جاذبه و دافعه علی عليه‏السلام

پيشگفتار

شخصيت عظيم و گسترده اميرالمؤمنين علی عليه السلام وسيعتر و متنوعتر از اينست كه يك فرد بتواند در همه جوانب و نواحی آن وارد شود و توسن‏ انديشه را به جولان آورد . برای يك فرد حداكثری كه ميسر است اينست كه‏ يك يا چند ناحيه معين و محدود را برای مطالعه و بررسی انتخاب كند و به‏ همان قناعت ورزد . يكی از جوانب و نواحی وجود اين شخصيت عظيم ، ناحيه تأثير او بر روی‏ انسانها به شكل مثبت يا منفی است و به عبارت ديگر " جاذبه و دافعه " نيرومند او است كه هنوز هم نقش فعال خود را ايفا می‏نمايد و در اين‏

كتاب درباره اش گفتگو شده است . شخصيت افراد از نظر عكس العمل سازی در روحها و جانها يكسان نيست . به هر نسبت كه شخصيت حقيرتر است كمتر خاطرها را به خود مشغول می‏دارد و در دلها هيجان و موج ايجاد می‏كند و هر چه عظيمتر و پرنيروتر است خاطره‏

انگيزتر و عكس العمل سازتر است ، خواه عكس العمل موافق يا مخالف .شخصيتهای خاطره انگيز و عكس العمل ساز ، زياد بر سر زبانها می‏افتند ، موضوع مشاجره‏ها و مجادله‏ها قرار می‏گيرند ، سوژه شعر و نقاشی و هنرهای‏ ديگر واقع می‏شوند ، قهرمان داستانها و نوشته‏ها می‏گردند . اينها همه‏ چيزهائی است كه در مورد علی عليه السلام به حد اعلی وجود دارد و او در اين جهت بی رقيب و يا بسيار كم رقيب است . گويند محمد بن شهرآشوب‏ مازندرانی كه از اكابر علمای اماميه در قرن هفتم است ، هنگامی كه كتاب‏ معروف " مناقب " را تأليف می‏كرد، هزار كتاب به نام مناقب كه همه‏ درباره علی عليه السلام نوشته شده بود در كتابخانه خويش داشت . اين يك‏ نمونه می‏رساند كه شخصيت والای مولی در طول تاريخ چه قدر خاطرها را مشغول‏ می‏داشته است .

امتياز اساسی علی عليه السلام و ساير مردانی كه از پرتو حق روشن بوده‏اند اينست كه علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم كردن انديشه‏ها ، به دلها و روحها نور و حرارت و عشق و نشاط و ايمان و استحكام می‏بخشند . فيلسوفانی مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و بوعلی و دكارت نيز قهرمان‏ تسخير انديشه‏ها و سرگرم كردن خاطرها هستند . رهبران انقلابهای اجتماعی ، مخصوصا در دو قرن اخير ، علاوه بر اين ، نوعی تعصب در پيروان خود به وجود آوردند . مشايخ عرفان پيروان خويش را احيانا آنچنان وارد مرحله " تسليم‏ " می‏كنند كه اگر پير مغان اشارت كند سجاده به می‏رنگين می‏نمايند . اما در هيچكدام از آنها گرمی و حرارت توأم با نرمی و لطافت و صفا و رقتی كه‏ در پيروان علی ، تاريخ نشان می‏دهد نمی بينيم . اگر صفويه از دراويش‏ لشكری جرار و مجاهدانی كارآمد ساختند با نام علی كردند نه با نام خودشان‏ حسن و زيبائی معنوی كه محبت و خلوص ايجاد می‏كند از يك مقوله است و

سيادت و منفعت و مصلحت زندگی كه كالای رهبران اجتماعی ، و يا عقل و فلسفه كه كالای فيلسوف است ، و يا اثبات سلطه و اقتدار كه كالای عارف است از مقوله های ديگر .
معروف است كه يكی از شاگردان بوعلی سينا به استاد می‏گفت اگر تو با اين فهم و هوش خارق العاده مدعی نبوت شوی مردم به تو می‏گروند و بوعلی‏ سكوت كرد . تا در سفری در فصل زمستان كه باهم بودند سحرگاه بوعلی از خواب بيدار شد و شاگرد را بيدار كرد و گفت تشنه‏ام قدری آب بياور . شاگرد تعلل كرد و شروع كرد به عذر تراشيدن . هر چه بوعلی اصرار كرد شاگرد حاضر نشد در آن زمستان سرد بستر گرم را ترك كند . در همين وقت فرياد مؤذن از بالای مأذنه بلند شد كه الله اكبر ، اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله . بوعلی فرصت را مناسب ديد كه جواب شاگرد را بدهد گفت تو كه مدعی بودی اگر من ادعای پيغمبری كنم مردم ايمان خواهند آورد اكنون ببين فرمان حضوری من به تو كه سالها شاگرد من بوده‏ای و از درس من‏ بهره برده‏ای آنقدر نفوذ ندارد كه لحظه‏ای بستر گرم را ترك كنی و آبی به‏ من بدهی . اما اين مرد مؤذن پس از چهارصد سال فرمان پيغمبر را اطاعت‏
كرده از بستر گرم خارج شده و رفته بر روی اين بلندی و به وحدانيت خدا و رسالت او گواهی می‏دهد . ببين تفاوت ره از كجا است تا به كجا . آری فيلسوفان شاگرد می‏سازند نه پيرو ، رهبران اجتماعی پيروان متعصب‏ می‏سازند نه انسانهای مهذب ، اقطاب و مشايخ عرفان ارباب تسليم می‏سازند نه مؤمن مجاهد فعال . در علی هم خاصيت فيلسوف است و هم خاصيت رهبر انقلابی و هم خاصيت‏ پير طريقت و هم خاصيتی از نوع خاصيت پيامبران . مكتب او هم مكتب عقل‏ و انديشه است و هم مكتب ثوره و انقلاب و هم مكتب تسليم و انضباط و هم‏
مكتب حسن و زيبائی و جذبه و حركت . علی عليه السلام پيش از آنكه امام عادل برای ديگران باشد و درباره‏ ديگران به عدل رفتار كند ، خود شخصا موجودی متعادل و متوازن بود . كمالات‏ انسانيت را باهم جمع كرده بود . هم انديشه‏ای عميق و دور رس داشت و هم‏ عواطفی رقيق و سرشار . كمال جسم و كمال روح را توأم داشت . شب ، هنگام‏ عبادت از ماسوی می‏بريد و روز ، در متن اجتماع فعاليت می‏كرد . روزها چشم‏ انسانها مواسات و از خود گذشتگيهای او را می‏ديد و گوشهايشان پند و اندرزها و گفتارهای حكيمانه اش را می‏شنيد و شب چشم ستارگان اشكهای‏ عابدانه‏اش را می‏ديد و گوش آسمان مناجاتهای عاشقانه‏اش را می‏شنيد . هم‏ مفتی بود و هم حكيم . هم عارف بود و هم رهبر اجتماعی . هم زاهد بود و هم‏
سرباز . هم قاضی بود و هم كارگر . هم خطيب بود و هم نويسنده . بالاخره به‏ تمام معنی يك انسان كامل بود با همه زيبائيهايش . كتاب حاضر مجموعه‏ای است از چهار سخنرانی كه در روزهای 18 تا 21 ماه‏ مبارك رمضان سال 1388 در حسينيه ارشاد ايراد شده است . اين كتاب مشتمل‏ است بر يك مقدمه و دو بخش . در مقدمه كلياتی درباره جذب و دفع به طور
عموم و جاذبه و دافعه انسانها به طور خصوص بحث شده است . در بخش اول‏ جاذبه علی عليه السلام كه همواره دلهائی را به سوی خود كشيده و می‏كشد و فلسفه آن و فائده و اثر آن ، موضوع بحث قرار گرفته است . در بخش دوم‏ دافعه نيرومند آن حضرت كه چگونه عناصری را به سختی طرد می‏كرد و دور می‏انداخت توضيح و تشريح شده است . ثابت شده كه علی عليه السلام دو نيروئی بوده است و هر كس كه بخواهد در مكتب او پرورش يابد بايد دو
نيروئی باشد . نظر به اينكه دو نيروئی بودن به تنهائی كافی نيست كه معرف مكتب علی‏
باشد . در اين كتاب كوشش شده تا حد امكان نشان داده شود كه جاذبه‏ علی افرادی از چه طراز را جذب می‏كرد و دافعه او چه سنخ افرادی را طرد می‏نمود ؟ ای بسا برخی از ما كه مدعی پيروی مكتب او هستيم آنان را كه علی‏ جذب می‏كند دفع كنيم و آنان را كه او دفع می‏كرد جذب كنيم . در قسمت‏ دافعه علی به بحث درباره خوارج اكتفا شده است و حال آنكه طبقات ديگری‏
نيز هستند كه مشمول دافعه علی می‏باشند . شايد در وقت ديگر ، و لااقل چاپ‏ ديگر اين كتاب ، اين نقص مانند ساير نواقص كتاب جبران شود . زحمات اصلاح و تكميل سخنرانيها را فاضل بلند قدر جناب آقای فتح الله‏ اميدی متحمل شده‏اند . نيمی از كتاب به قلم معظم له است كه پس از استخراج از نوارهای ضبط صوت ، از نو به قلم خود نوشته و احيانا اصلاح و يا تكميل كرده‏اند . نيم ديگر آن تقرير لفظی خود اينجانب است و يا احيانا بعد از اصلاح معظم له به قلم خود چيزهائی اضافه كرده‏ام . اميدوارم‏ مجموعا اثر مفيد و آموزنده‏ای باشد . از خداوند متعال مسئلت داريم كه ما را از متابعان واقعی علی عليه السلام قرار دهد .
بسم الله الرحمن الرحيم
" « و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوش و يؤتون الزكاش و يطيعون الله و رسوله ، أولئك سيرحمهم الله ، ان الله عزيز حكيم »" سوره توبه ، آيه 71  « المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يأمرون بالمنكر و ينهون عن‏ المعروف »" سوره توبه ، آيه 67

مقدمه

قانون جذب و دفع

جاذبه و دافعه در جهان انسان اختلافات انسانها در جذب و دفع علی ، شخصيت دو نيروئی

قانون جذب و دفع :

 

قانون " جذب و دفع " يك قانون عمومی است كه بر سرتاسر نظام‏ آفرينش حكومت می‏كند . از نظر جوامع علمی امروز بشر مسلم است كه هيچ‏ ذره‏ای از ذرات جهان هستی از دائره حكومت جاذبه عمومی خارج نبوده و همه‏ محكوم آنند . از بزرگترين اجسام و اجرام عالم تا كوچكترين ذرات آن دارای‏ اين نيروی مرموز به نام نيروی جاذبه هستند و هم به نحوی تحت تأثير آن‏ می‏باشند .

بشر دورانهای باستان به جاذبه عمومی جهان پی نبرده بود و ليكن به وجود جاذبه در برخی اجسام پی برده بود و بعضی از اشياء را سمبل آن می‏دانست ، چون مغناطيس و كهربا . تازه ، ارتباط جاذبی آنها را نسبت به همه چيز نمی‏دانست بلكه به يك ارتباط خاصی رسيده بود ، ارتباط مغناطيس و آهن ، كهربا و كاه .ذره ذره كاندر اين ارض و سماست 

جنس خود را همچو كاه و كهرباست  از اينها كه بگذريم نيروی جاذبه را در مورد ساير جمادات نمی‏گفتند و فقط درباره زمين كه چرا در وسط افلاك وقوف كرده است سخنی داشتند .

معتقد بودند كه زمين در وسط آسمان معلق است و جاذبه از هر طرف آنرا می‏كشد و چون اين كشش از همه جوانب است قهرا در وسط ايستاده و به هيچ‏ طرف متمايل نمی‏گردد . بعضی معتقد بودند كه آسمان ، زمين را جذب نمی‏كند بلكه آن را دفع می‏كند ، و چون نيروی وارد بر زمين از همه جوانب متساوی‏ است در نتيجه زمين در نقطه خاصی قرار گرفته و تغيير مكان نمی‏دهد . در نباتات و حيوانات نيز همه قائل به قوه جاذبه و دافعه بوده‏اند ، به‏ اين معنی كه آنها را دارای سه قوه اصلی : غاذيه ، ناميه و مولده‏ می‏دانستند و برای قوه غاذيه چند قوه فرعی قائل بودند : جاذبه ، دافعه ، هاضمه و ماسكه . و می‏گفتند در معده نيروی جذبی است كه غذا را به سوی خود می‏كشد و احيانا هم آنجا كه غذا را مناسب نيابد دفع می‏كند ( 1 ) و همچنين‏

می‏گفتند در كبد نيروی جذبی است كه آب را به سوی خود جذب می‏كند . معده نان را می‏كشد تا مستقر  می‏كشد مر آب را تف جگر 

جاذبه و دافعه در جهان انسان :

در اينجا غرض از جذب و دفع ، جذب و دفعهای جنسی نيست اگر چه آن نيز خود نوع خاصی از جذب و دفع است اما با بحث ما ارتباط ندارد و خود موضوعی مستقل است . بلكه مراد آن جذب و دفعهائی است كه در ميان افراد انسان در صحنه حيات اجتماعی وجود دارد . در جامعه انسانی نيز برخی‏ همكاريها است كه بر اساس اشتراك منافع است . البته اينها نيز از بحث‏ ما خارج است . قسمت عمده‏ای از دوستيها و رفاقتها ، و يا دشمنيها و كينه توزيها ، همه‏

مظاهری از جذب و دفع انسانی است . اين جذب و دفعها براساس سنخيت و مشابهت و يا ضديت و منافرت پی‏ريزی شده است ( 1 ) و در حقيقت علت‏ اساسی جذب و دفع را بايد در سنخيت و تضاد جستجو كرد ، همچنانكه از نظر بحثهای فلسفی مسلم است كه : السنخية علة الانضمام . گاهی دو نفر انسان يكديگر را جذب می‏كنند و دلشان می‏خواهد با يكديگر دوست و رفيق باشند . اين رمزی دارد و رمزش جز سنخيت نيست . اين دو نفر تا در بينشان مشابهتی نباشد همديگر را جذب نمی‏كنند و متمايل به‏ دوستی با يكديگر نخواهند شد و به طور كلی نزديكی هر دو موجود دليل بر يك‏ نحو مشابهت و سنخيتی است در بين آنها .در مثنوی ، دفتر دوم داستان شيرينی را آورده است :

حكيمی زاغی را ديد كه با لك لكی طرح دوستی ريخته با هم می‏نشينند و باهم پرواز می‏كنند ! دو مرغ از دو نوع . زاغ نه قيافه‏اش و نه رنگش ، با لك لك شباهتی ندارد . تعجب كرد كه زاغ با لك لك چرا ؟ ! نزديك آنها

رفت و دقت كرد ديد هر دوتا لنگند .

آن حكيمی گفت ديدم هم تكی 

در بيابان زاغ را با لك لكی 

در عجب ماندم ، بجستم حالشان 

تا چه قدر مشترك يابم نشان 

چون شدم نزديك و من حيران و دنگ 

خود بديدم هر دوان بودند لنگ 

اين يك پائی بودن ، دو نوع حيوان بيگانه را باهم انس داد . انسانها نيز هيچگاه بدون جهت با يكديگر رفيق و دوست نمی‏شوند كما اينكه هيچوقت‏ بدون جهت با يكديگر دشمن نمی‏شوند .

به عقيده بعضی ريشه اصلی اين جذب و دفعها نياز و رفع نياز است . انسان موجودی نيازمند است و ذاتا محتاج آفريده شده ، با فعاليتهای پی‏گير خويش می‏كوشد تا خلاءهای خود را پر كند و حوائجش را برآورد و اين نيز امكان پذير نيست بجز اينكه به دسته‏ای بپيوندد و از جمعيتی رشته پيوند را بگسلد تا بدينوسيله از دسته‏ای بهره گيرد و از زيان دسته ديگر خود را برهاند و ما هيچ گرايش و يا انزجاری را در وی نمی‏بينيم مگر اينكه از شعور استخدامی او نضج

گرفته است . و روی اين حساب ، مصالح حياتی و ساختمان فطری ، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه در آن خيری احساس می‏كند بجوشد و آنچه را با اهداف خويش منافر می‏بيند از خود دور كند و در مقابل آنچه‏ غير از اينهاست كه نه منشأ بهره‏ای هستند و نه زيانبارند بی‏احساس باشد ، و در حقيقت جذب و دفع دوركن اساسی زندگی بشرند و به همان مقداری كه از آنها كاسته شود در نظام زندگيش خلل جايگزين می‏گردد و بالاخره آنكه قدرت‏

پر كردن خلاءها را دارد ديگران را به خود جذب می‏كند و آنكه نه تنها خلاءی‏ را پر نمی‏كند بلكه بر خلاءها می‏افزايد انسانها را از خود طرد می‏كند و بی‏تفاوتها هم همچوسنگی در كناری

اختلاف انسانها در جذب و دفع :

افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد ديگر انسان ، يكسان نيستند بلكه به طبقات مختلفی تقسيم می‏شوند :

1 - افرادی كه نه جاذبه دارند و نه دافعه ، نه كسی آنها را دوست و نه‏ كسی دشمن دارد ، نه عشق و علاقه و ارادت را بر می‏انگيزند و نه عداوت و حسادت و كينه و نفرت كسی را ، بی‏تفاوت در بين مردم راه می‏روند مثل اين‏ است كه يك سنگ در ميان مردم راه برود . اين ، يك موجود ساقط و بی‏اثر است . آدمی كه هيچگونه نقطه مثبتی در او وجود ندارد ( مقصود از مثبت تنها جهت فضيلت نيست ، بلكه شقاوتها نيز در اينجا مقصود است ) نه از نظر فضيلت و نه از نظر رذيلت ، حيوانی است غذائی می‏خورد و خوابی می‏رود و در ميان مردم‏ می‏گردد همچون گوسفندی كه نه دوست كسی است و نه دشمن كسی ، و اگر هم به‏ او رسيدگی كنند و آب و علفش دهند برای اين است كه در موقع از گوشتش‏ استفاده كنند . او نه موج موافق ايجاد می‏كند و نه موج مخالف . اينها يك‏ دسته هستند : موجودات بی‏ارزش و انسانهای پوچ و تهی ، زير انسان نياز دارد كه دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم می‏توانيم بگوئيم نياز
دارد كه دشمن بدارد و او را دشمن بدارند .
2 - مردمی كه جاذبه دارند اما دافعه ندارند ، با همه می‏جوشند و گرم‏ می‏گيرند و همه مردم از همه طبقات را مريد خود می‏كنند ، در زندگی همه كس‏ آنها را دوست دارد و كسی منكر آنان نيست ، وقتی هم كه بميرند مسلمان با زمزمشان می‏شويد و هندو بدن آنها را می‏سوزاند .
چنان با نيك و بد خوكن كه بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
بنا به دستور اين شاعر ، در جامعه‏ای كه نيمی از آن مسلمان است و به‏ جنازه مرده احترام می‏كند و آن را غسل می‏دهد و گاهی برای احترام بيشتر با آب مقدس زمزم غسل می‏دهند ، و نيمی هندو كه مرده را می‏سوزانند و خاكسترش را بر باد می‏دهند ، در چنين جامعه‏ای آنچنان زندگی كن كه مسلمان‏ تو را از خود بداند و بخواهد ترا پس از مرگ با آب زمزم و هندو نيز تو را از خويش بداند و بخواهد پس از مرگ تو را بسوزاند . غالبا خيال می‏كنند كه حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز " اجتماعی بودن " همين است كه انسان همه را با خود دوست كند . اما اين‏ برای انسان هدفدار و مسلكی كه فكر و ايده‏ای را در اجتماع تعقيب می‏كند و درباره منفعت خودش نمی‏انديشد ميسر نيست . چنين انسانی خواه ناخواه يك رو و قاطع و صريح است مگر آنكه منافق و دورو باشد . زيرا همه مردم‏ يك جور فكر نمی كنند و يك جور احساس ندارند و پسندهای همه يكنواخت‏ نيست . در بين مردم دادگر هست ، ستمگر هم هست ، خوب هست ، بد هم‏ هست . اجتماع منصف دارد ، متعدی دارد ، عادل دارد ، فاسق دارد ، و آنها همه نمی‏توانند يك نفر آدم را كه هدفی را به طور جدی تعقيب می‏كند و خواه‏ ناخواه با منافع بعضی از آنها تصادم پيدا می‏كند دوست داشته باشند . تنها كسی موفق می‏شود دوستی طبقات مختلف و صاحبان ايده‏های مختلف را جلب كند كه متظاهر و دروغگو باشد و با هر كسی مطابق ميلش بگويد و بنماياند . اما اگر انسان يك رو باشد و مسلكی ، قهرا يك عده‏ای با او دوست می‏شوند و يك عده‏ای نيز دشمن . عده‏ای كه با او در يك را هند به سوی او كشيده‏
می‏شوند و گروهی كه در راهی مخالف آن راه می‏روند او را طرد می‏كنند و با او می‏ستيزند .
بعضی از مسيحيان كه خود را و كيش خود را مبشر محبت معرفی می‏كنند ، ادعای آنها اينست كه انسان كامل فقط محبت دارد و بس ، پس فقط جاذبه‏ دارد و بس ، و شايد برخی هندوها نيز

اين چنين ادعائی را داشته باشند . در فلسفه هندی و مسيحی از جمله مطالبی كه بسيار به چشم می‏خورد محبت‏ است . آنها می‏گويند بايد به همه چيز علاقه ورزيد و ابراز محبت كرد و
وقتی كه ما همه را دوست داشتيم چه مانعی دارد كه همه نيز ما را دوست‏ بدارند ، بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت ديده‏اند . اما اين آقايان بايد بدانند تنها اهل محبت بودن كافی نيست ، اهل‏ مسلك هم بايد بود و به قول گاندی در " اينست مذهب من " محبت بايد با حقيقت توأم باشد و اگر با حقيقت توأم بود بايد مسلكی بود و مسلكی‏ بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و در حقيقت دافعه‏ای است كه عده‏ای را به‏ مبارزه بر می‏انگيزد و عده‏ای را طرد می‏كند .
اسلام نيز قانون محبت است . قرآن ، پيغمبر اكرم را رحمة للعالمين‏ معرفی می‏كند :
« و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين »( 1 ) .
نفرستاديم تو را مگر كه مهر و رحمتی باشی برای جهانيان . يعنی نسبت به‏ خطرناكترين دشمنانت نيز رحمت باشی و به آنان محبت كنی ( 2 ) .

اما محبتی كه قرآن دستور می‏دهد آن نيست كه با هر كسی مطابق ميل و خوشايند او عمل كنيم ، با او طوری رفتار كنيم كه او خوشش بيايد و لزوما به سوی ما كشيده شود . محبت اين نيست كه هر كسی را در تمايلاتش آزاد بگذاريم و يا تمايلات او را امضاء كنيم . اين محبت نيست بلكه نفاق و دوروئی است . محبت آنست كه با حقيقت توأم باشد . محبت خير رساندن‏ است و احيانا خير رساندنها به شكلی است كه علاقه و محبت طرف را جلب‏ نمی‏كند . چه بسا افرادی كه انسان از اين رهگذر به آنها علاقه می‏ورزد و آنها چون اين محبتها را با تمايلات خويش مخالف می‏بينند بجای قدردانی‏ دشمنی می‏كنند . به علاوه و محبت منطقی و عاقلانه آنست كه خير و مصلحت‏ جامعه بشريت در آن باشد نه خير يك فرد و يا يك دسته بالخصوص . بسا
خير رساندنها و محبت كردنها به افراد كه عين شر رساندن و دشمنی كردن با اجتماع است .
در تاريخ مصلحين بزرگ ، بسيار می‏بينيم كه برای اصلاح شؤون اجتماعی مردم‏ می‏كوشيدند و رنجها را به خود هموار می‏ساختند اما در عوض جز كينه و آزار از مردم جوابی نمی‏ديدند . پس اينچنين نيست كه در همه جا محبت ، جاذبه‏ باشد بلكه گاهی محبت به صورت دافعه‏ای بزرگ جلوه می‏كند كه جمعيتهائی را عليه انسان‏ متشكل می‏سازد .
عبدالرحمن بن ملجم مرادی از سختترين دشمنان علی بود . علی خوب‏ می‏دانست كه اين مرد برای او دشمنی بسيار خطرناك است . ديگران هم گاهی‏ می‏گفتند كه آدم خطرناكی است ، كلكش را بكن . اما علی می‏گفت قصاص قبل‏ از جنايت بكنم ؟ ! اگر او قاتل من است من قاتل خودم را نمی‏توانم بكشم . او قاتل من است نه من قاتل او ، و درباره او بود كه علی گفت :
« اريد حياته و يريد قتلی » ( 1 ) .
من می‏خواهم او زنده بماند و سعادت او را دوست دارم اما او می‏خواهد مرا بكشد . من به او محبت و علاقه دارم اما او با من دشمن است و كينه‏ می‏ورزد .
و ثالثا محبت تنها داروی علاج بشريت نيست . در مذاقها و مزاجهائی‏ خشونت نيز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است . اسلام هم دين‏ جذب و محبت است و هم دين دفع و نقمت ( 2 ) .

3 - مردمی كه دافعه دارند اما جاذبه ندارند ، دشمن سازند اما دوست ساز نيستند . اينها نيز افراد ناقصی هستند ، و اين دليل بر اينست كه فاقد خصائل مثبت انسانی می‏باشند زيرا اگر از خصائل انسانی بهره‏مند بودند گروهی و لو عده قليلی طرفدار و علاقه‏مند داشتند ، زيرا در ميان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان كم باشد . اگر همه مردم باطل و ستم پيشه بودند اين دشمنيها دليل حقيقت و عدالت‏ بود اما هيچوقت همه مردم بد نيستند همچنانكه در هيچ زمانی همه مردم خوب‏ نيستند . قهرا كسی كه همه دشمن او هستند خرابی از ناحيه خود اوست و الا چگونه ممكن است در روح انسان خوبيها وجود داشته باشد و هيچ دوستی نداشته‏
باشد . اينگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتی در جهات‏ شقاوت . وجود اينها سر تا سر تلخ است و برای همه هم تلخ است . چيزی كه‏ لااقل برای بعضيها شيرين باشد [ در اينها ] وجود ندارد .
علی ( ع ) می‏فرمايد :
« اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان ، و اعجز منه من ضيع من ظفر به‏ منهم » ( 1 ) .
" ناتوانترين مردم كسی است كه از دوست يافتن ناتوان باشد و از آن‏ ناتوانتر آنكه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند " .
4 - مردمی كه هم جاذبه دارند و هم دافعه . انسانهای با مسلك كه در راه‏ عقيده و مسلك خود فعاليت می‏كنند ، گروههائی را به سوی خود می‏كشند ، در دلهائی به عنوان محبوب و مراد جای می‏گيرند و گروههائی را هم از خود دفع‏ می‏كنند و می‏رانند ، هم دوست سازند و هم دشمن ساز ، هم موافق پرور و هم‏ مخالف پرور .

اينها نيز چند گونه‏اند ، زيرا گاهی جاذبه و دافعه هر دو قوی است و گاهی هر دو ضعيف و گاهی با تفاوت . افراد با شخصيت آنهائی هستند كه‏ جاذبه و دافعه شان هر دو قوی باشد ، و اين بستگی دارد به اينكه پايگاههای‏ مثبت و پايگاههای منفی در روح آنها چه اندازه نيرومند باشد . البته قوت‏ نيز مراتب دارد ، تا می‏رسد به جائی كه دوستان مجذوب ، جان را فدا
می‏كنند و در راه او از خود می‏گذرند و دشمنان هم آنقدر سرسخت می‏شوند كه‏ جان خود را در اين راه از كف می‏دهند و تا آنجا قوت می‏گيرند كه حتی بعد از مرگ قرنها جذب و دفعشان در روحها كارگر واقع می‏شود و سطح وسيعی را اشغال می‏كند . و اين جذب و دفعهای سه بعدی از مختصات اولياء است‏ همچنانكه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله پيامبران است ( 1 ) .
از طرفی بايد ديد چه عناصری را جذب و چه عناصری را دفع می‏كنند . مثلا گاهی عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع [ می‏كنند ] و گاهی بر عكس‏ است . گاهی عناصر شريف و نجيب را جذب و عناصر پليد و خبيث را دفع [
می‏كنند ] و گاهی برعكس است . لهذا دوستان و دشمنان ، مجذوبين و مطرودين‏ هر كسی دليل قاطعی بر ماهيت اوست . صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتی قوی بودن جاذبه و دافعه برای اينكه‏ شخصيت شخص قابل ستايش باشد كافی نيست بلكه دليل اصل شخصيت است ، و شخصيت هيچكس دليل خوبی او نيست . تمام‏ رهبران و ليدرهای جهان حتی جنايتكاران حرفه‏ای از قبيل چنگيز و حجاج و معاويه ، افرادی بوده‏اند كه هم جاذبه داشته‏اند و هم دافعه . تا در روح‏ كسی نقاط مثبت نباشد هيچگاه نمی‏تواند هزاران نفر سپاهی را مطيع خويش‏
سازد و مقهور اراده خود گرداند . تا كسی قدرت رهبری نداشته باشد نمی‏تواند مردمی را اينچنين به دور خويش گرد آورد .
نادرشاه يكی از اين افراد است . چقدر سرها بريده و چقدر چشمها را از حدقه‏ها بيرون آورده است اما شخصيتش فوق العاده نيرومند است . از ايران‏ شكست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوی ، لشكری گران به وجود آورد و همچون مغناطيس كه براده‏ها ی آهن را جذب می‏كند ، مردان جنگی را به گرد خويش جمع كرد كه نه تنها ايران را از بيگانگان نجات بخشيد بلكه تا اقصی‏ نقاط هندوستان براند و سرزمينهای جديدی را در سلطه حكومت ايرانی درآورد .
بنابر اين هر شخصيتی هم سنخ خود را جذب می‏كند و غير هم سنخ را از خود دور می‏سا زد . شخصيت عدالت و شرف عناصر خير خواه و عدالتجو را به سوی‏ خويش جذب می‏كند و هواپرستها و پول پرستها و منافقها را از خويش طرد می‏كند . شخصيت جنايت ، جانيان را به دور خويش جمع می‏كند و نيكان را از خود دفع می‏كند . و همچنانكه اشاره كرديم تفاوت ديگر در مقدار نيروی جذب است . همچنانكه درباره جاذبه نيوتن می‏گويند به تناسب جرم جسم و كمتر بودن فاصله ، ميزان كشش و جذب بيشتر می‏شود ، در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحيه شخص صاحب جاذبه متفاوت است .

علی شخصيت دو نيروئی

علی از مردانی است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه ، و جاذبه و دافعه او سخت نيرومند است . شايد در تمام قرون و اعصار ، جاذبه و دافعه‏ای به‏ نيرومندی جاذبه و دافعه علی پيدا نكنيم . دوستانی دارد عجيب ، تاريخی ، فداكار ، با گذشت ، از عشق او همچون شعله‏هائی از خرمنی آتش ، سوزان و پر فروغ‏اند ، جان دادن در راه او را آرمان و افتخار می‏شمارند و در دوستی‏
او همه چيز را فراموش كرده‏اند . از مرگ علی ساليان بلكه قرونی گذشت‏ اما اين جاذبه همچنان پرتو می‏افكند و چشمها را به سوی خويش خيره می‏سازد در دوران زندگيش عناصر شريف و نجيب ، خدا پرستانی فداكار و بی‏طمع ، مردمی با گذشت و مهربان ، عادل و خدمتگزار خلق گرد محور وجودش چرخيدند كه هر كدام تاريخچه‏ای آموزنده دارند و پس از مرگش در دوران خلافت‏ معاويه و امويان جمعيتهای زيادی به جرم دوستی او در سختترين شكنجه‏ها قرار گرفتند اما قدمی را در دوستی و عشق علی كوتاه نيامدند و تا پای جان‏ ايستادند ساير شخصيتهای جهان با مرگشان همه چيزها می‏ميرد و با جسمشان در زير خاكها پنهان می‏گردد اما مردان حقيقت خود می‏ميرند ولی مكتب و عشقها كه بر می‏انگيزند با گذشت قرون تابنده تر می‏گردد .
ما در تاريخ می‏خوانيم كه سالها بلكه قرنها پس از مرگ علی افرادی با جان از ناوك دشمنانش استقبال می‏كنند . از جمله مجذوبين و شيفتگان علی ، ميثم تمار را می‏بينيم كه بيست سال‏ پس از شهادت مولی بر سر چوبه دار از علی و فضائل و سجايای انسانی او سخن می‏گويد . در آن ايامی كه سرتاسر مملكت اسلامی در خفقان فرو رفته ، تمام آزاديها كشته شده و نفسها در سينه زندانی شده است و سكوتی مرگبار همچون غبار مرگ بر چهره‏ها نشسته است ، او از بالای دار فرياد بر می‏آورد كه بيائيد از علی برايتان بگويم . مردم از اطراف برای شنيدن سخنان ميثم‏ هجوم آوردند . حكومت قداره‏بند اموی كه منافع خود را در خطر می‏بيند دستور می‏دهد كه بر دهانش لجام زدند و پس از چند روزی هم به حياتش خاتمه‏ دادند . تاريخ از اين قبيل شيفتگان برای علی بسيار سراغ دارد . اين جذبه‏ها اختصاصی به عصری دون عصری ندارد . در تمام اعصار جلوه‏هائی‏ از آن جذبه‏های نيرومند می‏بينيم كه سخت كارگر افتاده است .
مردی است به نام ابن سكيت . از علما و بزرگان ادب عربی است و هنوز هم در رديف صاحبنظران زبان عرب مانند سيبويه و ديگران نامش برده می‏شود  اين مرد در دوران خلافت متوكل عباسی می‏زيسته - در حدود دويست سال بعد از شهادت علی - در دستگاه متوكل متهم بود كه شيعه است اما چون بسيار فاضل و برجسته بود متوكل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب كرد . يك روز كه بچه‏های متوكل به‏ حضورش آمدند و ابن سكيت هم حاضر بود و ظاهرا در آن روز امتحانی هم از آنها به عمل آمده بود و خوب از عهده برآمده بودند متوكل ضمن اظهار رضايت از ابن سكيت و شايد [ به خاطر ] سابقه ذهنی كه از او داشت كه‏ شنيده بود تمايل به تشيع دارد ، از ابن سكيت پرسيد اين دوتا ( دو فرزندش ) پيش تو محبوبترند يا حسن و حسين فرزندان علی ؟ ابن سكيت از اين جمله و از اين مقايسه سخت برآشفت . خونش به جوش‏ آمد . با خود گفت كار اين مرد مغرور به جائی رسيده است كه فرزندان خود را با حسن و حسين مقايسه می‏كند ! اين تقصير من است كه تعليم آنها را بر عهده گرفته‏ام . در جواب متوكل گفت :  به خدا قسم قنبر غلام علی به مراتب از اين دوتا و از پدرشان نزد من‏
محبوتر است " . متوكل فی المجلس دستور داد زبان ابن سكيت را از پشت گردنش درآورند
. تاريخ افراد سر از پا نشناخته زيادی را می‏شناسد كه بی‏اختيار جان خود را در راه مهر علی فدا كرده‏اند . اين جاذبه را در كجا می‏توان يافت ؟ گمان‏ نمی‏رود در جهان نظيری داشته باشد . علی به همين شدت دشمنان سرسخت دارد ، دشمنانی كه از نام او به خود می‏ پيچيدند . علی از صورت يك فرد بيرون است و به صورت يك مكتب موجود است ، و به همين جهت گروهی را به سوی خود می‏كشد و گروهی را از خود طرد می‏نمايد . آری علی شخصيت دو نيروئی‏
است .  

بخش اول نيروی جاذبه علی عليه السلام

جاذبه‏های نيرومند

آثار محبت

حصار شكنی

محبت اولياء

نيروی محبت در اجتماع

محبت اولياء ، بهترين وسيله تهذيب اخلاق

نمونه‏هائی از تاريخ اسلام

نقش نيروی محبت در پيشرفت اسلام

حب علی در قرآن و سنت

رمز دوستی علی

جاذبه‏های نيرومند

در مقدمه جلد اول " خاتم پيامبران " درباره " دعوتها " چنين‏ می‏خوانيم :

دعوتهائی كه در ميان بشر پديد آمده ، همه يكسان نبوده و شعاع تأثير آنها يكنواخت نيست .

بعضی از دعوتها و سيستمهای فكری يك بعدی است و در يك سو پيش رفته‏ است . در زمان پيدايشش قشر وسيعی را فرا گرفته ، ميليونها جمعيت پيرو پيدا كرده است اما بعد از زمان خويش ديگر بساط هستيش برچيده شده و به‏ دست فراموشی سپرده شده است . و بعضی دو بعدی است . شعاعشان در دو سو پيش رفته است . همچنانكه قشر وسيعی را فرا گرفته ، در زمانها نيز پيشروی كرده . برد آن تنها در بعد مكانی نبوده است ، بعد زمان را نيز فرا گرفته است .

و بعضی ديگر در ابعاد گوناگون پيشروی كرده‏اند . هم سطح وسيعی از جمعيتهای بشر را فرا گرفته و تحت نفوذ خويش قرار داده‏اند و در هر قاره‏ای از قاره‏ها اثر نفوذ آنها را می‏بينيم ، و هم بعد زمان را فرا گرفته يعنی مخصوص يك زمان و يك عصر نبوده ، قرنهای متمادی‏ در كمال اقتدار حكومت كرده‏اند ، و هم تا اعماق روح بشر ريشه دوانده و سر ضمير افراد را در اختيار قرار داده و بر عمق قلبها حكومت كرده و زمام‏ احساسها را در دست گرفته‏اند . اينگونه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله‏ پيامبران است .
كدام مكتب فكری و فلسفی را می‏توان پيدا كرد كه مانند اديان بزرگ جهان‏ ، بر صدها ميليون نفر ، در مدت سی قرن و بيست قرن و حداقل چهارده قرن‏ حكومت كند و به سر ضمائر افراد چنگ بيندازد ؟ ! جاذبه‏ها نيز اينچنين‏اند ، گاهی يك بعدی و گاهی دو بعدی و گاهی سه بعدی‏
هستند . جاذبه علی از قسم اخير است . هم سطح وسيعی از جمعيت را مجذوب خويش‏
ساخته و هم به يك قرن و دو قرن پيوسته نيست بلكه در طول زمان ادامه‏ يافته و گسترش پيدا كرده است . حقيقتی است كه بر گونه قرون و اعصار می‏درخشد و تا عمق و ژرفای دلها و باطنها پيش رفته است ، آنچنانكه بعد از قرنها كه به يادش می‏افتند و سجايای اخلاقيش را می‏شنوند اشك شوق‏ می‏ريزند و به ياد مصائبش می‏گريند تا جائی كه دشمن را نيز تحت نفوذ قرار داده است و اشكش را جاری ساخته است . و اين قدرتمندترين جاذبه‏هاست . از اينجا می‏توان دريافت كه پيوند انسان با دين از سبك پيوندهای مادی نيست بلكه پيوند ديگری است كه هيچ چيز ديگر چنين پيوندی‏ با روح بشر ندارد . علی اگر رنگ خدا نمی‏داشت و مردی الهی نمی‏بود فراموش شده بود . تاريخ‏ بشر قهرمانهای بسيار سراغ دارد : قهرمانهای سخن ، قهرمانهای علم و فلسفه‏ ، قهرمانهای قدرت و سلطنت ، قهرمان ميدان جنگ ، ولی همه را بشر از ياد برده است و يا اصلا نشناخته است . اما علی نه تنها با كشته شدنش نمرد بلكه زنده‏تر شد . خود می‏گويد :
« هلك خزان الاموال و هم احياء و العلماء باقون ما بقی الدهر ، اعيانهم‏ مفقوده و امثالهم فی القلوب موجوده » ( 1 ) .
" گردآورندگان دارائيها در همان حال كه زنده‏اند مرده‏اند و دانشمندان ( علماء ربانی ) پايدارند تا روزگار پايدار است . جسمهای آنها گمشده است‏ اما نقشهای آنها بر صفحه دلها موجود است درباره شخص خودش می‏فرمايد :
« غدا ترون ايامی و يكشف لكم عن سرائری و تعرفوننی بعد خلو مكانی و قيام غيری مقامی » ( 2 ) .
 فردا روزهای مرا می‏بينيد و خصائص شناخته نشده من برايتان آشكار می‏گردد و پس از تهی شدن جای من و ايستادن ديگری به جای من ، مرا خواهيد شناخت " .

عصر من ، داننده اسرار نيست 

يوسف من بهر اين بازار نيست 

نا اميد استم زياران قديم 

طور من سوزد كه می‏آيد كليم 

قلزم ياران چو شبنم بی‏خروش 

شبنم من مثل يم طوفان به دوش 

نغمه من از جهان ديگر است 

اين جرس را كاروان ديگر است 

ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد 

چشم خود بربست و چشم ما گشاد 

رخت ناز از نيستی بيرون كشيد 

چون گل از خاك مزار خود دميد 

در نمی‏گنجد به جو عمان من 

بحرها بايد پی طوفان من 

برقها خوابيده در جان من است 

كوه و صحرا باب جولان من است 

چشمه حيوان براتم كرده‏اند 

محرم راز حياتم كرده‏اند 

هيچكس رازی كه من می‏گويم نگفت 

همچو فكر من در معنی نسفت 

پير گردون با من اين اسرار گفت 

از نديمان رازها نتوان نهفت ( 1 ) 

و در حقيقت علی همچون قوانين فطرت است كه جاودانه می‏مانند . او منبع‏ فياضی است كه تمام نمی‏گردد بلكه روزبروز زيادتر می‏شود و به قول جبران‏ خليل جبران از شخصيتهائی است كه در عصر پيش از عصر خود به دنيا آمده‏اند . بعضی از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند و بعضی اندكی بعد از زمان‏ خويش نيز رهبرند و به تدريج رهبريشان رو به فراموشی می‏رود . اما علی و معدودی از بشر هميشه هادی و رهبرند .  تشيع ، مكتب محبت و عشق

از بزرگترين امتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زيربنای‏ اصلی آن محبت است . از زمان شخص نبی اكرم كه اين مذهب پايه گذاری شده‏ است زمزمه محبت و دوستی بوده است . آنجا كه در سخن رسول اكرم جمله‏  علی و شيعته هم الفائزون » ( 1 ) را می‏شنويم ، گروهی را در گرد علی‏ می‏بينيم كه شيفته او و گرم او و مجذوب او می‏باشند . از اينرو تشيع مذهب‏ عشق و شيفتگی است . تولای آن حضرت مكتب عشق و محبت است . عنصر محبت‏
در تشيع دخالت تام دارد . تاريخ تشيع با نام يك سلسله از شيفتگان و شيدايان و جانبازان سر از پا نشناخته توأم است .
علی همان كسی است كه در عين اينكه بر افرادی حد الهی جاری می‏ساخت و آنها را تازيانه می‏زد و احيانا طبق مقررات شرعی دست يكی از آنها را می‏بريد بازهم از او رو بر نمی تافتند و از محبتشان چيزی كاسته نمی‏شد . او خود می‏فرمايد :
« لو ضربت خيشوم المؤمن بسيفی هذا علی ان يبغضنی ما ابغضنی ، ولو صببت الدنيا بجماتها علی المنافق علی ان يحبنی ما أحبنی ، و ذلك انه‏ قضی فانقضی علی لسان النبی الامی انه قال : يا علی لا يبغضك مؤمن ، و لا يحبك منافق » ( 1 ) .
" اگر با اين شمشيرم بينی مؤمن را بزنم كه با من دشمن شود ، هرگز دشمنی نخواهد كرد و اگر همه دنيا را بر سر منافق بريزم كه مرا دوست‏ بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت ، زيرا كه اين گذشته و بر زبان پيغمبر امی جاری گشته كه گفت : يا علی ! مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمی دارد " .
علی مقياس و ميزانی است برای سنجش فطرتها و سرشتها . آنكه فطرتی‏ سالم و سرشتی پاك دارد از وی نمی‏رنجد ولو اينكه شمشيرش بر او فرود آيد  و آنكه فطرتی آلوده دارد به او علاقمند نگردد ولو اينكه احسانش كند ، چون علی جز تجسم حقيقت چيزی نيست . مردی است از دوستان اميرالمؤمنين ، با فضيلت و با ايمان . متأسفانه‏ از وی لغزشی انجام گرفت و بايست حد بر وی جاری گردد . اميرالمؤمنين پنجه راستش را بريد . آن را به دست چپ گرفت . قطرات‏ خون می‏چكيد و او می‏رفت . ابن الكواء خارجی آشوبگر ، خواست از اين جريان‏
به نفع حزب خود و عليه علی استفاده كند ، با قيافه ای ترحم آميز جلو رفت و گفت دستت را كی بريد ؟ گفت : « قطع يمينی سيد الوصيين و قائد الغر المحجلين و اولی الناس بالمؤمنين‏
علی بن ابی‏طالب ، امام الهدی . . . السابق الی جنات النعيم ، مصادم‏ الابطال ، المنتقم من الجهال ، معطی الزكاش . . . الهادی الی الرشاد و الناطق بالسداد ، شجاع مكی ، جحجاح وفی » . . . ( 1 ) .
" پنجه‏ام را بريد سيد جانشينان پيامبران ، پيشوای سفيدرويان قيامت ، ذيحق‏ترين مردم نسبت به مؤمنان ، علی بن ابی طالب ، امام هدايت . . . پيشتاز بهشتهای نعمت ، مبارز شجاعان ، انتقام گيرنده از جهالت پيشگان ، بخشنده زكات . . . رهبر راه رشد و كمال ، گوينده گفتار راستين و صواب ، شجاع مكی و بزرگوار با وفا " .

ابن الكواء گفت : وای بر تو ! دستت را می‏برد و اينچنين ثنايش می‏گوئی‏ ؟ !
گفت : چرا ثنايش نگويم و حال اينكه دوستيش با گوشت و خونم درآميخته‏ است ؟ ! به خدا سوگند كه نبريد دستم را جز به حقی كه خداوند قرار داده‏ است .
اين عشقها و علاقه‏ها كه ما اينچنين در تاريخ علی و ياران وی می‏بينيم ما را به مسئله محبت و عشق و آثار آن می‏كشاند اكسير محبت شعرای فارسی زبان عشق را " اكسير " ناميده‏اند .
كيمياگران معتقد بودند كه در عالم ، ماده‏ای وجود دارد به نام " اكسير يا " كيميا " كه می‏تواند ماده‏ای را به ماده ديگری تبديل كند . قرنها به دنبال آن می‏گشتند . شعرا اين اصطلاح را استخدام كردند و گفتند آن‏ اكسير واقعی كه نيروی تبديل دارد عشق و محبت است زيرا عشق است كه‏ می‏تواند قلب ماهيت كند . عشق مطلقا اكسير است و خاصيت كيميا دارد ، يعنی فلزی را به فلز ديگر تبديل می‏كند. مردم هم فلزات مختلفی هستند :

« الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة » .

عشق است كه دل را دل می‏كند و اگر عشق نباشد دل نيست ، آب و گل است‏

هر آن دل را كه سوزی نيست دل نيست 

دل افسرده غير از مشت گل نيست 

الهی ! سينه‏ای ده آتش افروز 

در آن سينه دلی و ان دل همه سوز ( 1 ) 

از جمله آثار عشق نيرو و قدرت است . محبت نيرو آفرين است ، جبان را

شجاع می‏كند .

يك مرغ خانگی تا زمانی كه تنهاست بالهايش را روی پشت خود جمع می‏كند ، آرام می‏خرامد ، هی گردن می‏كشد كرمكی پيدا كند تا از آن استفاده نمايد ، از مختصر صدائی فرار می‏كند ، در مقابل كودكی ضعيف از خود مقاومت نشان‏ نمی‏دهد ، اما همين مرغ وقتی جوجه دار شده ، عشق و محبت در كانون هستيش‏ خانه كرد ، وضعش دگرگون می‏گردد ، بالهای بر پشت جمع شده را به علامت‏ آمادگی برای دفاع پائين می‏اندازد ، حالت جنگی به خود می‏گيرد ، حتی آهنگ‏ فريادش قويتر و شجاعانه‏تر می‏گردد . قبلا به احتمال خطری فرار می‏كرد اما

اكنون به احتمال خطری حمله  می‏كند ، دليرانه يورش می‏برد . اين محبت و عشق است كه مرغ ترسو را به‏ صورت حيوانی دلير جلوه‏گر می‏سازد . عشق و محبت ، سنگين و تنبل را چالاك و زرنگ می‏كند و حتی از كودن ، تيزهوش می‏سازد . پسر و دختری كه هيچكدام آنها در زمان تجردشان در هيچ چيزی نمی‏انديشيدند مگر در آنچه مستقيما به شخص خودشان ارتباط داشت ، همينكه به هم دل‏ بستند و كانون خانوادگی تشكيل دادند برای اولين بار خود را به سرنوشت‏ موجودی ديگر علاقه‏مند می‏بينند ، شعاع خواسته هاشان وسيعتر می‏شود ، و چون‏ صاحب فرزند شدند به كلی روحشان عوض می‏شود . آن پسرك تنبل و سنگين‏ اكنون چالاك و پرتحرك شده است و آن دختركی كه به زور هم از رختخواب بر نمی‏خواست اكنون تا صدای كودك گهواره نشينش را می‏شنود ، همچون برق‏ می‏جهد . كدام نيروست كه لختی و رخوت را برد و جوان را اينچنين حساس‏ ساخت ؟ آن ، جز عشق و محبت نيست . عشق است كه از بخيل ، بخشنده و از كم طاقت و ناشكيبا متحمل و شكيبا می‏سازد .
اثر عشق است كه مرغ خودخواه را كه فقط به فكر خود بود دانه‏ای جمع كند و خود را محافظت كند به صورت موجودی سخی در می‏آورد كه چون دانه‏ای پيدا كرد جوجه‏ها را آواز دهد ، يا يك مادر را كه تا ديروز دختری لوس و بخور و بخواب و زودرنج و كم طاقت بود با قدرت شگرفی در مقابل گرسنگی و بی‏خوابی و ژوليدگی اندام‏ ، صبور و متحمل می‏سازد ، تاب تحمل زحمات مادری به او می‏دهد . توليد رقت و رفع غلظت و خشونت از روح ، و به عبارت ديگر تلطيف‏
عواطف ، و همچنين توحد و تأحد و تمركز و از بين بردن تشتت و تفرق‏ نيروها و در نتيجه قدرت حاصل از تجمع ، همه از آثار عشق و محبت است . در زبان شعر و ادب ، در باب اثر عشق بيشتر به يك اثر بر می‏خوريم و آن الهام بخشی و فياضيت عشق است . بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش ( 1 )

فيض گل گر چه به حسب ظاهر لفظ ، يك امر خارج از وجود بلبل است ولی‏ در حقيقت چيزی جز نيروی خود عشق نيست . تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كشش ليلی‏ برد ( 2 )
عشق ، قوای خفته را بيدار و نيروهای بسته و مهار شده را آزاد می‏كند نظير شكافتن اتمها و آزاد شدن نيروهای اتمی . الهام بخش است و قهرمان ساز . چه بسيار شاعران و فيلسوفان و هنرمندان‏ كه مخلوق يك عشق و محبت نيرومندند . عشق نفس را تكميل و استعدادات حيرت انگيز باطنی را ظاهر می‏سازد . از نظر قوای ادراكی الهام بخش و از نظر قوای احساسی ، اراده و همت را تقويت می‏كند ، و آنگاه كه در جهت علوی متصاعد شود كرامت و خارق عادت‏ به وجود می‏آورد .

روح را از مزيجها و خلطها پاك می‏كند و به عبارت ديگر عشق تصفيه گر است . صفات رذيله ناشی از خودخواهی و يا سردی و بی‏حرارتی را از قبيل‏ بخل ، امساك ، جبن ، تنبلی ، تكبر و عجب ، از ميان می‏برد . حقدها و كينه‏ها را زائل می‏كند و از بين برمی دارد گو اينكه محروميت و نا كامی در عشق ممكن است به نوبه خود توليد عقده و كينه‏ها كند . از محبت تلخها شيرين شود 

از محبت مسها زرين شود ( 1 )  اثر عشق از لحاظ روحی در جهت عمران و آبادی روح است و از لحاظ بدن در جهت گداختن و خرابی . اثر عشق در بدن درست عكس روح است . عشق در بدن‏ باعث ويرانی و موجب زردی چهره و لاغری اندام و سقم و اختلال هاضمه و

اعصاب است . شايد تمام آثاری كه در بدن دارد آثار تخريبی باشد ولی‏ نسبت به روح چنين نيست ، تا موضوع عشق چه موضوعی ، و تا نحوه استفاده‏ شخص چگونه باشد ؟ بگذريم از آثار اجتماعيش ، از نظر روحی و فردی غالبا تكميلی است ، زيرا توليد قوت و رقت و صفا و توحد و همت می‏كند ، ضعف و زبونی و كدورت و تفرق و كودنی را از بين می‏برد ، خلطها كه به‏ تعبير قرآن " دس " ناميده می‏شود از بين برده و غشها را زايل و عيار را خالص می‏كند شاه جان مر جسم را ويران كند  بعد و يرانيش آبادان كند 

ای خنك جانی كه بهر عشق و حال 

بذل كرد او خان و مان و ملك و مال 

كرد ويران خانه بهر گنج زر 

وز همان گنجش كند معمورتر 

آب را ببريد و جو را پاك كرد 

بعد از آن در جو روان كرد آب خورد 

پوست را بشكافت پيكان را كشيد 

پوست تازه بعد از آنش بردميد 

كاملان كز سر تحقيق آگهند 

بی خود و حيران و مست و واله‏اند 

نه چنين حيران كه پشتش سوی اوست 

بل چنان حيران كه غرق و مست دوست