تحولات فكري و انديشه انقلاب اسلامي -1
بسم الله الرحمن الرحیم
عنوان پروژه: تحولات فكري و انديشه انقلاب اسلامي
استاد مربوطه:حجت الاسلام والمسلمین محسن زاده
محقق: ملیحه کاظمی باغبان
مقدمه
دوره تاريخي 57-1332 ايران، دوره احياي اسلام و جولانگاه انديشهها و تفكرات مذهبي است. بدين لحاظ در اين دوره شاهد ظهور انديشهها و جريانهاي مختلف فكري هستيم كه به منظور حل مشكل جامعه، يكديگر را به چالش ميطلبند و راهحلهايي ارايه ميدهند. سؤال اصلي پژوهش حاضر آن است كه جريانهاي فكري اين دوره، چه نقشي در شكلگيري انديشه انقلاب اسلامي داشته و مكتب فكري انقلاب اسلامي، مديون انديشه كدام يك از آنهاست؟
طرح اين موضوع و جستجوي رابطه بين «تحولات فكري و انديشه انقلاب اسلامي» مبتني بر اين پيشفرض است كه تحولات اجتماعي و انقلابها مسبوق به فكر و انديشه هستند و قبل از وقوع هر انقلابي، بايد مكتب فكري جديدي به وجود آيد كه بر مبناي آن، نظام موجود نفي شود و نظام ايدهآل آينده ترسيم گردد تا پس از پيروزي انقلاب نيز همين طرح نظري در جامعه پياده شود. بر همين اساس، در اين پژوهش غرض آن است كه با ايجاد رابطه بين دو متغير مذكور، مكتب فكري حامل انديشه انقلاب اسلامي را در لابلاي تحولات فكري- فرهنگي دوره 1357-1332 جستجو كنيم. از اين تحقيق، يك مقصود جانبي نيز حاصل خواهد شد و آن تأكيد بر نقش فلسفه در تبيين انقلاب اسلامي و سهم اندك نظريههاي جامعهشناسانه در تبيين انقلاب اسلامي است.
از آنجا كه اغلب منابع موجود در مورد انقلاب اسلامي ايران، توصيف ويژگيهاي انقلاب اسلامي، بويژه وجه شيعي و مذهبي آن است و منابع تحقيقي نيز صرفاً به ريشهها و علل تاريخي و مذهبي انقلاب اسلامي، با توجه به ساختار سياسي- اجتماعي ايران پرداخته و عمدة در قالب نظريههاي انقلاب هستند، كمتر منابع و تحقيقاتي ديده ميشوند كه به مباني نظري و فكري انقلاب اسلامي، از ديدگاه فلسفه سياسي و انديشههاي سياسي پرداخته باشند. به نظر ميرسد كه يكي از علل ناكامي محققان (بخصوص خارجي) در كشف همه حقايق مربوط به انقلاب اسلامي، ناشي از عدم توجه به مباني فكري و نظري آن و توجه بيش از حدّ به ساختارهاي سياسي- اجتماعي بوده است. بدين لحاظ، تحقيق حاضر، اندكي از خلأ موجود در ادبيات انقلاب اسلامي را جبران خواهد كرد.
در روند تحولات فكري- فرهنگي دوره 57-1332، جريان فكري اسلام فقاهتي- ولايتي با مساعدت شرايط تاريخي، تحوّلي در گفتمان سياسي Political) (Discourse شيعه به وجود ميآورد و به اين ارزيابي ميرسد كه با ارايه طرحي نو، قدرت سياسي را به دست گيرد و تشكيل حكومت بدهد. بدين ترتيب، فرضيه اين پژوهش آن است كه انديشه انقلاب اسلامي، بازتاب تحولات فكري- فرهنگي اين دوره و پاسخ جريان اسلام فقاهتي- ولايتي به مشكل جامعه بود.
در اين پژوهش، با استفاده از منابع كتابخانهاي و كاربرد روشهاي توصيفي، تاريخي، همبستگي و تحليل محتوا، در سه بخش، موضوع را پي ميگيريم؛ يك بخش به مباحث نظري اختصاص دارد كه طي آن، منشأ تحولات اجتماعي، به انديشه و اراده انسان نسبت داده ميشود و بر اساس آن، مبناي فكري و نظري انقلاب اسلامي طرح ميگردد و نهايةً مدلي آرماني از انديشه انقلاب اسلامي ترسيم ميشود.
در بخش دوم، با توجه به بحث نظري و براي يافتن مباني فكري و نظري انقلاب اسلامي، به بررسي مختصر جريانهاي فكري ايران در دوره 57-1332 ميپردازيم و انديشه و اصول تفكر آنها را بر مدل آرماني مذكور تطبيق ميدهيم تا ببينيم انديشه كدام يك از آنها بر مدل آرماني انديشه انقلاب اسلامي منطبق است و شايستگي آن را دارد كه مبناي فكري و نظري انقلاب اسلامي قرار داده شود.
پس از آن كه روشن شد، انديشه جريان اسلام فقاهتي- ولايتي، بر مدل آرماني انديشه انقلاب اسلامي تطبيق ميكند، در بخش سوم به تحولات سياسي- اجتماعي اوايل دهه 1340 كه جريان مذكور را به ارزيابي جديد از اين شرايط خاص تاريخي سوق ميدهد، ميپردازيم و انديشه انقلاب اسلامي را كه مديون اين جريان فكري است، به طور مشروح توضيح ميدهيم. پايانبخش پژوهش نيز به نتييجهگيري اختصاص دارد كه اثبات فرضيه را نشان ميدهد.
1 - مباحث نظري
منشأ تحولات اجتماعي
تحولات اجتماعي مانند همه پديدههاي عالم خلقت، ناشي از يك علت مستقل هستند؛ علتي كه بدين ترتيب منشأ آثار خارجي ميشود، بايد داراي وجودي حقيقي و بالاصالة (نه اعتباري) باشد وگرنه هيچ وجود اعتباري نميتواند منشأ آثار عيني شود.1 عبداللَّه جوادي آملي (آية ا...)، «تبيين مباني فقهي حكومت اسلامي» ولايت فقيه، زيربناي حكومت اسلامي، (مجموعه مقالات و سخنرانيها)، جمعي از نويسندگان، تهران: نشر بنياد، 1368، ص 111. در انديشه و تفكر اسلامي، فرد داراي وجود حقيقي است و تبعاً در تحولات اجتماعي و تاريخي و انقلابها نيز فرد انساني است كه تعيينكننده است. بر اساس همين اصل است كه اسلام روي سرشت انساني، فطرت و انسانيت فرد تأكيد دارد و ماده و صورت انقلاب را به درون انسان مرتبط ميكند.
بر خلاف نظريههاي ساختاري و جامعهشناسانه كه انقلاب را ناشي از تغييرات اجتماعي ميدانند، در انديشه و تفكر اسلامي، انقلاب ريشه در ساختمان دروني انسان دارد.2 مرتضي مطهري (شهيد)، پيرامون انقلاب اسلامي، قم: دفتر انتشارات اسلامي، بيتا، ص 29. بر همين اساس است كه ميبينيم انبياي الهي در دعوت خود، ابتدا سراغ درون انسان ميروند و ميخواهند از درون انقلاب ايجاد كنند. زيرا عالم درون انسان مهمتر از محيط بيرون اوست. درون يا محتواي باطني انسان، همان انديشه و تفكّرات و اراده اوست.3 محمد باقر صدر (آية ا... شهيد)، تفسير موضوعي سنتهاي تاريخ قرآن، ترجمه سيد جمال موسوي، قم: دفتر انتشارات اسلامي، بيتا، ص 170. از اين نظر، مكانيسم وقوع انقلاب نيز از طريق تغيير و تحول در افكار و انديشههاست.
بنابراين، انقلاب يك امر دروني است و نميتوان انديشه و تفكر انقلاب را از جايي وارد كرد يا تقليد نمود، بلكه بايد همانند چشمه از درون بجوشد. آيه شريفه «اِنّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّي يُغَيِّروُا ما بِاَنْفُسِهِمْ»4 سوره رعد، آيه 11. مبيّن يك قاعده اساسي در تحولات اجتماعي است. مطابق اين آيه، خداوند سرنوشت هيچ ملّتي را تغيير نميدهد، مگر اينكه خود آنان با دست خود، سرنوشت خويش را دگرگون كنند. در اين آيه، تأكيد بر اراده و خواست يك ملّت است؛ يعني انقلاب، علاوه بر اينكه مسبوق به انديشه و آرمان است، به اراده و عمل يك ملت نيز بستگي دارد و هنگامي از حوزه انديشه و تفكر به صحنه عمل و اجتماع جريان مييابد كه اراده و خواست يكپارچه ملّت پشت سر آن باشد. شهيد آية اللَّه صدر، ضمن اشاره به اينكه انسان و محتواي دروني او منشأ تحولات سياسي- اجتماعي است، بين اين زيربناي فكري و ظواهر و شؤون يك ملت (به عنوان روبنا)، يك رابطه و پيوند علّي برقرار ميكند و بر اين اساس معتقد است كه ظواهر و شؤون يك ملت، هنگامي تغيير ميكند كه وضع نفساني همه آنها تغيير كند.5 محمد باقر صدر، (آية اللَّه شهيد)، تفسير موضوعي سنتهاي تاريخ قرآن، ترجمه سيد جمال موسوي، قم: دفتر انتشارات اسلامي، بي تا، صص 170. ايشان، آيه شريفه مذكور را مبيّن اين رابطه علّي ميداند.
مبناي فكري و نظري انقلاب
با توجه به بحث نظري مذكور، هر انقلابي مسبوق به نظامي از انديشه و تفكّر است كه پشتوانه نظري و فكري آن انقلاب است. تجربه تاريخي انقلابهاي مهمّ دنيا نيز مؤيّد آن است كه قبل از وقوع هر انقلابي، بايد طي يك تأمل نظري و فلسفي، ضمن طرد و نفي نظام موجود، يك مكتب فكري جديد به وجود آيد6 مهدي بازرگان، پيشين، ص 85. كه تعريف جديدي از جايگاه انسان و جامعه ارايه دهد. سپس بر مبناي همين مكتب فكري جديد، بايد يك نظام سياسي- اجتماعي ايدهآل طراحي گردد تا پس از پيروزي انقلاب نيز همين طرح نظري، مبناي مهندسي اجتماعي قرار گيرد. در غير اين صورت، حتي پس از سرنگوني نظام موجود، انقلابيون در بعد ايجابي و پيريزي نظام سياسي- اجتماعي دچار بنبست نظري و عملي خواهند شد.
بنابراين، هر انقلابي مسبوق به يك تأمل نظري و فلسفي در حوزه انديشه و تفكر است و با همين پيشفرض است كه ما «انديشه انقلاب اسلامي» را طرح كردهايم. زيرا يك انقلاب عظيم اجتماعي، به عظمت انقلاب اسلامي (كه يك نظام 2500 ساله را سرنگون كرد و نظامي كاملاً بيسابقه و نوين در تاريخ تفكر شيعه و حتي تفكر بشري به وجود آورد و از همه مهمتر اينكه تداوم پيدا كرد) نميتواند بدون مباني فكري و نظري از پيش انديشيده شده باشد. البته، برخي منكر چنين طرح نظري و فكري براي انقلاب اسلامي ايران هستند7 همان، صص 6-85. و معتقدند كه پس از پيروزي انقلاب و طي يك روند سعي و خطا، دستاندركاران و متفكران نظام توانستند براي عمل سياسي گذشته خود، مبادي فكري و نظري بسازند.
بدين لحاظ، پيشفرض ما در اين مقاله آن است كه انقلاب اسلامي ايران مبتني بر تأمّلي نظري و فلسفي در حوزه انديشه و تفكر، به منظور حل مشكل جامعه بود و نفس چنين تأمل نظري، يك تحول بيسابقه در تاريخ انديشه سياسي شيعه است كه مكتب فكري نويني را به وجود آورد و مبناي فكري انقلاب اسلامي شد. به نظر ميرسد كه وجه تمايز اصلي انقلاب اسلامي، از ساير جنبشهاي سياسي معاصر ايران، در همين نكته نهفته است. اگر متفكران ايراني در عصر مشروطه با چنين تأمل نظري و فلسفي به استقبال مشروطه ميرفتند، احتمالاً در نخستين سالهاي قرن بيستم و همزمان با انقلابهاي بورژوا- دمكراتيك اروپا، در ايران نيز انقلاب اسلامي به وقوع ميپيوست.
مدل راهنما (Ideal Type) براي انديشه انقلاب اسلامي
همان طور كه گفته شد، هر انقلابي مسبوق به نظامي از انديشه و تفكر است كه پشتوانه نظري و مكتب فكري آن را تشكيل ميدهد. حال بايد ببينيم انديشه انقلاب اسلامي با چه شاخصهايي شناخته ميشود و مدل آرماني آن كدام است؟ انديشه انقلاب اسلامي، در واقع همان مكتب فكري انقلاب اسلامي است كه توسط انقلابيون طراحي شده و نظريهاي منسجم ارايه داده است تا مورد تبعيت پيروان انقلاب اسلامي قرار گيرد.
در هر انقلابي، مكتب فكري و ايدئولوژي انقلاب است كه روشن ميكند، چگونه بايد نظام سياسي موجود را تخريب كرد و تغيير داد و در بعد سازندگي، چه چيزي را جايگزين آن نمود؟ بدين لحاظ، مكتب فكري و ايدئولوژي انقلاب يعني برنامهاي فوري براي تحول در وضع موجود.8 منوچهر محمدي، تحليلي بر انقلاب اسلامي، تهران: اميركبير، چاپ اوّل، 1365، صص 7-46. مكتب فكري انقلاب، بايد دربرگيرنده طرد و نفي نظام و ارزشهاي موجود باشد كه اين به عنوان شرط لازم انقلاب است؛ امّا كافي نيست و مكتب فكري انقلاب بايد چارچوبي مطلوب براي تعويض پايههاي ارزشي جامعه آينده داشته باشد و ضمن ترسيم آينده مطلوب در پيش روي انقلابيون، جانشيني براي نظام موجود ارايه دهد. علاوه بر اين، مكتب فكري انقلاب بايد شيوه عملي رسيدن به جامعه كمال مطلوب را هم نشان بدهد.9 همان، ص 109.
بدين لحاظ، طرح آرماني (Ideal Type) انديشه انقلاب اسلامي، يك منظومه فكري يا نظامي از انديشه است كه مطابق طرح نظري ابتداي مقاله، ورودي فلسفي و نظري در مشكل جامعه داشته باشد و راهحلي ارايه بدهد. اين منظومه فكري بايد، ضمن نفي اساس سلطنت، در مباني انديشهها و ايدئولوژيهاي رقيب نيز خلل وارد كند و ضعف و كاستي آنها را نشان بدهد. در بعد ايجابي نيز بايد نظام مطلوب آينده را ترسيم كند و راه رسيدن به آن را ارايه دهد. خلوص ايدئولوژيك و دارا بودن مباني فرهنگي و تاريخي در جامعه، موجب ميشود كه مكتب فكري انقلاب و نظام ايدهآل آن، مقبوليت مردمي و پايگاه اجتماعي پيدا كند. علاوه بر آن، مكتب فكري انقلاب بايد براي مسائل و مشكلات عصر جديد هم پاسخي داشته و در واقع طرحي براي زندگي در عصر نوين داشته باشد و نهايةً بايد براي رساندن پيام خود به مخاطبان، رهبري و شبكه ارتباطي مؤثري داشته باشد.
بنابراين شاخصهاي ما براي تشخيص انديشه انقلاب اسلامي عبارتند از:
1 - نحوه ورود به مسأله كه ميتواند فلسفي، جامعهشناختي و يا فلسفي- كلامي باشد، مطابق بحث نظري ما، ترجيحاً بايد فلسفي و يا فلسفي- كلامي باشد.
2 - خاستگاه انديشه كه ممكن است داخل، خارج و يا تركيبي از خارج- داخل باشد، در اين مورد لزوماً بايد داخل باشد.
3 - خلوص يا التقاط ايدئولوژيك كه خلوص ايدئولوژيك، مورد نظر است.
4 - پايگاه اجتماعي و مقبوليت مردمي كه نتيجه دو شاخص اخير است و ميتواند بالا، پايين يا متوسط باشد.
5 - نفي وضع موجود كه ممكن است در حد كمال يا متوسط باشد و يا اصلاً نفي نكند.
6 - ترسيم نظام ايدهآل آينده كه ميتواند آري، خير و يا «تا حدّي» باشد.
7 - ارتباط حكومت كمال مطلوب با نيازهاي عصر جديد كه شامل سه نقطه مربوط، نامربوط و تا حدي مرتبط، ميباشد.
8 - رهبري و شبكه ارتباطي كه ميتواند قوي، ضعيف و يا متوسط باشد.
براي دستيابي به انديشه انقلاب اسلامي، بايد سراغ انديشهها و جريانهاي فكري عمده ايران در دوره 57-1332 برويم و هر يك از آنها را با شاخصهاي مذكور بسنجيم تا ببينيم كدام يك از آنها با طرح نظري ما تطبيق ميكند. در تاريخ معاصر ايران، انديشهها و ايدئولوژيهاي گوناگوني ظهور كردند، ولي هيچ يك از آنها نتوانستند انقلابي را به ثمر برسانند و سپس يك نظام سياسي تأسيس كنند كه تداوم يابد. بدين لحاظ انديشه انقلاب اسلامي بايد تمايزي اساسي با آنها داشته و فاقد كاستيها و واجد محاسن و نقاط قوت آنها باشد.
2 - جريانهاي فكري ايران
جريانهاي فكري قبل از 1332
گرچه بحث اساسي ما در مورد جريانهاي فكري بعد از 1332 ميباشد، اما به عنوان پيشدرآمدي بر اين دوره و يافتن ارتباط منطقي بين دوره قبل و بعد از 1332، نگاهي اجمالي به انديشهها و جريانهاي فكري قبل از 1332، ضروري است. زيرا آنچه تحولات فكري- فرهنگي ميخوانيم، دقيقاً در مقايسه يك دوره با دوره ديگر است.
در ميان بحرانها و تحولات گوناگون ايران در دوره معاصر، بحران تجدّد بيش از همه، مسائل سياسي- اجتماعي و فكري ايران را تحت تأثير قرار داده است. ورود تجدد به ايران، چالشي همهجانبه بين تمدن جديد غرب و تفكر اسلامي به وجود آورد كه موجب بحراني فراگير در همه عرصهها، بخصوص عرصه فكر و جهانبيني شد. در اثر موج تجدّد، نظريههاي سنتي بيارزش شد و نظام اعتقادي تازهاي رواج يافت10 آلوين تافلر، موج سوم، ترجمه شهيندخت خوارزمي، تهران، نشرنو، چاپ چهارم، 1368، ص 401. كه هم روند حركت و حيات جوامع غير غربي را منحرف كرد و هم آنها را دچار تشتتهاي فراوان سياسي، اقتصادي، اجتماعي و حتي فكري كرد.11 فرهنگ رجايي، «درآمدي نظري در باب افكار سياسي و اجتماعي در ايران سده چهاردهم هجري شمسي»، مجله تحقيقات تاريخي، شماره 8، بهار 1372، صص 85-84. اين عارضه در روند تحول فكري متفكران ايراني تأثير گذاشته و آنها درصدد پاسخگويي و واكنش در مقابل آثار تجدد برآمدند.
ما به دليل عدم توجه به مباني و مبادي نظري و فلسفي تجدّد، صرفاً فراوردهها و نتايج ملموس آن را در عرصه پيشرفتهاي فني و تكنولوژيك مصرف كرديم در نتيجه برداشت غلط و سطحي از تجدّد، به مدت يك قرن در پي نوسازي و نوگرايي (در واقع غربي شدن) بوديم؛ در حالي كه تجدد تفكري بود در ماهيت و طبيعت دوران جديد و لوازم و الزامات آن، نه صرف نوسازي و نوگرايي.12 جواد طباطبايي، درآمدي فلسفي بر تاريخ انديشه سياسي در ايران، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، چاپ اول، 1367، ص 10. بر اساس همين، تاريخ تجدد در كشور ما در تاريخ روشنفكري و منور الفكري خلاصه شد كه به تعبيري عين سياستزدگي، اعراض از تفكر و علمزدگي محض بود.13 رضا داوري، شمهاي از تاريخ غربزدگي ما، تهران، سروش، چاپ دوم، 1363، ص 5.
اهميت بحث تجدد در اينجا آن است كه گونهشناسي جريانهاي فكري ايران در دوره معاصر، در ارتباط با مقولههايي است كه به نحوي سير تحولات ايران را تحت تأثير قرار دادهاند و تجدد از مقولاتي است كه محل نزاع نحلههاي مختلف فكري ايران در دوره معاصر بوده و عكس العمل متفكران و جريانهاي مختلف جامعه در مقابل آن ميتواند مبنايي براي تمايز جريانهاي مختلف فكري باشد.
جريان اصلاحطلب روشنفكران سكولار: گروهي از روشنفكران جامعه كه در اثر تحصيل در غرب، شيفته و مجذوب پيشرفتهاي علمي و صنعتي غرب شده بودند، براي رفع عقبماندگي ايران و در حسرتِ رسيدن به غرب، علاج را در آن ميديدند كه با نفي ارزشهاي فرهنگي و مذهبي خودي، جامعهاي جديد بر اساس معيارهاي نوين غربي برپا كنند. به تعبير ملك الشعراي بهار، اينها گروهي بودند كه به هيچ يك از اصول قديم و سنن ملي پايبند نبوده، هر فكر نويي را بدون ملاحظه ميپذيرفتند و اجرا ميكردند.14 ملك الشعراي بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 2، تهران، اميركبير، چاپ دوم، 1372، صص 10-9.
اصول تفكرات و انديشههاي اين جريان فكري، تقليد از غرب و ارزشهاي غربي تحت عنوان علم جديد (تجدّد) و نيز تقليل مذهب به امري شخصي و خارج از حوزه حكومتي15 صادق زيباكلام، مقدمهاي بر انقلاب اسلامي. و به تعبير ملك الشعراي بهار، «انفكاك كامل قوه سياسي از قوه روحاني»16 ملك الشعراي بهار، همان، ص 12. بود. حاميان و مبلغان اين نظريه، روشنفكران غربگرايي بودند كه تحت تأثير روشنفكري قرن 19 اروپا قرار داشتند و براي جبران عقبماندگي ايران، همانند غرب تغيير و تحول مذهب را پيشنهاد ميكردند. بر اساس اين، اسلام را هم امري فردي و صرفاً در عبادات منحصر ميدانستند.17 رسول جعفريان، زمينههاي فكري التقاط جديد در ايران، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، چاپ دوم، 1371، صص 16-15. در واقع براي رسيدن به ترقي نوعي پروتستانتيزم اسلامي را پيشنهاد ميكردند.
اين جريان فكري، تحت تأثير روحيه ضد كليسايي حاكم بر روشنفكري اروپا، با دين و روحانيت مخالفت نموده و ناسيوناليسم تقليدي اروپا را ترويج ميكرد و به همين جهت، خواهان گذار از تاريخ اسلام و بازگشت به عصر ساسانيان و هخامنشيان بود و حسرت اعتلاي گذشته قبل از اسلام را ميخورد. جريان مذكور در قالب رجال و قشرهاي تحصيلكرده، به صورت پراكنده و غير متمركز (نه تشكيلات سازماني) وجود داشت. ميرزا فتحعلي آخوندزاده، عبدالرحيم طالبوف، ميرزا ملكم خان و ميرزا آقا خان كرماني، از معروفترين رجال اين جريان فكري هستند.
اين جريان فكري - كه تحت تأثير غرب و بدون پشتوانه فكري و نظري و در گسستِ با نيازهاي جامعه بود و بوي اسلامستيزي ميداد، به سمت غرب گرايش يافت و پناهگاه امن خود را در دامن غرب جستجو ميكرد - هدفش مدرنيزه كردن ايران و به عبارتي غربي كردن ايران، از فرق سر تا نوك پا بود. اين جريان، علاوه بر اينكه آثار مثبت جريان روشنفكري اروپا را نداشت، از ابتدا جدا از مردم بود و همچنان جدا از مردم باقي ماند. روشنفكران اين جريان به طور كليّ، نقّاد دين و سياست و دولت، سنّت شكن، داعي دانش و مدنيّت غربي، مبلغ و حامي ناسيوناليسم ايراني، معتقد به تفكيك كامل دين از سياست، دشمن استبداد، منادي اصلاح دين و پروتستانيسم اسلامي، مادي و طرفدار اصالت ماده و معتقد به ناسازگاري عقل و دين بودند.18 براي مطالعه بيشتر درباره آرا و عقايد اين جريان فكري مراجعه شود به: علي اكبر ولايتي، زمينههاي فكري مشروطيت، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، صص 74-37.
ناسيوناليسم و مليگرايي: اوج درخشش جريان سكولار غربگرا، در انقلاب مشروطه بود، ولي با شكست مشروطه، جريان فكري مذكور نيز عملاً به بنبست رسيد1 صادق زيبا كلام، پيشين، 81-80. و كمكم با آشكار شدن هرچه بيشتر فاصله ما از غرب و متقابلاً افزايش وابستگي حكومتها به غرب، توسعهطلبي غرب در ابعاد نظامي، سياسي و تجاري بيشتر شد و متفكران ايراني، درگير مشغله ايدئولوژيك جديدي به نام ناسيوناليسم شدند. ناسيوناليسم عبارت است از وجود يك احساس مشترك يا وجدان و شعور در ميان عدهاي از انسانها كه يك واحد سياسي را ميسازند.2 منوچهر محمدي، تحليلي بر انقلاب اسلامي، تهران، اميركبير، چاپ اول، 1360، ص 104. اين ايده هم يك امر تاريخي و متعلق به تاريخ غرب بود3 رضا داوري، ناسيوناليسم و انقلاب، تهران، وزارت ارشاد، 1365، ص 241. و براي ايرانيان يك ايده «خودي» تلقي نميشد. زيرا هم ملهم از جامعه ليبراليستي غرب بود و هم اينكه پس از مواجهه بين ايران و غرب از طريق توسعهطلبي مستقيم غرب، شروع شد و واكنشي عاطفي و جمعي را در ايرانيان به وجود آورد كه جوهر جنبش ناسيوناليستي است.4 حميد عنايت، انديشه سياسي در اسلام معاصر، تهران، خوارزمي، 1365، ص 198.
از ميان همه صور مختلفي كه ناسيوناليسم ميتواند داشته باشد، در ايران، جنبه تفاخر قومي و ضدخارجي آن بروز كرد و هيچگاه ناسيوناليسم قدرتطلب (همانند غرب) به وجود نيامد كه دولتي مستقل و متمركز و با حاكميت ملي به وجود آورد. در عصر رضاخان، سياستهاي نوگرايي و شبه تجددگرايي مبتني بر ناسيوناليسم فرهنگي آغاز شد و به تجليل از تمدن پيش از اسلام ايران و ناديده گرفتن ارزشها و مظاهر اسلامي انجاميد5 همان، ص 215. و كم كم صورت منحط ناسيوناليسم غلبه يافت. پس از شهريور 1320 صورت ضد خارجي و آزاديطلب ناسيوناليسم ظاهر شد كه بيشتر بر دمكراسي، نظام پارلماني، حكومت قانون، انتقاد از وضع و جريان امور و مقايسه همراه با حسرتِ پيشرفتهاي جديد غرب در مقايسه با عقبماندگي ايران،6 همان، ص 213. تأكيد ميكرد كه اين روند تا كودتاي 28 مرداد تداوم يافت. از اوايل دهه 1340 و مستحكم شدن پايههاي نظامي و سياسي حكومت محمدرضا شاه به پشتيباني آمريكا، مجدداً موج بازگشت به ايران پيش از اسلام آغاز شد.
ناسيوناليسم آزادي طلب و ضد خارجي ايران در قالب جبهه ملي و دكتر مصدق در دهه 1320 رواج داشت. دكتر مصدق از ابتداي ورود خود به صحنه سياست، به دنبال آرمانهاي دمكراتيك و پارلمانتاريسم بود و مبارزه سياسي خود را در چارچوب قانون اساسي مشروطه شروع كرد و تا آخر هم به آن پايبند بود. جنبش ملي شدن صنعت نفت، فرصتي بود تا دكتر مصدق با آزمايش قدرت ناسيوناليسم در مقابل يك قدرت خارجي، از موج احساسي آن براي ايجاد دمكراسي استفاده كند؛ امّا نه شعار دمكراسي و حكومت مردم بر مردم جبهه ملي و دكتر مصدق به معناي دمكراسي بود - زيرا فقط در لفظ مانند دمكراسي غربي بود و هيچ مباني و پشتوانه فكري و نظري نداشت و با بنيادهاي فرهنگي و مذهبي جامعه ايران سنخيتي نداشت - و نه استعمار انگليسي و آمريكا اجازه استقرار دمكراسي را به وي ميدادند. در واقع، كودتاي 28 مرداد، شكست نظري و عملي ناسيوناليسم در حيات سياسي- اجتماعي ايران بود.
ماركسيسم و حزب توده: ماركسيسم- لنينيسم يكي از جريانهاي فكري است كه به موازات ناسيوناليسم و مليگرايي، در عرصه مبارزات سياسي اجتماعي ايران نقش ايفا كرد. شكست ليبراليسم و سكولاريسم در ايران و نيز استبداد و بيعدالتي حاكم بر جامعه، در بروز و ظهور اين ايدئولوژي مؤثر افتاد و موجب نيرو گرفتن جريانهايي شد كه به منظور حل مشكلات سياسي- اقتصادي جامعه، در پي راهحلهاي تندروانه، خشن و براندازانه بودند. اين مكتب فكري جديد از سوي جوانان پرشور و روشنفكران عدالتخواه مطرح شد كه تحت تأثير ماركسيسم لنينيسم و با مقايسه پيشرفتهاي علمي و صنعتي غرب با عقبماندگي ايران، حركتهاي چپگرايانه را در ايران پايهگذاري كردند.7 منوچهر محمدي، پيشين، ص 77.
گرچه سرخوردگي از ليبراليسم و ناسيوناليسم و ديكتاتوري رضاخان محرك اين جريان بود، امّا مبلغان اين افكار، از همان ابتدا با حربه آزادي، به قول خود به انتقاد و مبارزه عليه «ارتجاع و اشرافيت» دست زدند و جرايد آنها به «آخوندبازي و كهنهپرستي» نيز حمله كردند و آنها را انگلوفيل ناميدند8 ملك الشعراي بهار، پيشين، ج 1، صص 24 و 133. و به اين ترتيب ماهيت ضدمذهبي خود را نيز آشكار ساختند.
در شرايط خلأ ايدئولوژيك و انحصار ايدئولوژي ليبراليستي، ماركسيسم به عنوان يك ايدئولوژي انقلابي مطرح بود9 منوچهر محمدي، پيشين، ص 106. و همسايگي شوروي با ايران و حمايت علني از اين جريان، موجب ميشد كه جريان مذكور سعي كند به شيوههاي مختلف درصدد تغيير جامعه ايران و ايجاد نظامي سيوسياليستي برآيد. به اين لحاظ، آنها ضمن نفي ارزشهاي جامعه اسلامي و خرافاتي دانستن برخي از آنها، در جستجوي جامعهاي سوسياليستي مشابه شوروي بودند و افكار مادي و الحادي را تبليغ ميكردند.10 همان، صص 78-76.
حزب توده، مشكل عقبماندگي ايران را ناشي از ساخت اقتصادي سرمايهداري جهاني ميدانست كه موجب تسلط قدرتهاي امپرياليستي بر ايران و تبعيت ايران از آنها شده بود. بر همين اساس، حزب با ارايه تحليلي اقتصادي، مشكل جامعه را ناشي از بحران سرمايهداري جهاني دانسته و طبقه كارگر و دانشجو را به تشكيل جبههاي عظيم ضدامپرياليستي، براي مقابله با امپرياليسم و ارتجاع فرا ميخواند.11 روزنامه مردم، ارگان حزب توده، دوره هفتم، سال اول، شماره 1، 23/12/58.
ارگانهاي تبليغي حزب توده، حزب را متشكل از «عناصر آزاديخواه ايران» و «بزرگترين ضامن دمكراسي در ايران»12 رهبر، ارگان حزب توده، ش 829، 10/7/1325، ص 1. ميناميدند كه طرفداري از آزادي فكر و عقيده را وجهه همّت خود ساختهاند. به اين لحاظ، حزب توده، خود را «محافظ مشروطيت» و به عبارتي حزب مشروطهطلبِ دمكرات معرفي ميكرد13 همان، ش 257، 3/1/1323، ص 1. و در مورد تبعيت از قانون اساسي داد سخن ميداد و همواره اتهام مخالفت با مشروطه را رد ميكرد. برخي معتقدند حزب توده با رهنمودهاي سفارت شوروي و با توجه به اتفاق نظر شوروي و انگليس در اوايل دهه 1320، يك برنامه اصلاحات اقتصادي- اجتماعي را در چارچوب قانون اساسي مشروطه اختيار كرده14 ناصر ايراني، بحران دمكراسي در ايران و دوازده مقاله ديگر، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1373، صص 4-63. و در قالب قانون اساسي مبارزه ميكرد. به همين علت در كابينه ائتلافي قوام نيز سه وزير و در مجلس هشت كرسي نمايندگي داشت. البته در كنار اين مواضع اعتدالي، حزب توده بر مواضع شورويپسندانه خود تأكيد داشت خود و سياستهايش را در خدمت اهداف و منافع شوروي به عنوان «اولين خاستگاه سوسياليسم» قرار ميداد. در واقع حزب توده خود را مدافع جبهه دمكراسي،15 احسان طبري، الفباي مبارزه، بيم، بينا، 1357، صص 50-49. تحت قيادت و رهبري شوروي ميدانست و منافع مشروع دولتهاي بزرگ را محترم ميشمرد.16 نامه مردم، شماره 1، دوره 5، 5/10/1325.
با اينكه حزب توده به لحاظ سازماني و تشكيلاتي قويترين جريان بود،17 صادق زيباكلام، پيشين، ص 219. در تأثيرگذاري بر روند تحولات سياسي- اجتماعي ايران، ناموفقتر از جريانهاي ديگر بود و منشأ اثري نشد. اين عدم موفقيت، ناشي از كاستيها و نقاط ضعف ذاتي حزب بود كه موجب شد پس از كودتاي 28 مرداد و به دنبال ضربات سنگين سال 1334، از هم بپاشد و ديگر به دوران اقتدار گذشته بازنگردد.
ماهيت الحادي و اساس مادي حزب توده با طبيعت جامعه ايران و اعتقادات مذهبي مردم در تضاد بود18 منوچهر محمدي، پيشين، ص 106. و هيچ سنخيت و پايگاه فرهنگي و مقبوليت مردمي نداشت و كساني هم كه در ايران به دنبال گرايشهاي ماركسيستي بودند اساساً در پي اصلاحات سياسي- اجتماعي، به اين مرام گرويده بودند و بيشتر جنبههاي ظلمستيزي ماركسيسم مورد نظرشان بود. به همين دليل، از طرح و تبليغ مباني عقيدتي الحادي آن، يا بياطلاع بودند و يا بر اساس ملاحظات مذهبي از طرح آنها خودداري ميكردند.19 الهه كولايي، تأثير استالينيسم بر حزب توده ايران، پايان نامه كارشناسي ارشد علوم سياسي، دانشگاه تربيت مدرس، 6-1365، صص 5-174.
اين عوامل، به اضافه قدرت مطلقه و خفقانآور حكومت و موج قلع و قمع حزب توده و نيز مجموعه عملكرد ضعيف و بيتحركي و سياست تسليمطلبانه آن در مقابل كودتاي 28 مرداد، سبب شد كه حزب توده محبوبيّت خود را در ميان روشنفكران و جريانهاي راديكال از دست بدهد20 صادق زيباكلام، پيشين، ص 220. و چراغ آن به افول گرايد.
جريان فكري اسلامي: به موازات جريانهاي فكري مذكور كه خميرمايه آنها بينشها و ايدئولوژيهاي غيرمذهبي بود، يك جريان فكري اسلامي هم وجود داشت كه به عبارتي جريان دايمي انديشه در ايران بوده است؛ منتها در اين دوره به لحاظ تهاجم گسترده ايدئولوژيها و انديشههاي ناشي از تجدّد، كه سوار بر ارابه تكنولوژي جديد بودند و امكانات وسيع تبليغي و نيز جذابيت رواني داشتند، جريان اسلامي يك موضع كاملاً دفاعي و انفعالي داشت و تمام سعي و تلاش آن، دفاع از تماميت و جامعيت اسلام به عنوان يك برنامه زندگي بود. در شرايطي كه ايدئولوژيها و انديشههاي وارداتي جديد، اسلام را مايه «عقبماندگي ايران» و «فاقد برنامه مشخص» براي زندگي سياسي- اجتماعي ميدانستند، جريان مذكور ضمن نفي اتهام مزبور، علل عقبماندگي ايران را نه در پيروي از ارزشهاي فرهنگي اسلام، بلكه در رها كردن آنها ميدانست و معتقد بود كه جوامع اسلامي، ضمن حفظ ظاهر اسلام، آن را از محتوا و جوهر ارزشهاي واقعي خالي كردهاند. به اين لحاظ، تنها راه رستگاري و نجات جامعه را نيز بازگشت واقعي به اسلام21 منوچهر محمدي، پيشين، ص 78. ميدانست.
از آغاز ورود تجدد به ايران، به عناوينِ مختلف با اسلام و روحانيت مخالفت شد. ايدئولوژيها و ارزشهايي تبليغ شد كه قرار بود جايگزينِ دين شود.22 رضا داوري، دفاع از فلسفه، تهران، وزارت ارشاد، 1363، ص 12. از جمله اينها، تبليغ آداب و ارزشهاي غربي تحت عنوان علم جديد بود. اولين كساني كه در مقابل اين ايدئولوژيها، عكسالعمل نشان داده و از ديانت و جامعيت اسلام دفاع كردند، قشر روحانيت بود؛ منتها در شرايط خاص اين دوره، با اينكه به جامعيت دين قايل بوده و حكومت اسلامي را ميخواستند، طرح و برنامه مشخصي براي حكومت نداشتند.23 حسن آيت، درسهايي از تاريخ سياسي ايران، تهران، حزب جمهوري اسلامي، 1363، صص 105 و 111. بر همين اساس، نهضت مشروطه كه به رهبري روحانيت و با هدف تأسيس «عدالتخانه» و رفع ظلم و ستم پادشاه شروع شده بود، به دست روشنفكران و تحصيلكردگان فرنگديده افتاد و به «مشروطه» و لوازم آن مانند نظام پارلماني و ديوانسالاري تغيير جهت داد.24 محمد حسن رجبي، زندگينامه سياسي امام خميني (ره)، تهران، وزارت ارشاد، چاپ اول، 1369، ص 14.
روحانيت در مقابله با ايدئولوژيها و آراي جديد، به تعليم و تربيت ديني و معنوي پرداخته و تمام سعي علمي و عملي خود را براي حفظ دين و تمهيد مقدمه و تجديد عهد ديني، در دنيايي كه همه راهها به نفي ديانت ختم ميشد، به كار بست25 رضا داوري، دفاع از فلسفه، ص 27. و هيچ گاه سعي نكرد در نزاعهاي عصر جديد وارد شود. با اينكه در شرايط حاكميت همهجانبه استبداد و ظلم، و نيز شعارهاي «آزادي و رفاه» ناشي از غرب، جريان تفكر اسلامي همچنان منفعل باقي ماند (و حتي به لحاظ ضرورت مقابله با استعمار خارجي، با جريان مليگرايي و ناسيوناليستي، ائتلافي استراتژيك ترتيب داد و به مباني آن خدشه جدي وارد نكرد.) ولي وجود حوزههاي علميه ديني، زمينه آن را حفظ كرد تا اينكه در شرايط مساعدتري خود را در قالب انقلاب اسلامي نشان داد و مناسبات سياسي- اجتماعي جديد را به وجود آورد.
كودتاي 28 مرداد خط پاياني براي انديشهها و جريانهايي بود كه نه بر مبناي اقتضائات انديشي، تاريخي و فرهنگي جامعه، بلكه بر اساس تقليد بدلسازي شده بودند از انديشهاي عميق و بنيادي براي زندگي سياسي- اجتماعي برخوردار نبودند. معارضهجويي اين ايدئولوژيها وارداتي در برابر توانمندي و كارآيي اسلام، انگيزهاي قوي براي پرداختن به انديشه و تفكر اسلامي بود.26 حميد عنايت، پيشين، ص 197. عدم موفقيت جريانهاي غيرمذهبي عملاً راه را براي طرح اين انديشهها باز كرد؛ به گونهاي كه از دهه 1330 به بعد، پارادايم غالب را انديشهها و تفكرات مذهبي تشكيل ميداد.
جريانهاي فكري سهگانه سكولاريسم، ناسيوناليسم و ماركسيسم، ايدئولوژيها و آموزههاي وارداتي و از تبعات تجدّد بودند و مبلغان آنها، بدون انديشه و تفكر و بدون درك مبادي و مباني آنها، صرفاً آن را اخذ و تقليد كرده بودند و از آنها به عنوان يك دستور العمل سياسي، اجتماعي و حقوقي (ايدئولوژي نه تفكر) استفاده ميكردند و اهل تفكر به معناي فلسفي كلمه نبودند. بر همين اساس، دچار نوعي التقاط و تعارض درون منطقي بودند و با مباني فرهنگي تاريخي و مذهبي ايران سنخيت و تجانس نداشتند و بالتبع، پايگاه مردمي و مقبوليت اجتماعي هم نيافتند، تا در صحنه سياسي اجتماعي منشأ اثر شوند. از سوي ديگر، هيچ يك از آنها به طور كامل نظام موجود سلطنتي را نفي نكردند و يك نظام ايدهآل را هم ارايه ندادند، كه اين نقيصه هم ناشي از ضعف و كاستي در مبادي نظري فلسفي آنها بود.