پرسش و پاسخ
سخن يكى از حضار: همان طور كه جناب آقاى مطهرى فرمودند ((برخى ايراد مى گيرند كه عبادت يا به طمع بهشت است و يا به خاطر ترس از جهنم )). عبادت يك معناى بالاترى دارد كه نماز و روزه و استغفار و ساير اعمال عبادى براى رسيدن به آن معناست . عبادت يعنى تبعيت از آن سير تكاملى كه خدا و جهان هستى براى هر موجودى معين كرده تا كمال خود را بيابد، و شامل همه موجودات هم شود: ((يسبح لله ما فى السموات وما فى الارض و ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون . خدا احتياجى به اين نماز و روزه ندارد. او موجودات را خلق كرده براى اينكه هر موجودى راه تكاملى خود را طى كند و به هدف خلقت برسد...
استاد: بيان آقاى مهندس تاج را من فقط يك توضيح مى دهم و در عين حال يك تكميلى هم براى آن لازم است . اينجا سه مطلب هست . يك مسئله همان است كه در قرآن مطرح شده در باب عبادت تكوينى كه قرآن هر كارى را كه هر موجودى (در هر جايى و در هر درجه اى كه هست ) انجام مى دهد، تسبيح و عبادت مى نامد، و آن بر اساس اين است كه همه موجودات به سوى كمال مى روند و كمال مطلق خداوند است ، يعنى همه چيز به سوى خداوند در حركت است . اين يك بحث است كه از بحث ما بيرون است .
بعد مى آييم سراغ عبادت انسان ، يعنى كارهاى اختيارى انسان . مطلبى كه ايشان مى خواستند بگويند، مطلب درستى است ، و آن اين است كه فقهاء اين را مطرح كرده اند كه هر عملى ، اگر انسان آن عمل را به داعى يعنى به انگيزه رضاى خدا انجام بدهد مى شود عبادت ، البته عملى كه پيكره اش هم صلاحيت داشته باشد. يعنى هر عملى كه فى حد ذاته ، عمل خوبى باشد و مصلحت باشد، اگر انسان آن را براى خدا انجام بدهد و انگيزه اش در آن كار خدا باشد، عبادت است . بنابر اين ممكن است خوابيدن انسان هم عبادت بشود. گفته اند اگر كسى زندگيش را آنچنان تنظيم بكند كه هر كارش در جا و در وقت واقع بشود، خودش را هم آنچنان تربيت بكند كه واقعا اعمالش را براى خدا انجام دهد، او شبانه روز در عبادت است : خوابش عبادت است ، بيداريش عبادت است ، غذا خوردنش عبادت است ، راه رفتنش عبادت است ، لباس ‍ پوشيدندش عبادت است . همه كارهايش عبادت است ، چون فرض اين است كه همه را براى خدا انجام مى دهد. اين مطلب درستى است ، و اين كه انسان بايد هميشه در حال عبادت باشد معنايش همين است . به اين معنا يك لحظه هم نبايد باشد كه انسان در حال عبادت نباشد. ولى اشتباه نشود، اين يك وقت سبب نشود كه ما خيال بكنيم چون هر كارى كه مصلحت باشد اگر براى خدا انجام بدهيم عبادت است ، پس من در مطب خودم هستم ، فرض اين است كه كارم را براى خدا انجام مى دهم و عبادت مى كنم ، پس نيازى به آن عبادت كه روحش ذكر خدا و خلوت با خدا و فراموش كردن غير خدا و انقطاع از غير خداست نيست . نه ، آن عبادت در جاى خودش به هر حال لازم است اگر آن نباشد اين صورت نمى گيرد و آن يعنى كارى كه محض عبادت است و هيچ مصلحتى غير از عبادت ندارد.
ما در اسلام دو جور كار داريم ، يك كار را اصطلاحا مى گويند عبادت محض ، يعنى كارى كه مصلحتى غير از عبادت ندارد، مثل نماز. يك كارهاى ديگر داريم كه مصلحتهاى زندگى است و ما مى توانيم آنها را به صورت عبادت در آوريم و بايد هم در آوريم . پس مطلبى كه جنابعالى فرموديد كه هر كار وقتى كه در راه رضاى خدا و براى خدا باشد عبادت است ، بسيار مطلب درستى است ولى به شرط اينكه اشتباه نشود كه پس ‍ اين بى نياز كننده ماست از آن عبادتيكه اصلا كارش فقط اين است كه انسان توجه به خدا دارد و استغفار مى كند. نه ، اين ، انسان را از آن بى نياز نمى كند. پيغمبر هم هيچوقت خودش را از آن بى نياز نمى دانست ، اميرالمؤ منين هم خودش را از آن بى نياز نمى دانست ، و هيچ انسانى از آن بى نياز نمى شود.
س : آيا انسان در كارها به هر حال تحت تاءثير يك ميل نيست ؟ وقتى انسان كارى را انجام مى دهد، يا به خاطر حفظ آبرو است يا به خاطر مصلحت خود و يا به خاطر دستور دين كه اگر آن را انجام ندهد در خود احساس ناراحتى مى كند. پس به هر حال انسان كار را تحت تاءثير يك كشش و يك نيرو انجام مى دهد و اراده مستقل نيست ...
استاد: بحثى كه ايشان طرح كردند، به مناسبت بحث اراده بود. ما در مسئله اراده فقط از جنبه تربيتى ، يعنى از اين نظر بحث كرديم كه جزء نيروها و استعدادهايى كه در انسان از نظر تربيت بايد پرورش پيدا بكند اراده است . مسئله اراده وقتى در باب تربيت طرح مى شود از يك جنبه روى آن بحث مى شود، و در جاهاى ديگر از جنبه هاى ديگر طرح مى شود. آنچه شما طرح كرديد، از جنبه مسئله جبر و اختيار است كه الان نمى توانيم آن را طرح كنيم كه اصلا معنى اختيار چيست ؟ حرف اول همين است كه خود اختيار چيست ؟ ما اين را در جلد دوم اصول فلسفه طرح كرده ايم و در آنجا مسائل نوى طرح نموده ايم كه در كلمات قدماى ما نبوده ، در كلمات امروزيها هم نديده ايم . همچنين ملاك مسؤ وليت چيست ؟ اين كه انسان مسؤ ول است ، انسان چه جور باشد مى تواند مسؤ ول باشد و چه جور باشد نمى تواند مسؤ ول باشد؟ بعد مسئله وابستگى اراده مطرح مى شود كه آيا واقعا وقتى انسان اراده مى كند، باز تحت تاءثير جاذبه يك ميل است ، يا اينكه نقش اراده اين است كه در ميان ميلهاى مختلف و متضاد يكى را بر مى گزيند، و حتى گاهى هيچ ميلى وجود ندارد، عليرغم همه ميلها راهى را انتخاب مى كند، يعنى ميل وجود ندارد و فقط عقل حكم مى كند. ما نگفتيم اراده از شؤ ون عقل است ، عرض كرديم اراده وابسته به عقل است آن طور كه ميل وابسته به طبيعت است ، يعنى ميل قوه مجريه طبيعت است ، اراده قوه مجريه عقل ، نه اينكه اراده عين عقل باشد. اراده ، نيروى ديگرى است در انسان . اى بسا صاحب عقل هاى خيلى قوى و نيرومند كه اراده شان ضعيف است ، واى بسا صاحب اراده هاى بسيار قوى كه عقلشان ضعيف است . اينها دو قوه است ، منتها كار اراده اين است كه طرحهاى عقل را اجرا مى كند. گاهى عقل انسان به يك چيزى حكم مى كند كه در حال حاضر هيچگونه ميلى نسبت به آن وجود ندارد، يعنى تمايلات ، همه در جهت عكس است . ميل اساسا آينده سرش ‍ نمى شود، و اين خصوصيت ميل است . ميل همان است كه در بچه است . بچه وقتى كه يك غذايى را مى خواهد، الان مى خواهد، و وقتى به او مى گويند، حالا اين را نخور تا حالت خوب شود، بعدها زيادش را مى خورى ، چون فكرش را ندارد، لج مى كند كه نه ، من همين الان بايد بخورم .
ميل به زمان حال تعلق مى گيرد. يعنى اشتهاى غذاى چهل سال ديگر اكنون وجود ندارد، آن اشتهايى كه وجود دارد متعلق به زمان حال است . ولى عقل مى گويد: رب اكلة منعت من اكلات . اين يك خوردن مانع صدتا خوردن ديگر در آينده مى شود. با اينكه الان ميلى نسبت به آن وجود ندارد، ولى فكر مى كند، ترجيح مى دهد و انتخاب مى كند.
مسئله ديگر وابسته بودن اراده است به جايى . اصلا مسئله مهم در جبر و اختيار اين است كه آيا اراده خودش به جايى بسته هست يا نيست ؟(1)... (بقيه مطلب روى نوار ضبط نشده است ).
عوامل تربيت : 2 محبت ، تقويت حس حقيقت جويى ، مراقبه و محاسبه
محبت
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
از جمله مسائلى كه در مورد تعليم و تربيت اسلامى مطرح است ، مسئله محبت و نقطه مقابل آن ، خشونت است . البته نقطه مقابل محبت ، معمولا بغض است ، ولى اثر محبت ، احسان و نرمى است ، و اثر بغض ، خشونت و سختگيرى . مى دانيم كه بعضى ها به چشم انتقاد به اين تعليم و تربت اسلامى نگريسته و گفته اند كه در اسلام آنچنان كه بايد و به قدر كافى روى مسئله محبت و اثرش كه نرمى و احسان است تكيه نشده است ، و اگر در اسلام مسئله محبت به انسانها و مسئله احسان به انسانها و نرمش در مقابل انسانها مطرح است در مقابل و مسئله دشمن داشتن انسانها و خشونت به خرج دادن و به يك معنا بدى كردن هم مطرح است . باز مى دانيم كه آنها كه زياد روى محبت تكيه مى كنند مسيحيها هستند و كشيشيهاى مسيحى . اينها خيلى دم از محبت مى زنند و مى گويند عيساى مسيح تنها به محبت دعوت مى كرد، در محبت هم استثنا نمى كرد ميان اينكه افرادى كه بايد به آنها محبت بشود خدا پرست باشند و يا نباشند، پيرو عيسى باشند يا نباشند، بلكه مى گفت به همه محبت كنيد. در يكى از كتابهاى تاريخ اديان و شايد در يك مقاله كه ترجمه شده بود خواندم كه يك جمله است كه در همه اديان بزرگ دنيا آمده است و متحد المال همه اديان است ، در مسيحيت هست ، در دين يهود هست ، در دين زردشت هست ، در دين اسلام هست ، در دين بودا هست ، و آن اين است كه ((براى ديگران همان را دوست بدار كه براى خود دوست مى دارى ، و همان را دشمن بدار كه براى خود دشمن مى دارى )) كه ما به اين مضمون در اسلام زياد داريم مانند: احبب للناس ما تحب لنفسك واكره لهم ما تكره لنفسك (154) اين دستور كه در اسلام نيز هست يك دستور كلى و مطلق است . حال آيا اسلام در اين قاعده عمومى ، استثنائى آورده است و در اديان ديگر استثنائى نيست ؟ در مسيحيت استثنائى نيست ولى در اسلام استثناست ؟ كه در واقع اسلام مى گويد براى مردم دوست بدار آنچه را كه براى خودت دوست مى دارى مگر بعضى از مردم ؟ يا: براى مردم دوست بدار آنچه براى خود دوست مى دارى مگر در بعضى از امور؟ آيا در اسلام استثنائى هست ؟ يا نه ، آنچه در اسلام با مسيحيت (155) اختلاف هست ، در تفسير محبت است نه در اين اصل كلى .
آيا دوست داشتن چيزى براى خود هميشه منطقى است ؟
ما از همين جمله اى كه مى گويند متحد المال همه اديان است شروع مى كنيم . آيا دوست داشتن چيزى براى خود هميشه منطقى است ؟ممكن است بگوئيد: اصلا ما به اين مطلب ايراد داريم ، به جهت اينكه مى گويد براى ديگران همان را دوست بدار كه براى خود دوست مى دارى . ممكن است انسان براى خودش چيزى را دوست بدارد كه نبايد دوست بدارد، يعنى مسئله محبوب و مطبوع بودن يك چيزى براى انسان غير از مسئله مصلحت بودن آن چيز براى انسان است . اگر يك كسى بيمارى قند دارد و عسل برايش بد است ولى خودش عسل را دوست دارد، به او بگويند چون تو عسل را براى خودت دوست دارى با اينكه برايت بد است ، براى همه مردم دوست بدار حتى براى كسانى كه براى آنها هم بد است . آيا مقصود چنين چيزى است ؟ يا اينكه نه اينجا محبت ، محبت عاقلانه و منطقى است كه مساوى با مصلحت است ، و مقصود اين است كه از نظر آنچه كه واقعا خير و سعادت است ، همين طور كه هميشه خير و سعادت خودت را مى خواهى ، خير و سعادت عموم مردم را نيز بخواه . خير و سعادت مردم را خواستن ، با اين محبت كه ما عموما مى گوئيم و مسيحيها مى گويند، با محبت ظاهرى ، يعنى كارى كردن كه طرف خوشش بيايد متفاوت است .
مثلا مادرى و پدرى به فرزند خودشان محبت دارند، خير و سعادت او را مى خواهند. اين خواستن خير و سعادت فرزند، دو جور ممكن است تجلى داشته باشد. پدر و مادرهاى نادان كه بچه شان را دوست دارند و مى خواهند به او محبت كنند، مقياس محبت كردنشان اين است كه اين بچه چه را خواهد همان را به او بدهيم يعنى محبتشان به اين شكل ظهور مى كند كه اين بچه چه را دوست دارد، هر چه را كه او دوست دارد همان را به او بدهيم . و هر چه را اين بچه دوست ندارد و دشمن دارد آنرا به او ندهيم فلان غذا را بچه دوست دارد من هم بچه ام را دوست دارم و نمى توانم او چيزى را دوست داشته باشد و به او ندهم . اما يك دوائى را، يك آمپولى را كه اين بچه اساسا دشمن دارد و نمى خواهد، من هم چون بچه ام را دوست دارم ، بگويم چون بچه ام نمى خواهد من هرگز او را ناراحت نمى كنم .
اين يك جور محبت كردن است . و يك جور محبت كردن ، محبت مقرون به منطق است ، يعنى محبت موافق با مصلحت كه شامل زمان حال و زمان استقبال هر دو مى شود. آن محبتى كه واقعا احسان و محبت است ، ممكن است مطابق خوشايند اين بچه باشد و ممكن است مطابق خوشايند او نباشد.
پس اگر ما بخواهيم اين دستور كلى را كه در همه اديان آمده است اينجور تفسير بكنيم كه واقعا مقصود همه اديان از محبت كردن همين بوده كه با مردم جورى رفتار كنيد كه آنها دوست مى دارند، (و به عبارت ديگر ) هميشه با مردم طورى رفتار كنيد كه مردم دوست دارند شما با آنها آنجور رفتار كنيد: در اين صورت بايد بگوئيم اين دستور اديان العياذ بالله يك دستور غلطى است ، در همه اديان اين دستور غلط بوده . محبت كردن و احسان نمودن و خير رساندن به افراد و به جامعه نمى تواند بر اين مقياس باشد كه اينها چه را دوست دارند. اين مثل را مكرر گفته ايم : طبق اين منطق بايد بگوئيم كه اداره راديو (156) اين عمل را خيلى به اصطلاح منطقى و درست انجام مى دهد. هميشه از مردم مى پرسد كه شما چى دوست مى داريد كه من همان چيزى را كه شما دوست داريد پخش كنم ، هر صفحه اى كه شما دوست داريد همان را بگذارم . ممكن است اكثريت مردم چيزى را دوست داشته باشد كه وقتى آن را بگذارى ، آنها را بيشتر به بدبختى و فساد بكشاند. ولى او اگر مى خواهد محبتش ، محبت واقعى باشد نبايد تابع آمار باشد كه اغلب بچه ها، جوانها، پسرها و دخترها هستند كه تقاضا مى كنند فلان صفحه را بگذار. بعد هم مى گويد: ما در خدمت مردم هستيم ، ما داريم به مردم خدمت مى كنيم ، هر چه دلشان مى خواهد همانرا مى گذاريم .
نه ، موافق ميل رفتار كردن ، غير از مطابق مصلحت رفتار كردن است . آن پدر و مادر هم محبت عميق و عاقلانه و منطقى شان نمى تواند محدود باشد به خواست فرزند و به زمان حال ، آينده آيه را هم بايد در نظر بگيرند.
مصلحت جمع بندى مقدم بر مصلحت فرد است
به علاوه يك وقت هست پاى فرد در ميان است ، و يك وقت هست پاى جمع در ميان است . باز مثال به همان پدر و مادر مى زنيم كه چند پسر. و دختر در خانه شان هست و همه را هم دوست دارند يكى از اين بچه ها، نسبت به افراد ديگر، متعدى و متجاوز است . پدر و مادر، تنها اين را دوست ندارند كه بگويند مطابق ميل اين رفتار مى كنيم . اگر ميل هم مقياس باشد، ميل افراد ديگر را نيز بايد در نظر بگيرند. يعنى آن كسى كه مى خواهد از روى كمال محبت با بچه هاى خودش رفتار بكند، گذشته از اين كه ميل نبايد مقياس باشد بلكه مصلحت بايد مقياس باشد، همچنين مصلحت جمع بايد مقياس باشد نه مصلحت فرد. و چقدر موارد ما مى بينيم كه مصلحت جمع با مصلحت فرد جور در نمى آيد. يعنى اگر مصلحت يك فرد را در نظر بگيريم ، مصلحت افراد ديگر و بلكه مصلحت آن سازمان و جامعه اى كه اين فرد جزء آن است از بين مى رود و در نهايت ، خود آن فرد هم صدمه مى بيند. اين است كه در مواردى مصلحت فرد فداى مصلحت جامعه مى شود و از اينجا است كه در مواردى خود محبت كه گفتيم ريشه اش قصد خير و احسان داشتن است ايجاب مى كند عدم نرمى را، ايجاب مى كند خشونت را، ايجاب مى كند حداكثر آنچه را كه طرف آن را براى خودش بدى تلقى مى كند، مثلا اعدام را، آنجا كه پاى مصلحت جمع در ميان است .
فلسفه قصاص
ببينيد اين تعبير قرآن راجع به مساءله قصاص چه تعبير جامعى است ! مى دانيم قرآن در قانون جزائى خود طرفدار قصاص است . در مواردى كه كسى با عمد و بدون هيچ عذرى بى گناهى را، نفس محترمى را از بين مى برد اسلام اجازه قصاص مى دهد كه او را به مجازات آن شخص ‍ اعدام بكنند.
در اينجا اين مسئله پيش مى آيد كه حالا او يك نفر را كشته ، ما چرا يك نفر ديگر را اضافه بكنيم و بكشيم ؟! اگر كشتن كار بدى هست ، ما چرا به عنوان قصاص ، اين كار بد را تكرار كنيم ؟! او كار بدى كرده كه يك نفر را كشته ، آيا ما هم خود او را بكشيم كه باز انسان كشته باشيم ؟! قرآن مى گويد: ((ولكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب (157) كشتن اينچنين را، كشتن و اماته و ميراندن تلقى نكنيد، اين را حيات و زندگى تلقى كنيد ولى نه حيات اين فرد، حيات جمع . يعنى با قصاص يك نفر متجاوز، حيات جامعه و حيات افراد ديگر را حفظ كرده ايد. شما اگر جلوى قاتل را نگيريد، فردا او يك نفر ديگر را خواهد كشت ، و فردا دهها نفر ديگر پيدا مى شوند كه دهها نفر ديگر را خواهند كشت . پس اين را كم شدن افراد جامعه تلقى نكنيد، حفظ بقاء جامعه تلقى كنيد، اين را ميراندن تلقى نكنيد، زندگى تلقى كنيد يعنى قصاص معنايش دشمنى كردن با انسان نيست ، دوستى كردن با انسان است .
انسان دوستى
يك مطلب ديگر را هم اينجا بايد عرض بكنيم و آن اين است : مى گويند:((انسان دوستى )). البته سخن درستى است ، ولى اين مطلب بايد شكافته شود. به قول طلبه ها((انسان )) در ((انسان دوستى )) انسان بما هو انسان است ، يعنى انسان را از آن جهت كه انسان است بايد دوست داشت ، و به اصطلاح امروز انسان با ارزشهاى انسانى . يك وقت ما در تعريف انسان مى گوئيم يك ديوان يك سر و دو گوش مستقيم القامه كه حرف هم زند. اگر انسان اين است ، چمبه همان قدر انسان است كه لومومبا انسان بوده ، آنهايى كه خواستند عيسى را به دار بكشند همان قدر انسانند كه خود عيسى . آنها هم مثل عيسى حرف مى زدند و از اين جهات فرقى با او نداشتند.
يك وقت مى گوئيم ((انسان )) يعنى اين هيكل خاص كه در همه اين افراد مشترك است ، و ((انسان را دوست داشته باشيم )) يعنى هر كسى را كه از نسل آدم هست دوست داشته باشيم ، و خلاصه منظور از انسان انسان زيست شناسى است ، آن كه زيست شناسى او را انسان مى داند. آيا مقصود اين است ؟ يا نه ، مقصود انسان بما هو انسان است ، يعنى انسان به خاطر ارزشهاى انسانى ، به خاطر انسانيت ، و انسان دوستى يعنى انسانيت دوستى . اينجاست كه وقتى چمبه لومومبا را كنار همديگر مى گذاريم ، دو نوع از آب در مى آيند، اين يك چيز از آب در مى آيد، آن چيز ديگر، يعنى ممكن است اين يك انسان از آب در بيايد، يك انسان درست با ارزشهاى انسانى ، و آن نه تنها يك انسان نباشد بلكه حيوان هم نباشد، و به تعبير قرآن از حيوان هم چند درجه پايين تر باشد. انسان را بايد دوست داشت به خاطر انسانيت نه به خاطر همين هيكلش . و به عبارت ديگر انسانيت را بايد دوست داشت .
حال اگر انسانى ضد انسان و ضد انسانيت شد، مانع راه انسانهاى ديگر و مانع تكامل انسانهاى ديگر شد، آيا باز ما بايد اين انسان را كه در واقع اسمش انسان است و در معنا انسان نيست ، و به تعبير اميرالمؤ منين الصورة صورة انسان والقلب قلب حيوان ظاهر، ظاهر انسان است و باطن ، باطن يك حيوان دوست بداريم ؟ آيا به نام انسان دوستى بايد به انسانيت خيانت بكنيم و با انسانيت دشمنى بورزيم ؟!
پس گذشته از اين مساءله كه محبت صرفا رعايت ميلها نيست بلكه عبارت است از رعايت مصلحت و خير و سعادت طرف ، و گذشته از اين كه مصلحت فرد به تنهايى نمى تواند مقياس باشد بلكه مصلحت جمع بايد در نظر گرفته شود، اساسا مساءله انسان دوستى ، مساءله انسانيت دوستى است ، والا اگر مراد از ((انسان )) انسان به معناى همين جنس و انسان زيست شناسى باشد، از نظر زيست شناسى فرقى بين انسان و حيوان نيست . چرا ما گوسنفندها را به اندازه انسانها دوست نداشته باشيم ؟ چرا اسبها و الاغها را به اندازه انسانها دوست نداشته باشيم ؟ او يك حيوان جاندار است ، اين هم يك جاندار است . اگر ملاك ، جاندارى و ادراك لذت و الم است و ((ميازار مورى كه دانه كش است ))اين در انسان همان مقدار است كه در اسب و الاغ .
پس مسئله بايد به انسانيت دوستى بر گردد. وقتى كه انسان دوستى ، معنايش انسانيت دوستى شد و انسانيت دوستى هم معنايش رعايت مصالح انسانى و نه تنها رعايت ميلها شد، معلوم مى شود كه (اين تفسير از) دستور محبت به انسانها كه قطع نظر از همه چيز، فقط طورى رفتار كردن كه اين خوشش بيايد و آن دوست داشته باشد، يك منطق غلطى است ، بلكه محبت منطقى ، در مواردى طبعا تواءم با خشونتها، جهادها، مبارزه ها و كشتنهاست ، و انسانهايى را كه خار راه انسانيت هستند بايد از بين برد.

نيكى به كافر
در قرآن كريم مى بينيم كه به محبت و به احسان و نيكى نسبت به همه مردم حتى نسبت به كفار توصيه شده است ، اما در حدودى كه اين محبت كردن و اين نيكى كردن اثر نيك ببخشد. آنجا كه نيكى كردن اثر نيك نبخشد، آن ، نيكى نيست بلكه بدى است به صورت نيكى .
مثلا در آيه مباركه اى كه در سوره ممتحنه (158) است مى فرمايد:
لا ينهيكم الله عن الذين لهم لم يقاتلوكم فى الدين ولم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم وتقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين . انما ينهيكم الله عن الذين قاتلوكم فى الدين واخرجوكم من ديار كم .
يعنى خدا شما را نهى نمى كند (اول مى گويد نهى نمى كند، بعد امر هم مى كند) كه نسبت به كافرانى كه به خاطر دين با شما نجنگيده اند، با شما در حال نبرد آن هم به خاطر دين نيستند، آنها كه شما را از خانه هايتان بيرون نكرده اند كه در آن وقت مصداقش قريش بودند كه هم به خاطر دين با مسلمين مى جنگيدند و هم مسلمين را از خانه هايشان خارج كردند (آرى ، خدا شما را نهى نمى كند كه نسبت به اين كافران نيكى كنيد). يعنى اگر ما مى گوئيم به كافران نيكى نكنيد، آنها را مى گوئيم . نيكى كردن به آنها عين بدى كردن به خود شماست ، تقويت بنيه دشمن است كه طبعا عليه شما به كار مى رود.
بعد مى فرمايد: ان الله يحب المقسطين . خدا كسانى را كه خوبى بكنند و به قسط و عدالت رفتار نمايند دوست مى دارد. يعنى اين كار را بكنيد. ((انماينهيكم الله عن الذين قاتلوكم فى الدين واخرجوكم من دياركم )) (خدا شما را نهى مى كند از نيكى كردن نسبت به كافرانى كه به خاطر دين با شما جنگيده اند و شما را از خانه هايتان بيرون كرده اند).
رفتار عادلانه با كافر
به علاوه ، راجع به عدل و به عدالت رفتار كردن و حق واقعى هر فردى را به او دادن ، حتى نسبت به همين كافرانى كه با شما مى جنگند و شما را (از خانه هايتان ) بيرون كردند نيز مى گويد از عدل خارج نشويد. آن ، مساءله احسان بود. فرمود: به اينها احسان نكنيد. اما مساءله عدل چطور؟ مساءله اينكه مى خواهيم حق آنها را به ايشان بدهيم . آيا مى توانيم به آنها ظلم كنيم ؟ مى گويد: نه . در اوايل سوره مباركه مائده است :
و لا يجرمنكم شنان قوم على ان لا تعدلوا، اعدلوا هو اقرب للتقوى .
هرگز كينه و دشمنى يك قومى شما را وادار نكند كه بر آنها ظلم و ستم بكنيد، يعنى آنچه را كه مستحق آن نيستند به آنها برسانيد، با آنها هم به عدالت رفتار كنيد كه عدالت ، به تقوا نزديكتر است : اعدلوا هو اقرب للتقوى .
در آيات ديگر قرآن نيز هست كه با كافر جنگيدن هم يك حدى دارد، يعنى جايى مى رسد كه اگر بيش از آن جلو بروند، به تعبير خود قرآن ، اعتداء و تجاوز از حد است ، كه در آيه ديگر مى فرمايد:
قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم ولا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين .(159)
در راه خدا با مردمى كه با شما مى جنگند بجنگيد، ولى از حد تجاوز نكنيد. مثلا آن وقت كه دشمن اسلحه اش را زمين مى گذارد و مى گويد تسليم ، آنگاه كه ديگر تسليم شد و شمشيرش به روى شما كشيده نيست ديگر او را نكشيد. يا مثلا متعرض بچه هايشان نشويد، متعرض ‍ زنهايشان نشويد، معترض پيرمردهايشان نشويد، متعرض آباديشان ، درخت و چشمه هايشان نشويد، همان دستورهايى كه پيغمبر اكرم غالبا وقتى كه مسلمين مى رفتند به جنگ ، به صورت متحد المآل به آنها مى فرمود.
بنابراين وقتى كه پاى عدالت و نقطه مقابل آن ، ظلم در ميان باشد مى گويد در مورد كافران هم از حد تجاوز نكنيد، به آنها ظلم نكنيد، با آنها هم به عدالت رفتار كنيد.
پس عدالت به هر حال بايد رعايت بشود. احسان به كافر را در جايى اجازه مى دهد كه اثر خوب داشته باشد، اما آنجا كه اثر بد مى بخشد يا براى خود او و يا براى مسلمين مسلم اجازه نمى دهد. مثلا مى گويند اسلحه به كافر نفروشيد.(160) ولى ذكر مى كنند كه اين در صورتى است كه شما بدانيد يا احتمال بدهيد كه اگر اين اسلحه را به او بفروشيد، او را تقويت كرده ايد و با همين اسلحه فردا مى آيد به جنگ شما و شما را از بين مى برد. پس اين در واقع تقويت غير مستقيم دشمن عليه خودتان است . اين كار را نكنيد. والا فروختن چيزى به كافران كه هيچ اثر نامطلوبى از آن پيدا نمى شود مانعى ندارد.
امام صادق و مرد كافر
حضرت صادق در راه سفر كسى را ديدند در كنار جاده و در زير سايه يا كنار درختى ، كه خودش را به يك وضعى انداخته كه معلوم است كه ناراحت است و حالش حال عادى نيست . به كسى كه همراهشان بود فرمودند برويم اين طرف ، گويا اين مرد گرفتارى دارد. هيچ صدايش هم در نمى آمد كه از كسى استمداد كند. رفتند و مردى را ديدند كه لباسش شناخته مى شد كه مسلمان نيست و غير مسلمان است . طيلسانى داشت و... (لباسهاى مخصوصى مى پوشيدند كه از آن لباس شناخته مى شدند). معلوم شد كه بيچاره در اين بيابان ، تنها و تشنه و گرسنه گرفتار شده . حضرت فورا دستور دادند ( كه به او آب و غذا بدهند) و خلاصه نجاتش دادند. آن شخصى كه همراه حضرت بود گفت : آخر اين كافر است ، مگر ما به كافر هم مى توانيم محبت كنيم ؟! فرمودند بله ، صرف محبت كه فقط خيرى به اين آدم رسد، اين كه ديگر به جائى ضرر نمى زند. آيا اگر به اين محبت كنيد، به مسلمين دشمنى كرده ايد؟ نه ، در اين گونه موارد بايد هم محبت كرد.
نيكى در مقابل بدى
دو آيه به يادم هست . در يك آيه ، محبتهايى را كه اثر نيك دارد توصيه مى كند. مى فرمايد: ولا تستوى الحسنة ولا السيئة نيكى و بدى (قرينه نشان مى دهد كه يعنى نيكى كردن به مردم و بدى كردن به مردم ) هرگز مانند يكديگر نيست ، يعنى اثر نيكى با اثر بدى يكى نيست . ادفع بالتى هى احسن آن كه به تو بدى مى كند تو به نيكوترين وجهى به او نيكى كن . او به تو بدى كرده ، تو به او نيكى كن . فاذا الذى بينك وبينه عداوة كانه ولى حميم .(161) همان كسى كه با تو دشمنى دارد، تو اگر او كه بدى مى كند، بخشايش و عفو داشته باشى و بلكه متقابلا به او نيكى بكنى ، خواهى ديد كه دشمنى او تبديل به دوستى شد.
سعدى مى گويد (مضمون همين آيه است ):

ببخش اى پسركادمى زاده صيد

 

به احسان توان كرد و وحشى به قيد

البته بديهى است كه دستورهاى اخلاقى كليت ندارد. موردش مشخص ‍ است . در جائى مى گويند نيكى كن كه با نيكى بتوانى قلب طرف را تغيير دهى ، عوض كنى و خوب نمايى . پس اگر در جايى ما بخواهيم محبت بكنيم ، محبتى كه طرف را خوشايند هم باشد، و بدانيم كه اثر اين محبت اين است كه يك دشمنى را از ميان مى برد، مى گويد محبت كن . مخاطب ، پيغمبر است . دشمن پيغمبر، دشمن دين هم هست . مساءله ((مولفة قلوبهم )) در اسلام چيست ؟ يكى از مصارف زكات ، مولفة قلوبهم است . مولفة قلوبهم يعنى كافرهاى ظاهر مسلمان ضعيف الايمانى كه اينها را با محبت كردن و حتى با احسان مالى بايد نگاه داشت .
اين يك آيه بود، كه به اين مضمون ما خيلى داريم ، در كلمات اميرالمؤ منين و در جاهاى ديگر زياد داريم .
صبر در مقابل بديهاى مشركان
آيه ديگر اينست :
ولتسمعن من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم ومن الذين اشركوا اذى كثيرا وان تصبروا وتتقوا فان ذلك من عزم الامور.(162)
اينجا صحبت صبر و تقوا است نه صحبت احسان . ولى اجمالا نشان مى دهد: شما از مشركان ، از اهل كتاب آزار زيادى خواهيد ديد، ولى اى مسلمين ! شتاب نكنيد، تحمل و صبر داشته باشيد، تقوا داشته باشيد، فورا در مقابل بديهاى مشركان و اهل كتاب عكس العمل بد نشان ندهيد. اينجا جلوگيرى از عكس العمل بد است ، و اين يك كار غير منطقى و غير محتاطانه تلقى شده و ان تصبروا وتتقوا فان ذلك من عزم الامور. اگر خويشتندار و بردبار باشيد و تقوا داشته باشيد، خود جلوگير و خوددار و بر خود مسلط باشيد تعبير قرآن در اين جور جاها اين است من عزم الامور. يعنى از آن كارهايى است كه از روى عقل و منطق و عزم و تصميم انجام داده ايد نه كارهايى كه از روى خواهش و ميل و احساسات و هيجانهاى بى منطق انجام مى شود.
تفسير صحيح محبت
در عين حال آنجا كه مورد ادفع بالتى هى احسن السيئة (163) نيست و اگر ما نيكى بكنيم بدى او را دفع نكرده و تبديل به خوبى ننموده ايم و دشمنى او را تبديل به دوستى نكرده ايم بلكه اگر به او خوبى بكنيم ، به جامعه انسانيت بدى كرده ايم ، در اينجا اسلام دستور انواع خشونتها را مى دهد كه حد اعلايش همان مساءله جهاد است در مسائل جمعى ، و قصاص ‍ است در مجازاتها و در مورد افراد. ولى همه اينها از خيرخواهى و از مصلحت خواهى و از سعادت خواهى بر مى خيزد. اينها در آن قانون كلى همه اديان كه ((احبب للناس ما تحب لنفسك وابغض لهم ما تبغض لنفسك )) استثناء نيست ، نوع تفسير است . يك كسى محبت را بچه گانه تفسير مى كند، مى گويد: وقتى مى بينى كه اين بابا بت پرست است و مشغول بت پرستى هم هست ، تو چه كار دارى ؟! به او محبت كن . تو مى بينى كه اگر به او بگويى اين كار را نكن بدش مى آيد، اين كار را نكن ، به او محبت كن ، چيزى نگو كه او بدش بيايد، جلويش را نگير، با او مبارزه نكن ، ناراحتش نكن . اين ، دشمنى كردن است و مثل اين است كه عده اى سخت مريض باشند ولى خود اين مريضها اصلا دوست ندارند معالجه شوند و از معالجه بدشان مى آيد. وقتى مردم جاهل باشند همين جور است . در سابق كه هنوز دهاتيها عادت نكرده بودند مزارعشان را سمپاشى كنند، و نيز روى يك سابقه اى كه داشتند كه هميشه ماءمور دولت كه مى آمد، به چشم يك دشمن به او نگاه مى كردند، وقتى ماءمورين كشاورزى كه قصدشان خير و احسان بود مى رفتند كه زراعتها را سمپاشى كنند كه اين كار، خير و مصلحتشان بود به آنها رشوه مى دادند كه از آنجا بروند، دواهاى آنها را مى خريدند و بعد در جايى دفن مى كردند.
حال اگر مردمى اين جور بودند، ما بگوييم : ما نبايد مردم را ناراحت كنيم . حالا كه اينها ناراحت مى شوند از اينجا برويم ؟! نه ، مساءله ناراحتى نيست . اينجا اگر اين مردم را مثلا به زور شلاق هم شده بايد آگاه كرد و خير و مصلحت را به آنها رساند، بعد هم خودشان متوجه آن خير و مصلحت خواهند شد.
پس مساءله محبت يكى از مسائل تربيتى اسلامى و بلكه در همه اديان است ، ولى با اين تفاوت كه در تفسير محبت بايد دقت كنيم كه اين محبت را با آن محبتهاى سطحى اشتباه نكنيم . تقويت حسحقيقت جويى مساءله ديگر در باب تربيت ، مساءله تقويت حس حقيقت جويى است . مى گويند كه در هر انسانى كم و بيش اين غريزه وجود دارد كه كاوشگر و حقيقت جو است . و به همين دليل انسان دنبال علم مى رود. اين جزء احساسها و غرائزى است كه در انسانها بايد تقويت بشود. در اين مورد جاى اين كه بخواهيم بحث زيادى بكنيم نيست ، چون هر كس مى داند كه در اسلام دعوت به علم زياد شده و تحصيل علم فوق العاده تشويق گرديده است ، و خود تاريخ اسلام حكايت مى كند و اشخاص بى غرض ، همه تاءييد كرده اند كه پيدايش تمدن عظيم اسلامى كه از همان قرن اول پايه گذارى و آغاز شد بلكه از زمان پيغمبر اكرم خواندن و نوشتن و با سواد شدن و تعليم دادن و زبانهاى مختلف ياد گرفتن شروع شد، و از علوم دينى آغاز شد و بعد رسيد به علوم طبيعى و علوم فلسفى ، طب و غيره ريشه اش تشويق فوق العاده اى بود كه اسلام به تحصيل علم كرد و اين براى مسلمين يك امر مقدس بود.
تعصب ، سد راه علم
آنچه كه مانع اين مطلب است مساءله تعصب است ، انواع تعصبها كه جلوى علم را مى گيرد، و مى دانيم كه در اسلام با تعصب و عصبيت ، شديد مبارزه شده . در نهج البلاغه خطبه اى است به نام خطبه ((قاصعه )) كه بزرگترين خطبه هاى اميرالمؤ منين است . اصلا محور اين خطبه تعصب و تكبر است ، چون عرب تعصب زيادى دارد. اميرالمؤ منين با اعراب راجع به اين خصلت تعصبشان شديد مبارزه مى كند و بديهاى تعصب را ذكر مى نمايد كه تعصب چنين و چنان است ، و در آخر مى گويد: اگر بناست انسان نسبت به چيزى تعصب داشته باشد فليكن تعصبكم لمكارم الخصال . تعصبتان در مورد خوبيها و فضيلتها باشد، نسبت به فضيلتها تعصب داشته باشيد، نه نسبت به اين امور كه مثلا من چرا بروم پيش فلان كس درس بخوانم ، در صورتى كه او پسر فلان شخص است و من پسر فلان كس و باباى او مثلا نوكر خانه باباى من بود، اين جور تعصبهاى احمقانه ، كه در ميان اعراب زياد وجود داشته است . به قول مولوى تعصب ، سختگيرى است و سختگيرى از خامى است :

اين جهان همچون درخت است اى كرام

 

ما بر آن چون ميوه هاى نيم خام

تا آنجا كه مى گويد:

سختگيرى و تعصب خامى است

 

در جنينى كار، خون آشامى است

عوامل تربيت حال بعد از اين كه شناختيم كه انسان از نظر اسلام بايد چگونه باشد: از نظر عقل بايد چگونه باشد، از نظر اراده بايد چگونه باشد، از نظر حس عبادت بايد چگونه باشد، از نظر پرورش و سلامت بدن بايد چگونه باشد، از نظر محبت بايد چگونه باشد، چگونگى را كه شناختيم ، روى عوامل بحث بكنيم . چه عواملى اين چگونگى ها را به شكل خوبى در انسان تاءمين مى كند، و چه عواملى ضد اين چگونگى هاست ؟ ما بيشتر، توجهمان به عوامل خاصى است كه در خود اسلام روى آنها تكيه شده . قبلا عرض كرديم كه اصلا خود عبادت از نظر اسلام يك عامل تربيتى است . از نظر اسلام عبادت خودش يك پرورشگاه است .
مراقبه و محاسبه
مساءله ديگرى كه بايد عرض بكنم مسئله اى است كه در تعليم و تربيتهاى دينى و مذهبى وجود دارد و در تعليم و تربيتهاى غير مذهبى وجود ندارد و نمى تواند هم وجود داشته باشد. مطلبى را علماى اخلاق مى گويند و عرفا فوق العاده روى آن تكيه دارند و در متون اسلامى توجه زيادى بدان شده است و آن چيزى است به نام ((مراقبه و محاسبه )). در آموزش و پرورش هاى غير مذهبى اينگونه مفاهيم پيدا نمى شود، مراقبه و محاسبه اصلا مفهوم ندارد و طرح نمى شود، ولى در تعليم و تربيت دينى چون اساس ، مسئله خدا و پرستش حق است ، قطعا اين مسائل مطرح است .
در قرآن كريم آيه اى داريم كه من اين آيه را شايد مكرر طرح كرده باشم ، چون آن دوره اى كه ما قم بوديم ، عالم بزرگى كه اخلاق مى گفت (164) يك مدتى روى اين آيه تكيه كرده بود، و چون اين آيه بيشتر به گوشمان خورده و بيشتر روى آن فكر كرده ايم ، گوئى يك جلوه ديگرى در ذهن من دارد. از آيات آخر سوره مباركه حشر است ، قبل از آن آيات توحيدى اين آيه است :
يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد، واتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ، ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانتسهم انفسهم اولئك هم الفاسقون .(165)
اى اهل ايمان ! تقواى الهى داشته باشيد. ولتنظر نفس ما قدمت لغد.(منظورم در مراقبه و محاسبه ، اين كلمه است ) و همانا قطعا شديدا هر كس دقت كند(166) در آنچه كه براى فردا پيش مى فرستد. يعنى تمام اعمال انسان در منطق قرآن ((پيش فرست )) است . در اين زمينه يك آيه و دو آيه هم نيست : و ما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عند الله (167) سعدى هم اين شعر را از همين جا گرفته :

برگ عيشى به گور خويش فرست

 

كسى نيارد ز پس ، تو پيش فرست

تعبير ((پيش فرستادن )) از خود قرآن است . تمام اعمال انسان پيش ‍ فرستاده هاست . يعنى جايى كه انسان در آينده خواهد رفت ، قبل از اينكه خودش برود يك كالاهايى به آنجا مى فرستد و بعد خودش ملحق مى شود.اى انسانها در اين پيش فرستاده هاى خودتان كمال دقت و مراقبت را داشته باشيد و نظر كنيد. (وقتى شما مى خواهيد چيزى را به جايى بفرستيد اول وارسى مى كنيد، دقت مى كنيد و بعد مى فرستيد).
بار ديگر كلمه واتقوا الله تكرار مى شود، و آنگاه مى فرمايد: ان الله خبير بما تعملون اول مى گويد شما خودتان دقت كنيد (بعد مى گويد: خدا به آنچه عمل مى كنيد آگاه است ). كانه مى خواهد بگويد اگر شما دقت نكنيد، يك چشم بسيار دقيقى به هر حال هست ، او كه مى بيند. يك وقت انسان يك چيزى را قبل از خودش مى فرستد، بعد مى گويد: خوب حالا هر چه شد، شد، كى مى آيد نگاه كند؟! مى گويد: نه ، مساءله اين نيست ، خدا به تمام آنچه شما عمل مى كنيد آگاه و خبير است .
مرحوم آقاى بروجردى رضوان الله عليه چند روز قبل از فوتشان ، بعضى ها كه خدمت ايشان بودند گفتند: خيلى ايشان را ناراحت ديديم و ايشان گفتند كه خلاصه عمر ما گذشت و ما رفتيم و نتوانستيم خيرى براى خودمان پيش بفرستيم ، عملى انجام بدهيم .
يك كسى از آنهايى كه نشسته بود، طبق عادتى كه هميشه در مقابل صاحبان قدرت شروع مى كنند به تملق و چاپلوسى ، خيال كرد كه اينجا هم جاى تملق و چاپلوسى است ، گفت آقا شما ديگر چرا؟! ما بدبختها بايد اين حرفها را بزنيم ، شما الحمد لله اينهمه آثار خير از خودتان باقى گذاشتيد، اينهمه شاگرد تربيت كرديد، اينهمه آثار كتبى از خودتان به يادگار گذاشتيد، مسجد به اين عظمت ساختيد، مدرسه ها ساختيد. وقتى اين را گفت ، ايشان يك جمله فرمود كه حديث است : خلص ‍ العمل فان الناقد بصير بصير چه مى گويى ؟! عمل را بايد خالص انجام داد. نقاد آگاه آگاهى آنجا هست . تو خيال كرده اى اينها كه در منطق مردم به اين شكل هست ، حتما در پيشگاه الهى هم همينجور است كه پيش تو هست ؟!
ان الله خبير بما تعملون . اينجاست كه علماى اخلاق اسلامى با الهام از اين آيه مساءله اى را مطرح مى كنند كه مى گويند ام المسائل اخلاق است ، مادر همه مسائل اخلاقى است ، و آن ((مراقبة )) است . ((مراقبة )) يعنى با خود معامله يك شريكى را بكن كه به او اطمينان ندارى و هميشه بايد مواظبش باشى . مثل يك بازرسى كه در اداره است . يعنى خودت را به منزله يك اداره تلقى كن ، و خودت را به منزله بازرس ‍ اين اداره (تلقى نما) كه تمام جزئيات را بايد بازرسى و مراقبت كنى .
((
مراقبه )) چيزى است كه هميشه بايد همراه انسان باشد، يعنى هميشه انسان بايد حالش حال مراقبه باشد.
گفتيم يك دستور ديگرى هست كه نام آن را ((محاسبه )) مى گذارند. اين هم در خود متن اسلام آمده است . در نهج البلاغه است (ببينيد اين جمله ها چقدر روح و معنا دارد! يعنى چقدر حكايت مى كند از اينكه اين روحهايى كه اين جمله ها را گفته اند اصلا خودشان مال اين دنياها بوده اند). مى فرمايد: ((حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا وزنوها قبل ان توزنوا(168) پيش از آنكه از شما حساب بكشند كه در قيامت خواهند كشيد خودتان همين جا از خودتان حساب بكشيد، و خودتان را اينجا وزن كنيد و بكشيد پيش از اينكه آنجا شما را بكشند. آنجا شما را به ترازو خواهند گذاشت و خواهند كشيد. اينجا خودتان ، خودتان را بكشيد، ببينيد سنگينيد يا سبك . اگر سبك هستيد يعنى هيچ چيز نيستيد، و اگر سنگين هستيد يعنى پر هستيد. نگوييد انسان ممكن است پر باشد از گناه . نه ، مطابق قرآن ، ترازويى كه در قيامت هست ترازويى است كه فقط سبك سنگينى خوب را سنجد، اگر خوب در آن هست سنگين است ، اگر نه ، سبك است . من خفت موازينه و من ثقلت موازينه كسى كه ميزانهايش سبك است امه هاويه (جايگاهش جهنم است ) كسى كه ميزانهايش سنگينى است فهو فى عيشه راضيه (169) (او در بهشت ، زندگانى آسوده اى خواهد داشت ).
خودتان را اينجا وزن كنيد، ببينيد سبكيد يا سنگين . اينجا حضرت به طور كلى دستور محاسبه مى دهد، ولى در روايات ما تفسير بيشتر اين مطلب اين است كه فرموده اند: ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم :(170) ((هر كسى كه هر شبانه روز يك بار به حساب خودش رسيدگى نكند او از ما نيست )). چون اغلب شما پزشك هستيد به شما مثال ذكر مى كنم . شما كه كار پزشكى داريد، با اينكه كسى از شما حساب نمى كشد، ولى آخر شب آن صندوقتان را يك حسابى مى كنيد كه امروز چقدر در آمد داشتيد، و اگر در كار بيمارهايتان دقيق باشيد يك صورتى از بيمارهايتان داريد، يك حسابهايى داريد، حساب مى كنيد كه امروز چقدر و چگونه كار كردم . همين جور بلبشو كه هيچ حسابى در كار انسان نباشد نيست .
يكى از مفاخر دنياى اسلام در اخلاق اين است كه به الهام همين دستورها ما يك سلسله كتابها داريم در زمينه ((محاسبة النفس )). سيد بن طاووس ((محاسبة النفس )) نوشته ، كفعمى ((محاسبة النفس )) نوشته ، و در اغلب كتب اخلاقى اسلامى و شايد در همه كتب اخلاقى كه خواسته اند استيفاء كنند اين مساءله مراقبة النفس و محاسبة النفس را مطرح كرده اند.