|
شرح مثالهاى قلب با لشكريان درونى اش بايد دانست كه دو لشكر خشم و شهوت گاه به طور كامل فرمانبردار قلب مى شوند و آن را در راهى كه مى پيمايد كمكى و در سفرى كه قصد كرده است بخوبى همراهى مى كنند. امّا گاه از روى سركشى نافرمانى مى كنند تا بر قلب مسلط شوند و آن را بنده خود سازند. نابودى قلب و بازماندنش از سفرى كه با آن به خوشبختى ابدى مى رسد، در همين نافرمانى خشم و شهوت از قلب است . قلب لشكر ديگرى دارد كه علم ، حكمت و تفكر است و بزودى شرح آن خواهد آمد و سزاوار است كه قلب از اين لشكر كمك بگيرد، زيرا اين لشكر در برابر دو لشكر ديگر، لشكر خداست . گاه آن دو لشكر به حزب شيطان در مى آيند، بنابراين اگر از لشكر علم و حكمت و تفكر كمك نگيرد و لشكر خشم و شهوت بر نفس او مسلط شود بى ترديد نابود مى شود و زيان آشكارى خواهد كرد. حال بيشتر مردم همين است ؛ زيرا خرد آنان براى چاره انديشى در برآوردن شهوت به فرمان شهوت گردن مى نهد. در صورتى كه سزاوار است شهوت در مواردى كه عقل به آن نياز دارد به فرمان عقل درآيد. ما با سه مثال اين مطلب را روشن مى كنيم . مثال اول : نفس موجود در بدن انسان كه لطيفه اى است ربانى و علم و ادراك ويژه اوست ، همانند حاكمى است كه بر مملكت خود حكومت مى كند. بدن مملكت نفس و قرارگاه اوست و نيروها و اعضاى بدن به مثابه كارگزاران نفسند، و نيروى خرد و انديشه همانند رايزن خيرخواه و وزيرى خردمند است ، شهوت همانند بنده بدى است كه خوراك و آذوقه به شهر مى آورد و خشم و نخوت همانند رئيس پليس است . بنده اى كه آذوقه مى آورد (شهوت ) بسيار حيله گر و دروغگو و پليد است كه به صورت فردى خيرخواه جلوه مى كند ولى در خيرخواهى او شرّى ترسناك و شرنگى كشنده نهفته است ، و طبعش چنان است كه با وزير خيرخواه در هر تدبيرى كه مى انديشد نزاع كند، تا آنجا كه يك ساعت هم از نزاع و مخالفت با آراى او فراغت ندارد. بنابراين همان طور كه هرگاه حاكم در مملكت خويش با وزير مشورت كند و از دستور اين بنده پليد روى بگرداند و حتى به پيشنهاد وزير استدلال كند كه حق ، خلاف راءى آن بنده (شهوت ) است و رئيس پليس (خشم ) خود را ادب كند و او را به وزير بسپارد و فرمانبردار وزير قرار دهد و از آن جهت وزير را بر اين بنده پليد (شهوت ) و پيروان و ياورانش مسلط سازد، تا شهوت تحت فرمان باشد نه فرمانده و تدبير كننده ، امور كشورى چنين حاكمى استوار و به سبب آن عدل برقرار مى شود، نفس نيز چنين است يعنى زمانى كه از عقل كمك بگيرد و نخوت ناشى از خشم را ادب كند و آن را بر شهوت مسلط سازد و از يكى بر عليه ديگرى كمك بگيرد؛ يك بار با فريفتن شهوت ، از درجه خشم و زياده روى آن بكاهد و ديگر بار با مسلط ساختن خشم و نخوت بر شهوت ، آن را از بن بر كند و مغلوب سازد و خواسته هايش را زشت بشمارد، نيروهاى نفس معتدل و خلق و خويش نيكو شود و هر كس از اين راه منحرف گردد همانند آن كسى است كه خداى متعال درباره اش مى فرمايد: (( افراءيت من اتخذ الهه هواه و اضله اللّه على علم . )) (14) و فرموده : (( و اتبع هواه و كان امره فرطا. )) (15) و فرموده : و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب )) (16) و درباره كسى كه نفس را از خواهش خود نهى مى كند، فرمايد: (( فان الجنة هى الماءوى )) (17) به خواست خدا چگونگى مبارزه با اين لشكريان و مسلط ساختن بعضى بر بعضى بزودى در كتاب رياضت نفس خواهد آمد. مثال دوم : بدن انسان همانند يك شهر و عقل يعنى همان نيروى ادراكى انسان ، همانند سلطان مدبرى است كه شهر را اداره مى كند، و نيروهاى مدركه عقل كه حواس ظاهرى و باطنى است همانند لشكريان و ياوران عقل و اعضاى حواس همانند رعيت اويند، و نفس امّاره (نفسى كه بسيار به بدى فرمان مى دهد) كه شهوت و خشم است ، همانند دشمنى است كه با عقل در مملكتش نزاع مى كند و در نابود كردن رعيت او مى كوشد و بدن انسان لشكرگاه و كمينگاه مى شود، و نفس او مانند محافظى است كه در لشكرگاه اقامت دارد. پس اگر با دشمن خود جنگيد و او را مغلوب ساخت آن طور كه دوست دارد هرگاه به وطن برگردد كارش ستوده مى شود، چنان كه خداى متعال (در وصف مجاهدان ) مى فرمايد: (( فضل اللّه المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة )) (18) و اگر مرز مملكت را از دست بدهد و رعيت خود را مهمل گذارد، در هنگام ملاقات با حق تعالى ذات حق كارش را نكوهش مى كند و از او كيفر مى گيرد و در روز قيامت به او گفته مى شود: (( اى شبان بد، گوشت خوردى و شير نوشيدى و گمشده را بر نگرداندى و استخوان شكسته را التيام ندادى امروز انتقام او را از تو مى گيرم - چنان كه در حديث وارد شده است )) (19) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در گفتارش : (( از جهاد اصغر به جهاد اكبر بازگشتيم )) (20) به اين جهاد نفس اشاره فرموده است . مثال سوم : عقل همانند شكارچى سواركار است و شهوتش همانند اسب او خشمش مانند سگ او. پس وقتى كه سواركار ماهر و اسبش تمرين كرده و سگش تعليم ديده باشد سزاوار موفقيت است امّا وقتى سواركار بى شعور و اسب چموش و سگ گزنده باشد نه اسبش مطيع اوست و نه سگش ، چنين سواركارى سزاوار هلاكت است ، چه رسد كه به مطلوب خود نايل شود. بى شعورى سواركار مثلى براى نادانى انسان و كمى حكمت و بصيرت او و چموشى اسب مثلى براى غالب شدن شهوت بر اوست ، بويژه شهوت زنبارگى و شكمبارگى ، و عقور بودن سگ مثلى براى سلطه و غلبه خشم بر اوست . توضيح خاصيت قلب براى آدمى بدان كه خداوند تمام آنچه ياد كرديم علاوه بر انسان به ديگر حيوانات نيز عطا فرموده است حيوانات هم شهوت و خشم و حواس ظاهرى و باطنى دارند؛ حتى گوسفند گرگ را با چشم خود مى بيند و در دل از دشمنى او آگاه است و از او مى گريزد و دريافت درونى همان است . بنابراين آنچه ويژه قلب انسان است و به خاطر آن از ارج و شرافتى بسيار برخوردار است و شايستگى تقرب به خدا را دارد يادآور مى شويم . برگشت ويژگيهاى قلب انسان به علم و اراده است . منظور از علم آگاهى به امور دنيا و آخرت و حقايق عقلانى است ، زيرا اين امور ماوراى محسوسات است و حيوان ها در آن شركت ندارند، بلكه دانشهاى كلى ضرورى از ويژگيهاى عقل است . عقل انسان حكم مى كند كه يك اسب در يك حال نمى تواند در دو جا باشد و اين حكم عقل در مورد هر اسبى صادق است ، (حكمى كلى است ) و روشن است كه انسان با حس خود فقط بعضى از مصداقهاى اسب را در مى يابد لذا اين حكم كلى كه از سوى عقل صادر مى شود وراى ادراك حسى است ، و هرگاه اين نكته را در علم ظاهر بديهى درك كرديد در بقيه علوم نظرى آشكارتر است . امّا اراده آن است كه هرگاه از راه خرد خويش فرجام كار و راه درستى آن را دريافت از ذات او شوقى به طرف آن مصلحت و فراهم ساختن اسباب آن و اراده آن برانگيخته مى شود و اين غير از اراده و تمايل حيوانات است ، بلكه مخالف تمايل است . انسان از رگ زدن و خون گرفتن متنفر است ، ولى شخص خردمند آن را طلب و اراده مى كند و براى آن پول هم مى دهد؛ انسان در حال بيمارى به غذاى لذيذ تمايل دارد، ولى خردمند از خوردن آن خوددارى مى كند و اين منع از روى شهوت نيست . اگر خدا عقل را كه فرجام كارها را مى شناسد خلق مى كرد امّا اين انگيزه اى كه اعضا را بر طبق خواسته عقل به حركت در مى آورد، نمى آفريد محققا حكم عقل ضايع و هدر مى شد. بنابراين در قلب انسان دانش ها و اراده هايى جاى دارد كه ديگر حيوان ها و حتى كودك در آغاز خلقت ، از آنها بدورند و تنها در هنگام بلوغ پديد مى آيند، امّا شهوت ، خشم و حواس ظاهرى و باطنى در كودك نيز وجود دارد. پس كسب اين علوم براى كودك به هنگام بلوغ به دو صورت حاصل مى شود: صورت اول آن كه قلب او شامل بخشى از علوم بديهى اولى است ، مانند علم به محال بودن امور محال و جايز بودن امور جايزى كه ظاهر است . پس علوم نظرى در آن حاصل نشده امّا حصول آن ممكن و نزديك است . حال چنين شخصى نسبت به علوم مانند حال نويسنده اى است كه از نوشتن جز دوات و قلم و حروف ساده چيزى نمى داند. اين فرد به نوشتن نزديك شده ولى هنوز كاتب نيست . صورت دوم آن كه با تجربه و انديشه علوم اكتسابى را به دست مى آورد و در خزانه سينه اش جاى مى دهد و هر وقت بخواهد به آنها رجوع مى كند. در اين جا حال او همانند حال نويسنده ماهرى است كه به سبب قدرت بر نوشتن به او كاتب مى گويند، اگر چه خود به نوشتن نپردازد، و اين آخرين درجه انسانيت است . ليكن در اين درجه ، درجات بى شمارى است ، كه مردم به تناسب معلومات كم و زياد، شرافت و پستى معلومات و روش به دست آوردن آن متفاوت مى باشند براى بعضى دلها علم به وسيله الهام الهى از راه مكاشفه حاصل مى شود، و براى برخى با آموختن و اكتساب به دست مى آيد، و گاه اين علم زود و گاه به كندى حاصل مى شود. و از اينجاست كه درجات دانشمندان حكيمان ، اولياء و انبياء گوناگون مى شود و درجات ترقى در آن محدود نيست ، زيرا براى معلومات الهى پايانى نيست . آخرين درجه درجه پيامبرى است كه همه حقايق يا بيشتر آن بدون درس خواندن و زحمت با كشف الهى در اسرع وقت حاصل مى شود و با اين سعادت است كه بنده قرب معنوى و حقيقى به خدا پيدا مى كند نه قرب مكانى و فيزيكى . پله هاى اين درجات منزلهاى رهروان به سوى خدا متعال است و اين منزلها بى شمار است و هر رهروى همان منزلى را كه به آن رسيده و منزلهاى پايين تر آن را مى شناسد؛ امّا به حقيقت آنچه در برابر اوست احاطه علمى ندارد، ولى گاه به سبب ايمانى كه به غيب دارد آن را تصديق مى كند. چنان كه ما به پيامبر و نبوت او ايمان داريم و آن را تصديق مى كنيم ولى جز پيامبر كسى حقيقت نبوت را نمى داند، همان طور كه چنين از حال طفل و طفل از حال كودك مميز و آگاهيهاى بديهى او آگاه نيست و نيز كودك مميز از حال عاقل و علوم نظرى كه به دست آورده خبر ندارد. بنابراين هيچ خردمندى آنچه را خدا بر اوليا و پيامبران خود از لطف و رحمتش گسترده آگاه نيست . (( ما يفتح اللّه للناس من رحمة فلا ممسك لها. )) (21) اين رحمت بر اساس بخشندگى و كرم خداى سبحان بى آنكه به كسى بخلى روا دارد (به بندگان ) بخشيده شده ، ولى در دلهايى كه در معرض نفحه هاى رحمت خدا هستند آشكار مى شود. چنان كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: (( نسيمهاى رحمت پروردگارتان در ايام روزگار شما مى وزد. بهوش باشيد خود را در معرض آنها قرار دهيد)) . (22) در معرض نسيم رحمت الهى قرار گرفتن از طريق پاك كردن دلها و تزكيه آن از پليدى و كدورتى كه از اخلاق نكوهيده حاصل مى شود و توضيحش خواهد آمد، ميسر است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با گفتار خود به اين بخشش اشاره فرموده است : (( خدا در هر شبى به آسمان دنيا نازل مى شود و مى فرمايد: آيا دعا كننده اى هست تا او را اجابت كنم )) (23) و نيز به گفتار خود به نقل از پروردگارش : (( اشتياق نيكوكاران به ديدار من بسيار است و اشتياق من به ديدار آنان بيشتر است )) (24) و به فرموده خداوند: (( هر كه به من يك وجب نزديك شود من يك ذراع به او نزديك مى شوم )) (25) همه اين موارد اشاره دارد به اين كه انوار دانشها به سبب بخل از سوى منعم (خداوند) از دلهاى منع نشده است . خداى متعال برتر از آن است كه بخل و منبع در ذات مقدسش راه داشته باشد. ليكن پليدى و تيرگى و سرگرمى دلهاست كه آنها را از انوار دانش محروم مى كند، دلها مانند يك ظرفند كه تا وقتى پر از آب است هوا در آن وارد نشود و در دلهاى سرگرم به غير خدا شناخت جلال خدا وارد نمى شود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با گفتار خود به اين مطلب اشاره فرموده است : (( اگر شيطانها دور دلهاى فرزندان آدم نمى گرديدند البته به ملكوت آسمانها مى نگريستند)) .(26) از اين جمله پيداست كه خاصيت انسان شايستگى براى كسب دانش و حكمت است و برترين انواع دانشها، علم به خدا صفات و افعال اوست ، كمال آدمى به اين دانش است و سعادت او در كمال اوست و با همان كمال است كه شايسته مجاورت درگاه كمال و جلال الهى مى شود. بنابراين بدن مركب نفس و نفس جاى علم است ، و هدف از آفرينش انسان و خاصيت او همان كسب دانش است . چنان كه اسب با الاغ در قدرت باربرى شريك است و با شكل زيبا و خاصيت حمله و گريز از الاغ ممتاز مى شود. معلوم است كه اسب براى اين خاصيت آفريده شده و اگر فاقد آن باشد به درجه پايين خريّت تنزل مى كند. انسان نيز با اسب و الاغ در كارهايى مشترك است و در كارهايى كه ويژه اوست از آن دو جدا مى شود، و اين خاصيت از صفات فرشتگان مقرب خداست ، و آدمى در درجه اى ميان فرشتگان و چهارپايان است . انسان از آن نظر كه تغذيه و توليد نسل مى كند نبات و از آن نظر كه احساس داد و به ميل خود حركت مى كند حيوان ، و از نظر صورت و قامت همانند نقش بر ديوار است ، و همانا خاصيت او شناخت حقيقت اشيا است . بنابراين هر كس همه اعضا و نيروهاى خود را به كار برد و از آنها در علم و عمل كمك بگيرد شبيه به ملائكه شده و سزاوار است جزء آنها به شمار آيد و فرشته الهى نام بگيرد، چنان كه خداى متعال فرموده : (( ان هذا الا ملك كريم . )) (27) و هر كس در پيروى لذتهاى بدنى بكوشد و همانند چهارپايان بخورد (بى خبر از همه چيز سر در آخور داشته باشد) تا حد پست ترين حيوانات سقوط كند، در نتيجه يا مانند گاو نرد كودن يا بدتر از آن همچون خوك شود، يا مانند سگ و گربه درنده يا مانند شتر كينه توز يا چون پلنگ متكبر يا مثل روباه حيله گر و مكار يا همه اين بديها در او جمع شود، مانند شيطان سركش . مى توان از تمام حواس در راه رسيدن به خدا كمك گرفت ، چنان كه در كتاب شكر (همين كتاب ) توضيح بخشى از آن به خواست خدا خواهد آمد، پس هر كه نيروهاى خود را در آن راه بكار گيرد رستگار و هر كه از آن منحرف شود زيان بيند و نوميد شود، و همه سعادت در اين مورد آن است كه انسان مقصد و هدف خود را لقاء اللّه و جايگاه خويش را خانه آخرت قرار دهد و دنيا را راه عبور و بدن را مركب و اعضا را خادمان آن بداند. پس نيروى مدر كه در قلب كه وسط مملكتش مى باشد، همانند سلطانى مستقر شود و نيروى خيال كه در جلو مغز نهاده شده همانند رئيس پيك او باشد، زيرا خبرهاى مربوط به امور محسوس در آنجا جمع مى شود و نيروى خيال آن را به قوه حافظه كه خزانه دار است تحويل مى دهد و انباردار آنها را به سلطان عرضه مى كند و سلطان براى اداره مملكت خويش و به پايان بردن سفر خود و ريشه كن ساختن دشمنى كه بدان مبتلاست و دور كردن راهزنان ، اخبار لازم را مى گيرد؛ و چون چنان كند موفق و خوشبخت و سپاسگزار نعمت خدا شود. و هرگاه تمام اين نيروها را مهمل گذارد يا آنها را به نفع دشمنان خود كه همان خشم و شهوت و ديگر لذتهاى دنياست يا براى آباد كردن دنيا كه راه عبور به آخرت است به كار گيرد نه براى خانه آخرت كه وطن اصلى و قرارگاه اوست ، در اين صورت خوار و بدبخت و نسبت به نعمتهاى خدا كفر ورزيده و لشكريان الهى را ضايع ساخته است و دشمنان خدا را يارى كرده و حزب خدا را خوار ساخته است ، از اين رو شايسته عذاب و دور شدن از آخرت و معاد مى شود. از اين بلا به خدا پناه مى بريم . كعب الاحبار به مثالى كه زديم اشاره كرده مى گويد: (( بر عايشه وارد شدم و گفتم : چشمهاى انسان پرنده و گوشهايش قيف و زبانش مترجم و دستهايش دو بال و پاهايش دو پيك و قلب سلطان است ، و هرگاه سلطان خوب باشد لشكريانش خوب است ، پس عايشه گفت ، من هم شنيدم كه پيامبر چنين مى فرمود.)) (28) على عليه السّلام در توصيف دلها فرمود: (( براى خدا در زمين ظرفى به نام دلهاست پس محبوبترين دلها آن است كه از همه نازكتر و صاف تر و محكم تر باشد.)) (29) سپس آن را تفسير كرد و فرمود: در دين استوارتر و در يقين صافت تر و نسبت به برادران نازكتر باشد و اين سخن اشاره به گفتار ذات حق است كه فرموده : (( اشداء على الكفار رحماء بينهم . )) (30) و نيز فرموده : (( مثل نوره كمشكوة فيها مصباح . )) (31) گفته شده كه معنايش اين است كه نور مؤ من و قلب او مانند نور مشكات است و گفتار خداوند متعال : (( او كظلمات فى بحر لجى . )) (32) مثل قلب منافق است و در گفتار خداوند: (( فى لوح محفوظ )) (33) قلب مؤ من است . سهل گويد: مثل قلب و سينه همانند عرش و كرسى است ، اين بود مثالهاى مربوط به قلب . |
بيان مجموعه هايى از صفات دل و مثالهاى آن
بايد دانست كه با تركيب و آفرينش انسان چهار خلط همراه است . از اين رو چهار نوع صفت : درندگى ، حيوانى ، شيطانى ، ربانى ، در او جمع شده است . پس انسان از آن نظر كه خشم بر او مسلط مى شود كار درندگان كه دشمنى و كينه و حمله به مردم زدن و دشنام دادن است از او سر مى زند؛ و از آن نظر كه شهوت بر او مسلط مى شود كار حيوانات كه حرص و آزمندى و شهوت بسيار و غيره است از او سر مى زند؛ و از آن نظر كه در وجود او امرى ربانى است ، چنان كه خداى متعال فرموده : (( قل الروح من اءمر ربى . )) (34) در نفس خود مدعى ربوبيت مى شود و سلطه جويى ، برترى خواهى و انحصارطلبى و خودكامگى در همه كارها و منفرد بودن در رياست و بر كنار بودن از رشته بردگى و فروتنى را دوست دارد، و مايل است كه از همه دانشها آگاه شود، حتى ادعاى علم و معرفت و آگاه بودن به حقيقت اشياء را دارد. هرگاه به او عالم بگويند و شاد و اگر جاهل بگويند غمگين مى شود. در حالى كه احاطه داشتن به همه حقايق و مسلط شدن مقتدرانه بر همه مردم از صفات خداوند است و انسان به آن حريص است ، و از آن نظر كه با قوه تشخيص از حيوانات جدا مى شود با آن كه در خشم و شهوت با آنها شريك است حالت شيطانى در او به وجود مى آيد و شرور مى شود و قدرت تشخيص خود را در پيدا كردن راه هاى شر و چاره جوييها به كار مى برد و با مكر و فريب و نيرنگ به اهداف خود مى رسد، و به جاى كار خير شرارت مى كند و اين خلق و خوى شيطانهاست .
در هر انسانى آميزه اى از اين چهار عنصر: ربانى ، شيطانى ، درنده خويى و حيوانى موجود است تمام آنها در قلب گرد مى آيد و گويا در جلد انسان خوك ، سگ ، شيطان ، حكيم گرد آمده است .
خوك ، همان شهوت است زيرا نكوهيده بودن خوك به سبب رنگ و صورتش نيست بلكه به خاطر درندگى و حرص اوست .
سگ همان خشم است ، زيرا جانور درنده يا سگ گزنده از نظر صورت و رنگ و شكل درنده و گزنده نيست ، بلكه به سبب روح درندگى و دشمنى و گزندگى است كه در اوست . در باطن آدمى درندگى درنده و خشم آن و حرص خوك و شهوترانى اش جاى گرفته است . بنابراين خوك انسان را به حرص در گناه و كار زشت فرا مى خواند و درنده او را به وسيله خشم به ستم و آزار رساندن به ديگران مى خواند.
شيطان پيوسته شهوت ناشى از خوك صفتى و خشم ناشى از درنده خويى را در انسان بر مى انگيزد و يكى از آنها را شيفته ديگرى مى سازد و آنچه شهوت و خشم بر حسب طبيعت خود مى خواهند، نيكو جلوه مى دهد.
حكيم كه همان عقل آدمى است ماءموريت دارد كه نيرنگ شيطان را دفع كند و با بينش نافذ و راءى روشن حرص او را درهم بشكند، زيرا با خشم شدت شهوت شكسته مى شود و درندگى سگ را با مسلط ساختن خوك بر آن دفع كند و همه آنها را مغلوب سياست خود سازد. اگر چنين كند كارها معتدل و عدالت در مملكت تن آشكار مى شود و همه به راه راست مى روند امّا اگر نتواند آن نيروها را مغلوب سازد، آنها وى را مغلوب كرده به خدمت خود در مى آورند. پس همواره در انديشه و به فكر پيدا كردن راه چاره است تا خوك شهوت را سير و سگ خشم را خشنود سازد از اين رو هميشه در بندگى سگ يا خوك به سر مى برد.
حال بيشتر مردم تا وقتى كه همه كوشش آنها ارضاى شكم و شهوت و فخر فروشى بر دشمنان باشد همين است . جاى بسى شگفتى است انسانى كه خود بت پرست است ، بت پرستان را به خاطر عبادت سنگ نكوهش مى كند، حال آن كه اگر پرده كنار رود و باطن خودش آشكار شود - همان طور كه در خواب يا بيدارى براى اهل كشف و شهود باطن اشيا مجسم مى شود - خود را در برابر خوك شهوت به حال سجده و ركوع و منتظر دستور او خواهد ديد و هر وقت خوك شهوت به هيجان آيد و چيزى بخواهد بزودى سرگرم خدمتش مى شود و شى ء مورد شهوتش را حاضر مى كند؛ يا خود را در برابر سگ گزنده و پرستش آن مى بيند و در مقابل خواسته هاى او فرمانبردار است در حالى كه براى چاره جويى در رسيدن به بندگى او بدقت مى انديشد و در شادمان كردن شيطان خود مى شتابد، چون شيطان است كه خوك شهوت و سگ خشم را به هيجان مى آورد و آنها را به خدمت خود بر مى انگيزد. بنابراين انسان با پرستش شهوت و خشم در حقيقت شيطان پرست است ، پس اگر هر بنده اى مواظب رفتار و سخن گفتن و خاموشى گزيدن و نشست و برخاست خود باشد و با چشم بصيرت بنگرد در صورتى كه نسبت به خود منصفانه قضاوت كند سراسر روز در پرستش بت شهوت و خشم و غيره مى كوشد و اين ، نهايت ستم است ؛ زيرا مالك را كه عقل انسانى است برده و ربّ را مربوب و آقا را بنده و غالب را مغلوب قرار داده است . عقل است كه شايسته آقايى و غلبه و مسلط شدن است ، در حالى كه اين شخص عقل را به خدمت اين سه نيرو (خشم و شهوت و شيطان ) در آورده است ، و ناگزير از بندگى اين سه در قلب او صفاتى متراكم مى شود كه به صورت طبيعت وى در مى آيد و دل را مى ميراند.
امّا از فرمانبردارى خوك شهوت صفت بى شرمى ، پليدى ، اسراف و سخت گيرى بر اهل و عيال در مخارج ، رياكارى ، پرده درى ، ديوانگى ، بيهودگى ، حرص ، طمع ، چاپلوسى ، كينه توزى ، بخل ، سرزنش ، و غيره ، به وجود مى آيد.
امّا از فرمانبردارى سگ خشم ، صفت بى باكى ، سبكسرى ، خود بزرگ بينى ، خودستايى ، خشم ، تكبر، خودپسندى ، ريشخند، مباهات ، سبك شمردن ، كوچك شمردن مردم ، شرارت و تمايل به ظلم و غيره به وجود مى آيد.
امّا نتيجه فرمانبردارى از شيطان به سبب فرمانبردارى از خشم و شهوت است كه حاصل آن نيرنگ و مكر و زيركى ، دروغ ، زرق ، بر هم زدن ميان ديگران ، غشّ در جنس ، فتنه انگيزى ، دشنام دادن و غيره است . امّا اگر برعكس تمام نيروها مغلوب و به زير فرمان صفت ربانى درآيد، دانش و حكمت و يقين و احاطه به باطن اشيا و شناخت حقيقت اشيا در قلب مستقر مى شود و آدمى با نيروى دانش و بينش بر همه صفات زشت مسلط مى گردد، و به سبب كمال در علم شايستگى تقدم بر مردم را پيدا مى كند، و از پرستش شهوت و خشم بى نياز مى شود و با كنترل خوك شهوت و برگرداندن آن به مرز اعتدال صفات ارزنده اى چون پاكدامنى ، قناعت ، آرامش ، زهد، پارسايى ، پرهيزگارى ، شادمانى ، برخورد خوب ، شرم ، لطافت طبع ، همراهى و مساعدت و نظاير آنها در قلب مستقر مى شود، و با كنترل نيروى خشم و مغلوب ساختن آن و برگرداندنش به اندازه اى كه لازم است ، صفت شجاعت و بخشندگى و بزرگوارى و كنترل نفس ، شكيبايى ، بردبارى ، تحمل ، گذشت ، پايدارى ، نجابت ، شهامت ، وقار و غيره ، در قلب جاى مى گيرد.
بنابراين قلب در حكم آينه اى است كه اين امور مؤ ثر در آن پيرامونش را گرفته اند و اين آثار پياپى به دل مى رسد، امّا آثار ستوده اى كه ياد كرده ايم بر روشنى و تابش و نور دل مى افزايد تا تجلى ذات حق در آن بتابد و آن حقيقتى كه از دين مورد نظر است در آن كشف شود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با گفتار خود به اين قلب اشاره فرموده است : (( هرگاه خدا خير بنده اش را بخواهد قلب او را پند دهنده اش قرار مى دهد)) (35) و نيز با اين گفتار: (( هر كه در قلب خود پند دهنده اى داشته باشد از سوى خدا بر او نگهبانى گماشته شود)) (36) و همين دل است كه ياد خدا در آن مستقر مى شود. خداى متعال مى فرمايد: (( الا بذكر اللّه تطمئن القلوب . )) (37)
امّا صفات نكوهيده همانند دودى تيره و سياه بر آينه دل مى نشينند، و پيوسته بر روى آن متراكم مى شوند تا آن كه قلب به سياهى و تاريكى مى گرايد و بكلى از خداى متعال در حجاب مى ماند و آن حالت مهر خوردن و زنگار گرفتن قلب است . خداى متعال مى فرمايد: (( كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون . )) (38) و نيز فرمود: (( ان لو نشاء اصبناهم بذنوبهم و نطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون . )) (39) بنابراين خداوند نشنيدن حقايق را كه از مهر نهادن بر دلها ناشى مى شود به گناه ارتباط داده چنان كه شنيدن را به تقوا مرتبط ساخته ، آن جا كه فرموده است : (( و اتقواللّه و اسمعوا (40): فاتقواللّه و اطيعون ، (41) و اتقواللّه و يعلمكم اللّه . )) (42) زمانى كه گناهان متراكم شوند بر دل مهر نهاده مى شود و در اين وقت آدمى كور باطن مى گردد و از دريافت حق و درك مصلحت دين ناتوان مى ماند؛ كار آخرت را سبك مى شمارد و به كار دنيا اهميت مى دهد و كوشش خود را بدان منحصر مى سازد؛ و هرگاه امور مربوط به آخرت و خطرهاى آن به گوشش برسد از يك گوش وارد و از گوش ديگر خارج مى شود، و در دل نمى ماند و او را به توبه و جبران گذشته تحريك نمى كند. آنان كسانى هستند كه (( از آخرت نااميد شده اند چنان كه كافران خفته در گورها نااميد هستند)) معناى سياه شدن دل چنان كه قرآن و سنت از آن سخن گفته اند همين است )) .
مى گويم : زراره از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: (( در دل هر بنده اى نقطه اى سفيد است و اگر گناهى مرتكب شود در آن نقطه نقطه اى سياه پديد مى آيد. پس اگر توبه سياهى مى رود و اگر به گناه ادامه دهد آن سياهى زياد مى شود تا آنجا كه سفيدى را مى پوشاند و هرگاه سفيدى را پوشاند صاحب آن دل هرگز به خير و صلاح بر نمى گردد و معناى گفتار خداى متعال همين است : (( بلكه تاريكى ستم و بدكاريهاى آنان بر دلهايشان چيره شده است )) .(43)
از امام باقر عليه السّلام روايت شده : (( همانا دلها سه نوعند: دل وارونه كه هيچ خيرى را حفظ نمى كند و آن دل كافر است ؛ دلى كه در آن نقطه اى سياه است و خير و شرّ در آن مى جنگند و هر كدام در آن پديد آمد به وسيله آن بر دل چيره مى شود؛ دلى كه باز است و در آن چراغهاى تابانى است و نورش تا روز قيامت خاموش نمى شود و آن دل مؤ من است )) .(44)
همانا امام عليه السّلام فرموده نور آن دل تا روز قيامت خاموش نمى شود، براى اين كه قلب در اين معنى با نابودى بدن نابود نمى شود.
غزالى مى گويد: از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه دل مؤ من صاف است و چراغى در آن مى درخشد و دل كافر سياه و وارونه است . (45) بنابراين ، فرمانبردارى خداى متعال و مخالفت با شهوتها دل را جلا مى دهد و نافرمانى خدا و گناه ، دل را سياه مى كند، پس هر كس به گناهان روى بياورد دلش سياه شود و هر كس در پى گناه ، حسنه اى انجام دهد و اثر گناه را از بين ببرد دلش تاريك نشود ولى از نورش كاسته شود، مانند آينه اى كه انسان بر روى آن نفس بكشد سپس دست بكشد، دوباره نفس بكشد و دست بكشد كه تيره شدن آن قطعى است ، خداى متعال مى فرمايد: (( ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذاهم مبصرون . )) (46) پس خداوند خبر داده كه روشنايى و بينايى دل به وسيله ذكر حاصل مى شود و جز تقوا پيشگان كسى توان آن را ندارد. بنابراين تقوا باب ذكر خداست و ذكر باب كشف و بر طرف شدن پرده و كشف باب رستگارى بزرگ است و آن رسيدن به لقاء اللّه است .