استاد مطهری و علم‏زدگی روشنفكران                                                                           در عصر ما مخالفت با تفكر در مسائل ماوراء الطبيعی رنگ جديدی‏ به خود گرفته است : رنگ فلسفه حسی . چنانكه می‏دانيم دراروپا روش حسی وتجربی در شناخت طبيعت بر روش‏ قياسی پيروز شد. پس از پيروزی اين فكر پيدا شد كه روش قياسی و تعقلی در هيچ جا اعتبار ندارد و تنها فلسفه قابل اعتماد فلسفه حسی است . نتيجه قهری اين نظريه اين شد كه الهيات به سبب خارج بودن از دسترسی حس‏ و تجربه ، مشكوك و مجهول و غير قابل تحقيق اعلام شود و برخی آن را يكسره‏ انكار كنند . اين ، جريانی بود كه در جهان غرب رخ داد . در جهان اسلام سابقه موج مخالفت با هر گونه تفكر و تعمق از طرف اهل‏ حديث از يك طرف ، موفقيتهای پی درپی روش حسی در شناخت طبيعت از طرف ديگر ، و دشواری تعمق و حل مسائل فلسفی از جانب سوم ، گروهی از نويسندگان مسلمان را سخت به هيجانآورد و موجب پيدايش يك نظريه تلفيقی در ميان آنها شد مبنی بر اينكه‏ الهيات قابل تحقيق است ولی در الهيات نيز منحصرا لازم است از روش حسی‏ وتجربی كه برای شناخت طبيعت مورد استفاده قرار می‏گيرد استفاده كرد.اين دسته مدعی شدند كه از نظر قرآن تنها راشناخت خداوند مطالعه در طبيعت و مخلوقات با استفاده از روش حسی است و هر راهی غير اين راه‏ بيهوده است ، زيرا قرآن در سراسر آيات خود در كمال صراحت بشر را به‏ مطالعه در مظاهر طبيعت كه جز با روش حسی ميسر نيست دعوت كرده است وكليد رمز مبدأ و معاد را در همين نوع مطالعه دانسته است  فرمی‏گويندچگونه كسی را كه نمی‏شناسيم و نمی‏توانيم توصيف كنيم قبول نماييم‏ ؟ بعلاوه وقتی كه به خدا قائل شديم بايد پی آن برويم كه او از كجا آمده و چگونه درست شده است ؟ پس چون مسئله حل نمی‏شود و نقطه مجهول يك مرحله‏ عقب می‏رود بهتر است پای خود را از حدود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم‏ و از وجود و عدم خدا فعلا صحبت نكنيم . يد وجدی در كتاب علی اطلال المذهب المادی و سيد ابوالحسن ندوی در ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمين و همچنين نويسندگان اخوان المسلمين‏ مانند سيد قطب و محمد قطب و غير اينها اين نظر را تبليغ و نظر مخالف‏ را تخطئه می‏كنند .
ندوی در كتاب خود در فصل " عبور مسلمانان از جاهليت به اسلام " تحت‏ عنوان " محكمات و بينات در الهيات " می‏گويد :  پيامبران مردم را از ذات خدا و صفات او و آغاز و انجام جهان و سرنوشت بشر آگاه كردند و اطلاعاتی به رايگان در اين زمينه‏ها در اختيار بشر قرار دادند ، او را از بحث در اين مسائل كه مبادی و مقدماتش در اختيار او نيست  زيرا اين علوم ماوراء حس و طبيعت است - بی نياز ساختند ، مردم اين نعمت را قدر ندانستند و به بحث و فحص در اين‏ مسائل كه جز گام گذاشتن در منطقه‏های تاريك و مجهول نيست پرداختند.اشكالی كه دانشمندان غير خداپرست دارند اين است كه می‏گويند چگونه كسی را كه نمی‏شناسيم و نمی‏توانيم توصيف كنيم قبول نماييم‏ ؟ بعلاوه وقتی كه به خدا قائل شديم بايد پی آن برويم كه او از كجا آمده و چگونه درست شده است ؟ پس چون مسئله حل نمی‏شود و نقطه مجهول يك مرحله‏ عقب می‏رود بهتر است پای خود را از حدود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم‏ و از وجود و عدم خدا فعلا صحبت نكنيم.استاد شهيد و تفكر غلط روشنفكران از رهبری نهضتهر نهضتی نيازمند به رهبر و رهبری است . در اين جهت جای سخن نيست . يك نهضت كه ماهيت اسلامی دارد و اهدافش همه اسلامی است ، وسيله چه‏ كسانی و چه گروهی می‏تواند رهبری شود و بايد رهبری شود ؟ بديهی است كه وسيله افرادی كه علاوه بر شرايط عمومی رهبری ، واقعا اسلام‏ شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقی و اجتماعی و سياسی و معنوی اسلام‏ كاملا آشنا باشند ، به جهان‏بينی اسلام - يعنی بينش و نوع ديد اسلام درباره‏ هستی و خلقت و مبدأ و خالق هستی و جهت و ضرورت هستی ، و ديد و بينش‏ اسلام درباره انسان و جامعه انسانی - كاملا آگاه باشند ، ايدئولوژی اسلام را  يعنی طرح اسلام را درباره اينكه انسان چگونه بايد باشد و چگونه بايد زيست نمايد و چگونه بايد خود را و جامعه خود را بسازد و چگونه به حركت‏ خود ادامه دهد و با چه چيزها بايد نبرد كند و بستيزد و خلاصه چه راهی را انتخاب كند و چگونه برود و چگونه بسازد و چگونه زيست‏ نمايد درك نمايند . بديهی است افرادی می‏توانند عهده‏دار چنين رهبری بشوند كه در متن فرهنگ‏ اسلامی پرورش يافته باشند و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامی آشنايی‏ كامل داشته باشند و از اين رو تنها روحانيت است كه می‏تواند نهضت اسلامی‏ را رهبری نمايددر آن مقاله چنين آمده است :  از رهبری سنتی كه پاسدار بنيادهای فرهنگی است كاری ساخته نيست چرا كه طی دو قرن تمام عرصه‏های انديشه را از او گرفته‏اند و هنوز نيز می‏گيرند ، و اين رهبری گاهی مقاومتكی كار پذيرانه می‏كند و تسليم می‏شود . در ميان‏ اين رهبری البته سيد جمال ، مدرس و خمينی و طالقانی به‏ وجود آمدند اما اينها را نيز پيش از آنكه دشمنی از پا درآورد، همين‏ رهبری سنتی عاجز كرده و می‏كند . اينها دوستانند و بايد بدانها ياری رساند و از آنها ياری گرفت    . اولا گويا دوست عزيز ما پنداشته است كه لازمه حركت و جنبش اين است‏ كه هيچ ثباتی در كار نباشد . ايشان توجه نفرموده‏اند كه اگر حركت باشد و هيچ گونه ثباتی نباشد هرج و مرج است نه تكامل . قرآن كه هدايت و حركت‏ و تكامل را تعليم می‏دهد ، صراط مستقيم را هم تعليم می‏دهد . رابعا كدام رهبری توانسته است مانند همين رهبری سنتی موج بيافريند و حركت خلق كند ؟ در اين صد ساله اخير كه از قضا دوره فرنگ رفته‏ها و روشنفكران متجدد ضد سنت است كدام رهبری غير سنتی توانسته است يك دهم‏ رهبری سنتی جنبش به وجود آورد ؟ برخی ديگر به شكل ديگر درباره ضرورت انتقال رهبری نهضت اسلامی از روحانيت به طبقه به اصطلاح روشنفكر اظهار عقيده كرده‏اند و آن اينكه جامعه‏ امروز ايران جامعه‏ای است مذهبی ، ايران امروز از نظر زمان اجتماعی مانند اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم است كه در فضای مذهبی تنفس می‏كرد و تنها با شعارهای مذهبی به هيجان می‏آمد ، و از طرف ديگر مذهب اين مردم اسلام‏ است ، خصوصا اسلام شيعی كه مذهبی است انقلابی و حركت آفرين ، و از ناحيه‏ سوم در هر جامعه‏ای گروه خاص روشنفكران كه خود آگاهی انسانی دارند و درد انسان امروز را احساس می‏كنند ، تنها گروه صلاحيتداری هستند كه مسؤول‏ رهايی و نجات جامعه خويشند ، روشنفكران جامعه امروز ايران نبايد ايران‏ امروز را با اروپای امروز اشتباه كنند و همان نسخه را برای ايران تجويز كنند كه روشنفكران اروپا از قبيل سارتر و راسل برای اروپای معاصر تجويز می‏كنند ، آنها بايد بدانند كه اولا جامعه امروز ايران در سطح اروپای قرن‏ پانزدهم و شانزدهم است نه در سطح اروپای قرن بيستم ، و ثانيا اسلام‏ مسيحيت نيست ، اسلام و بالخصوص اسلام شيعی ، مذهب حركت و انقلاب و خون‏ و آزادی و جهاد و شهادت است ، روشنفكر ايرانی به توهم اينكه در اروپای امروز مذهب نقش ندارد و نقش خود را در گذشته ايفا كرده است‏ ، نقش مذهب را در ايران نيز تمام شده تلقی نكند ، كه نه ايران اروپا است و نه اسلام مسيحيت است ، روشنفكر ايرانی بايد از اين منبع عظيم‏ حركت و انرژی برای نجات مردم خود بهره‏گيری نمايد و البته شروطی دارد ، اولين شرط اين است كه از متوليان و پاسداران فعلی مذهب خلع يد نمايد . در پاسخ اين روشنفكران محترم بايد عرض كنيم اولا اسلام در ذات خود يك‏  حقيقت  است نه يك  مصلحت ، يك هدف  است نه يك  وسيله  و تنها افرادی می‏توانند از اين منبع انرژی اجتماعی بهره‏گيری‏ نمايند كه به اسلام به چشم " حقيقت " و "هدف " بنگرند نه به چشم " مصلحت " و " وسيله " . اسلام صراط مستقيم انسانيت است . انسان متمدن به همان اندازه به آن‏ نيازمند است كه انسان نيمه وحشی ، و به انسان پيشرفته همان اندازه نجات‏ و سعادت می‏بخشد كه به انسان ابتدايی . آنكه به اسلام به چشم يك وسيله و يك مصلحت و بالأخره به چشم يك امر موقت می‏نگرد كه در شرايط جهانی و اجتماعی خاص فقط به كار گرفته می‏شود ، اسلام را به درستی نشناخته است و با آن بيگانه است . پس بهتر آنكه آن را به همان كسانی وابگذاريم كه به‏ آن به چشم حقيقت و هدف می‏نگرند نه به چشم مصلحت و وسيله ، آن را مطلق‏ می‏بينند نه نسبی .
ثانيا اگر اسلام به عنوان يك وسيله و ابزار ، كار آمد باشد قطعا اسلام‏ راستين و اسلام واقعی است نه هر چه به نام اسلام قالب زده شود . چگونه‏ است بهره‏گيری از هر ابزار و وسيله‏ای تخصص می‏خواهدو بهرهگيری از اين وسيله تخصص نمی‏خواهد ؟ ثالثا متأسفانه بايد عرض كنم كه اين روشنفكران محترم كمی دير از خواب‏ برخاسته‏اند ، زيرا متوليان قديمی اين منبع عظيم حركت و انرژی نشان دادند كه خود طرز بهره‏برداری از اين منبع عظيم را خوب می‏دانند و بنابراين‏ فرصت خلع يد به كسی نخواهند داد . بهتر است كه اين روشنفكران عزيز كه هر روز صبح به اميد  انتقال از خواب برمی‏خيزند و هر شب خلع يد  خواب می‏بينند فكر كار و خدمت‏ ديگری به عالم انسانيت بفرمايند، بگذارند اسلام و فرهنگ اسلامی و منابع‏ انرژی روانی اسلامی در اختيار همان متوليان باقی بماند كه در همان فضا پرورش يافته و همان رنگ و بو را يافته‏اند و مردم ما هم با آهنگ و صدای‏ آنها بهتر آشنا هستند .

مبارزه استاد با تفسير مادی قرآن

 ماترياليسم در ايران در يكی دو سال اخير به نيرنگ تازه‏ای بس خطرناكتر از " تحريف شخصيتها " دست يازيده است و آن تحريف آيات قرآن كريم و تفسير مادی محتوای آيات با حفظ پوشش ظاهری الفاظ است . اين نيرنگ ، نيرنگ جديدی است و از عمر آن در ايران كمتر از دو سال می‏گذرد . البته اصل اين طرح و نيرنگ چيز تازه‏ای نيست ، طرحی است كه كارل‏ ماركس برای ريشه‏كن كردن دين از اذهان توده‏های معتقد در صد سال پيش داده‏ است . طرح ماركس اين است كه برای مبارزه با مذهب در ميان توده معتقد بايد از خود مذهب عليه مذهب استفاده كرد ، به اين صورت كه مفاهيم‏ مذهبی از محتوای معنوی و اصلی خود تخليه و از محتوای مادی پر شود تا توده‏ مذهب را به صورت مكتبی مادی دريابد . پس از اين مرحله ، دور افكندن‏ پوسته ظاهری آن ساده است . كتاب ماركس و ماركسيسم از نوشته‏ای از لنين به نام " وضع طبقه كارگر در قبال دين " چنين نقل می‏كند :  مكتب ماركس همانا مكتب ماديگری است . از اين لحاظ ، به همان‏ اندازه ماديگری انسيكلوپديستها يا ماديگرايی فويرباخ با دين عناد دارد . لكن ماديگرايی جدلی نسبت به كاربرد فلسفه در زمينه‏های تاريخ و علوم اجتماعی از انسيكلوپديستها يا فويرباخ بسيار دورتر می‏رود : بايستی‏ دين را براندازيم . اين الفبای هر نوع ماديگری و لذا الفبای ماركس‏ می‏باشد . اما . . . مكتب ماركس دورتر می‏رود : بايد دانست چگونه با دين‏ مبارزه كرد ؟ و برای اين كار ، بايد منابع ايمان و دين توده‏ها را با مفاهيم ماديگرا توضيح داد " اين تعبير ماركس شامل مفهوم ديگری نيز می‏تواند باشد و آن اينكه تاريخ‏ را به طور كلی به گونه مادی برای توده تفسير نمايند . خاستگاه مادی‏ گرايشها و از آن جمله گرايشهای مذهبی را به توده تفهيم كنيد تا بفهمد مذهب ريشه طبقاتی‏اش كجاست و از كجا به او تحميل شده است . توده‏ هنگامی كه فهميد همه پديده‏های اجتماعی ريشه مادی طبقاتی دارد ، خود به‏ خود پيوند خويش را با مذهب قطع می‏كند . ماترياليسم در شكل جديد كه كمتر از نيم قرن است در ايران برای خود جای‏ پايی پيدا كرده است ، در ابتدا نه منطق الهيون را در سطحی كه بعد با آن‏ مواجه شد پيش‏بينی می‏كرد و نه مذهب را درميان عموم طبقات و بالاخص توده‏ها اين اندازه ريشه‏دار می‏دانست . می‏پنداشت به سادگی می‏تواند حريف را ، هم از ميدان منطق و استدلال و هم‏ از صحنه اجتماع خارج سازد . اما در عمل اين حساب غلط از آب درآمد .اكنون كه نه از راه منطق و استدلال و نه از راه به اصطلاح واردكردن خود آگاهی طبقاتی در انديشه توده‏ها طرفی نبسته و عملا قوی‏ترين و بانفوذترين‏ نيروها را در ميان عموم طبقات - و بالخصوص طبقه محروم و ستم كشيده - نيروی مذهب تشخيص داده ، به اين فكر افتاده كه از خود مذهب عليه مذهب‏ استفاده كند.

 

 

 .

انتقاد استاد شهيد از نظريه روشنفكران مبنی بر " ماديت تاريخ ازنظر قرآن "

اين بخش ، از كتاب جامعه و تاريخ انتخاب شده و در آنجا قبل از مطالب زير ، دلايل قائلين به  ماديت تاريخ از نظر قرآن  تقرير شده‏ است . آنچه در توجيه ماديت تاريخ از نظر قرآن گفته شد ، يا از اساس غلط است و يا صحيح است ولی استنتاجی كه شده غلط است . استدلالهای گذشته را يك يك بررسی می‏كنيم :
اولا : اينكه گفته شد قرآن جامعه را به دو قطب مادی و دو قطب معنوی‏ تقسيم كرده و دو قطب بايكديگر متطابق‏اند ، يعنی از نظر قرآن كافران‏ ، مشركان ، منافقان ، فاسقان مفسدان همان ملا و مستكبران و جباران‏اند و بر عكس مؤمنان ، موحدان ، صالحان ، شهيدان همان طبقه مستضعفان و محرومان‏اند و جبهه‏گيری كافران و مؤمنان انعكاسی از جبهه‏گيری زير بنايی‏ استضعافگران و مستضعفان است ، دروغ محض است ، هرگز چنين تطابقی از قرآن استفاده نمی‏شود ، بلكه عدم تطابق استفاده می‏شود .
قرآن در درسهای تاريخی خود ، مؤمنانی را ارائه می‏دهدكه از متن طبقه ملا مستكبر برخاسته و عليه آن طبقه و ارزشهای آن طبقه‏ شوريده‏اند . مؤمن آل‏فرعون كه داستانش در سوره‏ای از قرآن به همين نام ، يعنی نام " مؤمن " ، آمده است از اين نمونه است . زن فرعون كه شريك‏ زندگی فرعون بود و فرعون از تنعمی بهره‏مند نبود كه او بهره‏مند نباشد همين‏ طور، به داستان او نيز در قرآن اشاره شده است .قرآن از سحره فرعون درچند مورد به نحو شورانگيزی ياد كرده است و نشان‏ می‏دهد كه وجدان فطری حق‏جويی و حقيقت‏خواهی بشر چگونه در مواجهه با حق و حقيقت عليه دروغ و زورگويی و اشتباهكاری برمی‏شورد و به همه منافع خود پشت پا می‏زند و از تهديد فرعون - كه همه‏تان را عن قريب به دار خواهيم‏ زد در حالی كه يك دست از يك طرف بدن و يك پا از طرف ديگر را بريده‏ باشيم - نمی‏هراسند . اساسا قيام شخص موسی ( ع ) طبق آنچه قرآن نقل كرده است قيامی است كه‏ ماديت تاريخ را نقض می‏كند . درست است كه موسی سبطی است نه قبطی ، نژادا از بنی‏اسرائيل است نه از آل‏فرعون ، اما موسی از شيرخوارگی در خانه‏ فرعون بزرگ شد و مانند يك شاهزاده پرورش يافت و در عين حال همين موسی‏ عليه نظامات فرعونی كه در متن آن می‏زيست و از آن منتفع بود طغيان كرد و آن را ترك گفت و چوپانی پير مدين را بر شاهزادگی ترجيح داد تا عاقبت‏
مبعوث به رسالت شدو رسما با فرعون درافتاد . بنابر اصول ماديت تاريخی ، رسول اكرم ( ص ) در اين دوره بايد تبديل‏ شده باشد به فردی محافظه‏كار و توجيه‏كننده وضع موجود اما در همين دوره‏ بود كه رسالت انقلابی‏اش آغاز شد و عليه سرمايه‏داران و رباخواران و برده‏داران مكه و عليه نظام بت پرستی كه سمبل آن زندگی بود ، برشوريد . همچنانكه مؤمنان و موحدان و انقلابگران توحيد همه از طبقه مستضعفين‏ نبودند و پيامبران فطرتهای ناآلوده و يا كم‏آلوده را از طبقات استضعافگر شكار می‏كردند و آنها را عليه خودشان توبه  و يا عليه طبقه‏شان ( انقلاب‏ برمی‏شوراندند ، طبقه مستضعفين نيز همه در زمره مؤمنان و انقلابگران‏ توحيد نبوده‏اند . قرآن صحنه‏های مختلفی می‏آورد كه در آن صحنه‏ها گروههايی‏ از مستضعفين را محكوم و داخل در تيپ كافران و مشمول عذاب الهی معرفی‏ می‏كند.)پس نه همه مؤمنان از طبقه مستضعفين‏اند و نه همه مستضعفين از طبقه‏ مؤمنان ، و اين تطابق ادعايی پوچ و محض است . البته و بدون شك هميشه‏ اكثريت طبقه گروندگان به پيامبران را طبقه مستضعف و لااقل طبقه‏ای كه‏ دستش به استضعافگری آلوده نيست تشكيل داده‏اند و اكثريت مخالفان‏ پيامبران را استضعافگران تشكيل داده‏اند ، زيرا هر چند فطرت انسانی كه‏ زمينه پذيرش پيام الهی را به وجود می‏آورد مشترك است و در همه وجود دارد ، ولی طبقه استضعافگر و مسرف و مترف دچار مانع بزرگی است و آن‏آلودگی و عادت به وضع موجود است ، او بايد از زير خروارها بار آلودگی ، خود را آزاد سازد ، و افراد كمی اين موفقيت نصيبشان می‏شود ، اما طبقه‏ مستضعف چنين مانعی در جلو ندارد ، بلكه او علاوه بر اينكه به ندای فطرت‏ خود پاسخ می‏گويد ، به حقوق از دست رفته خود نيز نائل می‏گردد . برای او پيوستن به گروه اهل ايمان ، هم فال است و هم تماشا . اين است كه اكثر گروندگان به پيامبران از مستضعفان‏اند و اقليت از غير اينها . اما مسأله‏ تطابق ، به شكلی كه بيان شد ، پوچ محض است . مبانی قرآن درباره هويت تاريخ با مبانی ماترياليسم تاريخی متفاوت‏ است . از نظر قرآن روح اصالت دارد و ماده هيچ گونه تقدمی بر روح ندارد ، نيازهای معنوی و كششهای معنوی در وجود انسان اصالت دارد و وابسته به‏ نيازهای مادی نيست ، انديشه در برابر كار نيز اصيل است ، شخصيت فطری‏ روانی انسان بر شخصيت اجتماعی او تقدم دارد . قرآن به حكم اينكه به اصالت فطرت قائل است و در درون هر انسانی ، حتی انسانهای مسخ شده‏ای مانند فرعون ، يك انسان بالفطره كه دربند كشيده‏ شده سراغ دارد ، برای مسخ شده‏ترين انسانها امكان جنبش در جهت حق و حقيقت ، و لو امكانی ضعيف ، قائل است ، از اين رو پيامبران خدا مأمورند كه در درجه اول به پند و اندرز ستمگران بپردازند كه شايد انسان‏ فطری دربند كشيده شده در درون خود آنها را آزاد سازند و شخصيت فطری آنها را عليه شخصيت پليد اجتماعی آنها برانگيزند ، ومی‏دانيم كه در موارد فراوانی اين موفقيت دست داده شده است كه نامش " توبه " است از نظر موسی ، فرعون انسانی را در درون خود اسير كرده و به‏ بند كشيده و انسانهايی را در بيرون . موسی در درجه اول می‏رود اسيردرونی‏ فرعون را عليه فرعون بشوراند و در حقيقت می‏رود فرعون فطری را كه يك‏ انسان و لااقل نيمه باقيمانده يك انسان است عليه فرعون اجتماعی - يعنی‏ فرعون ساخته شده در اجتماع برانگيزاند.قرآن برای هدايت ، ارشاد ، تذكر ، موعظه ، برهان ، استدلال منطقیبه‏ تعبير خود قرآن " حكمت " ارزش و نيرو قائل است . از نظر قرآن اين‏ امور می‏توانند انسان را دگرگون سازند و مسير زندگی او را تغيير دهند ، شخصيتش را عوض كنند انقلاب معنوی در او ايجاد نمايند.قرآن نقش‏ ايدئولوژی و انديشه را محدود نمی‏داند بر خلاف ماركسيسم و ماترياليسم كه‏ نقش راهنمايی و هدايت را محدود به تبديل طبقه فی نفسه به طبقه لنفسه‏ می‏داند ، يعنی به وارد كردن تضادهای طبقاتی در خود آگاهی ، همين و بس .
ثانيا : اينكه گفته شد كه مخاطب قرآن " ناس " است و " ناس " مساوی است با توده محروم ، پس مخاطب اسلام طبقه محروم است و ايدئولوژی‏ اسلامی ايدئولوژی طبقه محروم است و اسلام پيروان خود را و سربازان خود را منحصرا از توده محروم می‏گيرد نيز غلط است . البته مخاطب اسلام " ناس‏ " است ولی " ناس " يعنی انسانها ، يعنی عموم مردم . هيچ كتاب لغتی‏ و هيچ عرفعرب زبانی " ناس " را به معنی توده محروم نگرفته و مفهوم طبقه در آن‏ نگنجانيده است . چنين منطقی داشته‏اند معلوم می‏شد كه مخالفان پيامبران همه از طبقه برخوردار و مرفه و استثمارگر بوده‏اند ، ولی آنچه از قرآن استنباط می‏شود اين است كه اين منطق ، منطق سردمداران مخالفان بوده است كه همان‏ ملأ و مستكبرين بوده‏اند و آنها كه به قول ماركس مالك كالاهای مادی جامعه‏ بوده‏اند ، اين كالای فكری را برای ديگر مردم صادر می‏كرده‏اند . و اينكه‏ منطق پيامبران منطق تحرك و تعقل و بی‏اعتنايی به سنن و تقاليد باشد ، باز هم طبيعی است و بايد اينچنين باشد ، اما نه بدان جهت كه محروميتها و مغبونيتهای طبقاتی و استضعفاف شدگی‏ها وجدان آنها را به اين شكل می‏ساخته‏ است و اين منطق ، انعكاسی قهری و طبيعی از محروميتهای آنهاست ، بلكه‏ بدان جهت كه در انسانيت ، يعنی در منطق و تعقل و عواطف و احساسات‏ انسانی ، به رشد و كمال رسيده‏اند . فكر می‏كنم ريشه اصلی گرايش پاره‏ای‏
روشنفكران مسلمان به ماديت تاريخی دو چيز است : يكی همين كه پنداشته‏اند اگر بخواهند فرهنگ اسلامی را فرهنگ انقلابی‏ بدانند و يا اگر بخواهند برای اسلام فرهنگی انقلابی دست و پا كنند گزيری‏ از گرايش به ماديت تاريخی نيست . باقی سخنان كه مدعی می‏شوند شناخت‏ .قرآنی ما به ما چنين الهام می‏كند ، بازتاب شناخت ما از قرآن چنان است‏ ، از آيه استضعاف اين گونه استنباط كرده‏ايم ، همه بهانه و توجيهی است‏
برای اين پيش‏انديشه ، و همين جاست كه سخت از منطق اسلام دور می‏افتند و منطق پاك و انسانی و فطری و خدايی اسلام را تا حد يك منطق ماترياليستی‏ تنزل می‏دهند . اين روشنفكران می‏پندارند يگانه راه انقلابی بودن يك فرهنگ اين است كه‏ تنها به طبقه محروم و غارت‏شده تعلق داشته باشد ، از اين طبقه برخاسته‏ باشد ، به سوی اين طبقه و به سود اين طبقه جهت‏گيری كرده باشد ، مخاطبش‏ منحصرا اين طبقه باشد ، رهبران و راهنمايان و پيشتازانش پايگاه اجتماعی‏ و طبقاتی‏شان همان پايگاه اين طبقه باشد و رابطه آن فرهنگ با ساير گروهها و طبقات منحصرا رابطه ستيز و دشمنی و جنگ باشد  نه هيچ چيز ديگر  . انقلاب فقط می‏تواند از يك جنبش قهرآميز و يك جنبش توده‏ای ناشی شود " اينان نمی‏توانند تصور كنند كه اگر يك فرهنگ ، يك مكتب ، يك‏ ايدئولوژی خاستگاه الهی داشته باشد و مخاطبش انسان ، و در حقيقت فطرت‏ انسانی انسان باشد و پيامش جامع و كلی باشد و جهت‏گيری‏اش به سوی عدالت‏ و مساوات و برابری و پاكی و معنويت و محبت و احسان و مبارزه با ظلم‏ باشد ، بتواند جنبشی عظيم به وجود آورد و انقلابی عميق بر پانمايداما انقلابی الهی و انسانی كه در آن شور الهی نشاط معنوی  جذبه خدايی و ارزشهای انسانی موج زند ، آنچنانكه نمونه‏اش را مكرر در تاريخ مشاهده‏ كرده‏ايم و انقلاب اسلامی نمونه روشن آن است . اين روشنفكران نمی‏توانند تصور كنند كه برای متعهد ومسؤول بودن و  بی‏طرف و بی‏تفاوت نبودن يك فرهنگ  ضرورتی نيست‏ كه خاستگاه آن فرهنگ طبقه محروم و غارت‏شده باشد پنداشته‏اند كه يك‏ فرهنگ جامع لزوما بی‏طرف و بی‏تفاوت هست نتوانسته‏اند تصور كنند كه‏ يك مكتب و فرهنگ جامع اگر خاستگاه خدايی داشته باشد  مخاطبش‏ انسان  يعنی فطرت انسانی انسان باشد محال است كه بی‏طرف و بی‏تفاوت‏ و غيرمتعهد و غيرمسؤول باشد. آنچه تعهد و مسؤوليت می‏آفريند ، وابستگی‏ به طبقه محروم نيست ، وابستگی به خدا و وجدان انسانيت است .از آنچه گفته‏ايم روشن شد كه نظر به اينكه قرآن به اصل فطرت‏ قائل است و به منطقی حاكم بر زندگی انسان قائل است كه " منطق فطرت " ناميده می‏شود و نقطه مقابل منطق منفعت است كه منطق انسان منحط حيوان‏ صفت است ، لهذا اسلام اصل " تطابق خاستگاه و جهت‏گيری " و يا " تطابق‏ پايگاه اجتماعی و پايگاه اعتقادی " را نمی‏پذيرد و آن را اصلی غيرانسانی‏ می‏شمارد يعنی اين تطابق در انسانهای به انسانيت نرسيده و تعليم و تربيت انسانی نيافته مصداق دارد كه منطقشان منطق منفعت است نه در انسانهای تعليم و تربيت يافته و به انسانيت رسيده كه منطقشان منطق‏ فطرت است . گذشته از اينها اين تعبيركه می‏گوييم اسلام جهت‏گيری‏اش به سود مستضعفين‏ است ، خالی از نوعی مجاز و مسامحه نيست . اسلام جهت‏گيری‏اش به سوی‏ عدالت و مساوات و برابری است.   بديهی است كسانی كه از اين جهت‏گيری‏ سود می‏برند و منتفع می‏گردند  مستضعفان‏اند و كسانی كه از اين‏ جهت‏گيری زيان می‏بينند ، غارتگران و استيثارگران و استثمارگران‏اند ، يعنی‏ اسلام آنجا هم كه منافع و حقوق طبقه‏ای را می‏خواهد تأمين نمايد ، هدف‏ اصلی‏اش تحقق يك ارزش و پايه گذاری يك اصل انسانی است . اينجاست كه‏ بار ديگر ارزش فوق العاده " اصل فطرت " كه در قرآن صريحا مطرح است و در فرهنگ و معارف اسلامی " ام‏المعارف " بايد شناخته شود روشن می‏گردد. درباره فطرت زياد سخن گفته می‏شود ، اما كمتر به عمق و ژرفای آن و ابعاد وسيعی كه در برمی‏گيرد توجه می‏شودماركسيسم شبيه آن را در مورد امور فكری ، فلسفی ، مذهبی و بالأخره پديده‏های فرهنگی - اجتماعی می‏گويد . اين مكتب مدعی است كه جهت‏ هر انديشه همان سوست كه از آن سو برخاسته است، انديشه ، فكر ، مذهب ، فرهنگ بی‏طرف و خالی از جهت و يا جهت‏دار و اماخواستارسازندگی موضعی اجتماعی غير از موضع اجتماعی كه از آن برخاسته است وجود ندارد . از نظر اين مكتب هر طبقه از خود نوعی خاص تجلی فكری و ذوقی‏ دارد ، از اين رو در جامعه‏های طبقاتی ، و تجزيه شده از نظر حيات اقتصادی‏ ، دو گونه درد ، دو طرز تفكر فلسفی ، دو سيستم اخلاقی ، دو سبك هنر ، دو جور شعر و ادبيات  دو نوع ذوق و احساس و نگرش به هستی و احيانا دو تيپ علم وجود دارد.زيربنا وروابط مالكيت كه دو شكل می‏شود  دو شكلی و دو سيستمی می‏گردند . ماركس شخصا دو استثنا برای اين دو سيستمی قائل است مذهب و ديگر دولت . از نظر ماركس ايندو اختراع خاص طبقه غارتگر و متد ويژه بهره‏كشی‏ آن طبقه است و طبعا جهت‏گيری و جبهه‏گيری اين دو پديده به سود همان طبقه‏ است ، طبقه استثمار شده بر حسب موقعيت اجتماعی خود نه خاستگاه مذهب‏ و نه خاستگاه دولت ، مذهب و دولت از طرف طبقه مخالف به او تحميل می‏شود ، پس دو سيستم مذهب وجود ندارد ، همچنانكه دو سيستم دولت‏ وجود ندارد  اين روشنفكران به اين وسيله نظريه ماركس را كه مطلقا جهت‏گيری مذهب‏ را به سوی منافع طبقه حاكم دانسته رد كرده‏اند و پنداشته‏اند كه به اين‏ وسيله ماركسيسم را رد كرده‏اند توجه نفرموده‏اند كه آنچه خودشان گفته‏اند نيز هر چند بر خلاف نظر شخص ماركس و انگلس و مائو و ساير پيشروان‏ ماركسيسم است اما عينا توجيهی ماركسيستی و ماترياليستی از مذهب است كه‏ سخت وحشتناك است و قطعا به آن توجه نداشته‏اند.