استدلالهای قرآن  

گرچه از آن نظر كه ايمان و اعتقاد ما به قيامت از ايمان به قرآن و گفتار پيامبران سرچشمه می‏گيرد لزومی ندارد كه درباره قيامت به ذكر برهان‏ و استدلال بپردازيم و يا شواهد و قرائن علمی بياوريم ، ولی نظر به اينكه‏ خود قرآن كريم - لااقل برای نزديك كردن مطلب به اذهان - به ذكر يك‏ سلسله استدلالها پرداخته است و خواسته است افكار ما از راه استدلال و به‏ طور مستقيم هم با جريان قيامت آشنا شود ، ما به طور اختصار آن استدلالها را ذكر می‏كنيم .

استدلالهای قرآن يك سلسله جوابهاست به منكران قيامت . اين جوابها برخی در مقام بيان اين است كه مانعی در راه قيامت نيست و در حقيقت‏ پاسخی است به كسانی كه قيامت را امر ناشدنی فرض می‏كردند . برخی آيات‏ ديگر يك درجه جلوتر رفته و می‏گويد در همين جهان چيزهايی شبيه به قيامت وجود داشته و دارد و با ديدن چنين‏ چيزها جای انكار و استبعاد نيست . برخی آيات از اين هم يك درجه جلوتر رفته و وجود قيامت را يك امر ضروری و لازم و نتيجه قطعی خلقت حكيمانه‏ جهان دانسته است . بنابر اين مجموع آياتی كه در آنها درباره قيامت‏ استدلال شده است ، سه گروه است و به ترتيب ذكر می‏كنيم .

. 1 در سوره يس آيه 78 می‏گويد :

« و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من يحيی العظام و هی رميم . قل يحييها الذی انشاها اول مره و هو بكل خلق عليم ».

برای ما مثلی آورد و خلقت خود را فراموش كرد ، گفت اين استخوانهای‏ پوسيده را كی زنده می‏كند ؟ بگو همان كس كه اولين بار آن را ابداع كرد و او به هر مخلوقی آگاه است .

اين آيه پاسخ به مردی از كافران است كه استخوان پوسيده‏ای را در دست‏ گرفته ، آمد و آن استخوان را با دست خود نرم كرد و به صورت پودر درآورد و سپس آن را در هوا متفرق ساخت ، آنگاه گفت چه كسی می‏تواند اين ذرات‏ پراكنده را زنده كند ؟ قرآن جواب می‏دهد همان كس كه اولين بار او را آفريد .

انسان گاهی با مقياس قدرت و توانايی خود ، امور را به شدنی و ناشدنی‏ تقسيم ميكند ، وقتی چيزی را ماوراء قدرت و تصور خود ديد گمان می‏برد آن‏ چيز در ذات خود ناشدنی است . قرآن می‏گويد با قياس به توانايی بشر البته اين امر ناشدنی است ، ولی با مقايسه با قدرتی كه اولين بار حيات را در جسم مرده آفريد چطور ؟ با قياس به آن قدرت امری است ممكن و قابل انجام.

آيات زيادی در قرآن كريم آمده كه در همه آنها با تكيه به قدرت الهی‏ درباره قيامت بحث می‏كند . مفاد همه اين آيات اين است كه مشيت خدای‏ عادل حكيم چنين اقتضا دارد كه قيامت وجود داشته باشد و هيچ مانعی در راه‏ اين مشيت نيست . همان طور كه اولين بار معجزه حيات و خلقت از اين‏ مشيت سر زد و جهان را و انسان را و حيات را آفريد ، بار ديگر در قيامت‏ انسان را زنده می‏كند .

. 2 گروه دوم آياتی است كه به ذكر نمونه می‏پردازد . اين گروه به نوبه‏ خود به دو دسته تقسيم می‏شود :

الف . آياتی كه جريان خاصی را در گذشته شرح می‏دهد كه مرده‏ای از نو زنده شده است ، مانند آياتی كه در داستان حضرت ابراهيم آمده است كه به‏ خداوند گفت : پروردگارا ! به من چگونگی زنده كردن مردگان را بنمايان . در پاسخ او گفته شد : مگر به آن ايمان نداری ؟ او گفت : چرا . اين تقاضا برای اين است كه قلبم مطمئن گردد . به او گفته شد : چهار مرغ را بگير و سرهای آنها را ببر و بدنهای اينها را تكه تكه بكن و هر قسمتی را بر كوهی‏ قرار بده و سپس آن مرغها را بخوان ، خواهی ديد به امر خدا آن مرغها زنده‏ خواهند شد و به سوی تو خواهند آمد .

ب . آياتی كه به يك امر خارق العاده و استثنايی مانند داستان ابراهيم‏ استناد نكرده است ، بلكه نظام موجود و مشهود را كه همواره زمين و گياهان‏ در فصل پاييز و زمستان می‏ميرند و سپس در بهار زنده می‏گردند مورد استناد قرار می‏دهد ، می‏گويد همان طور كه مكرر در طول عمر خود مشاهده می‏كنيد كه زمين پس از طراوت و حيات و شادابی به‏ سوی مردگی و افسردگی می‏رود و بار ديگر با تغيير فصل شرايط عوض می‏شود و زمين و درختان و گياهان حيات خود را از سر می‏گيرند ، در نظام كل جهان ، جهان رو به خاموشی و سردی و افسردگی خواهد رفت ، خورشيد و ستارگان همه‏ متلاشی و پراكنده خواهند شد ، تمام جهان يكسره می‏ميرد ، اما اين مردن‏ هميشگی نيست ، بار ديگر همه موجودات جهان زندگی را در وضعی ديگر و با كيفيتی ديگر از سر می‏گيرند .

توضيح آنكه ما انسانها اكنون در روی زمينی زندگی می‏كنيم كه در ظرف‏ سيصد و شصت و پنج روز يك دوره موت و حيات را طی می‏كند و چون عمر ما معمولا پنجاه و شصت و احيانا تا صد سال و يا بيشتر ادامه می‏يابد ، ده‏ها بار اين نظام موت و حيات را مشاهده می‏كنيم و از اين رو از اينكه زمين‏ می‏ميرد و حيات خويش را از سر می‏گيرد تعجب نمی‏كنيم ، اما اگر فرض كنيم‏ كه عمر ما انسانها برابر بود فقط با چند ماه - آنچنانكه بعضی حشرات‏ چنين‏اند - و فرض كنيم كه سواد و خواندن هم نمی‏دانستيم و از طريق نوشته‏ به تاريخ زمين و گردشهای سالانه‏اش آگاه نبوديم ، در آن صورت چون خود ما شاهد و ناظر موت زمين و تجديد حيات آن نبوديم هرگز باور نمی‏كرديم كه‏ زمين مرده بار ديگر زنده شود . مسلما برای يك پشه كه در بهار پديد می‏آيد و در پاييز و زمستان می‏ميرد تصور تجديد حيات يك باغ غير قابل تصور است‏.

آيا كرمی كه در يك درخت و پشه‏ای كه در يك باغ زندگی می‏كند كه همه دنيای او همان درخت و همان باغ است ، می‏تواند تصور كند كه اين درخت و يا اين باغ جزء و تابع يك نظام عظيم‏تر است به نام‏ مزرعه و سرنوشتش بسته به سرنوشت آن مزرعه است و باز آن مزرعه به نوبه‏ خود تابع يك نظام ديگر است به نام شهرستان و آن ، جزء و تابع نظامی‏ ديگر به نام استان و نظام استان تابع نظام كشور و نظام كشور تابع نظام‏ كلی زمين و نظام زمين تابع نظام خورشيدی ؟

ما چه می‏دانيم ، شايد همه منظومه خورشيدی ما و همه ستارگان و كهكشانها و هر چه ما آن را به نام نظام طبيعت می‏شناسيم تابع يك نظام كلی‏تر باشد و همه ميليونها و ميلياردها سالی كه از جريان طبيعت سراغ داريم به منزله‏ قسمتی از يك فصل و يا به منزله يك روز از يك فصل از يك گردش كلی‏تر باشد و اين فصل كه فعلا فصل حيات و زندگی است تبديل به فصلی ديگر خواهد شد كه فصل خاموشی و افسردگی است و باز آن نظام كلی‏تر كه همه منظومه شمسی‏ ما و ستارگان و كهكشانها جزئی از آن است حيات و زندگی را به شكلی ديگر از سرخواهد گرفت .

پيامبران از خرابی و خاموشی همه جانبه جهان و سپس زندگی جديد و حشر مردگان زمين در يك نظام جديد ما را از جانب خدا آگاه ساخته‏اند و ما كه‏ به دلايلی متعدد صدق گفتار آنها را دانسته‏ايم به آنچه آنها گفته ، از آن‏ جمله تجديد حيات كلی جهان پس از يك دوره خاموشی ، ايمان و اعتراف‏ داريم .

قرآن از آن جهت نظام موت و حيات روی زمين را مثال می‏آورد كه ما آن‏ را به عنوان نمونه كوچكی از يك حيات كلی‏تر بشناسيم و در كار قيامت استبعاد نكنيم و آن را خارج از مجموعه نظامات و سنن آفرينش ندانيم .

قرآن كريم می‏گويد قيامت تجديد حيات است و تجديد حيات چيزی است كه‏ نمونه كوچك آن را در روی زمين می‏بينيم . در حديث است كه پيغمبر اكرم‏ فرمود :

« اذا رايتم الربيع فاكثروا ذكر النشور » .

هر وقت بهار را ديديد بسيار از قيامت ياد كنيد .

يعنی بهار مثالی و الگويی از قيامت است . مولوی می‏گويد : 

اين بهار نو ز بعد برگريز           هست برهان بر وجود رستخيز          

آتش و باد ، ابر و آب و آفتاب     رازها را می‏برآرند از سراب     

در بهاران سرها پيدا شود         هر چه خورده است اين زمين رسوا شود      

بر دمد آن از دهان و از لبش     تا پديد آيد ضمير و مذهبش  

رازها را می‏كند حق آشكار       چون بخواهد رست تخم بد مكار       

و هم او در ديوان شمس می‏گويد :

فرو شدن چو بديدی برآمدن بنگر        غروب ، شمس و قمر را چرا زيان باشد         

كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست چرا به دانه انسانت اين گمان‏ باشد آياتی كه به نظام موجود و مشهود موت و حيات استناد كرده زياد است ، از آن جمله :

« و الله الذی ارسل الرياح فتثير سحا فسقناه الی بلد ميت فاحيينا به‏ الارض بعد موتها كذلك النشور »( 1 ) .

خداست آن كه بادها را فرستاد ، پس ابری را پراكنده و دگرگون كرد ، سپس آن ابر را به سوی سر زمين مرده‏ای رانديم و آنگاه زمين را كه مرده‏ بود زنده كرديم ، زنده شدن در قيامت نيز چنين است .

 نيز در سوره حج آيات 5 - 7 می‏فرمايد :

« و تری الارض هامده فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و انبتت‏ من كل زوج بهيج 0 ذلك بان الله هو الحق و انه يحيی الموتی و انه علی كل‏ شی‏ء قدير 0 و ان الساعه آتيه لا ريب فيها و ان الله يبعث من فی القبور .

 زمين را می‏بينی در حالی كه افسرده و مرده و ساكن است ، اما همينكه‏ باران بر آن فرود آورديم ، به جنبش آيد و برآيد و از هر نوع گياه بهجت‏ افزا بروياند . آن بدان جهت است كه منحصرا ذات خدا حق است و او مرده‏ها را زنده می‏كند و او بر همه چيز تواناست و قيامت آمدنی است بدون‏ شك ، و خداوند آنان را كه در قبرها خوابيده‏اند بر می‏انگيزاند . آيات ديگر از اين قبيل كه قيامت را خارج از نظام موت و حيات عالم‏ هستی كه نمونه كوچكش را در زمين می‏بينيم ، نمی‏داند فراوان است و ما به‏ همين دو آيه قناعت می‏كنيم .

تفاوت اين گروه آيات با گروه اول در اين است كه تنها به قادر بودن‏ خداوند تكيه نمی‏كند بلكه نمونه مشابه می‏آورد كه در جهان محسوس قدرت‏ خداوند به همين صورت تجلی كرده و عمل نموده است .

ج . گروه سوم آياتی است كه قيامت را امر ضروری و حتمی معرفی می‏كند و نبود آنرا مستلزم يك امر ناروا ( محال ) درباره ذات خداوند می‏داند .

اين مطلب از دو راه بيان شده است : يكی از راه عدل الهی و اينكه‏ خداوند به هر مخلوقی آنچه را كه استحقاق دارد و شايسته آن است عنايت‏ می‏كند ، ديگر از راه حكمت خداوند و اينكه ذات اقدس الهی مخلوقات را برای غايت و هدفی آفريده است ، حكمت الهی ايجاب می‏كند كه موجودات را به كمال لايق و غايت ممكنشان سوق دهد .

قرآن كريم می‏گويد : اگر قيامت و حيات جاويد و سعادت جاويد و پاداش‏ و كيفر اخروی نباشد بر ضد عدل خداوندی است و نوعی ظلم است و ظلم بر خداوند نارواست ، و هم ميگويد اگر حيات جاويد و پايان ثابت و ابدی در كار نباشد خلقت عبث و پوچ است و عبثكاری بر خداوند نارواست .

آياتی كه با تكيه بر عدل خداوندی و يا حكمت خداوندی ، بازگشت به خدا و حيات جاويدان را امری حتمی و تخلف ناپذير خوانده است بسيار است .

اكنون دو مورد از حكمت او : دو سوره قرآن می‏آوريم كه در هر دو مورد ، هم‏ بر عدل الهی تكيه شده است و هم بر حكمت او :

 1 در سوره مباركه " ص " پس از ذكر اين مطلب كه كسانی كه از راه‏ خدا منحرف شده‏اند ، به موجب اينكه روز حساب را فراموش كرده‏اند عذاب‏ شديد خواهند داشت ، در آيه 27 و 28 درباره روز حساب ( روز قيامت ) چنين می‏فرمايد :

« و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار 0 ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات‏ كالمفسدين فی الارض ام نجعل المتقين كالفجار)

ما آسمان و زمين را باطل و پوچ نيافريده‏ايم . آن ( انديشه اينكه خلقت‏ بر پوچی است ) گمان كسانی است كه با حقيقت از در عناد آمده‏اند ، پس‏ وای بر چنين كسان از آتش . آيا ما كسانی را كه ( به خدا و معاد و پيامبر ) ايمان آورده و كارهای شايسته انجام داده‏اند مانند تباهكاران قرار خواهيم داد يا پرهيزكاران را مانند اهل فسق و فجور قرار خواهيم داد ؟

چنانكه می‏بينيم در آيه اول از اين دو آيه به حكيم بودن خدا و حكيمانه‏ بودن خلقت و در آيدوم به عدل الهی و عادلانه بودن آفرينش استناد شده‏ است .

. 2 در سوره مباركه جاثيه آيه 21 و 22 چنين آمده است :

« ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون 0 و خلق الله السموات و الارض بالحق و لتجزی كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون ».

آيا آنان كه مرتكب كارهای بد می‏گردند گمان كرده‏اند كه آنها را مانند مردمی كه ايمان آورده‏اند و كار شايسته كرده‏اند قرار دهيم در حالی كه‏ زندگی و مردگی‏شان يكسان است ؟ حكمی كه رانده‏اند بد حكمی است . و خداوند آسمانها و زمين را به حق ( نه به باطل و پوچی ) آفريده است و برای اينكه‏ هر كسی به جزای ( پاداش يا كيفر ) آنچه كسب كرده برسد . و آنان هرگز مورد ظلم قرار نخواهند گرفت در آيه اول از اين دو آيه به اصل عدل اشاره شده است و در آيه دوم به‏ اصل حكمت ، و در ذيل آيه دوم بار ديگر عدل الهی به عنوان غايت و هدف‏ از قيام قيامت ذكر شده است .

توضيح

اينجا لازم است توضيحی درباره اين دو اصل بدهيم كه چگونه است كه عدل‏ الهی و هم حكمت الهی حيات جاويدان را ايجاب می‏كند ؟ و چگونه است كه‏ اگر فرض كنيم حيات جاويدانی در پی اين حيات محدود نباشد كه هر كس به‏ نتيجه جاويد كردارش برسد ، آفرينش جهان وانسان ، هم از نظر عدل الهی‏ غير قابل توجيه است و هم از نظر حكمت الهی ؟ از عدل الهی آغاز می‏كنيم .

 عدل الهی

 عدالت در مفهوم وسيعش عبارت است از دادن حق صاحبان استحقاق بدون‏ هيچ تبعيضی ميان . آنها اگر حق هيچ صاحب حقی ادا نشود برخلاف عدالت‏ است ، همچنانكه اگر تبعيض شده و حق بعضی داده شود و حق بعضی ديگر داده‏ نشود باز برخلاف عدالت است .

اگر معلمی هنگام امتحان دانش آموزان نمره همه را از آنچه استحقاق‏ دارند كمتر بدهد برخلاف عدالت رفتار كرده است ، همچنانكه اگر نمره برخی‏ را بر طبق استحقاق آنها بدهد و نمره برخی ديگر را كمتر بدهد باز برخلاف‏ عدالت رفتار كرده است .

عدالت از يك نظر ملازم است با مساوات مساوات . يعنی به همه به چشم‏ مساوی نگريستن و تبعيض قائل نشدن . لازمه اين گونه مساوات ، عدالت است ، يعنی اين كه به هر كسی هر اندازه استحقاق دارد به او داده شود ، اگر زياد استحقاق دارد زياد داده شود و اگر كم استحقاق‏

دارد كم داده شود و در اين جهت تبعيضی صورت نگيرد . اما اگر مساوات را مساوات در " اعطاء " فرض كنيم كه بدون رعايت استحقاقها و درجه‏ استحقاقها به همه افراد برابر يكديگر داده شود ، اين گونه مساوات بر خلاف عدالت است و ملازم با ظلم است همچنانكه مساوات در منع نيز ظلم‏ است ، يعنی اينكه همه مانند هم و بدون هيچ تبعيضی نسبت به آنچه استحقاق‏

دارند محروم و ممنوع بمانند .

بنابر اين عدل الهی به اين معنی است كه موجودات جهان هر كدام در درجه‏ای از هستی و در درجه‏ای از قابليت فيض گيری از خداوندند . از طرف‏ خداوند نسبت به هيچ موجودی تا آن اندازه كه امكان و قابليت دارد از فيض دريغ نمی‏شود . هر موجودی هر چيزی را كه ندارد به اين دليل است كه‏ در مجموع شرايطی كه قرار دارد امكان و قابليت داشتن آن چيز را ندارد .

اكنون می‏گوييم كه اگر برخی موجودات با يك سلسله تجهيزات و امكانات‏ به وجود آيند ، ولی همواره از افاضه آن كمال لايق به آنها خودداری گردد برخلاف عدل الهی است . بلكه به مقتضای عدالت ، متناسب با استحقاقها افاضه فيض به آنها می‏شود .

انسان در ميان ساير موجودات ، موجودی است با سرمايه و استعداد و لياقت و امكانات ويژه . كارهای انسان و انگيزه‏هايی كه او را وادار به‏ كار و فعاليت می‏كند منحصر به آنچه در حيوان هست نيست . حيوان صرفا دارای غرايزی است كه او را به طبيعت و زندگی مادی‏ مربوط می‏كند ، ولی انسان - آنچنانكه قبلا هم گفتيم - دارای غرايزی است كه‏ با حسابهای اين جهان جور نمی‏آيد ، يعنی در سطحی بالاتر است ، در سطح‏ جاويدانی و جاودانگی است .

انسان دارای انگيزه های عالی اخلاقی ، علمی ، ذوقی ، مذهبی و الهی است‏ و بسياری از كارهای خويش را تحت تاثير آن انگيزه‏ها انجام می‏دهد و احيانا زندگی طبيعی و مادی و حيوانی خود را فدای هدفهای عالی و انسانی‏ خود می‏كند . انسان به تعبير قرآن نظام عملی خويش را بر اساس " ايمان و عمل صالح " قرار می‏دهد و در اين نظام عملی خواهان حيات جاويد و خشنودی‏ خداوند است . در انسان ، هم انديشه عظيم جاويدانی هست و هم آرزوی آن و هم غرايزی كه به آن سو او را سوق دهد .

همه اينها حكايت دارد از نوعی استعداد و قابليت برای جاويدان ماندن . به عبارت ديگر ، همه اينها حكايت دارد از تجرد و غير مادی بودن روح‏ آدمی . همه اينها انسان را در اين جهان در حكم جنينی قرار می‏دهد كه در رحم مادر با يك سلسله تجهيزات از قبيل جهاز تنفسی ، گردش خون ، دستگاه‏ عصبی ، جهاز باصره و سامعه و جهاز تناسلی مجهز می‏شود كه صرفا با حيات‏ دنيای بعد از رحم جور می‏آيد و اما با حساب رحم و زندگی موقت و نه ماهه‏ رحم جور نمی‏آيد .

درست است كه انسان در زندگی اين دنيا از نظام ايمان و عمل صالح بهره‏ می‏گيرد ، ولی اين بهره گيريها بالتبع است . نظام ايمان و عمل صالح در حكم بذری است كه تنها در يك حيات سعادتمندانه جاويدان قابل رشد و پرورش است ، يعنی در يك حيات جاويدان‏ و برای يك حيات جاويدان مفهوم و معنی صحيح پيدا می‏كند .

انسان نه تنها در نظام ايمان و عمل صالح در اوجی بالاتر از طبيعت پرواز می‏كند و بذرهايی مافوق روابط مادی می‏پاشد ، در نظام ضد ايمان و عمل صالح‏ كه در اصطلاح قرآن نظام كفر و فسق ناميده می‏شود نيز كارهايش از حدود حسابهای طبيعی و حيوانی و از حدود نيازهای بدنی و روابط طبيعی خارج می‏شود و جنبه روحی و جاودانگی به خود می‏گيرد ولی به صورت انحرافی ، و از اين‏ رو استحقاق نوعی حيات جاويدان پيدا می‏كند كه متاسفانه برای خودش دردها و رنجها همراه دارد و به اصطلاح دينی او را جهنمی می‏كند .

انسان چنين نيست كه اگر در مدار ايمان و عمل صالح حركت نكند ، خود را در مدار حيوان محدود كند ، بلكه به اصطلاح زير صفر می‏رود و به تعبير قرآن‏ " « بل هم اضل »" ( 1 ) يعنی از حيوان پست تر و گمراه تر می‏گردد .

اكنون اگر حيات جاويدان در كار نباشد ، مثل انسانهايی كه در نظام‏ ايمان و عمل صالح حركت كرده‏اند و انسانهايی كه در نظام ضد ايمان و عمل‏ صالح حركت كرده‏اند مثل شاگردانی است كه برخی تكاليف خود را به نحو احسن انجام داده‏اند و برخی ديگر وقت خود را به بازيگوشی گذرانده‏اند و معلم بخواهد همه آنها را از نمره محروم سازدژ اين محروميت ظلم است و بر خلاف اصل عدل اين مطلب را به بيانی ساده تر نيز می‏توان ادا كرد و آن اينكه خداوند مردم را دعوت كرده است به ايمان و نيكوكاری . مردم از لحاظ پذيرش اين‏ دعوت دو گونه شده‏اند : برخی اين دعوت را پذيرفته و نظام فكری و اخلاقی و عمل خود را بر آن تطبيق داده‏اند و برخی ديگر نپذيرفته و به بد كاری و فساد پرداخته‏اند . از طرف ديگر ، می‏بينيم كه نظام اين جهان بر اين نيست‏ كه صد در صد نيكوكاران را پاداش بدهد و بدكاران را كيفر ، بلكه برخی‏ نيكوكاريها هست كه حيات انسان با آن پايان می‏يابد و مجالی برای پاداش‏ نيست ، پس جهانی ديگر بايد باشد كه نيكوكاران پاداش كامل نيكوكاری خود را دريافت كنند و بدكاران كيفر كار بد خود را ، و گرنه برخلاف عدل الهی‏ است .

 حكمت الهی

 ما انسانها كارهايمان بر دو قسم است : كارهای عبث و بيهوده كه نتيجه‏ ای بر آنها مترتب نيست ، يعنی هيچ تاثيری در رساندن ما به كمالاتی كه در استعداد ما هست و به عبارت ديگر در رساندن ما به سعادت واقعی ندارد ، و ديگر كارهای بخردانه و عقل پسند كه نتايج خوب و مفيدی به بار می‏آورد و ما را به كمال لايقمان می‏رساند . نوع اول را كارهای لغو و باطل و پوچ و نوع دوم را كارهای اصيل و حكيمانه می‏ناميم .

پس كار حكيمانه ما انسانها عبارت است از كاری كه ما را به كمال‏ لايقمان برساند . كار حكيمانه خداوند چطور ؟ آيا كار حكيمانه خداوند نيز عبارت است از كاری كه او را به سر حد كمال سوق دهد و كار عبث خدا عبارت است از كاری كه او را به سوی كمال سوق ندهد ؟ نه‏.

او غنی و بی‏نياز است ، آنچه او می‏كند فضل و جود و بخشش و اعطاء است‏ . او كاری را برای رفع نيازی از خود و برای رسيدن به كمال و سعادتی انجام‏ نمی‏دهد . كار حكيمانه خداوند عبارت است از كاری كه مخلوق را به كمال‏ لايق خود برساند و نسبت دادن كار عبث به خداوند به اين معنی است كه‏ مخلوقی را بيافريند بدون آنكه آن مخلوق را به كمال ممكن و لايقش برساند .

اين است كه مفهوم حكمت درباره خداوند با آنچه درباره انسان صدق می‏كند متفاوت است . حكمت در انسان عبارت است از خردمندی و گام برداشتن در مسير كمال انسانی ، و حكمت در مورد ذات باری عبارت است از رساندن‏ مخلوقات به كمال لايقشان ، و به عبارت ديگر ، حكمت درباره خداوند عبارت است از آفرينش اشياء بر اساس سوق دادن آنها به سوی غايات و

كمال لايق آنها .

از آنجا كه حكمت در مورد انسان عبارت است از انجام دادن كار برای‏ رسيدن خود انسان به كمالات خويش ، هيچ ضرورتی ندارد كه ميان كار انسان و نتيجه‏ای كه انسان از آن كار می‏خواهد بگيرد رابطه واقعی وجود داشته باشد ، يعنی ضرورتی ندارد كه آن كار طبيعتا متوجه آن نتيجه باشد و آن نتيجه كمال‏ آن كار محسوب گردد . آنچه ضرورت دارد اين است كه نتيجه كار برای انسان‏ كمال و نفع محسوب شود ، مثلا انسان از خاك و چوب و سنگ و فلز و پوست‏ و پشم و پنبه و غيره ابزار می‏سازد و از آن نتيجه حكيمانه می‏گيرد ، مثل‏

اينكه صندلی می‏سازد يا خانه می‏سازد و يا اتومبيل می‏سازد و يا جامه فراهم می‏كند . صندلی برای چوب ، و خانه برای سنگ و آجر و گچ و آهن ، اتومبيل برای مجموعه‏ای از فلز و غيره كمال محسوب‏ نمی‏شود و اين مواد به سوی اين صور و شكلها حركت نمی‏كنند ، ولی نتيجه‏ای‏

كه انسان از آنها می‏گيرد از قبيل نشستن روی صندلی و سكنی در خانه و حركت‏ با اتومبيل و پوشيدن جامه برای انسان يك كمال و حداقل يك امر نافع‏ محسوب می‏گردد .

ولی ميان كار خدا و نتيجه‏ای كه بر آن مترتب می‏شود رابطه واقعی و طبيعی‏ برقرار است ، يعنی غايت و نتيجه هر كار عبارت است از كمال واقعی خود آن كار . خداوند آفريده خود را كه فعل او و كار اوست به سوی كمال خود آن‏ آفريده سوق می‏دهد ، آنچنانكه می‏بينيم كه هر دانه ای و بذری به سوی غايت‏ و كمال خويش در حركت است .

مساله‏ای كه اكنون طرح می‏شود اين است كه دنيا و طبيعت مساوی است با تغيير و دگرگونی و عدم ثبات ، يعنی در طبيعت هر مقصود و غايتی كه در نظر بگيريم خود آن به نوبه خود ناثابت و تغييرپذير است . به عبارت‏ ديگر ، هر چيز موقت و پايان پذير است ، همه مراحل طبيعت " منزل " است و خاصيت منازل بين راه را دارد ، هيچ كدام مقصد نهايی نيست .

اينجاست كه فكر بيهودگی و پوچی در آفرينش برای گروهی پيدا شده است ، می‏گويند جهان حكم قافله ای را دارد كه دائما در حركت است و منزل عوض‏ می‏كند و هيچگاه به مقصد واقعی نمی‏رسد ، هر مقصد به نوبه خود يك منزل‏ است ، زيرا طبيعت از آن نيز عبور می‏كند و آن را پشت سر می‏گذارد . بديهی است كه يك حركت و يك‏ سفر آنگاه معنی و مفهوم پيدا می‏كند كه يك مقصد واقعی در انتظار باشد ، اما اگر همه مقصدها عبارت باشد از منزلها ، و رفتنها رسيدنها نداشته‏ باشد ، اين حركت و اين سفر جز بيهودگيها چيزی نيست . اگر بناست پشت‏ سر هر هستی نيستی باشد و هر آبادی به دنبال خود خرابی بياورد و هر رسيدن‏ برای جا خالی كردن باشد ، پس آنچه بر نظام جهان حاكم است جز سرگشتگی و تكرار مكررات چيزی نيست ، پس هستی بر پوچی ايستاده است .

پاسخی كه قرآن می‏دهد اين است كه آری ، اگر تنها طبيعت و دنيا بود و بس ، اگر همه زادنها برای مردن و همه روييدنها و سبز و خرم شدنها برای‏ زرد و خشك و متلاشی شدن و همه نو شدنها برای كهنه شدن بود ، جای اين‏ اشكال و شبهه بود . اما اين گونه اظهار نظرها درباره هستی از " ديد ناقص " سرچشمه می‏گيرد ، از آنجا ناشی می‏شود كه هستی در قالب محدود دنيا و طبيعت ، محصور فرض شود ، اما هستی به دنيا و طبيعت محدود و محصور نمی‏شود ، دنيا " روز اول " است ، روز اول " روز آخر " به‏ دنبال خود دارد ، دنيا " رفتن " است و آخرت " رسيدن " . علی ( عليه‏ السلام ) می‏فرمايد :

« الدنيا دار مجاز و الاخره دار قرار » ( 1 )

دنيا خانه عبور و آخرت خانه اقامت است .

آخرت است كه به دنيا معنی می‏دهد ، زيرا مقصد است كه به حركت و تكاپو معنی و مفهوم می‏دهد . اگر جهان آخرت كه جهان جاودانگی است نبود ، جهان مقصد نهايی نداشت‏ كه واقعا مقصد باشد نه (( مرحله )) و (( منزل )) ، گردش روزگار چيزی از نوع سرگشتگی بود و به‏اصطلاح قرآن خلقت و آفرينش (( عبث )) و (( باطل )) و (( لعب )) بود . اما پيامبران آمده‏اند كه جلو اين اشتباه اساسی را بگيرند و ما را به حقيقتی آگاه سازند كه ندانستن آن سراسر هستی را در نظر ما پوچ و بی‏معنی می‏كند و انديشه پوچی را در مغز ما رسوخ می‏دهد . با رسوخ‏ انديشه پوچی ، و به عبارت ديگر با پوچ پنداری ، خود ما به صورت موجودی‏ پوچ و بی‏معنی و بی هدف درمی‏آييم . يكی از آثار ايمان و اعتقاد به عالم‏ آخرت اين است كه ما را از پوچ پنداری و پوچ بودن نجات می‏بخشد و به ما و انديشه و هستی ما معنی می‏دهد .