استاد مطهری و علمزدگی روشنفكران
استاد مطهری و علمزدگی روشنفكران در عصر ما مخالفت با تفكر در مسائل ماوراء الطبيعی رنگ جديدی به خود گرفته است : رنگ فلسفه حسی . چنانكه میدانيم دراروپا روش حسی وتجربی در شناخت طبيعت بر روش قياسی پيروز شد. پس از پيروزی اين فكر پيدا شد كه روش قياسی و تعقلی در هيچ جا اعتبار ندارد و تنها فلسفه قابل اعتماد فلسفه حسی است . نتيجه قهری اين نظريه اين شد كه الهيات به سبب خارج بودن از دسترسی حس و تجربه ، مشكوك و مجهول و غير قابل تحقيق اعلام شود و برخی آن را يكسره انكار كنند . اين ، جريانی بود كه در جهان غرب رخ داد . در جهان اسلام سابقه موج مخالفت با هر گونه تفكر و تعمق از طرف اهل حديث از يك طرف ، موفقيتهای پی درپی روش حسی در شناخت طبيعت از طرف ديگر ، و دشواری تعمق و حل مسائل فلسفی از جانب سوم ، گروهی از نويسندگان مسلمان را سخت به هيجانآورد و موجب پيدايش يك نظريه تلفيقی در ميان آنها شد مبنی بر اينكه الهيات قابل تحقيق است ولی در الهيات نيز منحصرا لازم است از روش حسی وتجربی كه برای شناخت طبيعت مورد استفاده قرار میگيرد استفاده كرد.اين دسته مدعی شدند كه از نظر قرآن تنها راشناخت خداوند مطالعه در طبيعت و مخلوقات با استفاده از روش حسی است و هر راهی غير اين راه بيهوده است ، زيرا قرآن در سراسر آيات خود در كمال صراحت بشر را به مطالعه در مظاهر طبيعت كه جز با روش حسی ميسر نيست دعوت كرده است وكليد رمز مبدأ و معاد را در همين نوع مطالعه دانسته است فرمیگويندچگونه كسی را كه نمیشناسيم و نمیتوانيم توصيف كنيم قبول نماييم ؟ بعلاوه وقتی كه به خدا قائل شديم بايد پی آن برويم كه او از كجا آمده و چگونه درست شده است ؟ پس چون مسئله حل نمیشود و نقطه مجهول يك مرحله عقب میرود بهتر است پای خود را از حدود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم و از وجود و عدم خدا فعلا صحبت نكنيم . يد وجدی در كتاب علی اطلال المذهب المادی و سيد ابوالحسن ندوی در ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمين و همچنين نويسندگان اخوان المسلمين مانند سيد قطب و محمد قطب و غير اينها اين نظر را تبليغ و نظر مخالف را تخطئه میكنند .
ندوی در كتاب خود در فصل " عبور مسلمانان از جاهليت به اسلام " تحت عنوان " محكمات و بينات در الهيات " میگويد : پيامبران مردم را از ذات خدا و صفات او و آغاز و انجام جهان و سرنوشت بشر آگاه كردند و اطلاعاتی به رايگان در اين زمينهها در اختيار بشر قرار دادند ، او را از بحث در اين مسائل كه مبادی و مقدماتش در اختيار او نيست زيرا اين علوم ماوراء حس و طبيعت است - بی نياز ساختند ، مردم اين نعمت را قدر ندانستند و به بحث و فحص در اين مسائل كه جز گام گذاشتن در منطقههای تاريك و مجهول نيست پرداختند.اشكالی كه دانشمندان غير خداپرست دارند اين است كه میگويند چگونه كسی را كه نمیشناسيم و نمیتوانيم توصيف كنيم قبول نماييم ؟ بعلاوه وقتی كه به خدا قائل شديم بايد پی آن برويم كه او از كجا آمده و چگونه درست شده است ؟ پس چون مسئله حل نمیشود و نقطه مجهول يك مرحله عقب میرود بهتر است پای خود را از حدود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم و از وجود و عدم خدا فعلا صحبت نكنيم.استاد شهيد و تفكر غلط روشنفكران از رهبری نهضتهر نهضتی نيازمند به رهبر و رهبری است . در اين جهت جای سخن نيست . يك نهضت كه ماهيت اسلامی دارد و اهدافش همه اسلامی است ، وسيله چه كسانی و چه گروهی میتواند رهبری شود و بايد رهبری شود ؟ بديهی است كه وسيله افرادی كه علاوه بر شرايط عمومی رهبری ، واقعا اسلام شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقی و اجتماعی و سياسی و معنوی اسلام كاملا آشنا باشند ، به جهانبينی اسلام - يعنی بينش و نوع ديد اسلام درباره هستی و خلقت و مبدأ و خالق هستی و جهت و ضرورت هستی ، و ديد و بينش اسلام درباره انسان و جامعه انسانی - كاملا آگاه باشند ، ايدئولوژی اسلام را يعنی طرح اسلام را درباره اينكه انسان چگونه بايد باشد و چگونه بايد زيست نمايد و چگونه بايد خود را و جامعه خود را بسازد و چگونه به حركت خود ادامه دهد و با چه چيزها بايد نبرد كند و بستيزد و خلاصه چه راهی را انتخاب كند و چگونه برود و چگونه بسازد و چگونه زيست نمايد درك نمايند . بديهی است افرادی میتوانند عهدهدار چنين رهبری بشوند كه در متن فرهنگ اسلامی پرورش يافته باشند و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامی آشنايی كامل داشته باشند و از اين رو تنها روحانيت است كه میتواند نهضت اسلامی را رهبری نمايددر آن مقاله چنين آمده است : از رهبری سنتی كه پاسدار بنيادهای فرهنگی است كاری ساخته نيست چرا كه طی دو قرن تمام عرصههای انديشه را از او گرفتهاند و هنوز نيز میگيرند ، و اين رهبری گاهی مقاومتكی كار پذيرانه میكند و تسليم میشود . در ميان اين رهبری البته سيد جمال ، مدرس و خمينی و طالقانی به وجود آمدند اما اينها را نيز پيش از آنكه دشمنی از پا درآورد، همين رهبری سنتی عاجز كرده و میكند . اينها دوستانند و بايد بدانها ياری رساند و از آنها ياری گرفت . اولا گويا دوست عزيز ما پنداشته است كه لازمه حركت و جنبش اين است كه هيچ ثباتی در كار نباشد . ايشان توجه نفرمودهاند كه اگر حركت باشد و هيچ گونه ثباتی نباشد هرج و مرج است نه تكامل . قرآن كه هدايت و حركت و تكامل را تعليم میدهد ، صراط مستقيم را هم تعليم میدهد . رابعا كدام رهبری توانسته است مانند همين رهبری سنتی موج بيافريند و حركت خلق كند ؟ در اين صد ساله اخير كه از قضا دوره فرنگ رفتهها و روشنفكران متجدد ضد سنت است كدام رهبری غير سنتی توانسته است يك دهم رهبری سنتی جنبش به وجود آورد ؟ برخی ديگر به شكل ديگر درباره ضرورت انتقال رهبری نهضت اسلامی از روحانيت به طبقه به اصطلاح روشنفكر اظهار عقيده كردهاند و آن اينكه جامعه امروز ايران جامعهای است مذهبی ، ايران امروز از نظر زمان اجتماعی مانند اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم است كه در فضای مذهبی تنفس میكرد و تنها با شعارهای مذهبی به هيجان میآمد ، و از طرف ديگر مذهب اين مردم اسلام است ، خصوصا اسلام شيعی كه مذهبی است انقلابی و حركت آفرين ، و از ناحيه سوم در هر جامعهای گروه خاص روشنفكران كه خود آگاهی انسانی دارند و درد انسان امروز را احساس میكنند ، تنها گروه صلاحيتداری هستند كه مسؤول رهايی و نجات جامعه خويشند ، روشنفكران جامعه امروز ايران نبايد ايران امروز را با اروپای امروز اشتباه كنند و همان نسخه را برای ايران تجويز كنند كه روشنفكران اروپا از قبيل سارتر و راسل برای اروپای معاصر تجويز میكنند ، آنها بايد بدانند كه اولا جامعه امروز ايران در سطح اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم است نه در سطح اروپای قرن بيستم ، و ثانيا اسلام مسيحيت نيست ، اسلام و بالخصوص اسلام شيعی ، مذهب حركت و انقلاب و خون و آزادی و جهاد و شهادت است ، روشنفكر ايرانی به توهم اينكه در اروپای امروز مذهب نقش ندارد و نقش خود را در گذشته ايفا كرده است ، نقش مذهب را در ايران نيز تمام شده تلقی نكند ، كه نه ايران اروپا است و نه اسلام مسيحيت است ، روشنفكر ايرانی بايد از اين منبع عظيم حركت و انرژی برای نجات مردم خود بهرهگيری نمايد و البته شروطی دارد ، اولين شرط اين است كه از متوليان و پاسداران فعلی مذهب خلع يد نمايد . در پاسخ اين روشنفكران محترم بايد عرض كنيم اولا اسلام در ذات خود يك حقيقت است نه يك مصلحت ، يك هدف است نه يك وسيله و تنها افرادی میتوانند از اين منبع انرژی اجتماعی بهرهگيری نمايند كه به اسلام به چشم " حقيقت " و "هدف " بنگرند نه به چشم " مصلحت " و " وسيله " . اسلام صراط مستقيم انسانيت است . انسان متمدن به همان اندازه به آن نيازمند است كه انسان نيمه وحشی ، و به انسان پيشرفته همان اندازه نجات و سعادت میبخشد كه به انسان ابتدايی . آنكه به اسلام به چشم يك وسيله و يك مصلحت و بالأخره به چشم يك امر موقت مینگرد كه در شرايط جهانی و اجتماعی خاص فقط به كار گرفته میشود ، اسلام را به درستی نشناخته است و با آن بيگانه است . پس بهتر آنكه آن را به همان كسانی وابگذاريم كه به آن به چشم حقيقت و هدف مینگرند نه به چشم مصلحت و وسيله ، آن را مطلق میبينند نه نسبی .
ثانيا اگر اسلام به عنوان يك وسيله و ابزار ، كار آمد باشد قطعا اسلام راستين و اسلام واقعی است نه هر چه به نام اسلام قالب زده شود . چگونه است بهرهگيری از هر ابزار و وسيلهای تخصص میخواهدو بهرهگيری از اين وسيله تخصص نمیخواهد ؟ ثالثا متأسفانه بايد عرض كنم كه اين روشنفكران محترم كمی دير از خواب برخاستهاند ، زيرا متوليان قديمی اين منبع عظيم حركت و انرژی نشان دادند كه خود طرز بهرهبرداری از اين منبع عظيم را خوب میدانند و بنابراين فرصت خلع يد به كسی نخواهند داد . بهتر است كه اين روشنفكران عزيز كه هر روز صبح به اميد انتقال از خواب برمیخيزند و هر شب خلع يد خواب میبينند فكر كار و خدمت ديگری به عالم انسانيت بفرمايند، بگذارند اسلام و فرهنگ اسلامی و منابع انرژی روانی اسلامی در اختيار همان متوليان باقی بماند كه در همان فضا پرورش يافته و همان رنگ و بو را يافتهاند و مردم ما هم با آهنگ و صدای آنها بهتر آشنا هستند .
مبارزه استاد با تفسير مادی قرآن
ماترياليسم در ايران در يكی دو سال اخير به نيرنگ تازهای بس خطرناكتر از " تحريف شخصيتها " دست يازيده است و آن تحريف آيات قرآن كريم و تفسير مادی محتوای آيات با حفظ پوشش ظاهری الفاظ است . اين نيرنگ ، نيرنگ جديدی است و از عمر آن در ايران كمتر از دو سال میگذرد . البته اصل اين طرح و نيرنگ چيز تازهای نيست ، طرحی است كه كارل ماركس برای ريشهكن كردن دين از اذهان تودههای معتقد در صد سال پيش داده است . طرح ماركس اين است كه برای مبارزه با مذهب در ميان توده معتقد بايد از خود مذهب عليه مذهب استفاده كرد ، به اين صورت كه مفاهيم مذهبی از محتوای معنوی و اصلی خود تخليه و از محتوای مادی پر شود تا توده مذهب را به صورت مكتبی مادی دريابد . پس از اين مرحله ، دور افكندن پوسته ظاهری آن ساده است . كتاب ماركس و ماركسيسم از نوشتهای از لنين به نام " وضع طبقه كارگر در قبال دين " چنين نقل میكند : مكتب ماركس همانا مكتب ماديگری است . از اين لحاظ ، به همان اندازه ماديگری انسيكلوپديستها يا ماديگرايی فويرباخ با دين عناد دارد . لكن ماديگرايی جدلی نسبت به كاربرد فلسفه در زمينههای تاريخ و علوم اجتماعی از انسيكلوپديستها يا فويرباخ بسيار دورتر میرود : بايستی دين را براندازيم . اين الفبای هر نوع ماديگری و لذا الفبای ماركس میباشد . اما . . . مكتب ماركس دورتر میرود : بايد دانست چگونه با دين مبارزه كرد ؟ و برای اين كار ، بايد منابع ايمان و دين تودهها را با مفاهيم ماديگرا توضيح داد " اين تعبير ماركس شامل مفهوم ديگری نيز میتواند باشد و آن اينكه تاريخ را به طور كلی به گونه مادی برای توده تفسير نمايند . خاستگاه مادی گرايشها و از آن جمله گرايشهای مذهبی را به توده تفهيم كنيد تا بفهمد مذهب ريشه طبقاتیاش كجاست و از كجا به او تحميل شده است . توده هنگامی كه فهميد همه پديدههای اجتماعی ريشه مادی طبقاتی دارد ، خود به خود پيوند خويش را با مذهب قطع میكند . ماترياليسم در شكل جديد كه كمتر از نيم قرن است در ايران برای خود جای پايی پيدا كرده است ، در ابتدا نه منطق الهيون را در سطحی كه بعد با آن مواجه شد پيشبينی میكرد و نه مذهب را درميان عموم طبقات و بالاخص تودهها اين اندازه ريشهدار میدانست . میپنداشت به سادگی میتواند حريف را ، هم از ميدان منطق و استدلال و هم از صحنه اجتماع خارج سازد . اما در عمل اين حساب غلط از آب درآمد .اكنون كه نه از راه منطق و استدلال و نه از راه به اصطلاح واردكردن خود آگاهی طبقاتی در انديشه تودهها طرفی نبسته و عملا قویترين و بانفوذترين نيروها را در ميان عموم طبقات - و بالخصوص طبقه محروم و ستم كشيده - نيروی مذهب تشخيص داده ، به اين فكر افتاده كه از خود مذهب عليه مذهب استفاده كند.
.
انتقاد استاد شهيد از نظريه روشنفكران مبنی بر " ماديت تاريخ ازنظر قرآن "
اين بخش ، از كتاب جامعه و تاريخ انتخاب شده و در آنجا قبل از مطالب زير ، دلايل قائلين به ماديت تاريخ از نظر قرآن تقرير شده است . آنچه در توجيه ماديت تاريخ از نظر قرآن گفته شد ، يا از اساس غلط است و يا صحيح است ولی استنتاجی كه شده غلط است . استدلالهای گذشته را يك يك بررسی میكنيم :
اولا : اينكه گفته شد قرآن جامعه را به دو قطب مادی و دو قطب معنوی تقسيم كرده و دو قطب بايكديگر متطابقاند ، يعنی از نظر قرآن كافران ، مشركان ، منافقان ، فاسقان مفسدان همان ملا و مستكبران و جباراناند و بر عكس مؤمنان ، موحدان ، صالحان ، شهيدان همان طبقه مستضعفان و محروماناند و جبههگيری كافران و مؤمنان انعكاسی از جبههگيری زير بنايی استضعافگران و مستضعفان است ، دروغ محض است ، هرگز چنين تطابقی از قرآن استفاده نمیشود ، بلكه عدم تطابق استفاده میشود .
قرآن در درسهای تاريخی خود ، مؤمنانی را ارائه میدهدكه از متن طبقه ملا مستكبر برخاسته و عليه آن طبقه و ارزشهای آن طبقه شوريدهاند . مؤمن آلفرعون كه داستانش در سورهای از قرآن به همين نام ، يعنی نام " مؤمن " ، آمده است از اين نمونه است . زن فرعون كه شريك زندگی فرعون بود و فرعون از تنعمی بهرهمند نبود كه او بهرهمند نباشد همين طور، به داستان او نيز در قرآن اشاره شده است .قرآن از سحره فرعون درچند مورد به نحو شورانگيزی ياد كرده است و نشان میدهد كه وجدان فطری حقجويی و حقيقتخواهی بشر چگونه در مواجهه با حق و حقيقت عليه دروغ و زورگويی و اشتباهكاری برمیشورد و به همه منافع خود پشت پا میزند و از تهديد فرعون - كه همهتان را عن قريب به دار خواهيم زد در حالی كه يك دست از يك طرف بدن و يك پا از طرف ديگر را بريده باشيم - نمیهراسند . اساسا قيام شخص موسی ( ع ) طبق آنچه قرآن نقل كرده است قيامی است كه ماديت تاريخ را نقض میكند . درست است كه موسی سبطی است نه قبطی ، نژادا از بنیاسرائيل است نه از آلفرعون ، اما موسی از شيرخوارگی در خانه فرعون بزرگ شد و مانند يك شاهزاده پرورش يافت و در عين حال همين موسی عليه نظامات فرعونی كه در متن آن میزيست و از آن منتفع بود طغيان كرد و آن را ترك گفت و چوپانی پير مدين را بر شاهزادگی ترجيح داد تا عاقبت
مبعوث به رسالت شدو رسما با فرعون درافتاد . بنابر اصول ماديت تاريخی ، رسول اكرم ( ص ) در اين دوره بايد تبديل شده باشد به فردی محافظهكار و توجيهكننده وضع موجود اما در همين دوره بود كه رسالت انقلابیاش آغاز شد و عليه سرمايهداران و رباخواران و بردهداران مكه و عليه نظام بت پرستی كه سمبل آن زندگی بود ، برشوريد . همچنانكه مؤمنان و موحدان و انقلابگران توحيد همه از طبقه مستضعفين نبودند و پيامبران فطرتهای ناآلوده و يا كمآلوده را از طبقات استضعافگر شكار میكردند و آنها را عليه خودشان توبه و يا عليه طبقهشان ( انقلاب برمیشوراندند ، طبقه مستضعفين نيز همه در زمره مؤمنان و انقلابگران توحيد نبودهاند . قرآن صحنههای مختلفی میآورد كه در آن صحنهها گروههايی از مستضعفين را محكوم و داخل در تيپ كافران و مشمول عذاب الهی معرفی میكند.)پس نه همه مؤمنان از طبقه مستضعفيناند و نه همه مستضعفين از طبقه مؤمنان ، و اين تطابق ادعايی پوچ و محض است . البته و بدون شك هميشه اكثريت طبقه گروندگان به پيامبران را طبقه مستضعف و لااقل طبقهای كه دستش به استضعافگری آلوده نيست تشكيل دادهاند و اكثريت مخالفان پيامبران را استضعافگران تشكيل دادهاند ، زيرا هر چند فطرت انسانی كه زمينه پذيرش پيام الهی را به وجود میآورد مشترك است و در همه وجود دارد ، ولی طبقه استضعافگر و مسرف و مترف دچار مانع بزرگی است و آنآلودگی و عادت به وضع موجود است ، او بايد از زير خروارها بار آلودگی ، خود را آزاد سازد ، و افراد كمی اين موفقيت نصيبشان میشود ، اما طبقه مستضعف چنين مانعی در جلو ندارد ، بلكه او علاوه بر اينكه به ندای فطرت خود پاسخ میگويد ، به حقوق از دست رفته خود نيز نائل میگردد . برای او پيوستن به گروه اهل ايمان ، هم فال است و هم تماشا . اين است كه اكثر گروندگان به پيامبران از مستضعفاناند و اقليت از غير اينها . اما مسأله تطابق ، به شكلی كه بيان شد ، پوچ محض است . مبانی قرآن درباره هويت تاريخ با مبانی ماترياليسم تاريخی متفاوت است . از نظر قرآن روح اصالت دارد و ماده هيچ گونه تقدمی بر روح ندارد ، نيازهای معنوی و كششهای معنوی در وجود انسان اصالت دارد و وابسته به نيازهای مادی نيست ، انديشه در برابر كار نيز اصيل است ، شخصيت فطری روانی انسان بر شخصيت اجتماعی او تقدم دارد . قرآن به حكم اينكه به اصالت فطرت قائل است و در درون هر انسانی ، حتی انسانهای مسخ شدهای مانند فرعون ، يك انسان بالفطره كه دربند كشيده شده سراغ دارد ، برای مسخ شدهترين انسانها امكان جنبش در جهت حق و حقيقت ، و لو امكانی ضعيف ، قائل است ، از اين رو پيامبران خدا مأمورند كه در درجه اول به پند و اندرز ستمگران بپردازند كه شايد انسان فطری دربند كشيده شده در درون خود آنها را آزاد سازند و شخصيت فطری آنها را عليه شخصيت پليد اجتماعی آنها برانگيزند ، ومیدانيم كه در موارد فراوانی اين موفقيت دست داده شده است كه نامش " توبه " است از نظر موسی ، فرعون انسانی را در درون خود اسير كرده و به بند كشيده و انسانهايی را در بيرون . موسی در درجه اول میرود اسيردرونی فرعون را عليه فرعون بشوراند و در حقيقت میرود فرعون فطری را كه يك انسان و لااقل نيمه باقيمانده يك انسان است عليه فرعون اجتماعی - يعنی فرعون ساخته شده در اجتماع برانگيزاند.قرآن برای هدايت ، ارشاد ، تذكر ، موعظه ، برهان ، استدلال منطقیبه تعبير خود قرآن " حكمت " ارزش و نيرو قائل است . از نظر قرآن اين امور میتوانند انسان را دگرگون سازند و مسير زندگی او را تغيير دهند ، شخصيتش را عوض كنند انقلاب معنوی در او ايجاد نمايند.قرآن نقش ايدئولوژی و انديشه را محدود نمیداند بر خلاف ماركسيسم و ماترياليسم كه نقش راهنمايی و هدايت را محدود به تبديل طبقه فی نفسه به طبقه لنفسه میداند ، يعنی به وارد كردن تضادهای طبقاتی در خود آگاهی ، همين و بس .
ثانيا : اينكه گفته شد كه مخاطب قرآن " ناس " است و " ناس " مساوی است با توده محروم ، پس مخاطب اسلام طبقه محروم است و ايدئولوژی اسلامی ايدئولوژی طبقه محروم است و اسلام پيروان خود را و سربازان خود را منحصرا از توده محروم میگيرد نيز غلط است . البته مخاطب اسلام " ناس " است ولی " ناس " يعنی انسانها ، يعنی عموم مردم . هيچ كتاب لغتی و هيچ عرفعرب زبانی " ناس " را به معنی توده محروم نگرفته و مفهوم طبقه در آن نگنجانيده است . چنين منطقی داشتهاند معلوم میشد كه مخالفان پيامبران همه از طبقه برخوردار و مرفه و استثمارگر بودهاند ، ولی آنچه از قرآن استنباط میشود اين است كه اين منطق ، منطق سردمداران مخالفان بوده است كه همان ملأ و مستكبرين بودهاند و آنها كه به قول ماركس مالك كالاهای مادی جامعه بودهاند ، اين كالای فكری را برای ديگر مردم صادر میكردهاند . و اينكه منطق پيامبران منطق تحرك و تعقل و بیاعتنايی به سنن و تقاليد باشد ، باز هم طبيعی است و بايد اينچنين باشد ، اما نه بدان جهت كه محروميتها و مغبونيتهای طبقاتی و استضعفاف شدگیها وجدان آنها را به اين شكل میساخته است و اين منطق ، انعكاسی قهری و طبيعی از محروميتهای آنهاست ، بلكه بدان جهت كه در انسانيت ، يعنی در منطق و تعقل و عواطف و احساسات انسانی ، به رشد و كمال رسيدهاند . فكر میكنم ريشه اصلی گرايش پارهای
روشنفكران مسلمان به ماديت تاريخی دو چيز است : يكی همين كه پنداشتهاند اگر بخواهند فرهنگ اسلامی را فرهنگ انقلابی بدانند و يا اگر بخواهند برای اسلام فرهنگی انقلابی دست و پا كنند گزيری از گرايش به ماديت تاريخی نيست . باقی سخنان كه مدعی میشوند شناخت .قرآنی ما به ما چنين الهام میكند ، بازتاب شناخت ما از قرآن چنان است ، از آيه استضعاف اين گونه استنباط كردهايم ، همه بهانه و توجيهی است
برای اين پيشانديشه ، و همين جاست كه سخت از منطق اسلام دور میافتند و منطق پاك و انسانی و فطری و خدايی اسلام را تا حد يك منطق ماترياليستی تنزل میدهند . اين روشنفكران میپندارند يگانه راه انقلابی بودن يك فرهنگ اين است كه تنها به طبقه محروم و غارتشده تعلق داشته باشد ، از اين طبقه برخاسته باشد ، به سوی اين طبقه و به سود اين طبقه جهتگيری كرده باشد ، مخاطبش منحصرا اين طبقه باشد ، رهبران و راهنمايان و پيشتازانش پايگاه اجتماعی و طبقاتیشان همان پايگاه اين طبقه باشد و رابطه آن فرهنگ با ساير گروهها و طبقات منحصرا رابطه ستيز و دشمنی و جنگ باشد نه هيچ چيز ديگر . انقلاب فقط میتواند از يك جنبش قهرآميز و يك جنبش تودهای ناشی شود " اينان نمیتوانند تصور كنند كه اگر يك فرهنگ ، يك مكتب ، يك ايدئولوژی خاستگاه الهی داشته باشد و مخاطبش انسان ، و در حقيقت فطرت انسانی انسان باشد و پيامش جامع و كلی باشد و جهتگيریاش به سوی عدالت و مساوات و برابری و پاكی و معنويت و محبت و احسان و مبارزه با ظلم باشد ، بتواند جنبشی عظيم به وجود آورد و انقلابی عميق بر پانمايداما انقلابی الهی و انسانی كه در آن شور الهی نشاط معنوی جذبه خدايی و ارزشهای انسانی موج زند ، آنچنانكه نمونهاش را مكرر در تاريخ مشاهده كردهايم و انقلاب اسلامی نمونه روشن آن است . اين روشنفكران نمیتوانند تصور كنند كه برای متعهد ومسؤول بودن و بیطرف و بیتفاوت نبودن يك فرهنگ ضرورتی نيست كه خاستگاه آن فرهنگ طبقه محروم و غارتشده باشد پنداشتهاند كه يك فرهنگ جامع لزوما بیطرف و بیتفاوت هست نتوانستهاند تصور كنند كه يك مكتب و فرهنگ جامع اگر خاستگاه خدايی داشته باشد مخاطبش انسان يعنی فطرت انسانی انسان باشد محال است كه بیطرف و بیتفاوت و غيرمتعهد و غيرمسؤول باشد. آنچه تعهد و مسؤوليت میآفريند ، وابستگی به طبقه محروم نيست ، وابستگی به خدا و وجدان انسانيت است .از آنچه گفتهايم روشن شد كه نظر به اينكه قرآن به اصل فطرت قائل است و به منطقی حاكم بر زندگی انسان قائل است كه " منطق فطرت " ناميده میشود و نقطه مقابل منطق منفعت است كه منطق انسان منحط حيوان صفت است ، لهذا اسلام اصل " تطابق خاستگاه و جهتگيری " و يا " تطابق پايگاه اجتماعی و پايگاه اعتقادی " را نمیپذيرد و آن را اصلی غيرانسانی میشمارد يعنی اين تطابق در انسانهای به انسانيت نرسيده و تعليم و تربيت انسانی نيافته مصداق دارد كه منطقشان منطق منفعت است نه در انسانهای تعليم و تربيت يافته و به انسانيت رسيده كه منطقشان منطق فطرت است . گذشته از اينها اين تعبيركه میگوييم اسلام جهتگيریاش به سود مستضعفين است ، خالی از نوعی مجاز و مسامحه نيست . اسلام جهتگيریاش به سوی عدالت و مساوات و برابری است. بديهی است كسانی كه از اين جهتگيری سود میبرند و منتفع میگردند مستضعفاناند و كسانی كه از اين جهتگيری زيان میبينند ، غارتگران و استيثارگران و استثمارگراناند ، يعنی اسلام آنجا هم كه منافع و حقوق طبقهای را میخواهد تأمين نمايد ، هدف اصلیاش تحقق يك ارزش و پايه گذاری يك اصل انسانی است . اينجاست كه بار ديگر ارزش فوق العاده " اصل فطرت " كه در قرآن صريحا مطرح است و در فرهنگ و معارف اسلامی " امالمعارف " بايد شناخته شود روشن میگردد. درباره فطرت زياد سخن گفته میشود ، اما كمتر به عمق و ژرفای آن و ابعاد وسيعی كه در برمیگيرد توجه میشودماركسيسم شبيه آن را در مورد امور فكری ، فلسفی ، مذهبی و بالأخره پديدههای فرهنگی - اجتماعی میگويد . اين مكتب مدعی است كه جهت هر انديشه همان سوست كه از آن سو برخاسته است، انديشه ، فكر ، مذهب ، فرهنگ بیطرف و خالی از جهت و يا جهتدار و اماخواستارسازندگی موضعی اجتماعی غير از موضع اجتماعی كه از آن برخاسته است وجود ندارد . از نظر اين مكتب هر طبقه از خود نوعی خاص تجلی فكری و ذوقی دارد ، از اين رو در جامعههای طبقاتی ، و تجزيه شده از نظر حيات اقتصادی ، دو گونه درد ، دو طرز تفكر فلسفی ، دو سيستم اخلاقی ، دو سبك هنر ، دو جور شعر و ادبيات دو نوع ذوق و احساس و نگرش به هستی و احيانا دو تيپ علم وجود دارد.زيربنا وروابط مالكيت كه دو شكل میشود دو شكلی و دو سيستمی میگردند . ماركس شخصا دو استثنا برای اين دو سيستمی قائل است مذهب و ديگر دولت . از نظر ماركس ايندو اختراع خاص طبقه غارتگر و متد ويژه بهرهكشی آن طبقه است و طبعا جهتگيری و جبههگيری اين دو پديده به سود همان طبقه است ، طبقه استثمار شده بر حسب موقعيت اجتماعی خود نه خاستگاه مذهب و نه خاستگاه دولت ، مذهب و دولت از طرف طبقه مخالف به او تحميل میشود ، پس دو سيستم مذهب وجود ندارد ، همچنانكه دو سيستم دولت وجود ندارد اين روشنفكران به اين وسيله نظريه ماركس را كه مطلقا جهتگيری مذهب را به سوی منافع طبقه حاكم دانسته رد كردهاند و پنداشتهاند كه به اين وسيله ماركسيسم را رد كردهاند توجه نفرمودهاند كه آنچه خودشان گفتهاند نيز هر چند بر خلاف نظر شخص ماركس و انگلس و مائو و ساير پيشروان ماركسيسم است اما عينا توجيهی ماركسيستی و ماترياليستی از مذهب است كه سخت وحشتناك است و قطعا به آن توجه نداشتهاند.