حق و باطل
خلاصه ای از کتاب
حق و باطل
به ضميمه
احيای تفكر اسلامی
متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری
تهیه کننده :
وحیده کمالی
حق و باطل
از مباحث مهم جهان بينی ، بحث حق و باطل است . اين بحث در دو قلمرو مورد توجه و بررسی قرار میگيرد :
1.در جهان هستی 2. در جامعه و تاريخ
حق و باطل در جهان هستی
اكثر ماديين نسبت به جهان بدبين بوده اند و جهان را در مجموع خود يك امر نامطلوب و بیهدف میدانسته اند. در مقابل ، الهيون و مكاتب الهی و خصوصا اسلام بطور قاطع خلقت عالم را بر حق میدانند . نظريه سومين گروه اين است كه جهان تركيبی است از خير و شراين دوگانگی نشانه اين است كه در مبدأ و منشأ هستی دوگانگی وجود دارد ، زيرا امكان ندارد كه در آن واحد همه عالم از يك مبدأ ريشه گرفته باشد ، و در عين حال اختلاف و دوگانگی در آن وجود داشته باشد .
در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب جنس ، موجودی است شرور واگر هم در تاريخ بشر خير وارزشهای انسانی ديده میشود ، اينها اموری جبری است كه طبيعت او را وادار میكند . اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشی را تجويز میكنند . نظريه ديگری میگويد : طبيعت و سرشت بشر بر خير است. انحراف بشر علت خارجی دارد . نظريه ديگری به اين شكل مطرح شده كه انسانها در صحنه جامعه ، برخی طرفدار حق و عده ای به دنبال باطل هستند.
نظريه ديگر ماترياليسم تاريخی است. در قرن نوزدهم يك مكتب مادی ظهوركرد كه ادعای خوش بينی به تاريخ آينده و جامعه را داشت ، اين مكتب ماركسيسم بود. فلسفه تاريخ ماركس بر چند اصل مبتنی است :
1- نفی فطرت و غریزه
2- اصالت اقتصاد: از نظر جامعه شناسی ماركسيسم ، جامعه مانند ساختمانی است كه يك پايه دارد و بقيه قسمتهای آن بر روی آن پايه بنا میشوند .زيربنای جامعه اقتصاد است پس انسان از جامعه شكل میگيرد و جامعه از اقتصاد ، و اقتصاد هم ساخته روابط توليد و در نهايت ابزار توليد است.
ماركسيسم برای تاريخ جوامع سير واحدی را بيان میكند اين مراحل عبارتند از دوره اشتراك اوليه ، دوره برده داری ، دوره فئوداليسم يا ارباب و رعيتی ، دوره بورژوازی و سرمايه داری ، دوره سوسياليسم و كمونيسم .در دوره اشتراك اوليه ، انسان ابزار توليدش بسيارابتدائی بود تنها سنگهای تيزی پيدا كرده بود كه حيوانات را شكار كند ، او با اين ابزارهای ساده فقط میتوانست به اندازه خودش توليد كند ، ثروت و مالی نبود تا بر سر آن نزاع كنند پس وضع توليد دوره اشتراكی ايجاب میكرد عدالت و مساوات را . اما كم كم وضع بشر پيشرفت كرد انسان ابزارهای كاملتری ساخت بطوری كه توانست اضافه بر نيازش توليد كند ،از اينجا بود كه استثمار پيدا شد يعنی افرادی كار كنند و عده ای از محصول كار آنها بدون كار و تلاش استفاده نمايند . بنابراين ازوقتی كه ابزار توليد رشد كرد ، مالكيت خصوصی به وجود آمد و وقتی مالكيت خصوصی پيدا شد ظلم به وجود آمد زيربنای اقتصادی كه خراب شد ، بشر هم فاسد شد . تا وقتی كه باز دوباره ابزار توليد آنقدر رشد كند كه مالكيت خصوصی امكان نداشته باشد و مالكيت ، اشتراكی و عمومی گردد در اين صورت باز انسانها جبرا خوب میشوند .
تز اصلاحی و علمی بودن ماركسيسم
ماركسيستها مدعی شدند كه ماركسيسم علم است ، يعنی سير جبری جامعه را كشف میكند. تزی كه میخواهد با آزادی دادن ،با علم و ايمان ، بشر را به كمال برساند عملی نيست. تز اصلاحی، يعنی اصلاح بشر به دست بشر ،كه بر دو فكر اساسی متوقف است : يكی اينكه در طبيعت بشر حقگرائی وجود داشته باشد ،ديگر اينكه بشر مختار باشد .
علمی بودن ماركسيسم به ادعای خودشان رد داشتن تز اصلاحی است، اما اين فرضيه علمی ، حتی با تجربيات زمان خود بنيان گذاران آن نيزمطبق نبود و خودشان ديدند كه خلاف آن درآمد .
چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرفی میكنند ؟
ماركسيستها كوشش دارند تاريخ بشريت را سياه جلوه دهند ، آنها فقط فجر تاريخ ، يعنی دوره اشتراك اوليه را نورانی به حساب میآورند و همچنين نهايت تاريخ يا دوره كمون ثانويه را ! اگر هم برقی در تاريخ به سود بشريت جهيده موقتی بوده و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده است .اين يكی از آن نقشه های طرارانه آنهاست برای بیاعتبار جلوه دادن مذهب ، چون آنكه در تمام تاريخ منادی حق و عدالت بوده ، فقط مذهب بوده است .
نظريه اسلام
قرآن جريان هستی را براساس حق میداند وهر چند باطل را نفی نمیكند اما آن را اصيل نمیداند. به تعبير قرآن انسان حقگراست. اين بينش ، باطل به عنوان يك امر نسبی و تبعی مطرح میشود .ظلم از اينجا پيدا میشود كه ستمگر ، آن حس ملكوتی خودش را در مسير غير خدائی ارضاء میكند .
نگاهی به قرآن
در اينجا لازم است بعضی آيات قرآنی در زمينه حق و باطل مورد دقت قرار گيرد:
1- « بسم الله الرحمن الرحيم »:
رحمانيت خدا اصالت دارد قهر و غضب و جباريت و انتقام هم كه از صفات الهی است ، اسماء تبعی هستند .در اين ديد عالی جز الله و رحمانيت و رحيميت او چيزی وجود ندارد .
2- آيات سوره بقره : در اوائل اين سوره سه گروه در مقابل يكديگر مطرح شدهاند : گروه مؤمنين ، گروه كافرين ، و گروه منافقين .
3- آيات سوره صافات : « و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين 0 انهم لهم المنصورون 0 و ان جندنا لهم الغالبون »( آيات 171 و 172 و 173) . سخن ما ، در علم ما گذشته است ، سخن ما كه تخلف ناپذير است ، اين است كه بندگان پيام آورما و فرستادگان ما تحقيقا و فقط و فقط آنها پيروز هستند ، و همانا سپاه ما حتما آنها پيروزند . مقصود قرآن در اينجا غلبه نظامی نيست .
4- آيات سوره انبياء : در آيات 16 و17 و18 اين سوره ، خداوند خلقت آسمان وزمين را مطرح میكند كه به حق برپاست نه بر باطل « و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين 0 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين »، بعد میفرمايد : « بل نقذف بالحق علی الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون ». اين آيه ، قدرت حق و ناتوانی باطل را بيان میكند .نكته ديگر اين است كه اين حركت انقلابی برپايه نيروی حق است ، نه انقلابی كه بر پايه شكم باشد.
5- آيات سوره رعد : قرآن در آيه 17 اين سوره بيان داشته است : « انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها »، خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد ، يعنی آب پر بركتی ، در اثر ريزش اين باران بر بلنديها ، سيلی در واديها به اندازه ظرفيتشان به راه افتاد « فاحتمل السيل زبدا رابيا »، پس اين سيل ، كفی را روی خود حمل كرد « و مما يوقدون عليه فی النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله»، همانگونه كه وقتی فلزی را روی آتش میگدازند تا از آن وسيله ای بسازند چنين كفی در سطح آن آشكار میشود ، مواد اصلی ته نشين شده و مواد زائد روی آن را میگيرد « كذلك يضرب الله الحق والباطل ».اين چنين خدا حق و باطل را میزند . « فاما الربد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض » اما كف نابود میشود و اما آنچه به مردم سود میرساند در زمين باقی میماند .نفرموده آب باقی میماند ، بلكه میفرمايد آنچه برای مردم نافع است از آن آب ، به اعتبار نافع بودن باقی میماند . « كذلك يضرب الله الامثال »خدا مثلها را اين چنين بيان میكند. از اين مثال چند نكته جالب استفاده میشود :
الف : نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق: كف روی آب را میپوشاند ، به طوری كه اگر جاهلی نگاه كند ، كف خروشانی را میبيند كه درحركت است ، در حالی كه اين آب است كه چنين خروشان حركت میكند .
ب : طفيلی بودن باطل و استقلال حق: آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمیتوانست برود اينكه میبينيد باطل حركتی دارد از اينجاست كه بر دوش حق سوار میشود. مثلا اگر راستی نبود كسی دنبال دروغ نمیرفت چون اين دروغ را راست میپندارد ، گولش را میخورد والا اگر دروغ را دروغ بداند هيچ دنبالش نمیرود .
احيای تفكر اسلامی
اقبال مردی است اروپا رفته . او اروپا را از نزديك ديده و شناخته و تجزيه و تحليل كرده است به علم جديد هم بسيار علاقه مند است در عين حال اولين چيزی كه در گفتار اين مرد جلب توجه میكند ، اين است كه آن چيزی كه امروز آن را " تمدن اروپائی " میگويند ، يعنی مجموع شئون زندگی اروپائی را نه تنها يك چيز خوبی نمیداند بلكه يك امر بسيار خطرناك ، هم برای بشريت و هم برای خود مردم اروپا میداند .
از جمله در كلمات خودش چنين میگويد : " آنها كه چشمشان از تقليد و بردگی كور شده است نمیتوانند حقايق بیپرده را درك كنند ، اين فرهنگ و تمدن نيم مرده اروپائی چگونه میتواند كشورهای ايران و عرب را حيات نوين بخشد هنگامی كه خود به لب گور رسيده است "
میگويد : " ترس ما تنها از اين است كه ظاهر خيره كننده فرهنگ اروپائی از حركت ما جلوگيری كند و از رسيدن به ماهيت واقعی آن فرهنگ عاجز بمانيم ."
"عقل به تنهائی قادر نيست كه بشر رانجات بدهد و بزرگترين عيب فرهنگ اروپا اين است كه میخواهد با عقل به تنهائی بدون اينكه با روح ، با وجدان ، با ايمان پيوندی داشته باشد ، فقط با نيروی عقل ، كشتی بشريت را از مهلكه نجات بدهد".
میگويد : " مثاليگری اروپا هرگز به صورت عامل زنده ای در حيات آن در نيامده است ."
مثالیگری اروپا يعنی ايده آليسم اروپا ، ايسم هائی كه به وجود میآورد .
میگويد : اين ايسم ها واقعا نتوانسته است ماهيت اروپائی را عوض كند ، انسانيش كند ، و از مرحله لفظ و زبان جلو نيامده است به عبارت ساده تر ، اروپائی و اروپا زياد از احسان و انساندوستی در كلام خودش ، در نوشته خودش ، در اعلاميه های خودش دم میزند ولی چون اينها فقط از فكر و عقلش سرچشمه میگيرد و نه از روحش ، لذا در وجدان خودش اثر نگذاشته است....
اقبال میگويد:
" نتيجه آن ، " من " سرگردانی است(يعنی روح سرگردانی است ) كه در ميان دموكراسیهای ناسازگار با يكديگر به جستجوی خود میپردازد " من " سرگردانی است كه كار آنها منحصرا بهره كشی از درويشان به سود توانگران است." بعد میگويد : سخن مرا باور كنيد كه اروپای امروز بزرگترين مانع در راه پيشرفت اخلاق بشريت است ."
نكته دومی كه اين مرد روی آن باز بسيار اصرار دارد ، اين است كه آن نقصی كه در فرهنگ و تمدن اروپائی امروز وجود دارد ، در فرهنگ و تمدن اصيل اسلامی وجود ندارد .میگويد : اسلام آنچه را كه برای بشر پيشنهاد میكند چون پشتوانه اش ايمان مذهبی است ، چون از وحی سرچشمه گرفته است ، میتواند تا اعماق روح بشر نفوذ بدهد حتی در عصر حاضر ، چنين قدرتی را دارد .
میگويد بشريت امروز به سه چيز نيازمند است :
1- تعبيری روحانی از جهان .
2- آزادی روحانی فرد
3- اصولی اساسی و دارای تأثير جهانی كه تكامل اجتماع بشری را بر مبنای روحانی توجيه كند.
روح اسلامی در مسلمين مرده است
اقبال متوجه اين نكته شده كه اسلام هم در ميان مسلمين وجود دارد و هم وجود ندارد اسلام وجود دارد به صورت اينكه ما میبينيم شعائر اسلام در ميان مسلمين هستولی آنچه كه روح اسلام است در اين مردم وجود ندارد روح اسلام در جامعه اسلامی مرده است اين است كه معتقد میشود به اينكه حيات اسلامی را بايد تجديد كرد.امكان تجديدش هست چون اسلام نمرده است. نقص كار در تفكر مسلمين است يعنی طرز تلقی مسلمين از اسلام به صورت زنده ای نيست .
قرآن میگويد : « يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »( سوره انفال ، آيه . 24) . ای مردم ! ندای اين پيغمبر را بپذيريد ، اين پيغمبری كه شما را دعوت میكند به آن حقيقتی كه شما را زنده میكند. انسان بهر نسبت كه آگاهی بيشتری دارد ، حيات بيشتری دارد به هر نسبت كه تحرك و جنبش بيشتری دارد حيات بيشتری دارد. جامعه ما برای سكون بيشتر احترام قائل است اين ، علامت كمال مردگی يك اجتماع است ، كه هر انسانی هر اندازه ناآگاهتر باشد او را بيشتر میپسندد.
منطق ماشين دودی
يكی از دوستان ما يك تعبير بسيار لطيف داشت ، اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودی میگفت وقتی بچه بودم من میديدم قطار وقتی در ايستگاه ايستاده بچه ها دورش جمع میشوند و آن را تماشا میكنند معلوم بود كه يك احترام و عظمتی برای آن قائل هستند .همين كه راه میافتاد بچه ها میدويدند ، سنگ بر میداشتندو قطار را مورد حمله قرار میدادند.اين معما برايم بود تا وقتی كه بزرگ شدم ديدم اين قانون كلی زندگی ما ايرانيان است كه هر كسی تا وقتی كه ساكن است مورد احترام است ، اما همينكه به راه افتاد سنگ است كه بطرف او پرتاب میشود و اين نشانه يك جامعه مرده است .
همبستگی ، يكی از علائم حيات
خاصيت مردگی ، جدا شدن اعضا از يكديگراست ، خاصيت زندگی يك اجتماع به همبستگی و پيوستگی بيشتر اعضاء آن اجتماع است به اين دليل كه مسلمين بيشتر به جان يكديگر میافتند و بيشتر مساعيشان صرف جنگ و دعوا باخودشان و اختلاف داخلی خودشان میشود ، و در نتيجه دشمن زيرك استفاده میكند ، آنها مرده هستند .
يكی از دلائلی كه جامعه ما جامعه مرده است ، همين جريانی است كه ما فعلا در روز اربعين داريم ، در اين روز دوموضوع مهم داريم يكی آمدن جابر و ديگر زيارت اربعين. يك جريان ساختگی كه تنها در يك كتاب وجود دارد كه آن كتاب به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست اين است كه در روز بيستم ماه صفر، اهل بيت امام حسين (ع) از شام میآيند به كربلا . ما آن دو جريان اصيل را به كلی فراموش كرديم هر جا كه میرويم صحبت از اين است كه اهل بيت امام حسين عليه السلام آمدند كربلا سر قبر امام حسين عليه السلام ، چه مرثيه ها ، چه سينه زنیها ، همه براساس دروغ !
تفكر ديروز و امروز مسلمين درباره ميزان تاثير عمل در سعادت انسان
ريشه های آسيب ديدگی طرز تفكر اسلامی ما
ما مسلمانان اگر بخواهيم طرز تفكر خودمان را تصحيح كنيم بايد به تاريخ خودمان مراجعه كنيم ، چرا كه ريشه های اين آسيب بسا كه از زمانهای خيلی دور باشد .
از جمله آسيبهای قرون اوليه اسلامی خوار شمردن تأثير عمل در سعادت انسان است .
عمل ، تكيه گاه تعليم و تربيت اسلامی
تكيه گاه تعليم و تربيت اسلامی عمل است . سرنوشت انسان را عمل او تشكيل میدهد اين يك طرز تفكر منطقی و منطبق با ناموس خلقت است .
« و ان ليس لللانسان الا ما سعی» (سوره نجم ، آيه . 39) ،برای بشر جز آنچه كه كوشش كرده است .
اگر میبينيد در صدر اسلام مسلمين آنقدرجنبش داشتند ، چون يكی از اصول افكارشان همين بود .
نقش امويها در پيدايش اين آسيب
كم كم افكاری پيدا شد كه عمل را بیارزش تلقی میكرد به عبارت ديگر طرز تفكر مسلمين در مسئله مبنای سعادت انسان از طرز واقع بينانه به خيالبافانه گرايش يافت .خلفای بنیاميه از نظر اينكه خودشان در عمل فاسد بودند ، اين فكر را ترويج میكردند كه اگر ايمان درست باشد عمل اهميتی ندارد .
ايمان چيست ؟
علی بن ابيطالب میفرمايند : «الايمان ، معرفة بالجنان و اقرار باللسان و عمل بالاركان » (جامع الاخبار ، فصل هجدهم ، صفحه 42 ) ايمان با سه چيز محقق میشود : اعتقاد قلبی ، اقرار به زبان ، و عمل با اعضا و جوارح.
شيعه و مرجئه گری
در آن وقت ، اين آسيب اختصاص به جناحی از اهل تسنن كه آنها را مرجئه میگفتند داشت، ولی امروز اگر نگاه كنيد میبينيد همان دنيای تشيع كه صددرصد با اين فكر مرجئه مخالف بود ، خودش الان فكر مرجئه را پيدا كرده است . میگوئيم يا علی بگو ، اسمت شيعه باشد و در ديوان عزاداران حسينی ثبت بشود ، همين كافی است .قرآن ، يهوديان را كه آن وقت اينچنين فكری داشتند سخت میكوبد اين فكر كه ملتی برای خودش امتيازی در نزد پروردگار قائل باشد ، اساسا مال يهوديها بود .
مسئله بست
اسلام بست ندارد . در قديم بست بود . كسی كه جرمی مرتكب میشد و مأمورين میخواستند او را بگيرند ، میرفت به خانه يك مرد متنفذ ، يك عالم روحانی و هيچ قدرتی نمیتوانست او را از بست خارج كند . شما وقتی " نهج البلاغه " را مطالعه میكنيد میبينيد دو مطلب است كه هی تكرار میشود : " تقوی " و " عمل " و ما نه به " تقوی " اعتقاد داريم و نه به " عمل " ، يك عمر زندگی میكنيم بدون تقوی و عمل ، بعد وصيت میكنيم كه ما را ببرند در نجف دفن كنند ، كارمان درست میشود.!
در روايت است كه پيغمبر اكرم (ص) رو میكند به فرزند عزيزش وجود مقدس صديقه طاهره (س) آن كسی كه درباره اش میگويد او پاره جگر من است و میگويد : « يا فاطمة اعملی بنفسك »، دختركم خودت برای خودت عمل كن « انی لا اغنی عنك شيئا » من به درد تو نمیخورم ، به دستور پدرت عمل كردن به دردت میخورد .
حيات بدن و حيات روح
همه ما خيال میكنيم انسان تا وقتی كه قلبش كار میكند ، زنده است ولی در قرآن يك نوع حيات ديگر برای انسان اعلام شده است يعنی انسان از نظر قرآن ممكن است زنده باشد ، ولی در عين حال مرده باشد ، قرآن میگويد : «لينذر من كان حيا »( سوره يس آيه . 70 ) مردم را به دو دسته تقسيم میكند : مردم زنده و مردم مرده ، و بعد میگويد اين قرآن روی افرادی اثر دارد كه شائبه ای از حيات در آنها باشد اما آن كسانی كه مرده اند قرآن هم روی آنها اثر نمیگذارد .
فطرت یا هسته حیات انسانی
قرآن در جای ديگری بيان كرده است كه هر كسی كه به اين دنيا میآيد با يك فطرت خدادادی به
اين دنيا میآيد ، ولی همين نور فطرت در بعضی از اشخاص خاموش میشود وقتی كه اين نور فطرت خاموش شد ، او تبديل میشود به يك موجود مرده.
خود زندگی غير از شرايط زندگی است
آيا زندگی يعنی هوا را فرو بردن و بيرون دادن ؟ اينها برای ما شرايط زندگی است نه خود زندگی . زندگی ، بينائی به معنی دانائی و توانائی است ما از آن جهت به خدا حی مطلق میگوئيم كه دانا و توانای مطلق است .برنامه اسلام برنامه دانائی و توانائی است . شما همين را میتوانيد به عنوان يك مقياس كلی برای شناخت اسلام هميشه در دست داشته باشيد .
حس اعتماد به نفس
اعتماد بنفسی كه اسلام در انسان بيدار میكند اين است كه اميد انسان را از هر چه غير عمل خودش است ، از بين میبرد و به هر چه انسان بخواهد اميد ببندد از راه عمل خودش بايد اميد ببندد .پيغمبر اكرم (ص) فرمودند:« لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك »، يعنی : هرگز از ديگران در كارها كمك نجوئيد ، ولو برای اينكه يك مسواك از ديگران بخواهيد .
اين مسائل اگر صحيح آموزش داده شود اثر بسيار عالی دارد ، ولی اگر يك ذره ازمسير خودش منحرف شود ، صد درصد اثرش معكوس است ، ومن خودم در حدودی كه مطالعه كرده ام و مخصوصا در قرآن كريم ، میبينم كه غالب مفاهيم اخلاقی و تربيتی اسلام - به شكل وارونه ای الان در افكار ما مسلمانها وجود دارد .
توكل ، مفهومی زنده كننده و حماسی
هر جا كه قرآن میخواهد بشر را وادار به عمل كند و ترسها را از انسان بگيرد ، میگويد توكل بخدا كن تكيه ات به خدا باشد و جلو برو و از كثرت انبوه دشمن نترس .ولی وقتی كه شما همين توكل را در ميان تفكر امروز مسلمين جستجو میكنيد ، میبينيد يك مفهوم مرده است وقتی میخواهيم جنبش نداشته باشيم ، وقتی میخواهيم وظيفه را از خودمان دور كنيم آن وقت به توكل میچسبيم .
زهد
كلمه زهد را ما در قرآن به مفهومی كه الان میگوئيم كه انسان بايد زاهد باشد ، نداريم ولی اين كلمه مسلما در سنت پيغمبر و اخبار و احاديث ائمه اطهار آمده است .
میگويند فلان كس آدم بسيار زاهدی است وقتی كه میرويم سراغ زهد اين آدم میبينيم زهد اين آدم فقط جنبه منفی دارد ، يعنی آدمی است كه در زندگی به كم قناعت میكند .جزء شرايط زاهد يكی همين است كه در زندگی شخصی به كم بتواند قناعت كند اما نه هر كس كه به كم قناعت كرد او زاهد است . زهد مربوط به مال و ثروت دنيا و مقامات دنيوی است . اگر شما بنده هوای نفس باشيد ، هر چه را در راه هوای نفس مصرف كنيد ، خواه ثروت باشد و خواه علم و يا دين ، بد میشود . اما اگر در طريق هدف مقدس خودتان بكار برديد ، اين عبادت است .
زهد ، قدرت روحی است نه ضعف اقتصادی
اسلام طرفدار دو قدرت است : قدرت روحی و قدرت اقتصادی قدرت روحی به اين معنی كه از ناحيه اخلاقی شما بايد اين قدر قوی باشيد كه به دنيا و مافيهايش اعتنا نداشته باشيد .علی (ع) میفرمايد : وقتی از ناحيه روحی به اين مقام رسيديد كه اگر تمام دنيا بشما رو بياورد شادی زده نمیشويد و اگر تمام دنيا را از شما بگيرند روحتان شكست نمیخورد ، در اين صورت شما زاهد هستيد .
آيا زهد يعنی بیرغبتی طبيعی ؟
زاهد يعنی كسی كه به حسب غريزه ، به لذت مادی رغبت دارد ولی به خاطر هدفهای بالخصوصی رفتارش مانند عمل مردم بیرغبت است . بعضی خيال میكنند كه فلسفه زهد اين است كه كار دين از كارهائی از قبيل تجارت و صنعت جداست و كار دين عبادت است و كار دنيا كسب و تجارت امثال اينها البته اين غلط است زيرا آن اموری كه به عنوان كار دنيا خوانده شده مورد توصيه اسلام است .
اسلام فرقی بين دنيا و آخرت به آن شكل كه كارها را دو دسته كند ، قائل نيست . از نظر اسلام تجارت يا زراعت میتواند مال دنيا باشد و میتواند مال آخرت باشد ، يعنی وابستگی دارد به هدف شما. آنچه كه مكاتب ديگر آنها را عبادت میدانند از نظر اسلام جزء زندگی دنياست ، يعنی نماز و روزه نه تنها به درد آخرت میخورد ، به درد دنيا هم میخورد .
برداشت غلط ديگر از زهد
زهد مفهوم ديگری دارد آن اينكه نمیگوئيم قلمرو دنيا و قلمرو آخرت ، نه ، همه كارهای دنيا را چون وظيفه است بايد انجام بدهيم ، ولی حساب لذت دنيا از لذت آخرت جداست.اين اشخاص نمیگويند كه بايد كار و كسب را رها كرد ، میگويند چون وظيفه است انجام میدهيم ولی كوشش میكنيم در اين دنيا لذت نبريم برای اينكه هر چه در اين دنيا لذت ببريم از لذت آخرت ما كاسته میشود . اينهم از نظر منطق اسلام مردود است . از نظر اسلام در دنيا يك لذتهائی حرام است ، لذت حرام دنيا انسان را از لذت آن دنيا محروم میكند بلكه عقاب آن دنيا را میآورد. قرآن میگويد ما آن لذتی را حرام كرديم كه واقعا لذت نيست .
مفهوم واقعی زهد
آنچه كه در اسلام به نام زهد ناميده میشود ،واجب نيست . در اسلام درمواردی برای هدفهائی توصيه شده است كه انسان زهد بورزد . اسلام با لذت پرستی ولو از طريق حلال موافق نيست.
اسلام برای چندين هدف قبول میكند كه انسان زاهد باشد ، انسان در شرايطی قرار میگيرد كه درآن ، انسانهای ديگر مثل او يا بيشتر از او احتياج دارند در اينجا انسان ايثار میكند ،لذتی را كه برای خودش حلال است به ديگری میدهد. همدردی يكی ديگر از اهداف زهد اسلامی است .
حديث حضرت علی ( ع ) در فلسفه زهد
« ان الله جعلنی اماما لخلقه ، ففرض علی التقدير فی نفسی مطعمی و مشربی و ملبسی كضعفاء الناس ، كی يقتدی الفقير بفقری و لا يطغی الغنی غناه » (اصول كافی جلد 2 صفحه . 227) خدا مرا پيشوا قرار داده است و من وظيفه دارم كه در خوراك و پوشاك و در زندگيم مانند ضعيف ترين افراد امت باشم ، تا فقير به اين وسيله تسكين خاطری پيدا كند و غنی هم كه مرا میبيند غنايش او را ياغی نكند .
زهد به خاطر آزادی و آزادگی
بشرهائی كه آرزو دارند آزاد زندگی كنند ، هميشه كوشش میكنند زنجيرها را تا حدودی كه ممكن است از دست و پای خودشان برگيرند .
ما در اين دنيا كه زندگی میكنيم يك سلسله احتياجها داريم كه نمیتوانيم آنها را نداشته باشيم . اين مقدار قيدها را خلقت و طبيعت بگردن ما نهاده است .ولی يك سلسله قيدها هست كه بشر خودش برای خودش به وجود میآورد ، و در نتيجه دست و پايش بسته میشود و به مقدار متناسب با آن قيدها ، آزادی از او سلب میشود . مثلا بعضی از افراد بشر هستند كه يك سلسله اعتيادات دارند .لهذا زندگی پيامبران و رهبران بزرگ ، همواره زندگی سادهای بوده است. زندگی پرتجمل با رهبری كه لازمه آن جنبش زياد و آزادگی است ، نمیسازد .
تعينات يا قيد و بندها و اسارتها
قيود و تجملاتی كه انسان خودش برای خودش میسازد چقدر مانع پيشرفت اوست . چقدر اين تعين او را در زير بار خودش له میكند .
كسی كه نمیخواهد در شط حادثات واقع شود بلكه میخواهد در كنار اجتماع زندگی كند و نه در متن اجتماع ، نمیخواهد اجتماع خودش را اصلاح كند ، اين شخص هر جور دلش میخواهد لباس بپوشد ، ولی آنكه میخواهد در دريای اجتماع بيفتد ، بايد اول برهنه بشود و بعد بيفتد با تعلقات زياد نمیشود به دريای اجتماع وارد شد و اجتماع را رهبری كرد .
زهد و مقتضيات زمان
ما اگر در زندگی پيغمبر اكرم (ص)و حضرت امير (ع) مطالعه كنيم میبينيم زندگی آنها با زندگی ائمه بعد مثلا امام باقر (ع) و امام صادق (ع)اندکی تفاوت دارد زندگی پيغمبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) ساده تر است از زندگی مثلا امام باقر(ع) و امام صادق (ع) و اگر بد است پس چرا تومیپوشی ؟ آنها گفتند بلی ما همين را میگوئيم ، حضرت فرمودند شما شرايط زمان را درك نمیكنيد ، از نظر اسلام لباس فاخر پوشيدن گناه نيست از نظر اسلام خدا نعمتهای دنيا را برای استفاده بشر خلق كرده است ، خدا اين نعمتها را خلق نكرده است كه ما آنها را دور بريزيم خلق كرده كه ما از اين نعمتها استفاده كنيم ، ولی گاهی شرايط ايجاب میكند كه ما بخاطر فلسفه خاصی از نعمتهای دنيا صرف نظر كنيم ، يكی از آن فلسفه ها اين است كه در يك زمان ممكن است شرايط زندگی عموم مردم سخت و مشكل باشد ، اگر ما در چنين جامعه ای قرار بگيريم ، اگر امكانات شخصی ما هم اجازه بدهد كه از يك زندگی عالی بهره مند شويم ، نبايد بهره مند شويم برای اينكه اگر بهره مند شويم با برادران خود و انسانها ديگر همدردی و همدلی نكرده ايم ولی يك وقت در شريطی زندگی میكنيم كه وضع عموم مردم خوب است در چنين وقتی دليل ندارد كه ما از لباس خوب چشم بپوشيم .
اگر انسان بخواهد لذتهای معنوی را در اين دنيا درك كند ، چاره ای ندارد جز اينكه از لذتهای مادی كسر بكند .
زهد عارف از نظر بوعلی سينا
بوعلی سينا میگويد : زهد عارف با زهد غير عارف فرق میكند رياضت و زهد يك عارف عبارت است از ورزش دادن و آماده كردن قوای تخيل و حسی خودش ، برای اينكه آن موقعی كه میخواهد آئينه روح خودش را در مقابل ملكوت بگيرد ، آنها ثقيل و مانع نباشند ، تا بتواند رو به خدا بايستد .
اين زاهدهائی كه میبينيم مظهر زهدشان فقط اين است كه با كسی حرف نزنند ، بكار كسی كار نداشته باشند ، از اين كنار بيايند و از آن كنار بروند ، زهد اينها زهد مرده است و زهد اسلام نيست .