رمز جاذبه علی

سبب دوستی و محبت علی در دلها چيست ؟ رمز محبت را هنوز كسی كشف نكرده است ، يعنی نمی‏توان آنرا فورموله‏
كرد و گفت اگر چنين شد چنان می‏شود و اگر چنان شد چنين ، ولی البته رمزی‏ دارد . چيزی در محبوب هست كه برای محب از نظر زيبائی خيره كننده است‏ و او را به سوی خود می‏كشد . جاذبه و محبت در درجات بالا عشق ناميده‏
می‏شود . علی محبوب دلها و معشوق انسانهاست . چرا ؟ و در چه جهت ؟ فوق‏ العادگی علی در چيست كه عشقها را برانگيخته و دلها را به خود شيفته‏ ساخته و رنگ حيات جاودانی گرفته است و برای هميشه زنده است ؟ چرا
دلها همه خود را با او آشنا می‏بينند و اصلا او را مرد ه احساس نمی كنند بلكه زنده می‏يابند ؟ مسلما ملاك دوستی او جسم او نيست زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و ما آن را احساس نكرده‏ايم . و باز محبت علی از نوع قهرماندوستی كه در همه ملتها وجود دارد نيست . هم اشتباه است كه‏ بگوئيم محبت علی از راه محبت فضيلتهای اخلاقی و انسانی است ، و حب علی‏ حب انسانيت است . درست است علی مظهر انسان كامل بود و درست است كه‏
انسان نمونه‏های عالی انسانيت را دوست می‏دارد اما اگر علی همه اين فضائل‏ انسانی را كه داشت می‏داشت ، آن حكمت و آن علم ، آن فداكاريها و از خود گذشتگيها ، آن تواضع و فروتنی ، آن ادب ، آن مهربانی و عطوفت ، آن‏
ضعيف پروری ، آن عدالت ، آن آزادگی و آزاديخواهی ، آن احترام به انسان‏ ، آن ايثار ، آن شجاعت ، آن مروت و مردانگی نسبت به دشمن ، و به قول‏ مولوی :

در شجاعت شير ربا نيستی                   در مروت خود كه داند كيستی ؟

آن سخا وجود و كرم و . . . اگر علی همه اينها را كه داشت می‏داشت اما رنگ الهی نمی‏داشت ، مسلما اين قدر كه امروز عاطفه انگيز و محبت خيز است نبود . علی از آن نظر محبوب است كه پيوند الهی دارد . دلهای ما به طور
ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگی دارد ، و چون علی را آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق می‏يابند و به او عشق می‏ورزند . در حقيقت‏ پشتوانه عشق علی ، پيوند جانها با حضرت حق است كه برای هميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانی است مهر علی نيز جاودان است . نقطه‏های روشن در وجود علی بسيار است اما آنچه برای هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن‏ است كه به وی جذبه الهی داده است . سوده همدانی ، بانوی فداكار و دلباخته علی ، در مقابل معاويه بر علی‏ درود فرستاد و در وصفش گفت :

صلی الاله علی روح تضمنها                      قبر فاصبح فيه العدل مدفونا

قد حالف الحق لا يبغی به بدلا                  فصار بالحق و الايمان مقرونا

درود خداوند بر روانی باد كه او را خاك برگرفت و عدل نيز با وی‏ مدفون گشت با حق پيمان بسته بود كه به جای آن بدلی نگزيند ، پس با حق و با ايمان مقرون گشته بود.

 

 

بخش دوم نيروی دافعه علی عليه السلام

 

دشمن سازی علی

بحث خود را اختصاص می‏دهيم به دوران خلافت چهار ساله و اند ماهه او . علی همه وقت شخصيت دو نيروئی بوده است . علی هميشه هم جاذبه داشته‏ است و هم دافعه . مخصوصا در دوره اسلام از اول گروهی را می‏بينيم كه به‏
گرد علی بيشتر می‏چرخند و گروهی ديگر را می‏بينيم كه با او چندان ميانه‏ خوبی ندارند و احيانا از وجود او رنج می‏برند . ولی دوران خلافت علی و همچنين دوره‏های بعد از وفاتش ، يعنی دوران ظهور تاريخی علی ، دوره تجلی بيشتر جاذبه و دافعه او است . به همان نسبت كه‏ قبل از خلافت تماسش با اجتماع كمتر بود تجلی جاذبه و دافعه‏اش كمتر بود
 
علی مردی دشمن ساز و ناراضی ساز بود . اين يكی ديگر از افتخارات بزرگ‏ او است . هر آدم مسلكی و هدفدار و مبارز ومخصوصا انقلابی كه در پی‏عملی ساختن هدفهای مقدس خويش است و مصداق قول‏ خدا است كه :
«
يجاهدون فی سبيل الله و لا يخافون لومة لائم »" در راه خدا می‏كوشند و از سرزنش سرزنشگری بيم نمی‏كنند " .
دشمن ساز و ناراضی درست كن است . لهذا دشمنانش مخصوصا در زمان خودش‏ اگر از دوستانش بيشتر نبوده‏اند كمتر هم نبوده و نيستند . اگر شخصيت علی ، امروز تحريف نشود و همچنانكه بوده ارائه داده شود ، بسياری از مدعيان دوستيش در رديف دشمنانش قرار خواهند گرفت . پيغمبر علی را به فرماندهی لشكری به يمن فرستاد . در برگشتن برای‏ ملاقات پيغمبر عزم مكه كرد . در نزديكيهای مكه يكی از لشكريان را به جای‏ خويش گذاشت و خود برای گزارش سفر زودتر به سوی رسول الله شتافت . آن‏ شخص حله‏هائی را كه علی همراه آورده بود در بين لشكريان تقسيم كرد تا با لباسهای نو وارد مكه شوند . علی كه برگشت به اين عمل اعتراض كرد و آنرا بی‏انضباطی دانست ، زيرا نمی‏بايست قبل از اينكه پيغمبر اكرم ( ص ) كسب‏ تكليف شود تصميمی درباره حمله‏ها گرفته شود و در حقيقت از نظر علی ( ع ) اين كار نوعی تصرف در بيت المال بود بدون اطلاع و اجازه پيشوای مسلمين . از اينرو علی ( ع ) دستور داد حله‏ها را از تن خود بكنند و آنها را در جايگاه مخصوص قرار داد كه تحويل پيغمبر اكرم ( ص ) داده شود و آن حضرت خودشان درباره آنها تصميم بگيرد . لشكريان علی ( ع ) از اين عمل ناراحت شدند . همينكه به حضور پيغمبر اكرم‏ ) ص ) رسيدند و رسول اكرم ( ص ) احوال آنها را جويا شد از خشونت علی )ع ) در مورد حله‏ها شكايت كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) آنان را مخاطب‏ ساخت و گفت : « يا ايها الناس لا تشكوا عليا فو الله انه لاخشن فی ذات الله من ان‏ يشكی مردم ! از علی شكوه نكنيد كه به خدا سوگند او در راه خدا شديدتر از اينست كه كسی درباره وی شكايت كند " . علی در راه خدا از كسی ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسی عنايت می‏ورزيد و از كسی ملاحظه می‏كرد به خاطر خدا بود . قهرا اين حالت دشمن ساز است و روحهای پرطمع و پر آرزو را رنجيده می‏كند و به درد می‏آورد . در ميان اصحاب پيغمبر هيچكس مانند علی دوستانی فداكار نداشت ، همچنانكه هيچكس مانند او دشمنانی اينچنين جسور و خطرناك نداشت .

ناكثين و قاسطين و مارقين

علی در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست : اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعنی خوارج كه خود آنها را مارقين‏ می‏خواند  
«
فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخری و قسط آخرون ». " پس چون به امر خلافت قيام كردم ، طائفه‏ای نقض بيعتكردند ، جمعيتی از دين بيرون رفتند ، جمعيتی از اول سركشی و طغيان كردند " . ناكثين از لحاظ روحيه پول پرستان بودند ، صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض‏ . سخنان او درباره عدل و مساوات بيشتر متوجه اين جمعيت است .
اما روح قاسطين روح سياست و تقلب و نفاق بود . آنها می‏كوشيدند تا زمام حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامداری علی را درهم فرو ريزند . عده‏ای پيشنهاد كردند با آنها كنار آيد و تا حدودی مطامعشان را
تأمين كند . او نمی‏پذيرفت زيرا كه او اهل اين حرفها نبود . او آمده بود كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند . و از طرفی معاويه و تيپ‏ او با اساس حكومت علی مخالف بودند . آنها می‏خواستند كه خود مسند خلافت‏
اسلامی را اشغال كنند ، و در حقيقت جنگ علی با آنها جنگ با نفاق و دوروئی بود . دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهای ناروا و خشكه مقدسيها و جهالتهای خطرناك بود . علی نسبت به همه اينها دافعه‏ای نيرومند و حالتی‏ آشتی ناپذير داشت . يكی از مظاهر جامعيت و انسان كامل بودن علی اينست كه در مقام اثبات‏
و عمل با فرقه‏های گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده است و با همه‏ مبارزه كرده است . گاهی او را در صحنه مبارزه با پول پرستها و دنياپرستان متجمل می‏بينيم ، گاهی هم درصحنه مبارزه با سياست پيشه‏های ده رو و صد رو ، گاهی با مقدس نماهای‏ جاهل و منحرف . بحث خود را معطوف می‏داريم به دسته اخير يعنی خوارج . اينها ، ولو
اينكه منقرض شده‏اند اما تاريخچه‏ای آموزنده و عبرت انگيز دارند . افكارشان در ميان ساير مسلمين ريشه دوانيده و در نتيجه در تمام طول اين‏ چهارده قرن با اينكه اشخاص و افرادشان و حتی نامشان از ميان رفته است‏ ولی روحشان در كالبد مقدس نماها همواره وجود داشته و دارد و مزاحمی سخت‏ برای پيشرفت اسلام و مسلمين به شمار می‏رود .

عقيده خوارج در باب خلافت

تنها فكر خوارج كه از نظر متجددين امروز درخشان تلقی می‏شود ، تئوری‏ آنان در باب خلافت بود . انديشه‏ای دموكرات مابانه داشتند . می‏گفتند خلافت بايد با انتخاب آزاد انجام گيرد و شايسته ترين افراد كسی است كه‏
از لحاظ ايمان و تقوا صلاحيت داشته باشد خواه از قريش باشد يا غير قريش‏ ، از قبائل برجسته و نامی باشد يا از قبائل گمنام و عقب افتاده ، عرب‏ باشد و يا غير عرب . آنگاه پس از انتخاب و اتمام بيعت اگر خلاف مصالح جامعه اسلامی گام‏ برداشت از خلافت عزل می‏شود و اگر ابا كرد بايد با او پيكار كرد تا كشته‏ شود. اينها در باب خلافت در مقابل شيعه قرار گرفته‏اند كه می‏گويد خلافت امری‏ است الهی و خليفه بايد تنها از جانب خداتعيين گردد و هم در مقابل اهل سنت قرار دارند كه می‏گويند خلافت تنها از آن قريش است و به جمله انما الائمة من قريش تمسك می‏جويند .
ظاهرا نظريه آنان در باب خلافت ، چيزی نيست كه در اولين مرحله‏ پيدايش خويش به آن رسيده باشند بلكه آنچنان كه شعار معروفشان - لا حكم‏ الا لله - حكايت می‏كند و از نهج البلاغه نيز استفاده می‏شود در ابتدا قائل بوده‏اند كه مردم و اجتماع ، احتياجی به امام و حكومت ندارند و مردم‏ خود بايد به كتاب خدا عمل كنند . اما بعد ، از اين عقيده رجوع كردند و خود با عبدالله بن وهب راسبی‏ بيعت كردند .

عقيده خوارج درباره خلفا

خلافت ابوبكر و عمر را صحيح می‏دانستند به اين خيال كه آن دو نفر از روی‏ انتخاب صحيحی به خلافت رسيده‏اند و از مسير مصالح نيز تغيير نكرده و خلافی‏ را مرتكب نشده‏اند . انتخاب عثمان و علی را نيز صحيح می‏دانستند منتهی‏
می‏گفتند عثمان از اواخر سال ششم خلافتش تغيير مسير داده و مصالح مسلمين‏ را ناديده گرفته است و لذا از خلافت معزول بوده و چون ادامه داده است‏ كافر گشته و واجب القتل بوده است ، و علی چون مسئله تحكيم را پذيرفته و
سپس توبه نكرده است او نيز كافر گشته و واجب القتل بوده است و لذا از خلافت عثمان از سال هفتم و از خلافت علی بعد از تحكيم تبری می‏جستنداز ساير خلفا نيز بيزاری می‏جستند و هميشه با آنان در پيكار بودند .

دموكراسی علی

اميرالمؤمنين با خوارج در منتهی درجه آزادی و دموكراسی رفتار كرد . او خليفه است و آنها رعيتش ، هر گونه اعمال سياستی برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتی سهميه آنان را از بيت المال قطع‏ نكرد ، به آنها نيز همچون ساير افراد می‏نگريست . اين مطلب در تاريخ‏ زندگی علی عجيب نيست اما چيزی است كه در دنيا كمتر نمونه دارد . آنها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده‏ آزاد با آنان روبرو می‏شدند و صحبت می‏كردند ، طرفين استدلال می‏كردند ، استدلال يكديگر را جواب می‏گفتند . شايد اين مقدار آزادی در دنيا بی‏سابقه باشد كه حكومتی با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسی رفتار كرده باشد . می‏آمدند در مسجد و در سخنرانی‏ و خطابه علی پارازيت ايجاد می‏كردند . روزی علی اميرالمؤمنين بر منبر بود . مردی آمد و سئوالی كرد . علیبالبديهة جواب گفت . يكی از خارجيها از بين مردم فرياد زد : قاتله الله‏ ما افقهه ( خدا بكشد اين را ، چقدر دانشمند است ) ، ديگران خواستند متعرضش شوند اما علی فرمود رهايش كنيد او به من تنها فحش داد . خوارج در نماز جماعت به علی اقتدا نمی‏كردند زيرا او را كافر می‏پنداشتند . به مسجد می‏آمدند و با علی نماز نمی‏گذاردند و احيانا او را می‏آزردند . علی روزی به نماز ايستاده و مردم نيز به او اقتدا كرده‏اند . يكی از خوارج به نام ابن الكواء فريادش بلند شد و آيه‏ای را به عنوان‏ كنايه به علی بلند خواند : « و لقد اوحی اليك و الی الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين »اين آيه خطاب به پيغمبر است كه به تو و همچنين پيغمبران قبل از تو وحی شد كه اگر مشرك شوی اعمالت از بين می‏رود و از زيانكاران خواهی بود . ابن الكواء با خواندن اين آيه خواست به علی گوشه بزند كه سوابق تو را در اسلام می‏دانيم ، اول مسلمان هستی ، پيغمبر تو را به برادری انتخاب كرد ، در ليلة المبيت فداكاری درخشانی كردی و در بستر پيغمبر خفتی ، خودت‏ را طعمه شمشيرها قراردادی و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انكار نيست ، اما خدا به پيغمبرش هم گفته اگر مشرك بشوی اعمالت به هدر می‏رود ، و چون تو اكنون كافر شدی اعمال گذشته را به هدر دادی . علی در مقابل چه كرد ؟ ! تا صدای او به قرآن بلند شد سكوت كرد تا آيه‏ را به آخر رساند . همين كه به آخر رساند ، علی نماز را ادامه داد . باز ابن الكواء آيه را تكرار كرد و بلا فاصله علی سكوت نمود . علی سكوت می‏كرد چون دستور قرآن است كه : « اذا قری‏ء القرآن فاستمعوا له و انصتوا » " هنگامی كه قرآن خوانده می‏شود گوش فرا دهيد و خاموش شويد " . و به همين دليل است كه وقتی امام جماعت مشغول قرائت است مأمومين‏
بايد ساكت باشند و گوش كنند . بعد از چند مرتبه‏ای كه آيه را تكرار كرد و می‏خواست وضع نماز را به هم‏ زند ، علی اين آيه را خواند : « فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون » صبر كن وعده خدا حق است و خواهد فرا رسيد . اين مردم بی‏ايمان و يقين ، تو را تكان ندهند و سبكسارت نكنند . ديگر اعتنا نكرد و به نماز خود ادامه داد.

فوق العادگی پيكار علی با خوارج

يكی از شگفتيها و برجستگيها و فوق العادگيهای تاريخ زندگی علی كه‏ مانند برای آن نمی‏توان پيدا كرد همين اقدام شجاعانه و تهورآميز او در مبارزه با اين مقدس خشكه‏های متحجر و مغرور است . علی بر روی مردمی اينچنين ظاهر الصلاح و آراسته ، قيافه‏های حق به جانب‏ ، ژنده‏پو ش و عبادت پيشه ، شمشير كشيد و همه را از دم شمشير گذرانده‏
است . ما اگر به جای اصحاب او بوديم و قيافه‏های آنچنانی را می‏ديديم مسلما احساساتمان برانگيخته می‏شد و علی را به اعتراض می‏گرفتيم كه آخر شمشير به‏ روی اينچنين مردمی كشيدن ؟ ! . از درسهای بسيار آموزنده تاريخ تشيع خصوصا ، و جهان اسلام عموما ، همين‏ داستان خوارج است . علی خود به اهميت و فوق العادگی كار خود از اين جهت واقف است و آن‏ « فانا فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجتری عليها احد غيری بعد ان ماج‏ غيهبها و اشتد كلبها » چشم اين فتنه را من درآوردم . غير از من احدی جرأت چنين كاری را نداشت پس از آنكه موج دريای تاريكی و شبهه‏ناكی آن بالا گرفته بود و " هاری " آن فزونی يافته بود . اميرالمؤمنين عليه‏السلام دو تعبير جالب دارد در اينجا :
يكی شبهه‏ناكی و ترديدآوری اين جريان . وضع قدس و تقوای ظاهری خوارج‏ طوری بود كه هر مؤمن نافذ الايمانی را به ترديد وامی داشت . از اين جهت‏ يك جو تاريك و مبهم و يك فضای پر از شك و دودلی به وجود آمده بود .
تعبير ديگر اينست كه حالت اين خشكه مقدسان را به " كلب " تشبيه‏ می‏كند . كلب يعنی هاری . هاری همان ديوانگی است كه در سگ پيدا می‏شود . به هر كس می‏رسد گاز می‏زند و هر اتفاقا حامل يك بيماری ( ميكروب ) مسری‏
است . نيش سگ به بدن هر انسان يا حيوانی فرو رود و از لعاب دهان آن‏ چيزی وارد خون انسان يا حيوان بشود آن انسان يا حيوان هار پس از چندی به‏ همان بيماری مبتلا می‏گردد . او هم هار می‏شود و گاز می‏گيرد و ديگران را
هار می‏كند . اگر اين وضع ادامه پيدا كند ، فوق العاده خطرناك می‏گردد . اينست كه خردمندان بلا فاصله سگ هار را اعدام می‏كنند كه لااقل ديگران‏ از خطر هاری نجات يابند . علی می‏فرمايد اينها حكم سگ هار را پيدا كرده بودند ، چاره پذير نبودند ، می‏گزيدند و مبتلا می‏كردند و مرتب بر عدد هارها می‏افزودند.وای به حال جامعه مسلمين از آن وقت كه گروهی خشكه مقدس يك دنده جاهل‏ بی‏خبر ، پا را به يك كفش كنند و به جان اين و آن بيفتند . چه قدرتی‏ می‏تواند در مقابل اين مارهای افسون ناپذير ايستادگی كند ؟ كدام روح قوی و نيرومند است كه در مقابل اين قيافه‏های زهد و تقوا تكان نخورد ؟ كدام‏ دست است كه بخواهد برای فرود آوردن شمشير بر فرق اينها بالا رود و نلرزد ؟ اينست كه علی می‏فرمايد "و لم يكن ليجتری‏ء عليها احد غيری "يعنی غير از من احدی جرأت بر چنين اقدامی نداشت " . غير از علی و بصيرت علی و ايمان نافذ علی احدی از مسلمانان معتقد به‏ خدا و رسول و قيامت به خود جرأت نمی‏داد كه بر روی اينها شمشير بكشد . اينگونه كسان را تنها افراد غير معتقد به خدا و اسلام جرأت می‏كنند
بكشند ، نه افراد معتقد و مؤمن معمولی . اينست كه علی به عنوان يك افتخار بزرگ برای خود می‏گويد : اين من‏
بودم ، و تنها من بودم كه خطر بزرگی كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام‏ متوجه می‏شد درك كردم . پيشانيهای پينه بسته اينها و جامه‏های زاهد مابانه‏ شان و زبانهای دائم الذكرشان و حتی اعتقاد محكم و پابرجايشان نتوانست‏
مانع بصيرت من گردد . من بودم كه فهميدم اگر اينها پا بگيرند همه را به‏ درد خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايی و تقشر و تحجری خواهند كشانيد كه كمر اسلام خم شود . مگر نه اينست كه پيغمبرفرمود دو دسته پشت مرا شكستند : عالم لا ابالی ، و جاهل مقدس ماب . علی می‏خواهد بگويد اگر من با نهضت خارجيگری در دنيای اسلام مبارزه‏ نمی‏كردم ديگر كسی پيدا نمی‏شد كه جرأت كند اين چنين مبارزه كند . غير از من كسی نبود كه ببيند جمعيتی پيشانيشان از كثرت عبادت پينه بسته ، مردمی مسلكی و دينی اما در عين حال سد راه اسلام ، مردمی كه خودان خيال‏ می‏كنند به نفع اسلام كار می‏كنند اما در حقيقت دشمن واقعی اسلامند ، و بتواند به جنگ آنها بيايد و خونشان را بريزد . من اين كار را كردم . عمل علی راه خلفا و حكام بعدی را هموار كرد كه با خوارج بجنگند و
خونشان را بريزند . سربازان اسلامی نيز بدون چون و چرا پيروی می‏كردند كه‏ علی با آنان جنگيده است ، و در حقيقت سيره علی راه را برای ديگران نيز باز كرد كه بی‏پروا بتوانند با يك جمعيت ظاهرالصلاح مقدس ماب ديندار ولی احمق پيكار كنند .

علی امام و پيشوای راستين

سراسر وجود علی ، تاريخ و سيرت علی ، خلق و خوی علی ، رنگ و بوی علی‏ ، سخن و گفتگوی علی درس است و سرمشق است و تعليم است و رهبری است . همچنان كه جذبهای علی برای ما آموزنده و درس است ، دفعهای او نيز
چنين است . ما معمولا در زيارتهای علی و ساير اظهار ادبها مدعی می‏شويم كه‏ ما دوست دوست تو ، و دشمن دشمن تو هستيم . تعبير ديگر اين جمله اينست‏ كه ما به سوی آن نقطه می‏رويم كه در جو جاذبی تو قرار دارد و تو جذب‏
می‏كنی و از آن نقاط دوری می‏گزينيم كه تو آنها را دفع می‏كنی . آنچه در بحثهای گذشته گفتيم گوشه‏ای از جاذبه و دافعه علی بود . مخصوصا در مورد دافعه علی به اختصار برگزار كرديم ، اما از آنچه گفتيم معلوم شد كه علی دو طبقه را سخت دفع كرده است

 1- منافقان زيرك

2- زاهدان احمق

همين دو درس ، برای مدعيان تشيع او كافی است كه چشم باز كنند و فريب‏ منافقان را نخورند ، تيز بين باشند و ظاهر بينی را رها نمايند ، كه جامعه‏ تشيع در حال حاضر سخت به اين دو درد مبتلا است

 و السلام علی من اتبع الهدی