كرامت نفس در قرآن و حديث
توجه دادن انسان به خود
بسم الله الرحمن الرحيم
در جلسه گذشته بحث ما رسيد به مسئله كرامت نفس و يا عزت نفس و تعبيراتى امثال اينها كه در متون تعليمات اسلامى وارد شده است ، و گفته شد كه اين خود مسئله اى است كه كمتر مورد توجه واقع شده و يا اساس مورد توجه واقع نشده است و حال آنكه ما ريشه و مبنا و زيربناى اخلاق اسلامى را از همين جا مى توانيم استنباط و استخراج كنيم ، از نوعى بازگشت دادن انسان به خود و متوجه كردن او به شرافت و كرامت ذاتى خويش . اولا بايد ببينيم آيا در متون اسلامى چنين تعبيراتى كه از آن توجه دادن انسان به خود، و در واقع نوعى ادراك عظمت و اهميت خود، مفهوم باشد وجود دارد يا نه ؟ و اگر وجود دارد، احيانا با بعضى تعليمات ديگر اسلام كه درباره نفى خود است تعارض ندارد؟
عزت نفس
در بسيارى از تعبيرات اسلامى اين حالت غرور يا مناعت و احساس ‍ شرافت ، تحت عنوان ((عزت نفس )) بيان شده است . در راس اينها تعبير خود قرآن كريم است كه تعبيرى حماسى است : ((ولله العزه ولرسوله وللمومنين )). عزت اختصاصا از آن مومنان است ، يعنى مومن بايد بداند عزت اختصاصا در انحصار مومنان است و اوست ، كه بايد عزيز باشد، عزت شايسته اوست و او شايسته عزت است . اين يك نوع توجه دادن به نفس است .
حديثى است نبوى : ((اطلبوا الحوائج بعزة الانفس )).(85) اگر حاجتى به ديگران داريد از آنها بخواهيد، ولى با عزت نفس بخواهيد، يعنى براى حاجتى كه داريد، خودتان را نزد ديگران پست و ذليل نكنيد، عزتتان را حفظ كنيد و در حالى كه آن را حفظ مى كنيد اگر حاجت و نيازى داريد آن را طرح كنيد، نياز خودتان را با قيمت از دست رفتن عزتتان رفع نكنيد.
جمله معروفى است در نهج البلاغه كه حضرت ضمن خطابه اى به اصحابشان مى فرمايد: ((فالموت فى حياتكم مقهورين والحياه فى موتكم قاهرين )).(86) مردن اينست كه بمانيد ولى مغلوب و مقهور باشيد، و زندگى اين است كه بميريد ولى پيروز باشيد. اينجا اساسا مسئله عزت و قاهريت و سيادت آنقدر ارزش والايى دارد كه اصلا زندگى بدون آن معنى ندارد، و اگر باشد مهم نيست كه تن انسان روى زمين حركت كند يا نكند، و اگر نباشد حركت كردن روى زمين حيات نيست .
به همين تعبير شعار معروف حضرت سيدالشهدا است كه در روز عاشورا فرمود: ((الموت اولى من ركوب العار)).(87) مرگ از متحمل شدن يك ننگ بالاتر است . يعنى من فقط عزت مى خواهم . يا اين جمله ايشان : ((هيهات من الذله )) (88) كه شعار ديگرى است در آن روز، و تعبيرات ديگرى كه در خلال عاشورا زياد گفتند، و هيچ مطلبى جز اين مطلب در خلال تاريخ عاشورا موج نمى زند. ((انى لاارى الموت الا سعاده ولاالحياه مع الظالمين الابرما)).(89) و جزء كلماتى كه از ايشان ذكر كرده اند اين است : ((موت فى عز خير من حياة فى ذل )).(90) مردن با عزت از زندگى با ذلت بهتر است .
تعبير ديگر كه به مطلب ما نزديكتر است باز از ايشان است : ((الصدق عز والكذب عجز)).(91) از آن جهت انسان بايد راستگو باشد كه راستى براى انسان عزت است (در اينجا راستى مبناى عزت قرار گرفته ) و دروغ گفتن عجز و ناتوانى است ، آدم ناتوان دروغ مى گويد، آدم قوى كه دروغ نمى گويد.
در نهج البلاغه جمله دوم از حكم چنين است : ((ازرى بنفسه من استشعر الطمع )). يعنى آن كسى كه طمع را شعار خود قرار داده ، حقارت به نفس خود وارد كرده است . اينجا طمع به اين جهت محكوم شده است كه انسان را خوار مى كند. مبناى اين خلق پليد، حقارت نفس ‍ ذكر شده . ((و رضى بالذل من كشف عن ضره )). شرعا مكروه است كه انسان اگر گرفتارى و ابتلائى دارد پيش هر كس كه رسيد بگويد، چون اين امر آدمى را حقير مى كند.
حديثى از حضرت صادق هست كه در((داستان راستان )) نقل كرده ام : مردى آمد خدمت حضرت صادق و شكايت از روزگار كرد كه چنين و چنانم ، درمانده ام و قرض دارم . حضرت مقدارى پول به او دادند. اوگفت : من مقصودم اين نبود كه بخواهم چيزى بگيرم ، خواستم شرح حالم را بگويم كه دعايى بفرماييد. فرمودند: من هم نگفتم مقصود تو اين بود، ولى اين را بگير و به مصرف خودت برسان ، چيزى هم مى گويم و آن اينست : ((ولا تخبر الناس بكل ما انت فيه فتهون عليهم )).(92) هر گرفتارى كه دارى جلوى مردم بازگو نكن ((زيرا)) نزد ايشان خوار مى شوى و اين كار يعنى در زندگى شكست خورده ام .
جمله : ((ورضى بالذل من كشف عن ضره )) يعنى آنكه درد و رنج و ناراحتى خود را جلوى مردم بازگو مى كند به ذلت تن داده و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه هر كس شهواتش را بر خود حكومت دهد نفسش را در مقابل خود خوار كرد. اين جمله خيلى پر معنى است .
جمله ديگرى در نهج البلاغه هست : ((المنية ولا الدنيه )) مرگ و نه پستى ((والتقلل ولا التوسل )).(93) باز همان روح عزت نفس موج مى زند. انسان چرا دست پيش ديگران دراز كند؟! به كم مى سازم و دست پيش ديگران دراز نمى كنم . سعدى داستانى در بوستان دارد كه آن را از عارفى نقل مى كند، ولى اين داستان ، حديث است كه حضرت امير از جلوى دكان قصابى مى گذشتند، قصاب گفت گوشتهاى خوبى آورده ام ، حضرت فرمودند: الان پول ندارم كه بخرم ، گفت من صبر مى كنم ، حضرت فرمودند: من به شكمم مى گويم كه صبر كند. حديث ديگرى است از حضرت صادق در تحف العقول كه اين نيز مربوط به معاشرت است ، مى فرمايد: ولا تكن فظا غليظا يكره الناس قربك يعنى تندخو و بدبرخورد مباش كه مردم نخواهند با تو معاشرت كنند، ولا تكن واهنا يحقرك من عرفك و خودت را آنقدر شل و پست نگير كه هر كس تو را مى شناسد تحقيرت كند. نه فظ غليظ باش و نه واهن . اين درست نقطه مقابل آن چيزى است كه در جلسه پيش از ابن ابى الحديد نقل كرديم كه او از يكى از مشاهير صوفيه نقل كرده بود كه من در سه موقع چقدر خوشحال شدم ، يكى مثلا اينكه در كشتى بوديم و دنبال يك مسخره مى گشتند كه مسخره اش كنند، مرا پيدا كردند. چون احساس كردم كه هيچكس در نظر اينها از من پست تر نيست ، خيلى خوشحال شدم . اين برخلاف گفته اسلام است . اينكه انسان در روح خود متواضع باشد، غير از اين است كه خود را در نظر مردم ، پست قراردهد. در((وسائل )) جلد دوم صفحه 202 از حضرت صادق (ع ) حديثى نفل مى كند كه امير المومنين هميشه مى فرمود: ليتجمع فى قلبك الافتقارالى الناس والاستغناء عنهم هميشه در قلب خود دو حس ‍ متضاد را با هم داشته باش : هميشه احساس كن كه به مردم نيازمندى ، يعنى مانند يك نيازمند با مردم رفتار كن ، و هميشه احساس كن كه از مردم بى نيازى و مانند يك بى نياز و بى اعتنا با مردم رفتار كن . اما اين در آن واحد نسبت به يك چيز كه نمى شود، لابد نسبت به دو چيز است . خودشان توضيح مى دهند فيكون افتقارك اليهم فى لين كلامك وحسن بشرك اما آن مرحله اى كه بايد مانند يك نيازمند رفتار كنى ، در نرمى سخنت است ، و در حسن سيرت و تواضع و ابتدا به سلام ، و يكون استغناء ك عنهم فى نزاهه عرضك وبقاء عزك و آن مرحله اى كه بايد بى نياز باشى و جاى تواضع نيست ((در حفظ آبرو و بقاى عزت توست )). آنجا كه پاى حيثيت و شرفت در ميان است ، آنجا كه ديدى كه اگر بخواهى ذره اى نرمش نشان دهى ، عرض و آبرو و عزت خودت را از دست مى دهى ، ديگر جاى اين نيست كه رفتار يك نيازمند را داشته باشى بلكه بايد رفتار يك بى اعتنا و بى نياز را داشته باشى . اين تعبيرات ، تعبيراتى بود كه ما تحت عنوان عزت داشتيم .
بعضى تعبيرات تحت عنوان ((علو)) است ، باز مثل تعبير خود قر آن : ولا تهنوا ولا تحزنوا وانتم الا علون ان كنتم مومنين (94) سست نشويد، محزون هم نباشيد، اگر مومن باشيد شما برتر از همه خواهيد بود. مسئله علو و دعوت به آن است .
تعبير ديگر، تعبير قوت و نيرويمندى است ، از نوع بازگشت به نفس ‍ است ولى به شكل ((احساس قدرت در خود)). حديثى از حضرت امام حسين خوانديم كه الصدق عز والكدب عجز دروغ گفتن از زبونى است ، آدم نيرومند هرگز دروغ نمى گويد. اين ، متوجه كردن به اين نكته است كه انسان بايد در خود احساس نيرو كند، و هم اينكه دروغ و غيبت و از اين قبيل ، از زبونى است ، كما اينكه حديثى در باب غيبت داريم كه الغيبه جهد العاجز (95) يعنى غيبت كردن منتهاى كوشش ناتوان است ، يك آدم نيرومند به خود اجازه نمى دهد كه پشت سر مردم حرف بزند.
در حديث ديگرى هست : ليكن طلبك للمعيشه فوق كسب المضيع دنبال روزى باش ، ولى دنبال روزى رفتن تو، از حد كسانى كه خود را تضييع مى كنند بالاتر باشد. ترفع نفسك عن منلزه الواهن الضعيف (96) نفس خود را برتر بگير از اينكه در مظهر افراد سست و ضعيف در آيى . مى گويد انسان بايد خودش به دنبال روزى خود باشد. در اينجا مسئله لزوم رفتن دنبال معيشت ، از جنبه اخلاقى روى پايه قوت گذاشته شده ، و نرفتن كه مطرود و محكوم است به اعتبار ضعف و ناتوانى دانسته شده است .
نفاست نفس
تعبير ديگرى هست و آن ((نفاست نفس )) است ، يعنى روح انسان به منزله يك شى نفيس تلقى شده ، و اخلاق خوب به عنوان اشياء متناسب با اين شى ء نفيس ، و اخلاق رذيله به عنوان اشيا نامتناسب با اين شى ء نفيس كه آن را از ارزش مى اندازد. در اين تعبير، انسان داراى يك سرمايه بسيار پرارزش تلقى شده كه آن همان خود اوست ، و به انسان مى گويند مواظب باش كه اين خود را از دست ندهى يا آلوده نكنى زيرا اين خود خيلى با ارزش و نفيس است . مثلا امير المومنين در نامه اى كه در نهج البلاغه است خطاب به امام حسن مى فرمايد: اكرم نفسك عن كل دنيه نفس خويش را از
هر پستى بزرگ بدار، برتر بدار. فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا آنچه كه از نفس خود ببازى عوض ندارد. نفس خود را نباز كه آن ، گوهرى است كه آن را با هر چه معامله كنى مغبون هستى . پس تعبير، تعبير نفاست و با ارزش بودن است ، واينكه اين شى ء با ارزش را كه ما فوق هر ارزشى است يعنى آنقدر ارزش دارد كه هيچ چيزى با آن برابرى نمى كند نبايد از دست داد، مثل اينكه چيزهايى كه تمام حيثيت يك كشور بستگى به آن دارد براى آن ملت ما فوق ارزش و قيمت است ، يعنى هيچ ملتى ولو اينكه از فقر بخواهد بميرد حاضر نيست آنها را معامله كند، مثل بعضى از آثار نفيس علمى ، ادبى و حتى ذوقى . مثلا مسجد شيخ لطف الله براى ايران ارزشى مافوق ارزشهاى مادى دارد.
تعبير ديگرى باز امير المومنين دارند،فرمايند لا دين لمن لا مروه له آنكه مردانگى ندارد دين ندارد. (دين اصلا مردانگى شناخته شده ) ولا مروه لمن لا عقل له اگر كسى عقل و تشخيص نداشته باشد نمى تواند ((مروت داشته و)) مرد باشد وان اعظم الناس قدرا من لا يرى الدنيا لنفسه خطرا (97) از همه مردم با ارزش تر و بلند مرتبه تر، آن كسى است كه تمام دنيا را براى بهاى خود كم مى داند. اين ((خود)) چيست كه همه دنيا را براى خود كم مى داند، كه اگر همه دنيا را در مقابل آن بدهند، او خود را برتر از دنيا و مافيها مى داند.
تعبيرى از حضرت صادق هست در يك رباعى كه يك وقت در جلد دوازدهم ((بحار)) ديدم . رباعى از خود ايشان است كه من دو مصراع اولش را حفظ هستم :

اثامن بالنفس النفيسه ربها

 

وليس لها فى الخلق كلهم ثمن (98)

من ثمن قرار مى دهم با اين نفس بسيار پرارزش ، خداى او را. در همه مخلوقات خدا موجودى پيدا نمى شود كه ارزشش برابر نفس باشد.
غيرت
تعبير ديگر تعبير ((غيرت )) است ، يعنى پاره اى از مسائل اخلاقى به حكم اين است كه غيرت انسان اقتضا مى كند چنين باشد يا چنين نباشد، مثلا امير المومنين مى فرمايد: قدر الرجل على قدر همته حد و درجه هر كس به درجه و ميزان همت او بستگى دارد، و شجاعته على قدر انفته و شجاعت او به آن اندازه اى است كه در خود احساس ‍ مردانگى كند وعفته على قدر غيرته (99) عفت هر كس برابر بااندازه غيرت او است ، يعنى انسان به هر اندازه كه نسبت به ناموس خود احساس غيرت كند نسبت به ناموس ديگران نيز احترام قائل است ، يعنى غيرت خودش ‍ اجازه نمى دهد كه به ناموس ديگران تجاوز كند. لذا در تعبير ديگرى فرموده : ما زنى غيور قط (100) آدم با غيرت هرگز زنا نمى كند، يعنى هر كس كه زنا كند و عفت ديگرى را پايمان نمايد خودش غيرت ندارد.
تعبير ديگر در اين زمينه كلمه ((حريت )) است ، حريت و آزادى و آزادگى . امير المومنين مى فرمايد: لا تكن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا بنده ديگرى مباش زيرا خدا تو را آزاد آفريده است .
تعبيراتى هم درباره ((كرامت نفس )) است ، مثل : من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته (101) آن كسى كه نفس خود را بزرگ احساس كند شهوات نمى تواند بر او مسلط شود. حضرت هادى مى فرمايد: من هانت عليه نفسه فلا تامن شره (102) بترس از آن آدمى كه خودش نزد خود خوار است ، يعنى پيش خود احساس شرف نمى كند.
آيا تناقض است ؟
تمام اينها تعبيراتى است كه نوعى توجه دادن به ((خود)) است . از طرفى در خود تعليمات اسلامى ، تعليمات ديگرى مى بينيم كه آنها را بيشتر از اينها مى شناسيم و نقطه مقابل اينها تلقى مى شوند. مثلا وقتى مى گوئيم عزت نفس ، پس با تواضع چه كنيم ؟! مگر تواضع غير از تذلل است ؟! اگر بناست كه عزت نفس خود را حفظ كنيم پس نبايد متواضع باشيم ! آيا عزت نفس بر ضد تواضع است يا نه ؟ همچنين است علو نفس . مى بينيم در قرآن از يك طرف مى فرمايد: و انتم الاعلون ان كنتم مومنين ولى در جاى ديگر اراده علو رامذمت مى كند، مى فرمايد: تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض ولا فسادا والعاقبه للمتقين (103)
يا مثلا در باب قوت و ضعف ، ما تا به حال هر چه شنيده ايم درباره ضعف بوده . سعدى گويد:

من آن مورم كه در پايم بمالند

 

نه زنبورم كه از نيشم بنالند

 

چگونه شكر اين نعمت گذارم

 

كه زور مردم آزارى ندارم

اين ديگر بالاترين نعمت است كه نمى توانم مردم آزارى كنم
يا در مورد نفاست نفس ، مگر نفس همان شى ء پليدى نيست كه تشبيه به سگ و هر موجود پليدى شده است ؟ پس چطور در اينجا به عنوان يك شى ء نفيس معرفى مى شود؟! و همين طور است تعبيرات ديگر از قبيل حريت ، كرامت و امثال اينها. و اساسا مگر نه اينست كه در اسلام جهاد با نفس توصيه شده ؟ نفس كه بناست با او جهاد بشود و به چشم يك دشمن به او نگريسته شود، و پيغمبر اكرم فرمود: اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك (104) نفس تو دشمن ترين دشمنان توست ، پس چطور در اينجا اينقدر محترم شمرده شده ؟! همان كه بايد با او مبارزه كرد.(105) يا مى بينيم ((عجب )) مذموم است . عجب مگر غير از خود بينى و خود بزرگ بينى و خود خوب بينى است ؟ و همين طور تكبر كه خود بزرگ بينى است . اينها با آن تعبيرات چطور جور آيد؟ آيا تناقض است ؟ يا نه ، تناقض نيست ، انسان داراى دو ((خود)) است . يك ((خود)) كه خوب ديدن او عجب است ، بزرگ ديدن او كبر است ، خواستن او خودخواهى و مذموم است ، با او بايد جهاد كرد، به او بايد به چشم يك دشمن نگاه كرد و با هواهاى او بايد مبارزه كرد، و يك ((خود)) ديگر كه بايد آن را عزيز و مكرم و محترم داشت ، بايد حريت و آزاديش را حفظ كرد، بايد قوت و قدرتش را حفظ كرد و آلوده به ضعفش نكرد. اما دو ((خود)) را چگونه مى توان توجيه كرد؟ آيا اينكه انسان داراى دو خود است يعنى هر كس دو ((من )) دارد؟ شك ندارد كه هر كسى يك ((من )) است نه دو ((من ))، و اين قابل قبول نيست كه بگوئيم انسان (موصوف به ) تعدد شخصيت است . در روانشناسى نام يك بيمارى را ((تعدد شخصيت )) گذاشته اند، ولى همان بيمار هم واقعا دو شخص نيست ، اگر دو شخص باشد، هر كدام به راه خود مى روند. يك شخص نامتعادل را گاهى مى گويند كه به بيمارى تعدد شخصيت دچار شده ، والا واقعا او تعدد شخصيت ندارد، انسان كه واقعا داراى دو ((خود)) نيست ، پس لابد چيز ديگرى است :
انسان داراى دو خود به اين معناست كه داراى يك خود واقعى و حقيقى و يك خود مجازى است كه آن خود مجازى ناخود است ، و مبارزه بانفس كه ما مى گوئيم مبارزه با خود، در واقع مبارزه خود با ناخود است . ما يك خود داريم به عنوان يك خود شخصى و فردى ، يعنى آنگاه كه من مى گويم ((من ))، آنوقتى كه خودم را در برابر ((من )) هاى ديگر قرار مى دهم و در واقع ((من )) هاى ديگر را نفى مى كنم : من ، نه شما. چيزى را براى اين خود خواستن ، يعنى براى اين شخص در مقابل اشخاص ديگر و احيانا بر ضد اشخاص ديگر. هراندازه كه ((خود)) انسان جنبه شخصى و فردى و جدايى از خودهاى ديگر پيدا كند مربوط به ((ناخود)) اوست ، يعنى مربوط به جنبه هاى بدنى و تن است ، ولى انسان در باطن ذات خود حقيقتى دارد كه اصلا حقيقت اصلى ذاتش ‍ اوست و اينهاى ديگر را كه به عنوان خود احساس مى كند در واقع ناخود را خود احساس مى كند. او همان چيزى است كه قرآن از او به بيان فاذا سويته و نفخت فيه من روحى (106) تعبير مى كند، يعنى يك حقيقتى است نه از سنخ ماده و طبيعت ، بلكه از سنخ ملكوت و قدرت ، و از سنخ عالمى