خلاصه ای از کتاب

حق و باطل

به ضميمه
احيای تفكر اسلامی

 متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری

 تهیه کننده :

وحیده کمالی

 حق و باطل

  از مباحث مهم جهان بينی ، بحث حق و باطل است . اين بحث در دو قلمرو مورد توجه و بررسی قرار می‏گيرد :

1.در جهان هستی     2. در جامعه و تاريخ

حق و باطل در جهان هستی

   اكثر ماديين نسبت به جهان بدبين بوده اند و جهان را در مجموع خود يك امر نامطلوب و بی‏هدف می‏دانسته اند. در مقابل ، الهيون و مكاتب الهی و خصوصا اسلام بطور قاطع خلقت عالم را بر حق می‏دانند . نظريه سومين گروه اين است كه جهان تركيبی است از خير و شراين دوگانگی نشانه‏ اين است كه در مبدأ و منشأ هستی دوگانگی وجود دارد ، زيرا امكان ندارد كه در آن واحد همه عالم از يك مبدأ ريشه گرفته باشد ، و در عين حال اختلاف و دوگانگی در آن وجود داشته باشد .

حق و باطل در جامعه و تاريخ

   در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب‏ جنس ، موجودی است شرور واگر هم در تاريخ بشر خير وارزشهای انسانی ديده می‏شود ، اينها اموری جبری است كه طبيعت او را وادار می‏كند . اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشی را تجويز می‏كنند . نظريه ديگری می‏گويد : طبيعت و سرشت بشر بر خير است. انحراف بشر علت خارجی دارد . نظريه ديگری به اين شكل مطرح شده كه انسانها در صحنه جامعه ، برخی‏ طرفدار حق و عده ای به دنبال باطل هستند.

  نظريه ديگر ماترياليسم تاريخی است. در قرن نوزدهم يك مكتب مادی ظهوركرد كه ادعای خوش بينی به تاريخ آينده و جامعه را داشت ، اين مكتب‏ ماركسيسم بود. فلسفه‏ تاريخ ماركس بر چند اصل مبتنی است :

1-   نفی فطرت و غریزه

2-  اصالت اقتصاد: از نظر جامعه شناسی ماركسيسم ، جامعه مانند ساختمانی است كه يك پايه دارد و بقيه قسمتهای آن بر روی آن پايه بنا می‏شوند .زيربنای جامعه اقتصاد است پس انسان از جامعه شكل می‏گيرد و جامعه از اقتصاد ، و اقتصاد هم ساخته‏ روابط توليد و در نهايت ابزار توليد است.

ماركسيسم برای تاريخ جوامع سير واحدی را بيان می‏كند اين مراحل عبارتند از دوره اشتراك‏ اوليه ، دوره برده داری ، دوره فئوداليسم يا ارباب و رعيتی ، دوره‏ بورژوازی و سرمايه داری ، دوره سوسياليسم و كمونيسم  .در دوره اشتراك‏ اوليه ، انسان ابزار توليدش‏ بسيارابتدائی بود تنها سنگهای تيزی پيدا كرده بود كه حيوانات را شكار كند ، او با اين ابزارهای ساده فقط می‏توانست به اندازه خودش‏ توليد كند ، ثروت و مالی نبود تا بر سر آن نزاع كنند پس وضع توليد دوره اشتراكی ايجاب می‏كرد عدالت و مساوات را . اما كم كم وضع بشر پيشرفت كرد انسان ابزارهای كاملتری ساخت بطوری كه توانست اضافه بر نيازش توليد كند ،از اينجا بود كه استثمار پيدا شد يعنی افرادی كار كنند و عده ای از محصول كار آنها بدون كار و تلاش استفاده نمايند . بنابراين ازوقتی كه ابزار توليد رشد كرد ، مالكيت خصوصی به وجود آمد و وقتی مالكيت خصوصی پيدا شد ظلم به وجود آمد زيربنای اقتصادی‏ كه خراب شد ، بشر هم فاسد شد . تا وقتی كه باز دوباره‏ ابزار توليد آنقدر رشد كند كه مالكيت خصوصی امكان نداشته باشد و مالكيت‏ ، اشتراكی و عمومی گردد در اين صورت باز انسانها جبرا خوب می‏شوند .

تز اصلاحی و علمی بودن ماركسيسم

   ماركسيستها مدعی شدند كه ماركسيسم علم است ، يعنی سير جبری جامعه را كشف می‏كند. تزی كه می‏خواهد با آزادی دادن ،با علم و ايمان ، بشر را به كمال برساند عملی نيست. تز اصلاحی، يعنی‏ اصلاح بشر به دست بشر ،كه بر دو فكر اساسی متوقف است : يكی اينكه در طبيعت بشر حقگرائی وجود داشته باشد ،ديگر اينكه بشر مختار باشد .

   علمی بودن ماركسيسم به ادعای خودشان رد داشتن تز اصلاحی است، اما اين‏ فرضيه علمی ، حتی با تجربيات زمان خود بنيان گذاران آن نيزمطبق نبود و خودشان ديدند كه خلاف آن درآمد .

چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرفی می‏كنند ؟

   ماركسيستها كوشش دارند تاريخ بشريت را سياه جلوه دهند ، آنها فقط فجر تاريخ ، يعنی دوره اشتراك‏ اوليه را نورانی به حساب می‏آورند و همچنين نهايت تاريخ يا دوره كمون‏ ثانويه را ! اگر هم برقی در تاريخ به سود بشريت جهيده موقتی بوده‏ و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده است .اين يكی از آن نقشه های  طرارانه‏ آنهاست برای بی‏اعتبار جلوه دادن مذهب ، چون آنكه در تمام تاريخ منادی‏ حق و عدالت بوده ، فقط مذهب‏ بوده است .

نظريه اسلام

   قرآن جريان هستی را براساس حق می‏داند وهر چند باطل را نفی نمی‏كند اما آن را اصيل نمی‏داند. به تعبير قرآن انسان‏ حقگراست. اين بينش ، باطل به عنوان يك امر نسبی و تبعی مطرح می‏شود .ظلم از اينجا پيدا می‏شود كه ستمگر ، آن حس ملكوتی خودش را در مسير غير خدائی ارضاء می‏كند .

نگاهی به قرآن

در اينجا لازم است بعضی آيات قرآنی در زمينه حق و باطل مورد دقت قرار گيرد:

  1- « بسم الله الرحمن الرحيم »:

رحمانيت خدا اصالت دارد قهر و غضب و جباريت و انتقام هم كه از صفات‏ الهی است ، اسماء تبعی هستند .در اين ديد عالی‏ جز الله و رحمانيت و رحيميت او چيزی وجود ندارد .

 2- آيات سوره بقره : در اوائل اين سوره سه گروه در مقابل يكديگر مطرح‏ شده‏اند : گروه مؤمنين ، گروه كافرين ، و گروه منافقين .

3-  آيات سوره صافات : « و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين 0 انهم لهم المنصورون 0 و ان‏ جندنا لهم الغالبون »( آيات 171 و 172 و 173) . سخن ما ، در علم ما گذشته است ، سخن ما كه‏ تخلف ناپذير است ، اين است كه بندگان پيام آورما و فرستادگان ما تحقيقا و فقط و فقط آنها پيروز هستند ، و همانا سپاه ما حتما آنها پيروزند . مقصود قرآن در اينجا غلبه نظامی ‏ نيست .

4- آيات سوره انبياء : در آيات 16 و17 و18 اين سوره ، خداوند خلقت آسمان وزمين را مطرح می‏كند كه به حق‏ برپاست نه بر باطل « و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين 0 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين »، بعد می‏فرمايد : « بل نقذف بالحق علی الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل‏ مما تصفون ». اين آيه ، قدرت حق و ناتوانی باطل را بيان می‏كند .نكته ديگر اين است كه اين حركت انقلابی‏ برپايه نيروی حق است ، نه انقلابی كه بر پايه شكم باشد.

5- آيات سوره رعد : قرآن در آيه 17 اين سوره بيان داشته است : « انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها »، خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد ، يعنی آب پر بركتی ، در اثر ريزش اين باران بر بلنديها ، سيلی در واديها به اندازه ظرفيتشان به راه افتاد « فاحتمل السيل‏ زبدا رابيا »، پس اين سيل ، كفی را روی خود حمل كرد « و مما يوقدون عليه فی النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله»، همانگونه‏ كه وقتی فلزی را روی آتش می‏گدازند تا از آن وسيله ای بسازند چنين كفی در سطح آن آشكار می‏شود ، مواد اصلی ته نشين شده و مواد زائد روی آن را می‏گيرد « كذلك يضرب الله الحق والباطل ».اين چنين خدا حق و باطل را می‏زند . « فاما الربد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض » اما كف نابود می‏شود و اما آنچه به مردم سود می‏رساند در زمين باقی می‏ماند .نفرموده آب باقی می‏ماند ، بلكه می‏فرمايد آنچه برای مردم نافع است از آن آب ، به‏ اعتبار نافع بودن باقی می‏ماند . « كذلك يضرب الله الامثال »خدا مثلها را اين چنين بيان می‏كند. از اين مثال چند نكته جالب استفاده می‏شود :

الف : نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق: كف روی آب را می‏پوشاند ، به طوری كه اگر جاهلی نگاه كند ، كف خروشانی را می‏بيند كه درحركت است ، در حالی كه اين‏ آب است كه چنين خروشان حركت می‏كند .

ب : طفيلی بودن باطل و استقلال حق: آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمی‏توانست برود اينكه‏ می‏بينيد باطل حركتی دارد از اينجاست كه بر دوش حق سوار می‏شود. مثلا اگر راستی نبود كسی دنبال دروغ نمی‏رفت چون اين دروغ را راست می‏پندارد ، گولش را می‏خورد والا اگر دروغ را دروغ بداند هيچ دنبالش نمی‏رود .

احيای تفكر اسلامی

اقبال و احياء فكر دينی

اقبال مردی است اروپا رفته . او اروپا را از نزديك ديده و شناخته و تجزيه و تحليل كرده است به علم جديد هم بسيار علاقه مند است در عين حال اولين چيزی كه در گفتار اين مرد جلب توجه‏ می‏كند ، اين است‏ كه آن چيزی كه امروز آن را " تمدن اروپائی " می‏گويند ، يعنی مجموع شئون‏ زندگی اروپائی را نه تنها يك چيز خوبی نمی‏داند بلكه يك امر بسيار خطرناك ، هم برای بشريت و هم برای خود مردم اروپا می‏داند .

از جمله در كلمات خودش چنين می‏گويد : " آنها كه چشمشان از تقليد و بردگی كور شده است نمی‏توانند حقايق بی‏پرده را درك كنند ، اين فرهنگ و تمدن نيم مرده اروپائی چگونه می‏تواند كشورهای ايران و عرب را حيات نوين‏ بخشد هنگامی كه خود به لب گور رسيده است "

می‏گويد : " ترس ما تنها از اين است كه ظاهر خيره كننده فرهنگ اروپائی از حركت ما جلوگيری كند و از رسيدن به ماهيت واقعی آن فرهنگ عاجز بمانيم‏ ."

 "عقل به تنهائی قادر نيست كه بشر رانجات بدهد و بزرگترين عيب‏ فرهنگ اروپا اين است كه می‏خواهد با عقل به تنهائی بدون اينكه با روح ، با وجدان ، با ايمان پيوندی داشته باشد ، فقط با نيروی عقل ، كشتی بشريت‏ را از مهلكه نجات بدهد".

می‏گويد : " مثاليگری اروپا هرگز به صورت عامل زنده ای در حيات آن در نيامده است ."

مثالی‏گری اروپا يعنی ايده آليسم اروپا ، ايسم هائی كه به‏ وجود می‏آورد .

می‏گويد : اين ايسم ها واقعا نتوانسته است ماهيت اروپائی را عوض كند ، انسانيش كند ، و از مرحله لفظ و زبان جلو نيامده است به عبارت ساده‏ تر ، اروپائی و اروپا زياد از احسان و انساندوستی در كلام خودش ، در نوشته خودش ، در اعلاميه های خودش دم می‏زند ولی چون اينها فقط از فكر و عقلش سرچشمه می‏گيرد و نه از روحش ، لذا در وجدان‏ خودش اثر نگذاشته است....

اقبال می‏گويد:

" نتيجه آن ، " من " سرگردانی است(يعنی روح سرگردانی است ) كه‏ در ميان دموكراسی‏های ناسازگار با يكديگر به جستجوی خود می‏پردازد " من " سرگردانی است كه كار آنها منحصرا بهره كشی از درويشان به سود توانگران‏ است." بعد می‏گويد : سخن مرا باور كنيد كه اروپای امروز بزرگترين مانع در راه‏ پيشرفت اخلاق بشريت است ."

نكته دومی كه اين مرد روی آن باز بسيار اصرار دارد ، اين است‏ كه آن نقصی كه در فرهنگ و تمدن اروپائی امروز وجود دارد ، در فرهنگ و تمدن اصيل اسلامی وجود ندارد .می‏گويد : اسلام آنچه را كه برای بشر پيشنهاد می‏كند چون پشتوانه اش ايمان مذهبی است ، چون از وحی سرچشمه‏ گرفته است ، می‏تواند تا اعماق روح بشر نفوذ بدهد حتی در عصر حاضر ، چنين قدرتی را دارد .

می‏گويد بشريت امروز به سه چيز نيازمند است :

1- تعبيری روحانی از جهان .

2- آزادی روحانی فرد

3- اصولی اساسی و دارای تأثير جهانی كه تكامل اجتماع بشری را بر مبنای‏ روحانی توجيه كند.

روح اسلامی در مسلمين مرده است

اقبال متوجه اين نكته شده كه اسلام هم در ميان مسلمين وجود دارد و هم‏ وجود ندارد اسلام وجود دارد به صورت اينكه ما می‏بينيم شعائر اسلام در ميان‏ مسلمين هستولی آنچه كه روح اسلام است در اين مردم وجود ندارد روح اسلام در جامعه اسلامی مرده است اين است كه معتقد می‏شود به اينكه حيات اسلامی را بايد تجديد كرد.امكان تجديدش هست چون اسلام‏ نمرده است. نقص كار در تفكر مسلمين است يعنی طرز تلقی مسلمين از اسلام به صورت زنده ای نيست .

قرآن‏ می‏گويد : « يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »( سوره انفال ، آيه . 24) . ای مردم ! ندای اين پيغمبر را بپذيريد ، اين پيغمبری كه‏ شما را دعوت می‏كند به آن حقيقتی كه شما را زنده می‏كند. انسان بهر نسبت كه آگاهی بيشتری دارد ، حيات بيشتری دارد به هر نسبت‏ كه تحرك و جنبش بيشتری دارد حيات بيشتری دارد. جامعه ما برای سكون بيشتر احترام قائل است اين ، علامت كمال‏ مردگی يك اجتماع است ، كه هر انسانی هر اندازه ناآگاهتر باشد او را بيشتر می‏پسندد.

 

 

منطق ماشين دودی

يكی از دوستان ما يك تعبير بسيار لطيف داشت‏ ، اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودی می‏گفت وقتی بچه بودم من‏ می‏ديدم قطار وقتی در ايستگاه ايستاده بچه ها دورش جمع می‏شوند و آن را تماشا می‏كنند معلوم بود كه يك احترام و عظمتی برای آن قائل هستند .همين كه راه می‏افتاد بچه ها می‏دويدند ، سنگ بر می‏داشتندو قطار را مورد حمله قرار می‏دادند.اين معما برايم بود تا وقتی كه بزرگ شدم ديدم اين‏ قانون كلی زندگی ما ايرانيان است كه هر كسی تا وقتی كه ساكن‏ است مورد احترام است ، اما همينكه به راه افتاد‏ سنگ است كه بطرف او پرتاب می‏شود و اين نشانه يك جامعه مرده است .

همبستگی ، يكی از علائم حيات

خاصيت مردگی ، جدا شدن اعضا از يكديگراست ، خاصيت زندگی يك اجتماع به همبستگی و پيوستگی بيشتر اعضاء آن اجتماع است به اين دليل كه مسلمين بيشتر به جان يكديگر می‏افتند و بيشتر مساعيشان صرف جنگ و دعوا باخودشان و اختلاف داخلی خودشان می‏شود ، و در نتيجه دشمن زيرك استفاده‏ می‏كند ، آنها مرده هستند .

 يكی از دلائلی كه جامعه ما جامعه مرده است ، همين جريانی است كه ما فعلا در روز اربعين داريم ، در اين روز دوموضوع مهم داريم يكی آمدن جابر و ديگر زيارت اربعين. يك جريان ساختگی كه تنها در يك كتاب وجود دارد كه آن كتاب به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست اين‏ است كه در روز بيستم ماه صفر، اهل بيت امام حسين (ع) از شام می‏آيند به كربلا . ما آن دو جريان اصيل را به كلی فراموش كرديم هر جا كه‏ می‏رويم صحبت از اين است كه اهل بيت امام حسين عليه السلام آمدند كربلا سر قبر امام حسين عليه السلام ، چه مرثيه ها ، چه سينه‏ زنی‏ها ، همه براساس دروغ !

 

تفكر ديروز و امروز مسلمين درباره ميزان تاثير عمل در سعادت انسان

ريشه های آسيب ديدگی طرز تفكر اسلامی ما

ما مسلمانان اگر بخواهيم طرز تفكر خودمان را تصحيح كنيم بايد به تاريخ خودمان مراجعه كنيم ، چرا كه ريشه های اين آسيب بسا كه از زمانهای خيلی دور باشد .

 از جمله آسيبهای قرون اوليه اسلامی خوار شمردن تأثير عمل در سعادت‏ انسان است .

عمل ، تكيه گاه تعليم و تربيت اسلامی

تكيه گاه تعليم و تربيت اسلامی عمل است . سرنوشت انسان را عمل او تشكيل می‏دهد اين‏ يك طرز تفكر منطقی و منطبق با ناموس خلقت است .

 « و ان ليس لللانسان الا ما سعی» (سوره نجم ، آيه . 39) ،برای بشر جز آنچه كه كوشش كرده است .

 اگر می‏بينيد در صدر اسلام مسلمين آنقدرجنبش داشتند ، چون‏ يكی از اصول افكارشان همين بود .

نقش امويها در پيدايش اين آسيب

كم كم افكاری پيدا شد كه عمل را بی‏ارزش تلقی می‏كرد به عبارت ديگر طرز تفكر مسلمين در مسئله مبنای سعادت انسان‏ از طرز واقع بينانه به خيالبافانه گرايش يافت .خلفای‏ بنی‏اميه از نظر اينكه خودشان در عمل فاسد بودند ، اين فكر را ترويج می‏كردند كه اگر ايمان درست باشد عمل اهميتی ندارد .

ايمان چيست ؟

علی بن ابيطالب می‏فرمايند : «الايمان ، معرفة بالجنان و اقرار باللسان و عمل بالاركان » (جامع الاخبار ، فصل هجدهم ، صفحه 42 ) ايمان با سه چيز محقق می‏شود : اعتقاد قلبی ، اقرار به زبان ، و عمل با اعضا و جوارح.

شيعه و مرجئه گری

در آن وقت ، اين آسيب اختصاص به جناحی از اهل تسنن كه آنها را مرجئه‏ می‏گفتند داشت، ولی امروز اگر نگاه كنيد می‏بينيد همان دنيای تشيع كه صددرصد با اين فكر مرجئه مخالف بود ، خودش الان فكر مرجئه را پيدا كرده‏ است . می‏گوئيم يا علی بگو ، اسمت شيعه باشد و در ديوان عزاداران حسينی ثبت بشود ، همين‏ كافی است .قرآن ، يهوديان را كه آن وقت اينچنين‏ فكری داشتند سخت می‏كوبد اين فكر كه ملتی برای‏ خودش امتيازی در نزد پروردگار قائل باشد ، اساسا مال يهوديها بود .

مسئله بست

اسلام بست ندارد . در قديم بست بود . كسی‏ كه جرمی مرتكب می‏شد و مأمورين می‏خواستند او را بگيرند ، می‏رفت به خانه‏ يك مرد متنفذ ، يك عالم روحانی و هيچ قدرتی نمی‏توانست‏ او را از بست خارج كند . شما وقتی " نهج البلاغه " را مطالعه می‏كنيد می‏بينيد دو مطلب است كه هی تكرار می‏شود : " تقوی " و " عمل " و ما نه به " تقوی " اعتقاد داريم و نه به " عمل " ، يك عمر زندگی می‏كنيم بدون تقوی و عمل ، بعد وصيت می‏كنيم كه ما را ببرند در نجف‏ دفن كنند ، كارمان درست می‏شود.!

در روايت است كه پيغمبر اكرم (ص) رو می‏كند به فرزند عزيزش وجود مقدس صديقه طاهره (س) آن كسی كه درباره اش می‏گويد او پاره جگر من است و می‏گويد : « يا فاطمة اعملی بنفسك »، دختركم خودت برای خودت عمل كن « انی لا اغنی‏ عنك شيئا » من به درد تو نمی‏خورم‏ ، به دستور پدرت عمل كردن به دردت‏ می‏خورد .

حيات بدن و حيات روح

همه ما خيال می‏كنيم انسان تا وقتی كه قلبش كار می‏كند ، زنده است ولی در قرآن يك نوع حيات ديگر برای انسان اعلام شده است يعنی انسان از نظر قرآن ممكن‏ است زنده باشد ، ولی در عين حال مرده‏ باشد ، قرآن می‏گويد : «لينذر من كان حيا »( سوره يس آيه . 70 ) مردم را به دو دسته تقسيم می‏كند : مردم‏ زنده و مردم مرده ، و بعد می‏گويد اين قرآن روی افرادی اثر دارد كه شائبه‏ ای از حيات در آنها باشد اما آن كسانی كه مرده اند قرآن هم روی آنها اثر نمی‏گذارد .

فطرت یا هسته حیات انسانی

قرآن در جای ديگری‏ بيان كرده است كه هر كسی كه به اين دنيا می‏آيد با يك فطرت خدادادی به‏
اين دنيا می‏آيد ، ولی همين نور فطرت در بعضی‏ از اشخاص خاموش می‏شود وقتی كه اين نور فطرت خاموش شد ، او تبديل‏ می‏شود به يك موجود مرده.

خود زندگی غير از شرايط زندگی است

آيا زندگی يعنی هوا را فرو بردن و بيرون دادن ؟ اينها برای ما شرايط زندگی است نه خود زندگی . زندگی ، بينائی به معنی دانائی و توانائی است ما از آن جهت به خدا حی‏ مطلق می‏گوئيم كه دانا و توانای مطلق است .برنامه اسلام برنامه دانائی و توانائی است . شما همين را می‏توانيد به عنوان يك مقياس كلی برای شناخت اسلام هميشه‏ در دست داشته باشيد .

حس اعتماد به نفس

اعتماد بنفسی كه اسلام در انسان بيدار می‏كند اين است كه اميد انسان را از هر چه غير عمل خودش‏ است ، از بين می‏برد و به هر چه انسان بخواهد اميد ببندد از راه عمل‏ خودش بايد اميد ببندد .پيغمبر اكرم (ص) فرمودند:« لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك »، يعنی : هرگز از ديگران در كارها كمك نجوئيد ، ولو برای اينكه يك‏ مسواك از ديگران بخواهيد .

اين‏ مسائل اگر صحيح آموزش داده شود اثر بسيار عالی دارد ، ولی اگر يك ذره ازمسير خودش منحرف شود ، صد درصد اثرش معكوس‏ است ، ومن خودم در حدودی كه مطالعه كرده ام و مخصوصا در قرآن كريم ، می‏بينم كه غالب مفاهيم اخلاقی و تربيتی اسلام - به شكل وارونه ای الان در افكار ما مسلمانها وجود دارد .

توكل ، مفهومی زنده كننده و حماسی

هر جا كه قرآن می‏خواهد بشر را وادار به عمل كند و ترسها را از انسان بگيرد ، می‏گويد توكل بخدا كن تكيه ات به خدا باشد و جلو برو و از كثرت انبوه دشمن نترس .ولی وقتی كه شما همين توكل را در ميان تفكر امروز مسلمين جستجو می‏كنيد ، می‏بينيد يك مفهوم مرده است وقتی می‏خواهيم جنبش نداشته‏ باشيم ، وقتی می‏خواهيم وظيفه را از خودمان دور كنيم آن وقت به توكل می‏چسبيم .

زهد

كلمه زهد را ما در قرآن به مفهومی كه الان می‏گوئيم كه انسان بايد زاهد باشد ، نداريم ولی اين كلمه مسلما در سنت پيغمبر و اخبار و احاديث ائمه‏ اطهار آمده است .

می‏گويند فلان كس آدم‏ بسيار زاهدی است وقتی كه می‏رويم سراغ زهد اين آدم می‏بينيم زهد اين آدم فقط جنبه منفی دارد ، يعنی آدمی است كه در زندگی به كم قناعت می‏كند .جزء شرايط زاهد يكی همين است كه در زندگی شخصی به كم بتواند قناعت كند اما نه‏ هر كس كه به كم قناعت كرد او زاهد است . زهد مربوط به مال و ثروت دنيا و مقامات‏ دنيوی است . اگر شما بنده هوای نفس باشيد ، هر چه را در راه هوای نفس مصرف كنيد ، خواه ثروت باشد و خواه علم و يا دين ، بد می‏شود . اما اگر در طريق هدف‏ مقدس خودتان بكار برديد ، اين عبادت است .

زهد ، قدرت روحی است نه ضعف اقتصادی

اسلام طرفدار دو قدرت است : قدرت روحی و قدرت اقتصادی‏ قدرت روحی به اين معنی كه از ناحيه اخلاقی شما بايد اين قدر قوی باشيد كه به دنيا و مافيهايش اعتنا نداشته باشيد .علی (ع) می‏فرمايد : وقتی از ناحيه روحی به اين مقام رسيديد كه اگر تمام دنيا بشما رو بياورد شادی زده نمی‏شويد و اگر تمام دنيا را از شما بگيرند روحتان‏ شكست نمی‏خورد ، در اين صورت شما زاهد هستيد .

آيا زهد يعنی بی‏رغبتی طبيعی ؟

زاهد يعنی كسی كه به حسب غريزه ، به لذت مادی‏ رغبت دارد ولی به خاطر هدفهای بالخصوصی رفتارش مانند عمل مردم بی‏رغبت است . بعضی خيال می‏كنند كه فلسفه زهد اين‏ است كه كار دين از كارهائی از قبيل تجارت و صنعت جداست و كار دين عبادت است و كار دنيا كسب و تجارت امثال اينها البته اين غلط است زيرا آن اموری كه به‏ عنوان كار دنيا خوانده شده مورد توصيه اسلام است .

اسلام فرقی بين دنيا و آخرت به آن شكل كه كارها را دو دسته كند ، قائل نيست . از نظر اسلام تجارت يا زراعت می‏تواند مال دنيا باشد و می‏تواند مال‏ آخرت باشد ، يعنی وابستگی دارد به هدف شما. آنچه كه مكاتب ديگر آنها را عبادت می‏دانند از نظر اسلام جزء زندگی دنياست ، يعنی نماز و روزه نه تنها به درد آخرت می‏خورد ، به درد دنيا هم می‏خورد .

برداشت غلط ديگر از زهد

زهد مفهوم ديگری دارد آن اينكه‏ نمی‏گوئيم قلمرو دنيا و قلمرو آخرت ، نه ، همه كارهای دنيا را چون وظيفه‏ است بايد انجام بدهيم ، ولی حساب لذت دنيا از لذت آخرت جداست‏.اين اشخاص نمی‏گويند كه بايد كار و كسب را رها كرد ، می‏گويند چون وظيفه است انجام می‏دهيم ولی كوشش می‏كنيم در اين‏ دنيا لذت نبريم برای اينكه هر چه در اين دنيا لذت ببريم از لذت آخرت‏ ما كاسته می‏شود . اينهم از نظر منطق اسلام مردود است . از نظر اسلام در دنيا يك لذتهائی حرام است ، لذت حرام دنيا انسان‏ را از لذت آن دنيا محروم می‏كند بلكه عقاب آن دنيا را می‏آورد. قرآن می‏گويد ما آن لذتی را حرام كرديم كه واقعا لذت نيست .

مفهوم واقعی زهد

 آنچه كه در اسلام به نام‏ زهد ناميده می‏شود ،واجب نيست . در اسلام درمواردی برای هدفهائی توصيه شده است كه انسان زهد بورزد . اسلام با لذت پرستی‏ ولو از طريق حلال موافق نيست.

اسلام برای چندين هدف قبول می‏كند كه انسان زاهد باشد ، انسان در شرايطی قرار می‏گيرد كه درآن ، انسانهای‏ ديگر مثل او يا بيشتر از او احتياج دارند در اينجا انسان ايثار می‏كند ،لذتی را كه برای خودش حلال است به ديگری می‏دهد. همدردی يكی ديگر از اهداف زهد اسلامی است .

حديث حضرت علی ( ع ) در فلسفه زهد

« ان الله جعلنی اماما لخلقه ، ففرض‏ علی التقدير فی نفسی مطعمی و مشربی و ملبسی كضعفاء الناس ، كی يقتدی‏ الفقير بفقری و لا يطغی الغنی غناه » (اصول كافی جلد 2 صفحه . 227) خدا مرا پيشوا قرار داده‏ است و من وظيفه دارم كه در خوراك و پوشاك و در زندگيم مانند ضعيف ترين افراد امت باشم ، تا فقير به اين وسيله تسكين خاطری پيدا كند و غنی هم كه مرا می‏بيند غنايش او را ياغی‏ نكند .

زهد به خاطر آزادی و آزادگی

بشرهائی كه آرزو دارند آزاد زندگی كنند ، هميشه كوشش می‏كنند زنجيرها را تا حدودی كه ممكن است از دست و پای‏ خودشان برگيرند .

ما در اين دنيا كه زندگی می‏كنيم يك سلسله احتياجها داريم كه نمی‏توانيم آنها را نداشته باشيم‏ . اين مقدار قيدها را خلقت و طبيعت بگردن ما نهاده‏ است .ولی يك سلسله قيدها هست كه بشر خودش برای خودش به وجود می‏آورد ، و در نتيجه دست و پايش بسته می‏شود و به مقدار متناسب با آن‏ قيدها ، آزادی از او سلب می‏شود . مثلا بعضی از افراد بشر هستند كه يك سلسله اعتيادات دارند .لهذا زندگی پيامبران و رهبران بزرگ ، همواره زندگی ساده‏ای بوده است. زندگی پرتجمل با رهبری كه لازمه‏ آن جنبش زياد و آزادگی است ، نمی‏سازد .

تعينات يا قيد و بندها و اسارتها

قيود و تجملاتی كه انسان خودش برای خودش می‏سازد چقدر مانع پيشرفت اوست . چقدر اين‏ تعين او را در زير بار خودش له می‏كند .

كسی كه نمی‏خواهد در شط حادثات واقع شود بلكه می‏خواهد در كنار اجتماع زندگی كند و نه در متن‏ اجتماع ، نمی‏خواهد اجتماع خودش را اصلاح كند ، اين شخص هر جور دلش‏ می‏خواهد لباس بپوشد ، ولی آنكه می‏خواهد در دريای اجتماع بيفتد ، بايد اول برهنه بشود و بعد بيفتد با تعلقات زياد نمی‏شود به دريای اجتماع وارد شد و اجتماع را رهبری كرد .

زهد و مقتضيات زمان

ما اگر در زندگی پيغمبر اكرم (ص)و حضرت امير (ع) مطالعه كنيم می‏بينيم زندگی آنها با زندگی ائمه بعد مثلا امام باقر (ع) و امام صادق (ع)اندکی تفاوت دارد زندگی پيغمبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) ساده تر است از زندگی مثلا امام باقر(ع) و امام‏ صادق (ع) و اگر بد است پس چرا تومی‏پوشی ؟ آنها گفتند بلی ما همين را می‏گوئيم ، حضرت فرمودند شما شرايط زمان را درك نمی‏كنيد ، از نظر اسلام لباس فاخر پوشيدن گناه نيست از نظر اسلام خدا نعمتهای دنيا را برای استفاده بشر خلق‏ كرده است ، خدا اين نعمتها را خلق نكرده است كه ما آنها را دور بريزيم‏ خلق كرده كه ما از اين نعمتها استفاده كنيم ، ولی گاهی شرايط ايجاب‏ می‏كند كه ما بخاطر فلسفه خاصی از نعمتهای دنيا صرف نظر كنيم ، يكی از آن‏ فلسفه ها اين است كه در يك زمان ممكن است شرايط زندگی عموم مردم سخت‏ و مشكل باشد ، اگر ما در چنين جامعه ای قرار بگيريم ، اگر امكانات شخصی ما هم اجازه‏ بدهد كه از يك زندگی عالی بهره مند شويم ، نبايد بهره مند شويم برای‏ اينكه اگر بهره مند شويم با برادران خود و انسانها ديگر همدردی و همدلی‏ نكرده ايم ولی يك وقت در شريطی زندگی می‏كنيم كه وضع عموم مردم خوب‏ است در چنين وقتی دليل ندارد كه ما از لباس خوب چشم بپوشيم .

زهد برای درك لذتهای معنوی

اگر انسان بخواهد لذتهای معنوی را در اين دنيا درك كند ، چاره ای ندارد جز اينكه از لذتهای مادی كسر بكند .

زهد عارف از نظر بوعلی سينا

بوعلی سينا می‏گويد : زهد عارف با زهد غير عارف فرق می‏كند رياضت و زهد يك عارف عبارت است از ورزش دادن و آماده كردن قوای‏ تخيل و حسی خودش ، برای اينكه آن موقعی كه می‏خواهد آئينه روح‏ خودش را در مقابل ملكوت بگيرد ، آنها ثقيل و مانع نباشند ، تا بتواند رو به خدا بايستد .

اين زاهدهائی كه می‏بينيم مظهر زهدشان فقط اين است كه با كسی حرف‏ نزنند ، بكار كسی كار نداشته باشند ، از اين كنار بيايند و از آن كنار بروند ، زهد اينها زهد مرده است و زهد اسلام نيست .