بشوند. و در بعضی از قوانین دیگر جهان که به زن مانند مرد ارث می دادند، نه به صورت سهم قطعی و به تعبیرقرآن «نصیباً مفروضاً» بود بلکه به این صورت بود که به مورث حق می دادند که درباره دختر خود نیز اگر بخواهد وصیت کند.تاریخچه ارث زن طولانی است.

علل محرومیت زن از ارث:

علت اصلی محرومیت زنان از ارث، جلوگیری از انتقال ثروت خانواده ای به خانواده دیگر بوده است.طبق عقاید قدیمی نقش مادر در تولید فرزند ضعیف است؛ مادران فقط ظروفی هستند که در آن ظرفها نطفه مردان پرورش می یابد و فرزند به وجود می آید. از این رو متعقد بودند که فرزندزادگان پسری یک مرد، فرزندان او و جزء خانواده او هستند و اما فرزندزادگان دختری او فرزندان او و جزء خانواده او نیستند، بلکه جزء خانواده پدرشوهر دختر محسوب می شوند. روی این حساب اگر دختر ارث ببرد و بعد ارث او به فرزندان او منتقل شود، سبب می شود که ثروت یک خانواده به یک خانواده بیگانه منتقل گردد.

محرومیت  زن از ارث علل دیگر نیزداشته است، از آن جمله ضعف قدرت سربازی زن است. آنجا که ارزشها براساس قهرمانیها و پهلوانیها بود و یکی مرد جنگلی را به از صدهزار آدم ناتوان می دانستند،زن را به خاطر عدم توانایی برانجام عملیات دفاعی و سربازی از ارث محروم می کردند.

عرب جاهلیت از همین نظر مخالف ارث بردن زن بود وتا پای مردی – ولو در طبقات بعدی- در میان بود، به زن ارث نمی داد. لهذا وقتی که آیه ارث نازل شد و تصریح کرد به اینکه: «لِلرجالِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الوالدِانِ وَ الاَقربونَ و لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الوالِدانِ وَ الاَقربونَ مِمّا قَلَّ مِنهُ اَو کَثُرَ نَصیباً مَفروضاً »[7] باعث تعجب اعراب شد.

اتفاقاً در آن اوقات برادر حسّان بن ثابت، شاعر معروف عرب، مرد و از او زنی با چنددختر باقی ماند. پسرعموهای او همه دارای او را تصرف کردند و چیزی به زن و فرزندان او ندادند. زن او شکایت نزد رسول اکرم (ص) برد. رسول اکرم آنها را احضار کرد. آنها گفتند: زن که قادر نیست سلاح بپوشد و در مقابل دشمن بایستد، این ما هستیم که باید شمشیر دست بگیریم و از خودمان و از این زنها دفاع کنیم، پس ثروت هم باید متعلق به مردان باشد. ولی رسول اکرم  حکم خدا را به آنها ابلاغ کرد.

زن، جزءسهم الارث:

اعراب گاهی زن میت را جزء اموال و دارایی او به حساب می آوردند و به صورت سهم الارث او را تصاحب می کردند. اگر میت پسری از زن دیگر می داشت، آن پسر می توانست به علامت تصاحب، جامه ای برروی آن زن بیندازد و او را از آن خویش بشمارد. بسته به میل او بود که آن زن را به عقد نکاح خود درآورد و یا او را به زنی به شخص دیگری بدهد واز مهر او استفاده کند. این رسم نیز منحصر به اعراب نبوده است و قرآن آن را منسوخ کرد.

در قوانین اسلام هیچ یک از ناهمواریهای گذشته در مورد ارث وجودندارد.چیزی که در قوانین اسلامی مورد اعتراض مدعیان تساوی حقوق است این است که سهم الارث زن در اسلام معادل نصف سهم الارث مرد است. از نظر اسلام  پسر دو برابر دختر و برادر دو برابر خواهر و شوهر دو برابر زن ارث می برد. تنها در مورد پدر و مادر است که اگر میت فرزندانی داشته باشد و پدر و مادرش نیز زنده باشد، هر یک از پدر و مادر یک ششم از مال میت را به ارث می برند.

علت اینکه اسلام سهم الارث زن را نصف سهم الارث مرد قرارداد وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازی و برخی قوانین جزایی دارد؛ یعنی وضع خاص ارثی زن معلول وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و غیره دارد.

اسلام به موجب دلایلی که در مقالات پیش گفتیم مهر و نفقه را اموری لازم و مؤثر در استحکام زناشویی و تأمین آسایش خانوادگی و ایجاد وحدت میان زن و شوهر می شناسد. از نظر اسلام الغاء مهر و نفقه و خصوصاً نفقه موجب تزلزل اساس خانوادگی و کشیده شدن زن به سوی فحشاء است. و چون مهر و نفقه را لازم می داند و به این سبب قهراً از بودجه زندگی زن کاسته شده است و تحمیلی از این نظر برمرد شده است، اسلام می خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود. لهذا برای مرد دو برابر زن سهم الارث قرارداده است. پس مهر و نفقه است که سهم الارث زن را تنزل داده است.

ایراد زنادقه صدر اسلام برمسأله ارث:

ابن ابی العوجاء در اعتراض به اسلام می گفت: «مابالُ المَراهِ المِسکینَهِ الضَّعیفَهِ تَأخُذُ سَهماً وَ یَأخُذُ الرَّجُلُ سَهمَینِ؟» یعنی چرا زن بیچاره که از مرد ناتوانتر است باید یک سهم ببرد و مرد که تواناتر است دو سهم ببرد؟این خلاف عدالت و انصاف است. امام صادق علیه السلام فرمود: این برای این است که اسلام سربازی را از عهده زن برداشته و بعلاوه مهر و نفقه را به نفع او برمرد لازم شمرده است و در بعضی جنایات اشتباهی که خویشاوندان جانی باید دیه بپردازند،زن از پرداخت دیه و شرکت با دیگران معاف است. از این رو سهم زن در ارث از مرد کمتر شده است.امام صادق علیه السلام صریحاً وضع خاص ارثی زن را معلول مهر و نفقه و معافیت از سربازی و دیه شمرد.


[۲و۳و1] . اعراف/  20و۲۱و۲۲

[4] . نساء/ 4

[5] . نساء/ 32

[6و۷]  . نساء/ 7

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:53  توسط دانشجویان  |