بنام خدا

 تحقیق اندیشه اسلامی

 مؤسسه آموزش عالي بعثت كرمان

 گردآورنده :شهاب زاهدی

 استاد: حجت الاسلام محسن زاده

 زمستان 86

 راههاي اثبات نبوت

 بحث ما درباره نبوت است كه به يك اعتبار دومين اصل و به اعتبار ديگر سومين اصل از اصول دين است . اصول دين به يك اعتبار عبارت است‏ از توحيد ، نبوت و معاد ، ولي از ديده شيعيان چون دو چيز ديگر هم جزء اصول دين است ، گفته مي‏شود كه اصول دين پنج است : توحيد ، عدل ، نبوت‏ ، امامت و معاد . به هر حال نبوت يكي از اركان اصول دين است . راجع به‏ نبوت بحثهاي زيادي هست که در اطراف آنها بحث می شود . مفهوم عمومي‏اي كه همه‏ مردم از نبوت دارند اين است كه بعضي از افراد بشر واسطه هستند ميان‏ خداوند و ساير افراد بشر ، به اين نحو كه دستورهاي خدارا از خدا مي‏گيرند و به مردم ابلاغ مي‏كنند . تا اين حد را همه در تعريف نبوت قبول دارند . اين ديگر تفسيري همراهش نيست : گروهي از افراد بشر كه دستورهاي خدا را از ناحيه خداوند مي‏گيرند و به مردم ابلاغ مي‏كنند . آنگاه در اينجا مسائل‏ زيادي هست . يكي از مسائل اين است كه اساسا چه نيازي در عالم به اين‏ كار هست كه دستورهايي از ناحيه خدا به مردم برسد ، اصلا مردم نياز به‏ چنين چيزي دارند كه از ناحيه خدا به آنها دستور برسد ، يا نه ، چنين‏ نيازي نيست ؟ و تازه اگر چنين نيازي هست [ آيا ] حتما راه برآورده‏ شدن اين نياز اين است كه به وسيله افرادي از بشر اين دستورها ابلاغ بشود ، راه ديگري وجود ندارد ؟ اگر گفتيم اين نياز هست ، اين نياز از چه‏ قسمت است ؟ آيا زندگي اجتماعي بشر بدون آنكه يك دستور الهي در آن‏ حكمفرما باشد نظم و نظام نمي پذيرد ؟ يا نه ، از اين جهت بشر نيازي‏ ندارد ، از آن جهت [ نياز دارد ] كه زندگي بشر محدود به زندگي دنيا نيست ، يك زندگي ماوراء دنيايي هم وجود دارد و آن زندگي ماوراء دنيا از نظر اينكه بشر در آنجا سعادتمند باشد بستگي دارد به اينكه در اين دنيا چگونه زندگي كند ، چه جور معتقدات و افكاري داشته باشد ، چه جور خلقياتي‏ داشته باشد و چه جور اعمالي داشته باشد كه اعمال صالح گفته مي‏شود . چون‏ سعادت بشر در آن دنيا بستگي دارد به افكار و معتقدات و اخلاقيات و اعمالش در اين دنيا ، پيغمبران دستورهايي از ناحيه خدا براي بشر آورده‏اند كه فكر و عمل و اخلاق خودش را طوري تنظيم كند كه در آن دنيا سعادتمند باشد . و يا هر دو ، يعني هم زندگي اجتماعي بشر اگر بخواهد سعادتمندانه باشد احتياج دارد كه آن دستورهاي خدايي اجرا بشود و هم زندگي‏ اخروي بشر ، و ايندو به يكديگر پيوسته و وابسته‏اند نه اينكه ضد يكديگر باشند كه آنچه زندگي اجتماعي را صالح مي‏كند آن دنيا را خراب كند و بالعكس ، نه ، در هر دو ، بشر چنين نيازي دارد . پس يك بحث درباب‏ نبوت مسأله نياز به انبياست .

بحث ديگر درباب نبوت اين است كه انبياء كه ما مي‏گوييم دستورها را از ناحيه خدا مي‏گيرند اين را چگونه مي‏گيرند كه اين نامش " وحي " است ، بحث در مسأله وحي است ، يعني انبياء اين تعبير را درباره خودشان‏ به كار برده و گفته‏اند از ناحيه خدا به ما وحي مي‏شود . آنگاه درباب وحي‏ ، نام فرشتگان را آورده اند ، جبرئيلی که مخصوصا نامش برده شده است در خود قرآن و در كتابهاي ديگر آسماني به عنوان واسطه وحي ، و به هر حال اين‏ گرفتن دستور ، تلقي كردن دستورهاي خدا كه خودشان اسم " وحي " رويش‏ گذاشته‏اند چگونه و به چه شكل است ؟ مسأله ديگر كه باز يك مسأله اساسي درباب نبوت است [ اين است كه‏ انبياء ] ( 1 ) معجزه داشتند و معجزه‏هايي مي‏آوردند . معجزه چيست ؟ خود معجزه هم به اندازه مسأله وحي يك مسأله مرموزي است . آيا اصلا معجزه‏ وجود داشته است و مي‏تواند وجود داشته باشد ؟ آيا معجزه ضد علم است يا ضد علم نيست ؟ علم و معجزه آيا با هم  ناسازگارند يا ناسازگار نيستند ؟ به نظر من مي‏آيد كه بحثهاي اساسي درباب نبوت همين سه بحث است : يكي‏ [ اينكه آيا ] نياز [ به دستورات الهي ] هست يا نيست و اگر هست از چه‏ راه ؟ ديگر اينكه اين كيفيت ارتباط چگونه كيفيتي است ؟ و سوم اينكه‏ معجزات كه دليل و آيت پيغمبران است چيست و چگونه بوده است و ماهيت‏ معجزه چيست ، رابطه‏اش با علم چه رابطه‏اي است ؟ البته مسائل ديگري هم در اينجا هست گو اينكه به اندازه اين مسائل ، اساسي نيست ولي به هر حال آنها هم مسائل مهمي است .

 

" نبي " و " رسول "

مثلا يكي از مسائل كه از نظر قرآني خيلي قابل بحث است اين است كه در قرآن ، هم تعبير " نبي " آمده است و هم تعبير " رسول " ، نبي و رسول‏ ، نبيين و رسل ، آيا نبوت با رسالت فرق مي‏كند ، يعني دو مقام و دو خصوصيت است ؟ يا نه ، يك چيز است كه با دو اسم تعبير شده است ؟ كلمه‏ " نبي " از ماده " نبأ " است . نبأ يعني خبر ، البته خبرهاي مهم و عظيم و خبرهاي صادق . مثل اينكه هر خبري را نبأ نمي‏گويند ، كلمه " حديث‏ " يا " خبر " را ممكن است بگويند ولي كلمه " نبأ " يك اهميت‏ ديگري دارد . نبي يعني خبر دهنده ، چون انبياء از خدا خبرهايي آورده و به‏ مردم داده‏اند ، به اين اعتبار به آنها گفته‏اند " نبي " . كلمه " رسول‏ " از ماده " رسالت " است كه اصل معنايش رهايي است در مقابل قيد . " مرسل " در زبان عرب يعني رها شده ، در مقابل " در قيد شده " . مثلا اگر مويي را همين طور رها كنند به پايين ، مي‏گويند " ارسله " يعني‏ رهايش كرد ، اما اگر مو را با سنجاقي ببندند اين نقطه مقابل ارسال است‏ . ولي اين كلمه را در مطلق مورد فرستادن [ به كار مي‏برند ] . وقتي كه كسي‏ ، كسي يا چيزي را از جايي به جايي مي‏فرستد ، به آن مي‏گويند " ارسال " و " رسول " يعني فرستاده به طور كلي . نمايندگاني كه مثلا يك امير ، يك‏ پادشاه از پيش خودش نزديك نفر ديگر مي‏فرستد اينها را معمولا در زبان‏ عربي " رسول " مي‏گويند ، رسولي فرستاد يعني نماينده‏اي فرستاد ، فرستاده‏اي فرستاد . اين معني لغوي‏اش . آيا در اصطلاح قرآن ميان " نبي " و " رسول " فرقي هست كه قرآن وقتي‏ به كسي  مي‏گويد " نبي " به يك عنايت خاصي مي‏گويد و وقتي مي‏گويد " رسول " به‏ عنايت ديگري است كه احيانا ممكن است كسي نبي باشد رسول نباشد ، يا برعكس رسول باشد نبي نباشد ، چنين چيزي هست يا نه ؟ اين هم بحثي است‏ كه چون در درجه اول لزوم نيست ما فعلا وارد آن نمي‏شويم ، اگر لازم بود روي‏ اين جهت هم بحث مي‏كنيم كه آيا ميان ايندو فرق هست و يا فرق نيست ؟ اين مخصوصا از اين جهت ضرورت پيدا مي‏كند كه در آيه ختم نبوت ، ما به‏ اين تعبير داريم كه : " « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول‏ الله و خاتم النبيين »" ( 1 ) . بعضي‏ها ( البته در عصرهاي اخير و نه‏ آدمهاي حسابي ، افرادي كه دنبال [ بهانه ] مي‏گردند ) گفته‏اند در اينجا قرآن كه نفرموده رسالت ختم شده است ، فرموده نبوت ختم شده است ، چه‏ مانعي دارد كه نبوت ختم شده باشد و رسالت هنوز ختم نشده باشد ؟ اگر بگوييم نبوت مگر چيست كه ختم شده و رسالت ختم نشده ؟ مي‏گويند انبياء فقط به كساني مي‏گفتند كه مثلا در عالم رؤيا ، در عالم خواب چيزهايي را مي‏ديدند ، اما رسالت مطلب ديگري است كه آن ختم نشده .

نياز به رسالت مسأله اول مسأله نياز به رسالت بود . بدون شك اگر ما مسأله آخرت را بپذيريم يعني اگر قبول كنيم كه زندگي بشر با مردنش در اين دنيا پايان‏ نمي‏پذيرد و نشئه ديگري ماوراء نشئه دنيا هم وجود دارد و بشر در آن نشئه‏ حيات و زندگي دارد و در آنجا هم به نوعي مرزوق است ، سعادتي دارد ، شقاوتي دارد :« و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون، فرحين بما اتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم‏ يلحقوا بهم »( 2 ) ( اين جزو خبرهايي است كه پيغمبران آورده و داده‏اند و از جنبه‏هاي علمي و فلسفي هم بحثهايي شده ) اگر ما تنها مسأله‏ آخرت را بپذيريم ( برزخ و آخرت و اينها ) بدون شك علم و عقل بشر كافي‏ نيست براي تحقيق در مسائل آخرت و تشخيص  اينكه چه چيز براي سعادت اخروي نافع است و چه چيز مضر . حتي بشر با علم‏ و عقل خودش اصلا نمي‏تواند پي ببرد به وجود يك نشئه‏اي . تا امروز هم كه‏ علم بشر اينهمه پيش رفته است هنوز ما بعد مرگ به عنوان يك مجهول براي‏ بشر تجلي مي‏كند ، هنوز هم واقعا قطع نظر از هر فكري ، اگر از نظر كلي‏ بخواهيم ببينيم ، به صورت يك مجهول است براي بشر ، يعني نمي‏تواند اين‏ را از نظر علمي صد در صد اثبات كند كه چنين چيزي هست ( البته يك قرائن‏ و دلائلي هست اما يك امري كه از نظر علم ، قطعي تلقي شده باشد نيست ) كما اينكه از نظر علم نمي‏تواند اين را صد در صد نفي كند بگويد نه ، علم‏ كشف كرده كه چنين چيزي نيست . جزء مجهولات بشر است . پس اگر مسأله عالم آخرت را كه باز خود پيغمبران هستند كه اصل وجود آن‏ را خبر داده‏اند و راه سعادت و راه شقاوت در آنجا را نشان داده‏اند در نظر بگيريم نياز به انبياء صد در صد قطعي است و جاي بحثي در آن نيست . آن چيزي كه بيشتر بايد رويش بحث كرد مسأله زندگي اجتماعي است كه آيا واقعا اين زندگي دنيايي بشر نيازي به پيغمبران دارد يا ندارد ؟ اولا ببينيم خود قرآن چه مي‏گويد ؟ آيا در قرآن به اين مسأله عنايتي هست يا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد ؟ ما مي‏بينيم قرآن تنها مسأله عالم‏ آخرت را بيان نمي‏كند ، مسأله زندگي دنيا را هم از نظر هدف انبياء مطرح‏ مي‏كند ، خيلي هم واضح و صريح ، در آن آيه معروف : " « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط »" ( 1 ) پيامبران خودمان را با دلايل و بينات فرستاديم ، كتاب و مقياس همراه‏ آنها فرستاديم تا در ميان مردم عدالت بر پا بشود . پس معلوم مي‏شود قرآن‏ اين را يك نيازي دانسته است و براي اين اصالتي قائل شده است ، و در اينجا حتي آن هدف ديگر [ يعني شناخت خداوند ] را هيچ ذكر نمي‏كند ، در جاهاي ديگر ذكر مي‏كند ولي در اينجا اين هدف را ذكر نمي‏كند شايد براي‏ اينكه نشان بدهد كه اين هم اصالتي دارد و واقعا اين جهت مورد نياز است‏ و بايد باشد . پس قرآن كه نظر داده است كه از ضرورتهاي زندگي بشر وجود عدالت است وجود پيغمبران را براي برقراري عدالت لازم و ضروري مي‏داند . از نظر علمي چطور ؟ از نظر مطالعات اجتماعي چطور ؟ آيا چنين ضرورتي‏ هست يا نه ؟ راجع به اين خيلي مي‏شود بحث كرد ، ما يك بحث مختصري عرض‏  مي‏كنيم ، اگر باز نياز باشد ممكن است كه بيشتر بحث كنيم . بشر يك موجود خاصي است كه زندگي‏اش بايد زندگي اجتماعي باشد يعني‏ بدون اينكه با يكديگر زندگي كنند و با يكديگر ارتباط داشته باشند و زندگي‏ تعاوني داشته باشند امكان‏پذير نيست ، ولي برخلاف ساير جاندارهاي اجتماعي‏ كه به حكم غريزه و اجبار زندگي‏شان اجتماعي هست ، به حكم غريزه اجبار نداردكه زندگي‏اش اجتماعي باشد . مقصودم اين جهت است كه حيوانهاي‏ اجتماعي از طرف خود خلقت و طبيعت مسخر و مجبورند كه اجتماعي زندگي‏ كنند ، تقسيم كار را خود خلقت و طبيعت در ميان آنها انجام داده ، قانون‏ اجتماعي‏شان را خود خلقت جبرا براي آنها وضع كرده است و آنها هم به طور خودكار ، كار خودشان را انجام مي‏دهند . مثلا زنبور عسل ، ما داريم‏ مي‏خوانيم و مي‏بينيم كه تكليف و وظيفه خودش را اجبارا مي‏داند ، يعني‏ لزومي نيست با تعليم و تربيت ياد بگيرد و كوشش كند تا بفهمد راه چيست‏ ، اجبارا به او داده شده است . وظيفه و راه خودش را اجبارا مي‏داند . پستها هم عوض نمي‏شود ، هر كدام يك مقام معلومي دارند ، آن كه كارگر است ، كارگر است و آن كه مهندس است ، مهندس است و آن كه حاكم و حكمران و ملكه است ، ملكه است . حتي ساختمانهاي اينها با هم متفاوت‏ است ، برعكس بشر كه بايد زندگي‏اش زندگي اجتماعي باشد و به حكم اينكه‏ يك موجود مختار و عاقل و آزادي آفريده شده است تمام اينها را خودش‏ بايد انجام دهد به اختيار خودش ، خودش بايد فكر [ كند و ] ( 1 ) برود براي خودش انتخاب كند . اين نقصها از نظر غريزي در بشر هست به اين‏ معنا كه به او اين غريزه داده نشده است . حالا چرا داده نشده است ، آن‏ خودش يك حساب ديگري دارد كه گفته‏اند چرا داده نشده است . آنوقت بشر به موجب همين كه مختار و آزاد آفريده شده است امكان تخلف از وظيفه‏ هميشه برايش هست ، و به حكم اينكه غريزه حيات دارد و مي‏خواهد زندگي‏ بكند ، نفع جو آفريده شده و دنبال منفعت خودش هست ، اين است كه هر فردي آن چيزي كه ابتدائا درباره آن فكر مي‏كند اين است كه در اجتماع‏ دنبال هدفهاي شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع ، يعني‏ آن چيزي كه اول براي بشر و براي فكر بشر مطرح است منفعت فرد است نه‏ مصلحت اجتماع ، مصلحت اجتماع را نه خوب تشخيص مي‏دهد و نه به‏ فرض تشخيص دادن رعايت مي‏كند . حيوان اجتماعي به حكم غريزه مصلحت‏ اجتماع را تشخيص مي‏دهد مي‏رود دنبالش و به حكم غريزه هم آن را اجرا مي‏كند ، و بشر در هر دو ناحيه اين نياز را دارد ، نياز دارد به يك‏ هدايت و رهبري كه او را به سوي مصالح اجتماعي‏اش هدايت و رهبري كند ، و نيازمند است به يك قوه و قدرتي كه حاكم بر وجودش باشد كه آن قوه حاكم‏ بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعي بفرستد . مي‏گويند پيغمبران براي اين‏ دو كار آمدند ، هم او را به مصالح اجتماعي رهنمايي مي‏كنند و هم كه اين‏ دومي شايد بالاتر است او را موظف مي‏كنند ، يك قدرتي بر وجودش مسلط مي‏كنند به نام " ايمان " كه به حكم اين قدرت آن مصالح اجتماعي را اجرا مي‏كند ، دنبال آنچه كه مصلحت اجتماعي تشخيص مي‏دهد ( حالا يا به حكم وحي‏ يا به حكم عقل و علم ، فرق نمي‏كند ) مي‏رود و اگر حكومت دين و حكومت‏ انبياء در ميان بشر در گذشته و حال نبود ، به عقيده اينها اصلا بشريتي‏ نبود ، يعني اصلا امروز بشري روي زمين نبود ، بشر خودش را خورده بود ، اصلا بشر فاني شده بود . بشر بقاي خودش را در روي زمين و همين تمدني را كه امروز در روي زمين دارد مديون پيغمبران است . آنها ، هم او را رهبري‏ كردند و هم خودش را از شر خودش نگهداري كردند ، و حتي امروز هم كه‏ اينهمه علم پيش رفته و عقل بشر كامل شده است باز هم نقش انبياء محفوظ است ، يعني همين الان هم بشر تربيتهاي انساني اي كه دارد ، ارث از گذشته‏اي است كه سر منشأش پيغمبران بوده‏اند ، و مقدار انسانيتي كه دارد باز هم از بقاياي همان تعليمات ديني و كتابهاي آسماني است كه اگر فرض‏ كنيم همين الان تأثير كتابهاي آسماني را با يك قوه و قدرتي از روح بشر به‏ كلي بيرون بكشيم ، اين مساوي خواهد بود با فناي بشريت يعني با از بين‏ رفتن روح انسانيت به طور كلي و قهرا فناي بشريت ، بشر به صورت يك‏ موجودات درنده‏اي در خواهد آمد كه هيچ روح اجتماعي نداشته باشند و همه‏ مجبور باشند با همديگر باشند ولي نه مجموع شيرها بخواهند با هم زندگي‏ كنند ، چون خيلي تفاوت است ميان افراد بشر ، مثل يك جنگلي [ خواهد بود ] كه در آن عده‏اي گوسفند باشد ، عده‏اي گرگ ، عده‏اي شغال ، عده‏اي شير ، عده‏اي ببر ، عده‏اي پلنگ ، عده‏اي شتر و عده‏اي اسب ، اينها به جان يكديگر بيفتند و قوي ضعيف را پايمال خواهد كرد . اين يك خلاصه‏اي بود كه مي‏خواستم در اين باره عرض كنم ، چون خودم‏ نمي‏دانم كه لازم هست ما درباره اين مطلب زياد بحث كنيم يا نه . اين به‏ عبارت ديگر همان  بحث " نياز به دين " است كه بشر در زندگي اجتماعي خودش به دين نياز دارد . روح مطلب همين بود كه عرض كردم ، كه اگر بيش از اين نياز باشد بعد روي آن بحث مي‏كنيم . پس راهي كه از جنبه نياز به نبوت ذكر شده است دوتاست : مسأله آخرت‏ ، مسأله زندگي اجتماعي و فردي .

 

وحي

حالا بياييم وارد مسأله دوم بشويم : مسأله وحي ، مسأله اينكه پيغمبران‏ از خدا دستور مي‏گرفتند ، چگونه دستور مي‏گرفتند ؟ كيفيتش چگونه بوده است‏ ؟ مقدمتا اين مطلب را مي‏توانيم بگوييم كه همان طور كه گفته‏اند هيچ كس‏ نمي‏تواند ادعا بكند كه من مي‏توانم حقيقت اين كار را تشريح بكنم . اگر كسي بتواند چنين ادعايي بكند خود همان پيغمبران هستند ، براي اينكه اين‏ يك حالتي است ، يك رابطه‏اي است ، يك ارتباطي است نه از نوع‏ ارتباطاتي كه افراد بشر با يكديگر دارند يا افراد عادي بشر با اشياء ديگري غير از خدا دارند . كسي هيچ وقت ادعا نكرده است كه كنه و ماهيت‏ اين مطلب را مي‏تواند تشريح بكند ، ولي از اين هم نبايد مأيوس شد كه تا حدودي مي‏شود درباره اين مطلب بحث كرد ، لااقل از راه اينكه يك چيزهايي‏ را مي‏شود نفي كرد و درباره يك چيزهايي از روي قرائني كه خود پيغمبران‏ گفته‏اند مي‏شود بحث كرد . در اينجا به طور كلي دو نظريه است .

نظريه عوامانه يك نظريه نظريه عاميانه است . من نمي‏گويم درست يا نادرست ، بعد كه‏ آيات قرآن را خوانديم ببينيم كه قرآن با كداميك تطبيق مي‏كند . يك نظري‏ عوام الناس دارند و آن اين است كه تا مي‏گويند " وحي " اينجور به‏ فكرشان مي‏رسد كه خداوند در آسمان است ، بالاي آسمان هفتم مثلا ، در نقطه‏ خيلي خيلي دوري ، و پيغمبر روي زمين است ، بنابراين فاصله زيادي ميان‏ خدا و پيغمبر وجود دارد ، خدا كه مي‏خواهد دستورهايش را به پيغمبرش‏ برساند نياز دارد به يك موجودي كه بتواند اين فاصله را  طي كند و آن موجود قهرا بايد پر و بال داشته باشد تا اين فاصله را طي كند ، و از طرفي هم بايد عقل و شعور داشته باشد كه بتواند دستوري را از خدا به پيغمبر القاء كند . پس اين موجود بايد از يك طرف جنبه انسان باشد و از يك جنبه مرغ . بايد انسان باشد تا بتواند دستور خدا را براي پيغمبر بياورد چون مي‏خواهد نقل كلام و نقل سخن كند ، ولي از طرف ديگر چون اين‏ فاصله بعيد را مي‏خواهد طي كند ( اگر هر انساني مي‏توانست كه خود پيغمبر مي‏رفت و بر مي‏گشت ) بايد يك پر و بالي داشته باشد تا اين فاصله ميان‏ زمين و آسمان را طي كند ، و او همان است كه به اسم " فرشته " ناميده‏ مي‏شود . عكس فرشته‏ها را هم كه مي‏كشند و انسان نگاه مي‏كند مي‏بيند يك‏ انسان است ، سر دارد ، چشم دارد ، لب دارد ، بيني دارد ، گردن دارد ، دست دارد ، پا دارد ، كمر دارد و همه چيز دارد به اضافه دو تا بال نظير بال كبوتر ، فقط لباس ندارد كه حتي بي‏شلوارش را هم مي‏كشند . آقا بزرگ‏ حكيم گفته بود " اينكه مردم شنيده‏اند ملائكه مجردند ، اينها مجرد از تنبان فرض كرده‏اند ( به همان زبان مشهدي ) ، مجرد است يعني خالي از تنبان است ، شلوار پايش نيست . اين يك تصور است ، خدا چون در آن بالاي بالا قرار گرفته است وقتي‏ مي‏خواهد براي پيغمبرش خبر دهد به آن فرشته مي‏گويد ، او هم پر و بال‏ مي‏زند ، از بالا مي‏آيد پايين ، بعد هم با پيغمبر حرف مي‏زند ، با همين‏ گوش و با همين چشم ، پيغمبر مي‏بيند يك انساني آمد با بال ، از در وارد شد حرفش را زد و رفت . پيغمبر از چه طريق حرف خدا را تلقي مي‏كند ؟ از همين طريق كه حرف ما را تلقي مي‏كند ، با اين تفاوت كه حرف ما را بلاواسطه مي‏شنود ، خود ما را مي‏بيند و حرف ما را مي‏شنود ، ولي حرف خدا را چون در فاصله دوري قرار گرفته است به وسيله يك انسان بالدار مي‏شنود اما از همين راه مي‏شنود ، مي‏آيد حرف مي‏زند و گفتگو مي‏كند و مي‏رود . اين‏ يك نوع تصور است . عامه مردم درباب وحي چنين تصوري دارند .

نظريه روشنفكرانه اينجا تفسير نقطه مقابلي وجود دارد كه اين هم انكار نبوت نيست ، كسي‏ كه اين حرف را مي‏زند نمي‏خواسته انكار كند ولي پيش خودش اينجور خواسته‏ تفسير كند و كرده است . سيد احمدخان هندي كه يك سبك خاصي تفسير نوشته‏ تقريبا چنين فكري دارد ، و بعضي افراد ديگر . بعضي از افراد خواسته‏اند كه تمام اين‏ تعبيرات ، وحي از جانب خدا و نزول فرشته و سخن خدا و قانون آسماني و همه اينها را يك نوع تعبيرات بدانند ، تعبيرات مجازي كه با مردم عوام‏ جز با اين تعبيرات نمي‏شد صحبت كرد . مي‏گويند پيغمبر يك نابغه اجتماعي‏ است ولي يك نابغه خير خواه . يك نابغه اجتماعي كه اين نبوغ را خداوند به او داده است در جامعه‏اي پيدا مي‏شود ، اوضاع جامعه خودش را مي‏بيند ، بدبختي‏هاي مردم را مي‏بيند ، فسادها را مي‏بيند ، همه اينها را درك مي‏كند و متأثر مي‏شود و بعد فكر مي‏كند كه اوضاع اين مردم را تغيير بدهد . با نبوغي كه دارد يك راه صحيح جديدي براي مردم بيان مي‏كند . مي‏گوييم پس‏ وحي يعني چه ؟ روح الامين و روح‏القدس يعني چه ؟ مي‏گويد روح‏القدس همان‏ روح باطن خودش است ، عمق روح خودش است كه به او الهام مي‏كند ، از باطن خود الهام مي‏گيرد نه از جاي ديگري . چون از عمق روحش اين انديشه‏ها مي‏آيد به سطح روحش ، مي‏گوييم پس روح الامين اينها را آورده و چون سر سلسله همه كارها خداست و همه چيز به دست خداست ، پس خدا فرستاده ، چون هر كاري تاخدا نخواهد كه نمي‏شود . پس معني وحي اين است كه از عمق‏ انديشه خود پيغمبر سرچشمه مي‏گيرد و مي‏آيد به سطح انديشه‏اش . مي‏گوييم‏ ملائكه يعني چه ؟ مي‏گويد ملائكه يعني همين قواي طبيعت ، ملائكه عبارت است‏ از قوايي كه در طبيعت وجود دارد ، و چون خدا اين قوا را استخدام مي‏كند بنابراين ملائكه در اختيار او هستند . پس دين يعني چه ؟ مي‏گويد چون اين‏ قوانيني كه او وضع كرده است واقعا قوانين صحيح و صالحي است و براي‏ سعادت اجتماع مفيد است پس دين است ، از جانب خداست و ما چيز ديگري‏ نمي‏خواهيم . خلاصه تمام آنچه كه درباب رابطه پيغمبر با خدا ، گرفتن دستور از خدا ، وحي ، نزول فرشته و اينجور چيزها گفته مي‏شود تمام اينها را تقريبا توجيه و تأويل مي‏كنند به همين جريانهاي عادي‏اي كه در افراد بشر هست ، منتها افراد استثنايي و افراد نابغه بشري . در واقع اينكه ماوراء فكر و مغز و روح انسان حقيقتي باشد و او از آن ماوراء تلقي كرده باشد - حالا به هر نحو و به هر شكل - اينها را نمي‏خواهند قبول كنند و اصلا هيچ‏ جنبه غير عادي را نمي‏خواهند بپذيرند . اين هم يك جور نظريه است .

سبك كلامي در اثبات نبوت متكلمين - كه سبكشان را مي‏گويند سبك كلامي - اساسا قانون علت و معلول‏ و نظام سببي و مسببي را در جهان قبول ندارند و آنچه را هم كه ديده مي‏شود تقريبا يك امر تشريفاتي مي‏دانند و گويند فكر مي‏كنند تقيد به نظام علت و معلول نوعي محدوديت قائل شدن براي خداست كه بگوييم از يك علت معين‏ معلول معين پيدا مي‏شود و بعد هم كانه خدا را از كار خودش منعزل كرده‏ايم‏ ، نه ، اين حرفها در كار نيست ، هر چيزي را ما مستقيم و بلاواسطه بايد به‏ خدا نسبت دهيم . بعد مي‏گويند خداوند هم چون حكيم است كارها را بر طبق‏ مصلحت انجام مي‏دهد ، كاري كه خوب هست مي‏كند و به مقتضاي حكمتش بايد هم بكند ، اگر نكند به حكمتش ضربه مي‏زند ( تازه آنهايي كه قائل به حسن و قبح هستند [ چنين مي‏گويند ] ، آنهايي كه نيستند اين مقدار را هم نمي‏گويند ) ، كار بد را هم نبايد بكند ، اگر بكند باز به خدايي و حكمتش ضربه‏ مي‏زند . اين است كه كارهاي خوب را تعبير مي‏كنند كه " يحب علي الله " بر خدا واجب است ، چون نيك است بر او واجب است چنين كاري را بكند ، و كار بد را مي‏گويند - مثلا - قبيح است بر خدا كه چنين بكند . اين سبك استدلال البته سبك صحيحي نيست ، چه از آن جهتي كه انكار نظام‏ علت و معلول است و چه از نظر اينكه انسان بخواهد خداوند را محكوم يك‏ قاعده و قانون كرده باشد كه خدا اين كار را مي‏كند به دليل اينكه اگر نكند خلاف است ، يعني تحت اين انگيزه اين كار را مي‏كند ، اگر اين كار را نكند خلاف كرده است ، براي اينكه خلاف نكند [ اين كار را مي‏كند ] . اصلا " براي " كه معنايش حكم انگيزه را داشته باشد ، با خدايي يعني با واجب الوجود بودن ، با اينكه خودش تحت تأثير هيچ علتي قرار نداشته‏ باشد منافات دارد . و بعلاوه اين حسن و قبح هايي كه ما درك مي‏كنيم ، اينها را به اصطلاح مي‏گويند امور اعتباري بشري است ، يعني اينها يك چيزهايي است كه‏ فقط در زندگي بشر صادق است ، در غير آن صادق نيست . اين يك سبك است‏ كه اساسش [ اين است ] : چون اين كار نيك است بايد باشد ، چون اين كار بد است نبايد باشد . اين يك سبك فكر است . ما اينطور نخواستيم استدلال‏ كنيم كه پيغمبران اگر باشند وجودشان مفيد است ، چون اگر ما فرض مي‏كنيم‏ وجودشان مفيد است مي‏گوييم هر چيزي هم كه مفيد است خوب است ، پس بايد خدا اين كار را كرده باشد .

سبك فلسفي يك سبك استدلال ديگري هست كه آن - به تعبيري كه ما عرض كرديم - مسأله احتياج [ است ] كه اين خودش يك قانوني است ، قانون طبيعي هم‏ هست :

  هر چه روييد از پي محتاج رست

                                             تا بيابد طالبي چيزي كه جست

مسأله احتياج اين است كه اگر يك موجودي در جريان طبيعي خودش ، در حيات خودش ، در مسير خودش ، به چيزي نيازمند باشد و پيدايش آن چيز هم‏ براي او امكان داشته باشد ( اين شرط دوم آن است ، چون ممكن است نيازي‏ داشته باشد ولي ناممكن باشد ) ، شيئي به چيزي محتاج باشد و قابليت اينكه‏ آن چيز به او داده شود وجود داشته باشد ، آنوقت اگر داده نشود معنايش‏ اين است كه قابليت هست و فاعليت وجود ندارد ، و از نظر فلاسفه هر چه‏ در جهان واقع نمي‏شود به علت عدم امكان و عدم قابليت است و هر چيزي كه‏ امكان و قابليت داشته باشد او وجود پيدا مي‏كند . آنها در مسأله انبياء و نبوت ، اول وارد اين بحث شدند كه نبوت ممكن است - روي حسابهايي كه در خود حقيقت وحي بحث مي‏كنيم ، يعني اينكه يك انسان اتصال با جهان ديگر داشته باشد ، اول اين را فرض كردند و روي حسابهاي خودشان ثابت كردند كه‏ اين يك امر ممكني است و ناممكن نيست - آنوقت در مرحله بعد آمده‏اند گفته‏اند كه بشريت به نبوت نيازمند است ، يعني نبوت براي زندگي بشر يك خير و يك سعادت و يك كمال است . به كمك اين دو اصل ، يكي امكان‏ اصل نبوت به معني اينكه بشري اتصال داشته باشد با جهان ديگر و از آنجا الهاماتي و القائاتي به او بشود ، و ديگر اينكه با نبودن آنها در زندگي‏ بشر خلاي وجود پيدا مي‏كند كه منجر به اختلال كلي زندگي بشر مي‏شود ، گفته‏اند پس در نظام جهان ضرورت دارد ( 1 ) كه نبوتي وجود داشته‏ باشد . پس اين طرز بيان غير از آن طرز بياني است كه به اصطلاح مي‏گويند تكليف‏ براي خدا معين مي‏شود ، چون خدا مكلف است بايد كاري را انجام دهد . صحبت تكليف نيست ، صحبت امر ديگري است . اينكه آنها مي‏گويند خداوند فاعل تام است و از ناحيه او منع فيض امكان ندارد ، بخل در ذات او وجود ندارد ، پس اگر شيئي در نظام وجود ، امكان [ وجود ] و امكان ادامه وجود داشته باشد از طرف او افاضه مي‏شود ، غير از اين است كه بگوييم چون‏ تكليف خدا اين است بايد انجام دهد . اما آن بيان مختصري كه ما راجع به اصل نياز داشتيم كه گفتيم بعضي از رفقا دو ايراد به ما كرده‏اند ، يكي اينكه اصلا شما نمي‏توانيد اثبات كنيد كه بشريت نيازي به انبياء داشته و دارد ، دوم اينكه به فرض اينكه‏ اثبات شود دليل نمي‏شود . درباره اصل مسأله نياز عرض كرديم ( حالا شما فكر كنيد ببينيد چنين نيازي هست يا نيست ) بشر در سطحي كه زندگي مي‏كند زندگي او زندگي يك موجود مختار است يعني يك موجودي كه با اراده خودش‏ و با انتخاب و تصميم خودش بايد كار كند ، يعني به اين مرحله از كمال‏ وجودي رسيده است كه با جمادات فرق مي‏كند ، با نباتات فرق مي‏كند ، با حيوانات هم فرق مي‏كند كه حيات او يك حياتي است كه با انتخاب و تصميم‏ و اراده خودش بايد كارها را انجام بدهد ، يك موجود آزاد مختار . اين‏ موجود آزاد مختار زندگيش هم يك زندگي اجتماعي است ، همين كه گفته‏اند مدني بالطبع است ، يعني اگر بخواهد انفرادي زندگي كند نمي‏تواند باقي‏ بماند ، بقاي او به همين است كه اجتماعي زندگي كند ، اصلا ساختمانش به‏ گونه‏اي است كه بايد با كمك يكديگر زندگي كنند ، چه از نظر استعدادهاي‏ جسمي و چه از نظر استعدادهاي روحي و معنوي‏اي كه دارد ، آنگاه زندگي‏ اجتماعي‏اش مشروط به وجود يك ايمان است ، يعني آن حالت طبيعي و غريزي‏اي كه خودش دارد كه هر فردي فقط منفعت خودش را مي‏خواهد و بس ، و منفعت خودش را بر مصلحت [ جمع ] مقدم مي‏دارد ، قادر نيست كه زندگي‏ اجتماعي او را اداره كند ، بايد يك ايماني بر وجودش حكومت كند كه به‏ موجب آن ايمان ، قوانين و مقرراتي كه به خاطر مصالح اجتماعي وضع شده‏ است ( حالا يا من جانب الله يا از جانب خود مردم ، كه البته لااقل‏ اصولش بايد من جانب الله باشد ) قوانيني كه اداره كننده اجتماع است ( چون زندگي اجتماعي كه بدون قانون‏ نمي‏شود ) احترام پيدا كند و زندگي بشر اداره شود ، و عرض كرديم عملا هم‏ زندگي بشر را همين چيزهايي كه اسم آنها را " اخلاق " مي‏گذارند [ اداره‏ كرده است ] ، : همين پايبنديها به راستي ، پايبنديهاي از روي ايمان ، نه‏ اينكه من راست بگويم روي حساب دقيق منفعت ، براي اينكه اگر دروغ بگويم‏ ديگران هم دروغ خواهند گفت و آنگاه ضرر من بيشتر خواهد بود ، راست‏ بگويد به خاطر ايمان به راستي ، امانت داشته باشد به خاطر ايمان به‏ امانت ، دزدي نكند به خاطر ايمان به اينكه نبايد دزدي كند . بقاي گذشته‏ زندگي بشر به همين اصول احترام به قانون و راستي و درستي بوده ، همينهايي‏ كه اسمش را " اخلاق " و " عدالت " مي‏گذارند ، و الان هم باز بشر همين‏ زندگي‏اي كه دارد ، تا حد زيادي بستگي دارد به همين ايمان و احترامي كه به‏ اصول زندگي اجتماعي خودش دارد . اگر اين ايمان و احترام را از او بگيريم‏ و او را به همان حالت منفعت خواهي شخصي خودش بگذاريم و بخواهد در زندگي اجتماعي اين اصول را ( كه از ضروريات زندگي اجتماعي است ) ، قانون را به خاطر شخص خودش محترم بشمارد ، دائر مدار اين است كه تا وقتي كه از تخطي از آن مي‏ترسد ، يعني قوت و زوري ندارد ، احترام مي‏گذارد ، همين قدر كه قوت و زور شخصي پيدا كرد نه ، تا وقتي همكاري مي‏كند كه‏ تحت يك فشار باشد ، همين طور كه مثلا ما مي‏بينيم يك عده دزد هم در مدتي‏ كه دزدي مي‏كنند و يك جمعيتي را تشكيل داده‏اند ، با خودشان در نهايت‏ صداقت و امانت رفتار مي‏كنند چون خودشان را در مقابل دشمنهاي بيشتر و قويتر از خودشان مي‏بينند و اثر سوء اختلاف را قريب و نقد مي‏بينند ، يعني‏ مي‏دانند همين امروز اگر اختلاف كنند فردا همه‏شان از بين رفته‏اند . در يك‏ چنين شرايطي بشر خودش را پايبند مي‏كند ، يعني وقتي اثر دروغ را مستقيم و نقد ببيند خودش را پايبند مي‏كند . اما اگر به اين صورت باشد كه اثر [ كار خلاف ] به اجتماع مي‏خواهد برسد و اجتماع مي‏خواهد فاسد بشود ، و اثرش‏ چند سال ديگر مي‏خواهد پيدا شود ، و هرگز به آن مطلب اهميتي نمي‏دهد . بشريت به زندگي اجتماعي نيازمند است ، به قانون نيازمند است ، قانوني‏ كه به آن ايمان داشته باشد ، و به خود ايمان نيازمند است . پس اصل نيازمندي را نمي‏شود انكار كرد و گفت چنين نيازي وجود ندارد . و تا امروز هم كه عصر ترقي بشر است ، اين [ نظريه ] كه بشريت نيازي به‏ قانون ندارد نيامده ، اين هم كه بشريت احتياج به ايمان به قانون ندارد باز هم نيامده ، فقط مطلبي كه هست اين است كه آيا مي‏شود اين ايمان را و اين قانون را از غير طريق‏ نبوت به وجود آورد يا نه ؟ بحثي كه عصر امروز مطرح است اين است كه [ آيا ] مي‏شود قانون را توأم با يك ايمان واقعي به آن ، از غير طريق‏ انبياء به وجود آورد ، و لااقل در عصر حاضر به وجود آورد ؟ اگر در گذشته‏ بشر قادر نبوده است چنين قوانيني و چنين ايمان به قوانيني [ پديد آورد آيا در عصر حاضر قادر است ] ؟ همين‏طور كه احزاب و مسلكها در اثر تربيتها تاحدودي اين كار را مي‏كنند كه هم قانون به وجود مي‏آورند و هم‏ ايمان به قانون و فداكاري در راه قانون ، كه اگر ما توانستيم بگوييم نه ، اين چيزي هم كه هست يك امر پايداري نيست ، اگر اين مطلب را هم‏ توانستيم ثابت كنيم ، احتياج به نبوت را در همه عصرها ثابت كرده‏ايم و اگر نتوانستيم نه .

پايه استدلال حكما به‏طور كلي درباب خدا يك بحث هست - كه در گذشته هم ولو به اجمال اين‏ را گفته‏ايم - كه آيا اگر ما بخواهيم بر خدا استدلال كنيم حتما بايد به وسيله‏ چيز ديگر بر خدا استدلال كنيم ، يا اينكه به وسيله چيز ديگر بر خدا استدلال‏ كردن يك راه استدلال است و مي‏توان از خود خدا بر خود خدا استدلال كرد ؟ عده‏اي معتقدند كه راه صديقين همان راهي است كه از خود خدا بر خود خدا استدلال مي‏كنند ، كه ما در تعبيرات مذهبي هم در اين زمينه زياد داريم : " « يا من دل علي ذاته بذاته » " ( 1 ) يا امام حسين مي‏فرمايد : " « ا يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك » " ( 2 ) آيا غير از تو از تو ظاهرتر است كه من غير تو را دليل بر تو بگيرم ؟ پس عده‏اي معتقدند ( اجمال را مي‏خواهيم اشاره بكنيم ) كه آن هم راهي‏ است و اشرف . هم هست ( حالا تقرير و بيانش هر چه هست به جاي خود ) . مطلب ديگر اين است : آيا مي‏توان از خدا بر چيز ديگر استدلال كرد يا نه ؟ يعني ما خدا را معلوم قرار بدهيم و يك چيزي را مجهول ، به دليل اينكه‏ خدا هست پس فلان چيز هم بالضروره وجود دارد ، كه آن معلومي كه ما در برهان خودمان اتخاذ مي‏كنيم خود خدا باشد ، يعني اگر ما نتوانيم خدايي‏ اثبات بكنيم آن مجهول ما هم مجهول است ولي اگر خدا را اثبات كرديم ، به دليل اينكه خدا هست فلان شي‏ء هم هست يعني اين يك ضرورتي است كه از وجود خداوند ناشي مي‏شود ؟ عده‏اي معتقدند كه بله ، اين هم خودش يك طرز استدلال است ، البته نه اينكه بر همه اشياء بشود از اين راه ، از طريق‏ عقلي استدلال كرد ، ولي مي‏توان نظام كلي وجود و كليات وجود را از راه‏ شناختن خداوند كشف كرد . درباب نبوت عامه يك چنين استدلالي است ، نه‏ استدلال از راه متكلمين كه بر خداوند واجب است ، اگر نكند خداوند به‏ تكليف خودش عمل نكرده ، نه ، صحبت ضرورت است نه وجوب و تكليف . خواسته‏اند بگويند چون خدا هست ، در خلقت خلا وجود ندارد يعني اگر يك‏ موجودي امكان يك رشد و يك كمال در او باشد و موانعي در كار نباشد ، قابليت از طرف او تمام باشد ، از طرف خداوند آن كمال به او افاضه‏ مي‏شود . بعد آمده‏اند درباب نوع انسان اينجور گفته‏اند : نوع انسان‏ نيازمند به يك هدايتي هست ماوراي هدايت حس و عقل ، و امكان اين هم كه‏ بشر بتواند اين را از ماوراي خودش ، از عالم ديگر تلقي بكند - كه نامش‏ وحي هست - وجود دارد ، بشر مي‏تواند اين را تلقي بكند ، پس با نياز بشر به چنين هدايتي و با امكان‏ اينكه بشر چنين تلقي‏اي بكند ( كه اينها را با مقدماتي ذكر مي‏كنند ) از ناحيه خداوند اين فيض بالضروره مي‏رسد . اين طرز بياني است كه [ ذكر ] كرده‏اند . حالا من يادم نيست كه اينكه‏ مي‏گويند " بيان حكماي اسلام " اول كسي كه اين را بيان كرده فارابي بوده‏ است يا بوعلي ، فرصت نكرده‏ام [ ببينم ] . بوعلي كه متعدد در كتابهاي‏ خودش اين مطلب را متعرض شده است و مثالهايي هم ذكر مي‏كند .                                                                              .                                                                                                                                                                                                                                     
راجع به خود " وحي " از همه مهمتر همين است كه موارد استعمالش را در قرآن به دست بياوريم تا حقيقتش را بهتر بفهميم . اينها را از لغت‏ نمي‏شود به دست آورد چون عرف عام مورد استعمال نداشته ، آنچه كه در لغت‏ هست يك معني نزديك به اين معناست . حالا ما در علوم مثال مي‏زنيم . ارباب علوم به يك معاني تازه‏اي مي‏رسند كه عرف عام به آن معاني نمي‏رسد ، ناچارند كه يك لغتي براي معني جديد وضع كنند ، و معمولا ديگر نمي‏روند لفظي از خارج اختراع كنند ، به قرائن و مشابهاتي كه هست لفظي را از جايي‏ مي‏گيرند و بعد آن را توسعه و تعميم مي‏دهند ، [ ترويجش ] مي‏كنند تا قالب‏ جديد پيدا كند . مثلا علم و فلسفه علت و معلول كشف مي‏كند به صورت يك‏ مفهوم فلسفي و علمي ، ولي عرف به اين معناي عام فلسفي و علمي چنين لفظي‏ براي آن ندارد ، آنگاه اهل لغت مي‏روند مي‏بينند كه در زبان عرف يك‏ كلمه‏اي دارند به نام علت يعني بيماري ، وقتي بيماري پيدا مي‏شود يك آدمي‏ مي‏شود معلول يعني آن بيماري را به خود مي‏گيرد ، نزديكترين لغتي كه پيدا مي‏كنند اين است ، بعد كلمه علت را برمي‏دارند مي‏آورند در اين معنا ، اما حالا كه ما مي‏گو ييم علت ، ديگر مقصودمان بيماري نيست ، مقصودمان يك مفهوم عام است . اين‏ مال اهل علم و علماء و فلاسفه . در دريافتهاي انبياء هم يك چنين چيزي‏ است يعني آنچه آنها دريافت مي‏كنند يك نوع معاني‏اي است كه قبلا در ميان‏ مردم وجود نداشته كه لفظ داشته باشد . لفظ جديد وضع كردن هم كه اين درد را دوا نمي‏كند چون لفظ جديد را ميان دو نفر بايد وضع كرد كه هر دوبا معني‏ آشنا باشند . ناچار از همان الفاظ متداول ، نزديكترين الفاظ را براي اين‏ معني انتخاب مي‏كنند . ما اگر بخواهيم به آن معني نزديك شويم - ما هم كه‏ به آن معني مستقيما آشنايي نداريم - بايد ببينيم از مجموع مواردي كه به‏ كار برده‏اند چه درك مي‏كنيم و چه مي‏فهميم . در لغت ، معني " وحي " هر القاء محرمانه و مخفيانه و پنهان را مي‏گويند ، القاء مرموز ، مثل اينكه‏ اگر يك نفر به يك نفر ديگر به صورت نجوا و مخفي كه كسي نفهمد ، مطلبي‏ را القاء كند ، اين را در عرف مثلا مي‏گفته‏اند وحي . پس ، از معني لغوي ، آن مقداري كه در اينجا منظور هست همين جنبه مخفي بودن و مرموز بودنش‏ است نسبت به افهام ساير مردم .

موارد استعمال وحي در قرآن

وحي انبياء در وحي انبياء يك مطلب كه مسلم است اين حد كه اين وحي معلم داشته‏ يعني بدون معلم نيست ولي معلم غير بشري و غير طبيعي : " « علمه شديد القوي »" . ( « و النجم اذا هوي 0 ما ضل صاحبكم و ما غوي 0 و ما ينطق‏ عن الهوي 0 ان هو الا وحي يوحي 0 علمه شديد القوي ») ( 1 ) . اين مطلب‏ را ما درباب وحي حتما بايد [ در نظر ] بگيريم يعني فرض معلم و متعلم‏ بايد بكنيم . بنابراين اگر ما بخواهيم اينجور فرض كنيم كه مثل نبوغهاي‏ افراد [ است ] ، يك نبوغي كه فقط لازمه اين ساختمان كامل وجودي است ، نابغه هم اينجور است ، يك نابغه طرح ابتكاري مي‏ريزد ولي اين طرح‏ ابتكاري از خودش است ، به اين معنا كه ساختمانش يك ساختماني است كه‏ ايجاب مي‏كند چنين ابتكاري بكند . ولي در وحي هرچه شخصيت كه پيغمبر دارد در واسطه بودنش هست ، تمام شخصيتش در اين است كه توانسته ارتباط با خارج وجود خودش ، با خدا ، با شديد القوي ، با ملك ، با فرشته - هر چه‏ مي‏خواهيد بگوييد - [ پيدا كند ] ، تمام شخصيتش در اين جهت خلاصه مي‏شود كه با خارج وجود ذهنش ارتباط پيدا كرده . به نظر من وقتي وحي نبوتي را در قرآن مي‏بينيم اين را نمي‏توانيم از آن بگيريم . بنابراين اگر شخصي هرچه‏ كار فوق‏العاده انجام بدهد كه اين جهت در آن نباشد كه او واسطه است كه‏ از بيرون وجود خودش گرفته است ، نمي‏توانيم اسمش را " وحي " بگذاريم‏ ، مي‏خواهد ابتكار باشد مي‏خواهد نباشد ، هرچه مي‏خواهد باشد اين وحي نيست. جنبه دوم كه باز در وحي مسلما مي‏شود اين را [ منظور ] كرد حالت‏ استشعار است يعني در حالي كه مي‏گيرد متوجه است كه از بيرون دارد مي‏گيرد ( كه اين هم مربوط به همين است كه از خارج مي‏گيرد ) . مثلا يك الهاماتي گاهي به افراد مي‏شود بدون اينكه خود فرد هم علتش را بفهمد . بديهي است كه اين الهامات هست‏ . انسان همين قدر مي‏بيند كه يكدفعه در دلش چيزي القاء شد ( 1 ) ، احساس‏ مي‏كند يك چيزي را درك كرد بدون اينكه بفهمد كه آن چيست . اين خودش‏ يك نوع القاء است ، يك نوع الهام است . تعجب است ، يك مردي كه شايد در حرفهاي خودش اغلب مادي حرف مي‏زند ( گو اينكه او از يك نظر يك آدم پراكنده گوست ، اسمش را نمي‏خواهيم‏ ببرم ) مي‏گفت كه من در پاريس تحصيل مي‏كردم و يك زن خارجي هم آن وقت‏ گرفته بودم . روزي با زنم قرار گذاشته بوديم كه ساعت مثلا چهار و نيم بعد از ظهر برويم سينما و محل قرارمان هم ايستگاه مترو بود ، جايي كه از پله‏ها بايد مي‏رفتيم پايين . مي‏گفت من چند دقيقه قبل از او رسيدم ، از پله‏ها كه رفتم پايين ، يكمرتبه مثل اينكه مغزم در يك لحظه‏اي روشن شد ، تهران را ديدم ، خانه برادرم را ديدم ، ديدم جنازه پدرم را از خانه‏ برادرم دارند مي‏آورند بيرون ، و مردم را ديدم كه داشتند تشييع جنازه‏ مي‏كردند . يك حالت ضعفي در من پيدا شد . رنگ در صورتم نماند ، بي حال‏ شدم . بعد زنم آمد گفت چطوري ؟ چرا رنگت پريده ؟ گفتم چيزي نيست ، جواب او را دادم . بعد ديگر نامه پدرم نيامد . به پدرم خيلي علاقه‏مند بودم ، او هم به من خيلي علاقه‏مند بود . بعد از آن ديدم كه برادرم نامه‏ مي‏نويسد . نمي‏خواستند كه من ناراحت بشوم . تا اينكه من اصرار كردم كه‏ بنويسيد كيفيت چه بوده است ؟ معلوم شد اتفاقا همين جور هم بوده ، پدرم‏ در همان لحظه و همان ساعت ( گفت يادداشت كردم ) در خانه برادرم مرده‏ بود و [ آن حالت من ] در همان لحظه‏اي بوده كه جنازه‏اش را مي‏آورده‏اند بيرون . اين را من از خود آن آدم شنيدم . اگر دروغ هم گفته من از خودش شنيدم . ولي در وحي حالت استشعار هست يعني آن كسي كه به او وحي مي‏شود مي‏فهمد كه دارد از آنجا تلقي مي‏كند و حتي در قرآن اينطور وارد شده كه پيغمبر اكرم از ترس اينكه آنچه مي‏گيرد فراموش كند ، از اين طرف هنوز جمله‏هايي‏ كه مي‏گرفت تمام نشده بود از سر مي‏گرفت تكرار مي‏كرد ، آيه نازل شد كه : " « و لا تعجل بالقرآن من قبل » « ان يقصي اليك وحيه »" ( 1 ) شتاب نكن . هنوز داشت از اين طرف‏ مي‏گرفت ، از اين طرف ديگر داشت تكرار مي‏كرد ، يعني اين مقدار مستشعر بود به حالي كه برايش رخ مي‏دهد ، غير استشعاري نبوده . نكته سومي كه مادر وحي انبياء از زبان خود انبياء مي‏فهميم اين است كه‏ آنها يك موجود ديگري را غير از خدا به عنوان فرشته ادراك مي‏كرده‏اند كه‏ او باز واسطه وحي بوده است ( خود وحي وساطت بشري است كه واسطه شود ميان خداوند و افراد ديگر . حال او [ وساطت ] چرا و چه ضرورتي دارد ، ما به چرايش كار نداريم ، ما داريم از زبان انبياء مي‏گوييم ) يعني اينجور نمي‏گفتند كه ما مستقيم هميشه از خداوند تلقي مي‏كنيم بدون آنكه موجود ديگري واسطه باشد ، يك موجود ديگري را به نام فرشته كه به وجود او هم‏ مستشعر بودند درك مي‏كردند و براي ما معرفي كرده‏اند ( « نزل به الروح‏ الامين علي قلبك لتكون من المنذرين ») ( 2 ) . " جبرئيل " هم در قرآن‏ زياد آمده است . حتي همين " شديد القوي " كه در اينجا هست ، در تفاسير گفته‏اند مقصود جبرئيل است ، همان واسطه وحي است . اين واسطه را هم ما نمي‏توانيم انكار كنيم . البته نمي‏خواهم عرض كنم كه هيچ‏گاه وحيي‏ براي پيغمبر صورت نگرفته كه جبرئيل واسطه نباشد . نه ، آن هست ، خود قرآن تصريح مي‏كند كه هست ، ولي اكثر كه وحي مي‏شد به وسيله او بوده . حالا اين چگونه است كه گاهي بدون واسطه هم بوده ، خدا مي‏داند ، شايد هم يك‏ وقتي به رازش پي برديم . " « و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحي باذنه »" ( 3 ) . مي‏گويد گاهي مستقيم‏ خود خدا وحي مي‏كند كه فرشته هم واسطه نيست ، گاهي هم من وراء حجاب است‏ ، يا اينكه يك واسطه و رسولي را - كه اينجا مقصود فرشته است - مي‏فرستد ، او به اذن پروردگار به پيغمبر وحي مي‏كند . پس اين سه چيز را ما بايد درباب وحي مسلم و مفروض بگيريم . حالا ممكن‏ است چيزهايي ديگر هم بعد به نظر ما برسد . آنگاه بايد ببينيم كه با توجه‏ به اين سه چيز چگونه ما مي‏توانيم وحي را از نظر علمي توجيه كنيم و هيچ‏ ضرورتي هم ندارد كه ما حتما بگوييم ما بايد حقيقت و كنه و ماهيت وحي را درك كنيم ، آخرش هم يك توجيهي بكنيم و بگوييم همين است و غير از اين‏ نيست . ما بايد به وجود وحي ايمان داشته باشيم ، لازم نيست بر ما كه حقيقت وحي را بفهميم ، اگر بفهميم يك‏ معرفتي بر معرفتهاي ما افزوده شده است ، و اگر نفهميم جاي ايراد به ما نيست ، به جهت اينكه يك حالتي است مخصوص پيغمبران ، كه قطعا ما به‏ كنه آن پي نمي‏بريم ، ولي چون قرآن وحي را عموميت داده در اشياء ديگر ، شايد به تناسب آن انواع از وحي كه مي‏شناسيم ، بتوانيم تا اندازه‏اي آن‏ وحيي را كه با آن از نزديك آشنايي نداريم ، كه وحي نبوت است ، توجيهي‏ بكنيم ، و اگر نتوانستيم توجيهي بكنيم ، از خودمان حتي گله‏مند نيستيم ، چون يك امري است مافوق حد ما و يك مسأله‏اي است كه از مختصات انبياء بوده است . سؤال : آيه " « و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله علي‏ بشر من شي‏ء »" در سوره انعام را ترجمه فرموديد كه " نشناخته‏اند خدا را . . . " . در كدام تفاسير " قدر " را به شناختن معني كرده‏اند ؟ جواب : همه تفاسير ، مخصوصا تفسير الميزان . " قدر " اصلا معنايش‏ اندازه گرفتن است ، چون هر كسي را وقتي انسان مي‏شناسد نوعي اندازه‏گيري‏ مي‏كند . اصلا خود تعريف را هم مي‏گويند " حد " چون هر چيزي را ما وقتي‏ مي‏خواهيم بشناسيم ، در قالب فكري خودمان آن را قالب‏گيري مي‏كنيم . از اين جهت اين كنايه آورده مي‏شو د . در قرآن اين تعبير زياد آمده ، كه‏ مي‏گويد خدا را اندازه نگرفته‏اند آنچنانكه بايد اندازه بگيرند . البته اين‏ معلوم است كه اندازه جسماني نيست كه متري بردارند ببينند قد خدا چقدر است ، عرضش چقدر است ، ارتفاعش چقدر است ، مقصود اندازه‏گيري ذهني‏ است ، يعني خدا را آن‏طوري كه بايد در ذهن اندازه بگيرند و بشناسند نشناخته‏اند . مفسرين هم همين‏طور تفسير كرده‏اند . - " قدر " به معني " عرف " آمده ؟ استاد : قدر كنايه است از عرف . - خصوصيتي ندارد ؟ استاد : خير ، حتي گفته‏اند در غير مورد خدا هم اين كلمه استعمال شده‏ ولي در مورد معرفت ، كنايه است از شناختن . معلوم شد كه از آيات كريمه قرآن استفاده مي‏شود كه وحي كه به انبياء نازل مي‏شود يك حقيقت و واقعيتي است كه كم و بيش در همه اشياء وجود دارد ، حتي در جمادات ، تا چه رسد به نباتات و حيوانات و انسانهاي غير نبي ، و آنچه از قرآن استفاده مي‏شود از موارد استعمال وحي ، اين است كه‏ به نوعي از هدايت تعبير مي‏شود " « و اوحي في كل سماء امرها »" ( 1 ) يا درباب حيوانات كه تعبير وحي دارد ، و درباب نباتات هم كلمه وحي‏ نيست ولي كلمات ديگر نزديك به اين هست ) ، اين حالت خاص راهيابي كه‏ در اشياء هست كه آثار هم نشان مي‏دهد كه يك نور معنوي كأنه همراه همه‏ اينها هست و اينها را در مسير خودشان هدايت مي‏كند ، نامش وحي است ، ولي البته درجات و مراتب دارد ، وحي جمادات با وحي نباتات در يك‏ درجه نيست ، شايد اگر بتوانيم تشبيه بكنيم بايد به نورهاي ضعيف و قوي و قويتر تشبيه بكنيم ، همچنانكه آن هدايتي كه در نباتات هست ، با هدايتي‏ كه در حيوانات هست يكسان نيست يعني در يك درجه نيست ، و آنچه كه در حيوان است با آنچه در انسانها ، و آنچه در انسانهاي عادي است با آنچه‏ كه در نبي وجود دارد ، كه اين ديگر حد اعلاي از وحي و هدايت و ارشادي‏ است كه يك موجود طبيعي از غيب مي‏شود . از كلمات پيغمبر اكرم هم مي‏توان همين مطلب‏ را فهميد كه اساسا وحي با ساير القائاتي كه مثلا به بشر مي‏شود ، از نظر ماهيت متفاوت نيست ، از نظر درجه متفاوت است و لهذا اين حديث را هم‏ شيعه نقل كرده است از پيغمبر اكرم هم سني - اينكه مي‏گويم " نقل كرده‏ است " من درجه نقلش را نمي‏دانم كه صحيح است يا نيست ، ولي اين را شيعه و سني در كتابهايشان نقل كرده‏اند - كه پيغمبر اكرم فرمود رؤياي‏ صادقه ( 1 ) جزئي است از هفتاد جزء نبوت . همين معنا را مي‏خواهد بگويد ، يعني اين مثل يك نور ضعيف است و او مثل يك نور قويتر كه هفتاد درجه‏ از اين قويتر باشد . البته توجه داشته باشيد كلمه " هفتاد " در زبان‏ عربي نماينده كثرت است ، وقتي مي‏خواهند بگويند " خيلي زياد " مي‏گويند هفتاد ، مثل اينكه ما مي‏گوييم " هفتاد بار به تو گفتم " ، مقصود اين‏ نيست كه نه عدد 69 ، نه عدد 71 ، يعني خيلي زياد . بعد ما گفتيم ببينيم آنچه كه در انبياء هست كه در ساير افراد بشر نيست و يك درجه بسيار قوي هست ، از طرف خود انبياء با چه مشخصاتي‏ توضيح داده شده است . بعد كه آنها با مشخصاتي توضيح دادند ما مي‏بينيم ، از نظر خودمان يك فرضيه پيدا مي‏كنيم براي توجيه وحي از نظر علمي و فلسفي .