زندگی پس از مرگ
استدلالهای قرآن
گرچه از آن نظر كه ايمان و اعتقاد ما به قيامت از ايمان به قرآن و گفتار پيامبران سرچشمه میگيرد لزومی ندارد كه درباره قيامت به ذكر برهان و استدلال بپردازيم و يا شواهد و قرائن علمی بياوريم ، ولی نظر به اينكه خود قرآن كريم - لااقل برای نزديك كردن مطلب به اذهان - به ذكر يك سلسله استدلالها پرداخته است و خواسته است افكار ما از راه استدلال و به طور مستقيم هم با جريان قيامت آشنا شود ، ما به طور اختصار آن استدلالها را ذكر میكنيم .
استدلالهای قرآن يك سلسله جوابهاست به منكران قيامت . اين جوابها برخی در مقام بيان اين است كه مانعی در راه قيامت نيست و در حقيقت پاسخی است به كسانی كه قيامت را امر ناشدنی فرض میكردند . برخی آيات ديگر يك درجه جلوتر رفته و میگويد در همين جهان چيزهايی شبيه به قيامت وجود داشته و دارد و با ديدن چنين چيزها جای انكار و استبعاد نيست . برخی آيات از اين هم يك درجه جلوتر رفته و وجود قيامت را يك امر ضروری و لازم و نتيجه قطعی خلقت حكيمانه جهان دانسته است . بنابر اين مجموع آياتی كه در آنها درباره قيامت استدلال شده است ، سه گروه است و به ترتيب ذكر میكنيم .
. 1 در سوره يس آيه 78 میگويد :
« و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من يحيی العظام و هی رميم . قل يحييها الذی انشاها اول مره و هو بكل خلق عليم ».
برای ما مثلی آورد و خلقت خود را فراموش كرد ، گفت اين استخوانهای پوسيده را كی زنده میكند ؟ بگو همان كس كه اولين بار آن را ابداع كرد و او به هر مخلوقی آگاه است .
اين آيه پاسخ به مردی از كافران است كه استخوان پوسيدهای را در دست گرفته ، آمد و آن استخوان را با دست خود نرم كرد و به صورت پودر درآورد و سپس آن را در هوا متفرق ساخت ، آنگاه گفت چه كسی میتواند اين ذرات پراكنده را زنده كند ؟ قرآن جواب میدهد همان كس كه اولين بار او را آفريد .
انسان گاهی با مقياس قدرت و توانايی خود ، امور را به شدنی و ناشدنی تقسيم ميكند ، وقتی چيزی را ماوراء قدرت و تصور خود ديد گمان میبرد آن چيز در ذات خود ناشدنی است . قرآن میگويد با قياس به توانايی بشر البته اين امر ناشدنی است ، ولی با مقايسه با قدرتی كه اولين بار حيات را در جسم مرده آفريد چطور ؟ با قياس به آن قدرت امری است ممكن و قابل انجام.
آيات زيادی در قرآن كريم آمده كه در همه آنها با تكيه به قدرت الهی درباره قيامت بحث میكند . مفاد همه اين آيات اين است كه مشيت خدای عادل حكيم چنين اقتضا دارد كه قيامت وجود داشته باشد و هيچ مانعی در راه اين مشيت نيست . همان طور كه اولين بار معجزه حيات و خلقت از اين مشيت سر زد و جهان را و انسان را و حيات را آفريد ، بار ديگر در قيامت انسان را زنده میكند .
. 2 گروه دوم آياتی است كه به ذكر نمونه میپردازد . اين گروه به نوبه خود به دو دسته تقسيم میشود :
الف . آياتی كه جريان خاصی را در گذشته شرح میدهد كه مردهای از نو زنده شده است ، مانند آياتی كه در داستان حضرت ابراهيم آمده است كه به خداوند گفت : پروردگارا ! به من چگونگی زنده كردن مردگان را بنمايان . در پاسخ او گفته شد : مگر به آن ايمان نداری ؟ او گفت : چرا . اين تقاضا برای اين است كه قلبم مطمئن گردد . به او گفته شد : چهار مرغ را بگير و سرهای آنها را ببر و بدنهای اينها را تكه تكه بكن و هر قسمتی را بر كوهی قرار بده و سپس آن مرغها را بخوان ، خواهی ديد به امر خدا آن مرغها زنده خواهند شد و به سوی تو خواهند آمد .
ب . آياتی كه به يك امر خارق العاده و استثنايی مانند داستان ابراهيم استناد نكرده است ، بلكه نظام موجود و مشهود را كه همواره زمين و گياهان در فصل پاييز و زمستان میميرند و سپس در بهار زنده میگردند مورد استناد قرار میدهد ، میگويد همان طور كه مكرر در طول عمر خود مشاهده میكنيد كه زمين پس از طراوت و حيات و شادابی به سوی مردگی و افسردگی میرود و بار ديگر با تغيير فصل شرايط عوض میشود و زمين و درختان و گياهان حيات خود را از سر میگيرند ، در نظام كل جهان ، جهان رو به خاموشی و سردی و افسردگی خواهد رفت ، خورشيد و ستارگان همه متلاشی و پراكنده خواهند شد ، تمام جهان يكسره میميرد ، اما اين مردن هميشگی نيست ، بار ديگر همه موجودات جهان زندگی را در وضعی ديگر و با كيفيتی ديگر از سر میگيرند .
توضيح آنكه ما انسانها اكنون در روی زمينی زندگی میكنيم كه در ظرف سيصد و شصت و پنج روز يك دوره موت و حيات را طی میكند و چون عمر ما معمولا پنجاه و شصت و احيانا تا صد سال و يا بيشتر ادامه میيابد ، دهها بار اين نظام موت و حيات را مشاهده میكنيم و از اين رو از اينكه زمين میميرد و حيات خويش را از سر میگيرد تعجب نمیكنيم ، اما اگر فرض كنيم كه عمر ما انسانها برابر بود فقط با چند ماه - آنچنانكه بعضی حشرات چنيناند - و فرض كنيم كه سواد و خواندن هم نمیدانستيم و از طريق نوشته به تاريخ زمين و گردشهای سالانهاش آگاه نبوديم ، در آن صورت چون خود ما شاهد و ناظر موت زمين و تجديد حيات آن نبوديم هرگز باور نمیكرديم كه زمين مرده بار ديگر زنده شود . مسلما برای يك پشه كه در بهار پديد میآيد و در پاييز و زمستان میميرد تصور تجديد حيات يك باغ غير قابل تصور است.
آيا كرمی كه در يك درخت و پشهای كه در يك باغ زندگی میكند كه همه دنيای او همان درخت و همان باغ است ، میتواند تصور كند كه اين درخت و يا اين باغ جزء و تابع يك نظام عظيمتر است به نام مزرعه و سرنوشتش بسته به سرنوشت آن مزرعه است و باز آن مزرعه به نوبه خود تابع يك نظام ديگر است به نام شهرستان و آن ، جزء و تابع نظامی ديگر به نام استان و نظام استان تابع نظام كشور و نظام كشور تابع نظام كلی زمين و نظام زمين تابع نظام خورشيدی ؟
ما چه میدانيم ، شايد همه منظومه خورشيدی ما و همه ستارگان و كهكشانها و هر چه ما آن را به نام نظام طبيعت میشناسيم تابع يك نظام كلیتر باشد و همه ميليونها و ميلياردها سالی كه از جريان طبيعت سراغ داريم به منزله قسمتی از يك فصل و يا به منزله يك روز از يك فصل از يك گردش كلیتر باشد و اين فصل كه فعلا فصل حيات و زندگی است تبديل به فصلی ديگر خواهد شد كه فصل خاموشی و افسردگی است و باز آن نظام كلیتر كه همه منظومه شمسی ما و ستارگان و كهكشانها جزئی از آن است حيات و زندگی را به شكلی ديگر از سرخواهد گرفت .
پيامبران از خرابی و خاموشی همه جانبه جهان و سپس زندگی جديد و حشر مردگان زمين در يك نظام جديد ما را از جانب خدا آگاه ساختهاند و ما كه به دلايلی متعدد صدق گفتار آنها را دانستهايم به آنچه آنها گفته ، از آن جمله تجديد حيات كلی جهان پس از يك دوره خاموشی ، ايمان و اعتراف داريم .
قرآن از آن جهت نظام موت و حيات روی زمين را مثال میآورد كه ما آن را به عنوان نمونه كوچكی از يك حيات كلیتر بشناسيم و در كار قيامت استبعاد نكنيم و آن را خارج از مجموعه نظامات و سنن آفرينش ندانيم .
قرآن كريم میگويد قيامت تجديد حيات است و تجديد حيات چيزی است كه نمونه كوچك آن را در روی زمين میبينيم . در حديث است كه پيغمبر اكرم فرمود :
« اذا رايتم الربيع فاكثروا ذكر النشور » .
هر وقت بهار را ديديد بسيار از قيامت ياد كنيد .
يعنی بهار مثالی و الگويی از قيامت است . مولوی میگويد :
اين بهار نو ز بعد برگريز هست برهان بر وجود رستخيز
آتش و باد ، ابر و آب و آفتاب رازها را میبرآرند از سراب
در بهاران سرها پيدا شود هر چه خورده است اين زمين رسوا شود
بر دمد آن از دهان و از لبش تا پديد آيد ضمير و مذهبش
رازها را میكند حق آشكار چون بخواهد رست تخم بد مكار
و هم او در ديوان شمس میگويد :
فرو شدن چو بديدی برآمدن بنگر غروب ، شمس و قمر را چرا زيان باشد
كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست چرا به دانه انسانت اين گمان باشد آياتی كه به نظام موجود و مشهود موت و حيات استناد كرده زياد است ، از آن جمله :
« و الله الذی ارسل الرياح فتثير سحا فسقناه الی بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور »( 1 ) .
خداست آن كه بادها را فرستاد ، پس ابری را پراكنده و دگرگون كرد ، سپس آن ابر را به سوی سر زمين مردهای رانديم و آنگاه زمين را كه مرده بود زنده كرديم ، زنده شدن در قيامت نيز چنين است .
نيز در سوره حج آيات 5 - 7 میفرمايد :
« و تری الارض هامده فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و انبتت من كل زوج بهيج 0 ذلك بان الله هو الحق و انه يحيی الموتی و انه علی كل شیء قدير 0 و ان الساعه آتيه لا ريب فيها و ان الله يبعث من فی القبور .
زمين را میبينی در حالی كه افسرده و مرده و ساكن است ، اما همينكه باران بر آن فرود آورديم ، به جنبش آيد و برآيد و از هر نوع گياه بهجت افزا بروياند . آن بدان جهت است كه منحصرا ذات خدا حق است و او مردهها را زنده میكند و او بر همه چيز تواناست و قيامت آمدنی است بدون شك ، و خداوند آنان را كه در قبرها خوابيدهاند بر میانگيزاند . آيات ديگر از اين قبيل كه قيامت را خارج از نظام موت و حيات عالم هستی كه نمونه كوچكش را در زمين میبينيم ، نمیداند فراوان است و ما به همين دو آيه قناعت میكنيم .
تفاوت اين گروه آيات با گروه اول در اين است كه تنها به قادر بودن خداوند تكيه نمیكند بلكه نمونه مشابه میآورد كه در جهان محسوس قدرت خداوند به همين صورت تجلی كرده و عمل نموده است .
ج . گروه سوم آياتی است كه قيامت را امر ضروری و حتمی معرفی میكند و نبود آنرا مستلزم يك امر ناروا ( محال ) درباره ذات خداوند میداند .
اين مطلب از دو راه بيان شده است : يكی از راه عدل الهی و اينكه خداوند به هر مخلوقی آنچه را كه استحقاق دارد و شايسته آن است عنايت میكند ، ديگر از راه حكمت خداوند و اينكه ذات اقدس الهی مخلوقات را برای غايت و هدفی آفريده است ، حكمت الهی ايجاب میكند كه موجودات را به كمال لايق و غايت ممكنشان سوق دهد .
قرآن كريم میگويد : اگر قيامت و حيات جاويد و سعادت جاويد و پاداش و كيفر اخروی نباشد بر ضد عدل خداوندی است و نوعی ظلم است و ظلم بر خداوند نارواست ، و هم ميگويد اگر حيات جاويد و پايان ثابت و ابدی در كار نباشد خلقت عبث و پوچ است و عبثكاری بر خداوند نارواست .
آياتی كه با تكيه بر عدل خداوندی و يا حكمت خداوندی ، بازگشت به خدا و حيات جاويدان را امری حتمی و تخلف ناپذير خوانده است بسيار است .
اكنون دو مورد از حكمت او : دو سوره قرآن میآوريم كه در هر دو مورد ، هم بر عدل الهی تكيه شده است و هم بر حكمت او :
1 در سوره مباركه " ص " پس از ذكر اين مطلب كه كسانی كه از راه خدا منحرف شدهاند ، به موجب اينكه روز حساب را فراموش كردهاند عذاب شديد خواهند داشت ، در آيه 27 و 28 درباره روز حساب ( روز قيامت ) چنين میفرمايد :
« و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار 0 ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فی الارض ام نجعل المتقين كالفجار)
ما آسمان و زمين را باطل و پوچ نيافريدهايم . آن ( انديشه اينكه خلقت بر پوچی است ) گمان كسانی است كه با حقيقت از در عناد آمدهاند ، پس وای بر چنين كسان از آتش . آيا ما كسانی را كه ( به خدا و معاد و پيامبر ) ايمان آورده و كارهای شايسته انجام دادهاند مانند تباهكاران قرار خواهيم داد يا پرهيزكاران را مانند اهل فسق و فجور قرار خواهيم داد ؟
چنانكه میبينيم در آيه اول از اين دو آيه به حكيم بودن خدا و حكيمانه بودن خلقت و در آيدوم به عدل الهی و عادلانه بودن آفرينش استناد شده است .
. 2 در سوره مباركه جاثيه آيه 21 و 22 چنين آمده است :
« ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون 0 و خلق الله السموات و الارض بالحق و لتجزی كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون ».
آيا آنان كه مرتكب كارهای بد میگردند گمان كردهاند كه آنها را مانند مردمی كه ايمان آوردهاند و كار شايسته كردهاند قرار دهيم در حالی كه زندگی و مردگیشان يكسان است ؟ حكمی كه راندهاند بد حكمی است . و خداوند آسمانها و زمين را به حق ( نه به باطل و پوچی ) آفريده است و برای اينكه هر كسی به جزای ( پاداش يا كيفر ) آنچه كسب كرده برسد . و آنان هرگز مورد ظلم قرار نخواهند گرفت در آيه اول از اين دو آيه به اصل عدل اشاره شده است و در آيه دوم به اصل حكمت ، و در ذيل آيه دوم بار ديگر عدل الهی به عنوان غايت و هدف از قيام قيامت ذكر شده است .
توضيح
اينجا لازم است توضيحی درباره اين دو اصل بدهيم كه چگونه است كه عدل الهی و هم حكمت الهی حيات جاويدان را ايجاب میكند ؟ و چگونه است كه اگر فرض كنيم حيات جاويدانی در پی اين حيات محدود نباشد كه هر كس به نتيجه جاويد كردارش برسد ، آفرينش جهان وانسان ، هم از نظر عدل الهی غير قابل توجيه است و هم از نظر حكمت الهی ؟ از عدل الهی آغاز میكنيم .
عدل الهی
عدالت در مفهوم وسيعش عبارت است از دادن حق صاحبان استحقاق بدون هيچ تبعيضی ميان . آنها اگر حق هيچ صاحب حقی ادا نشود برخلاف عدالت است ، همچنانكه اگر تبعيض شده و حق بعضی داده شود و حق بعضی ديگر داده نشود باز برخلاف عدالت است .
اگر معلمی هنگام امتحان دانش آموزان نمره همه را از آنچه استحقاق دارند كمتر بدهد برخلاف عدالت رفتار كرده است ، همچنانكه اگر نمره برخی را بر طبق استحقاق آنها بدهد و نمره برخی ديگر را كمتر بدهد باز برخلاف عدالت رفتار كرده است .
عدالت از يك نظر ملازم است با مساوات مساوات . يعنی به همه به چشم مساوی نگريستن و تبعيض قائل نشدن . لازمه اين گونه مساوات ، عدالت است ، يعنی اين كه به هر كسی هر اندازه استحقاق دارد به او داده شود ، اگر زياد استحقاق دارد زياد داده شود و اگر كم استحقاق
دارد كم داده شود و در اين جهت تبعيضی صورت نگيرد . اما اگر مساوات را مساوات در " اعطاء " فرض كنيم كه بدون رعايت استحقاقها و درجه استحقاقها به همه افراد برابر يكديگر داده شود ، اين گونه مساوات بر خلاف عدالت است و ملازم با ظلم است همچنانكه مساوات در منع نيز ظلم است ، يعنی اينكه همه مانند هم و بدون هيچ تبعيضی نسبت به آنچه استحقاق
دارند محروم و ممنوع بمانند .
بنابر اين عدل الهی به اين معنی است كه موجودات جهان هر كدام در درجهای از هستی و در درجهای از قابليت فيض گيری از خداوندند . از طرف خداوند نسبت به هيچ موجودی تا آن اندازه كه امكان و قابليت دارد از فيض دريغ نمیشود . هر موجودی هر چيزی را كه ندارد به اين دليل است كه در مجموع شرايطی كه قرار دارد امكان و قابليت داشتن آن چيز را ندارد .
اكنون میگوييم كه اگر برخی موجودات با يك سلسله تجهيزات و امكانات به وجود آيند ، ولی همواره از افاضه آن كمال لايق به آنها خودداری گردد برخلاف عدل الهی است . بلكه به مقتضای عدالت ، متناسب با استحقاقها افاضه فيض به آنها میشود .
انسان در ميان ساير موجودات ، موجودی است با سرمايه و استعداد و لياقت و امكانات ويژه . كارهای انسان و انگيزههايی كه او را وادار به كار و فعاليت میكند منحصر به آنچه در حيوان هست نيست . حيوان صرفا دارای غرايزی است كه او را به طبيعت و زندگی مادی مربوط میكند ، ولی انسان - آنچنانكه قبلا هم گفتيم - دارای غرايزی است كه با حسابهای اين جهان جور نمیآيد ، يعنی در سطحی بالاتر است ، در سطح جاويدانی و جاودانگی است .
انسان دارای انگيزه های عالی اخلاقی ، علمی ، ذوقی ، مذهبی و الهی است و بسياری از كارهای خويش را تحت تاثير آن انگيزهها انجام میدهد و احيانا زندگی طبيعی و مادی و حيوانی خود را فدای هدفهای عالی و انسانی خود میكند . انسان به تعبير قرآن نظام عملی خويش را بر اساس " ايمان و عمل صالح " قرار میدهد و در اين نظام عملی خواهان حيات جاويد و خشنودی خداوند است . در انسان ، هم انديشه عظيم جاويدانی هست و هم آرزوی آن و هم غرايزی كه به آن سو او را سوق دهد .
همه اينها حكايت دارد از نوعی استعداد و قابليت برای جاويدان ماندن . به عبارت ديگر ، همه اينها حكايت دارد از تجرد و غير مادی بودن روح آدمی . همه اينها انسان را در اين جهان در حكم جنينی قرار میدهد كه در رحم مادر با يك سلسله تجهيزات از قبيل جهاز تنفسی ، گردش خون ، دستگاه عصبی ، جهاز باصره و سامعه و جهاز تناسلی مجهز میشود كه صرفا با حيات دنيای بعد از رحم جور میآيد و اما با حساب رحم و زندگی موقت و نه ماهه رحم جور نمیآيد .
درست است كه انسان در زندگی اين دنيا از نظام ايمان و عمل صالح بهره میگيرد ، ولی اين بهره گيريها بالتبع است . نظام ايمان و عمل صالح در حكم بذری است كه تنها در يك حيات سعادتمندانه جاويدان قابل رشد و پرورش است ، يعنی در يك حيات جاويدان و برای يك حيات جاويدان مفهوم و معنی صحيح پيدا میكند .
انسان نه تنها در نظام ايمان و عمل صالح در اوجی بالاتر از طبيعت پرواز میكند و بذرهايی مافوق روابط مادی میپاشد ، در نظام ضد ايمان و عمل صالح كه در اصطلاح قرآن نظام كفر و فسق ناميده میشود نيز كارهايش از حدود حسابهای طبيعی و حيوانی و از حدود نيازهای بدنی و روابط طبيعی خارج میشود و جنبه روحی و جاودانگی به خود میگيرد ولی به صورت انحرافی ، و از اين رو استحقاق نوعی حيات جاويدان پيدا میكند كه متاسفانه برای خودش دردها و رنجها همراه دارد و به اصطلاح دينی او را جهنمی میكند .
انسان چنين نيست كه اگر در مدار ايمان و عمل صالح حركت نكند ، خود را در مدار حيوان محدود كند ، بلكه به اصطلاح زير صفر میرود و به تعبير قرآن " « بل هم اضل »" ( 1 ) يعنی از حيوان پست تر و گمراه تر میگردد .
اكنون اگر حيات جاويدان در كار نباشد ، مثل انسانهايی كه در نظام ايمان و عمل صالح حركت كردهاند و انسانهايی كه در نظام ضد ايمان و عمل صالح حركت كردهاند مثل شاگردانی است كه برخی تكاليف خود را به نحو احسن انجام دادهاند و برخی ديگر وقت خود را به بازيگوشی گذراندهاند و معلم بخواهد همه آنها را از نمره محروم سازدژ اين محروميت ظلم است و بر خلاف اصل عدل اين مطلب را به بيانی ساده تر نيز میتوان ادا كرد و آن اينكه خداوند مردم را دعوت كرده است به ايمان و نيكوكاری . مردم از لحاظ پذيرش اين دعوت دو گونه شدهاند : برخی اين دعوت را پذيرفته و نظام فكری و اخلاقی و عمل خود را بر آن تطبيق دادهاند و برخی ديگر نپذيرفته و به بد كاری و فساد پرداختهاند . از طرف ديگر ، میبينيم كه نظام اين جهان بر اين نيست كه صد در صد نيكوكاران را پاداش بدهد و بدكاران را كيفر ، بلكه برخی نيكوكاريها هست كه حيات انسان با آن پايان میيابد و مجالی برای پاداش نيست ، پس جهانی ديگر بايد باشد كه نيكوكاران پاداش كامل نيكوكاری خود را دريافت كنند و بدكاران كيفر كار بد خود را ، و گرنه برخلاف عدل الهی است .
حكمت الهی
ما انسانها كارهايمان بر دو قسم است : كارهای عبث و بيهوده كه نتيجه ای بر آنها مترتب نيست ، يعنی هيچ تاثيری در رساندن ما به كمالاتی كه در استعداد ما هست و به عبارت ديگر در رساندن ما به سعادت واقعی ندارد ، و ديگر كارهای بخردانه و عقل پسند كه نتايج خوب و مفيدی به بار میآورد و ما را به كمال لايقمان میرساند . نوع اول را كارهای لغو و باطل و پوچ و نوع دوم را كارهای اصيل و حكيمانه میناميم .
پس كار حكيمانه ما انسانها عبارت است از كاری كه ما را به كمال لايقمان برساند . كار حكيمانه خداوند چطور ؟ آيا كار حكيمانه خداوند نيز عبارت است از كاری كه او را به سر حد كمال سوق دهد و كار عبث خدا عبارت است از كاری كه او را به سوی كمال سوق ندهد ؟ نه.
او غنی و بینياز است ، آنچه او میكند فضل و جود و بخشش و اعطاء است . او كاری را برای رفع نيازی از خود و برای رسيدن به كمال و سعادتی انجام نمیدهد . كار حكيمانه خداوند عبارت است از كاری كه مخلوق را به كمال لايق خود برساند و نسبت دادن كار عبث به خداوند به اين معنی است كه مخلوقی را بيافريند بدون آنكه آن مخلوق را به كمال ممكن و لايقش برساند .
اين است كه مفهوم حكمت درباره خداوند با آنچه درباره انسان صدق میكند متفاوت است . حكمت در انسان عبارت است از خردمندی و گام برداشتن در مسير كمال انسانی ، و حكمت در مورد ذات باری عبارت است از رساندن مخلوقات به كمال لايقشان ، و به عبارت ديگر ، حكمت درباره خداوند عبارت است از آفرينش اشياء بر اساس سوق دادن آنها به سوی غايات و
كمال لايق آنها .
از آنجا كه حكمت در مورد انسان عبارت است از انجام دادن كار برای رسيدن خود انسان به كمالات خويش ، هيچ ضرورتی ندارد كه ميان كار انسان و نتيجهای كه انسان از آن كار میخواهد بگيرد رابطه واقعی وجود داشته باشد ، يعنی ضرورتی ندارد كه آن كار طبيعتا متوجه آن نتيجه باشد و آن نتيجه كمال آن كار محسوب گردد . آنچه ضرورت دارد اين است كه نتيجه كار برای انسان كمال و نفع محسوب شود ، مثلا انسان از خاك و چوب و سنگ و فلز و پوست و پشم و پنبه و غيره ابزار میسازد و از آن نتيجه حكيمانه میگيرد ، مثل
اينكه صندلی میسازد يا خانه میسازد و يا اتومبيل میسازد و يا جامه فراهم میكند . صندلی برای چوب ، و خانه برای سنگ و آجر و گچ و آهن ، اتومبيل برای مجموعهای از فلز و غيره كمال محسوب نمیشود و اين مواد به سوی اين صور و شكلها حركت نمیكنند ، ولی نتيجهای
كه انسان از آنها میگيرد از قبيل نشستن روی صندلی و سكنی در خانه و حركت با اتومبيل و پوشيدن جامه برای انسان يك كمال و حداقل يك امر نافع محسوب میگردد .
ولی ميان كار خدا و نتيجهای كه بر آن مترتب میشود رابطه واقعی و طبيعی برقرار است ، يعنی غايت و نتيجه هر كار عبارت است از كمال واقعی خود آن كار . خداوند آفريده خود را كه فعل او و كار اوست به سوی كمال خود آن آفريده سوق میدهد ، آنچنانكه میبينيم كه هر دانه ای و بذری به سوی غايت و كمال خويش در حركت است .
مسالهای كه اكنون طرح میشود اين است كه دنيا و طبيعت مساوی است با تغيير و دگرگونی و عدم ثبات ، يعنی در طبيعت هر مقصود و غايتی كه در نظر بگيريم خود آن به نوبه خود ناثابت و تغييرپذير است . به عبارت ديگر ، هر چيز موقت و پايان پذير است ، همه مراحل طبيعت " منزل " است و خاصيت منازل بين راه را دارد ، هيچ كدام مقصد نهايی نيست .
اينجاست كه فكر بيهودگی و پوچی در آفرينش برای گروهی پيدا شده است ، میگويند جهان حكم قافله ای را دارد كه دائما در حركت است و منزل عوض میكند و هيچگاه به مقصد واقعی نمیرسد ، هر مقصد به نوبه خود يك منزل است ، زيرا طبيعت از آن نيز عبور میكند و آن را پشت سر میگذارد . بديهی است كه يك حركت و يك سفر آنگاه معنی و مفهوم پيدا میكند كه يك مقصد واقعی در انتظار باشد ، اما اگر همه مقصدها عبارت باشد از منزلها ، و رفتنها رسيدنها نداشته باشد ، اين حركت و اين سفر جز بيهودگيها چيزی نيست . اگر بناست پشت سر هر هستی نيستی باشد و هر آبادی به دنبال خود خرابی بياورد و هر رسيدن برای جا خالی كردن باشد ، پس آنچه بر نظام جهان حاكم است جز سرگشتگی و تكرار مكررات چيزی نيست ، پس هستی بر پوچی ايستاده است .
پاسخی كه قرآن میدهد اين است كه آری ، اگر تنها طبيعت و دنيا بود و بس ، اگر همه زادنها برای مردن و همه روييدنها و سبز و خرم شدنها برای زرد و خشك و متلاشی شدن و همه نو شدنها برای كهنه شدن بود ، جای اين اشكال و شبهه بود . اما اين گونه اظهار نظرها درباره هستی از " ديد ناقص " سرچشمه میگيرد ، از آنجا ناشی میشود كه هستی در قالب محدود دنيا و طبيعت ، محصور فرض شود ، اما هستی به دنيا و طبيعت محدود و محصور نمیشود ، دنيا " روز اول " است ، روز اول " روز آخر " به دنبال خود دارد ، دنيا " رفتن " است و آخرت " رسيدن " . علی ( عليه السلام ) میفرمايد :
« الدنيا دار مجاز و الاخره دار قرار » ( 1 )
دنيا خانه عبور و آخرت خانه اقامت است .
آخرت است كه به دنيا معنی میدهد ، زيرا مقصد است كه به حركت و تكاپو معنی و مفهوم میدهد . اگر جهان آخرت كه جهان جاودانگی است نبود ، جهان مقصد نهايی نداشت كه واقعا مقصد باشد نه (( مرحله )) و (( منزل )) ، گردش روزگار چيزی از نوع سرگشتگی بود و بهاصطلاح قرآن خلقت و آفرينش (( عبث )) و (( باطل )) و (( لعب )) بود . اما پيامبران آمدهاند كه جلو اين اشتباه اساسی را بگيرند و ما را به حقيقتی آگاه سازند كه ندانستن آن سراسر هستی را در نظر ما پوچ و بیمعنی میكند و انديشه پوچی را در مغز ما رسوخ میدهد . با رسوخ انديشه پوچی ، و به عبارت ديگر با پوچ پنداری ، خود ما به صورت موجودی پوچ و بیمعنی و بی هدف درمیآييم . يكی از آثار ايمان و اعتقاد به عالم آخرت اين است كه ما را از پوچ پنداری و پوچ بودن نجات میبخشد و به ما و انديشه و هستی ما معنی میدهد .