راههاي اثبات نبوت
تحقیق اندیشه اسلامی
مؤسسه آموزش عالي بعثت كرمان
گردآورنده :شهاب زاهدی
استاد: حجت الاسلام محسن زاده
زمستان 86
بحث ما درباره نبوت است كه به يك اعتبار دومين اصل و به اعتبار ديگر سومين اصل از اصول دين است . اصول دين به يك اعتبار عبارت است از توحيد ، نبوت و معاد ، ولي از ديده شيعيان چون دو چيز ديگر هم جزء اصول دين است ، گفته ميشود كه اصول دين پنج است : توحيد ، عدل ، نبوت ، امامت و معاد . به هر حال نبوت يكي از اركان اصول دين است . راجع به نبوت بحثهاي زيادي هست که در اطراف آنها بحث می شود . مفهوم عمومياي كه همه مردم از نبوت دارند اين است كه بعضي از افراد بشر واسطه هستند ميان خداوند و ساير افراد بشر ، به اين نحو كه دستورهاي خدارا از خدا ميگيرند و به مردم ابلاغ ميكنند . تا اين حد را همه در تعريف نبوت قبول دارند . اين ديگر تفسيري همراهش نيست : گروهي از افراد بشر كه دستورهاي خدا را از ناحيه خداوند ميگيرند و به مردم ابلاغ ميكنند . آنگاه در اينجا مسائل زيادي هست . يكي از مسائل اين است كه اساسا چه نيازي در عالم به اين كار هست كه دستورهايي از ناحيه خدا به مردم برسد ، اصلا مردم نياز به چنين چيزي دارند كه از ناحيه خدا به آنها دستور برسد ، يا نه ، چنين نيازي نيست ؟ و تازه اگر چنين نيازي هست [ آيا ] حتما راه برآورده شدن اين نياز اين است كه به وسيله افرادي از بشر اين دستورها ابلاغ بشود ، راه ديگري وجود ندارد ؟ اگر گفتيم اين نياز هست ، اين نياز از چه قسمت است ؟ آيا زندگي اجتماعي بشر بدون آنكه يك دستور الهي در آن حكمفرما باشد نظم و نظام نمي پذيرد ؟ يا نه ، از اين جهت بشر نيازي ندارد ، از آن جهت [ نياز دارد ] كه زندگي بشر محدود به زندگي دنيا نيست ، يك زندگي ماوراء دنيايي هم وجود دارد و آن زندگي ماوراء دنيا از نظر اينكه بشر در آنجا سعادتمند باشد بستگي دارد به اينكه در اين دنيا چگونه زندگي كند ، چه جور معتقدات و افكاري داشته باشد ، چه جور خلقياتي داشته باشد و چه جور اعمالي داشته باشد كه اعمال صالح گفته ميشود . چون سعادت بشر در آن دنيا بستگي دارد به افكار و معتقدات و اخلاقيات و اعمالش در اين دنيا ، پيغمبران دستورهايي از ناحيه خدا براي بشر آوردهاند كه فكر و عمل و اخلاق خودش را طوري تنظيم كند كه در آن دنيا سعادتمند باشد . و يا هر دو ، يعني هم زندگي اجتماعي بشر اگر بخواهد سعادتمندانه باشد احتياج دارد كه آن دستورهاي خدايي اجرا بشود و هم زندگي اخروي بشر ، و ايندو به يكديگر پيوسته و وابستهاند نه اينكه ضد يكديگر باشند كه آنچه زندگي اجتماعي را صالح ميكند آن دنيا را خراب كند و بالعكس ، نه ، در هر دو ، بشر چنين نيازي دارد . پس يك بحث درباب نبوت مسأله نياز به انبياست .
بحث ديگر درباب نبوت اين است كه انبياء كه ما ميگوييم دستورها را از ناحيه خدا ميگيرند اين را چگونه ميگيرند كه اين نامش " وحي " است ، بحث در مسأله وحي است ، يعني انبياء اين تعبير را درباره خودشان به كار برده و گفتهاند از ناحيه خدا به ما وحي ميشود . آنگاه درباب وحي ، نام فرشتگان را آورده اند ، جبرئيلی که مخصوصا نامش برده شده است در خود قرآن و در كتابهاي ديگر آسماني به عنوان واسطه وحي ، و به هر حال اين گرفتن دستور ، تلقي كردن دستورهاي خدا كه خودشان اسم " وحي " رويش گذاشتهاند چگونه و به چه شكل است ؟ مسأله ديگر كه باز يك مسأله اساسي درباب نبوت است [ اين است كه انبياء ] ( 1 ) معجزه داشتند و معجزههايي ميآوردند . معجزه چيست ؟ خود معجزه هم به اندازه مسأله وحي يك مسأله مرموزي است . آيا اصلا معجزه وجود داشته است و ميتواند وجود داشته باشد ؟ آيا معجزه ضد علم است يا ضد علم نيست ؟ علم و معجزه آيا با هم ناسازگارند يا ناسازگار نيستند ؟ به نظر من ميآيد كه بحثهاي اساسي درباب نبوت همين سه بحث است : يكي [ اينكه آيا ] نياز [ به دستورات الهي ] هست يا نيست و اگر هست از چه راه ؟ ديگر اينكه اين كيفيت ارتباط چگونه كيفيتي است ؟ و سوم اينكه معجزات كه دليل و آيت پيغمبران است چيست و چگونه بوده است و ماهيت معجزه چيست ، رابطهاش با علم چه رابطهاي است ؟ البته مسائل ديگري هم در اينجا هست گو اينكه به اندازه اين مسائل ، اساسي نيست ولي به هر حال آنها هم مسائل مهمي است .
" نبي " و " رسول "
مثلا يكي از مسائل كه از نظر قرآني خيلي قابل بحث است اين است كه در قرآن ، هم تعبير " نبي " آمده است و هم تعبير " رسول " ، نبي و رسول ، نبيين و رسل ، آيا نبوت با رسالت فرق ميكند ، يعني دو مقام و دو خصوصيت است ؟ يا نه ، يك چيز است كه با دو اسم تعبير شده است ؟ كلمه " نبي " از ماده " نبأ " است . نبأ يعني خبر ، البته خبرهاي مهم و عظيم و خبرهاي صادق . مثل اينكه هر خبري را نبأ نميگويند ، كلمه " حديث " يا " خبر " را ممكن است بگويند ولي كلمه " نبأ " يك اهميت ديگري دارد . نبي يعني خبر دهنده ، چون انبياء از خدا خبرهايي آورده و به مردم دادهاند ، به اين اعتبار به آنها گفتهاند " نبي " . كلمه " رسول " از ماده " رسالت " است كه اصل معنايش رهايي است در مقابل قيد . " مرسل " در زبان عرب يعني رها شده ، در مقابل " در قيد شده " . مثلا اگر مويي را همين طور رها كنند به پايين ، ميگويند " ارسله " يعني رهايش كرد ، اما اگر مو را با سنجاقي ببندند اين نقطه مقابل ارسال است . ولي اين كلمه را در مطلق مورد فرستادن [ به كار ميبرند ] . وقتي كه كسي ، كسي يا چيزي را از جايي به جايي ميفرستد ، به آن ميگويند " ارسال " و " رسول " يعني فرستاده به طور كلي . نمايندگاني كه مثلا يك امير ، يك پادشاه از پيش خودش نزديك نفر ديگر ميفرستد اينها را معمولا در زبان عربي " رسول " ميگويند ، رسولي فرستاد يعني نمايندهاي فرستاد ، فرستادهاي فرستاد . اين معني لغوياش . آيا در اصطلاح قرآن ميان " نبي " و " رسول " فرقي هست كه قرآن وقتي به كسي ميگويد " نبي " به يك عنايت خاصي ميگويد و وقتي ميگويد " رسول " به عنايت ديگري است كه احيانا ممكن است كسي نبي باشد رسول نباشد ، يا برعكس رسول باشد نبي نباشد ، چنين چيزي هست يا نه ؟ اين هم بحثي است كه چون در درجه اول لزوم نيست ما فعلا وارد آن نميشويم ، اگر لازم بود روي اين جهت هم بحث ميكنيم كه آيا ميان ايندو فرق هست و يا فرق نيست ؟ اين مخصوصا از اين جهت ضرورت پيدا ميكند كه در آيه ختم نبوت ، ما به اين تعبير داريم كه : " « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين »" ( 1 ) . بعضيها ( البته در عصرهاي اخير و نه آدمهاي حسابي ، افرادي كه دنبال [ بهانه ] ميگردند ) گفتهاند در اينجا قرآن كه نفرموده رسالت ختم شده است ، فرموده نبوت ختم شده است ، چه مانعي دارد كه نبوت ختم شده باشد و رسالت هنوز ختم نشده باشد ؟ اگر بگوييم نبوت مگر چيست كه ختم شده و رسالت ختم نشده ؟ ميگويند انبياء فقط به كساني ميگفتند كه مثلا در عالم رؤيا ، در عالم خواب چيزهايي را ميديدند ، اما رسالت مطلب ديگري است كه آن ختم نشده .
نياز به رسالت مسأله اول مسأله نياز به رسالت بود . بدون شك اگر ما مسأله آخرت را بپذيريم يعني اگر قبول كنيم كه زندگي بشر با مردنش در اين دنيا پايان نميپذيرد و نشئه ديگري ماوراء نشئه دنيا هم وجود دارد و بشر در آن نشئه حيات و زندگي دارد و در آنجا هم به نوعي مرزوق است ، سعادتي دارد ، شقاوتي دارد :« و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون، فرحين بما اتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم »( 2 ) ( اين جزو خبرهايي است كه پيغمبران آورده و دادهاند و از جنبههاي علمي و فلسفي هم بحثهايي شده ) اگر ما تنها مسأله آخرت را بپذيريم ( برزخ و آخرت و اينها ) بدون شك علم و عقل بشر كافي نيست براي تحقيق در مسائل آخرت و تشخيص اينكه چه چيز براي سعادت اخروي نافع است و چه چيز مضر . حتي بشر با علم و عقل خودش اصلا نميتواند پي ببرد به وجود يك نشئهاي . تا امروز هم كه علم بشر اينهمه پيش رفته است هنوز ما بعد مرگ به عنوان يك مجهول براي بشر تجلي ميكند ، هنوز هم واقعا قطع نظر از هر فكري ، اگر از نظر كلي بخواهيم ببينيم ، به صورت يك مجهول است براي بشر ، يعني نميتواند اين را از نظر علمي صد در صد اثبات كند كه چنين چيزي هست ( البته يك قرائن و دلائلي هست اما يك امري كه از نظر علم ، قطعي تلقي شده باشد نيست ) كما اينكه از نظر علم نميتواند اين را صد در صد نفي كند بگويد نه ، علم كشف كرده كه چنين چيزي نيست . جزء مجهولات بشر است . پس اگر مسأله عالم آخرت را كه باز خود پيغمبران هستند كه اصل وجود آن را خبر دادهاند و راه سعادت و راه شقاوت در آنجا را نشان دادهاند در نظر بگيريم نياز به انبياء صد در صد قطعي است و جاي بحثي در آن نيست . آن چيزي كه بيشتر بايد رويش بحث كرد مسأله زندگي اجتماعي است كه آيا واقعا اين زندگي دنيايي بشر نيازي به پيغمبران دارد يا ندارد ؟ اولا ببينيم خود قرآن چه ميگويد ؟ آيا در قرآن به اين مسأله عنايتي هست يا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد ؟ ما ميبينيم قرآن تنها مسأله عالم آخرت را بيان نميكند ، مسأله زندگي دنيا را هم از نظر هدف انبياء مطرح ميكند ، خيلي هم واضح و صريح ، در آن آيه معروف : " « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط »" ( 1 ) پيامبران خودمان را با دلايل و بينات فرستاديم ، كتاب و مقياس همراه آنها فرستاديم تا در ميان مردم عدالت بر پا بشود . پس معلوم ميشود قرآن اين را يك نيازي دانسته است و براي اين اصالتي قائل شده است ، و در اينجا حتي آن هدف ديگر [ يعني شناخت خداوند ] را هيچ ذكر نميكند ، در جاهاي ديگر ذكر ميكند ولي در اينجا اين هدف را ذكر نميكند شايد براي اينكه نشان بدهد كه اين هم اصالتي دارد و واقعا اين جهت مورد نياز است و بايد باشد . پس قرآن كه نظر داده است كه از ضرورتهاي زندگي بشر وجود عدالت است وجود پيغمبران را براي برقراري عدالت لازم و ضروري ميداند . از نظر علمي چطور ؟ از نظر مطالعات اجتماعي چطور ؟ آيا چنين ضرورتي هست يا نه ؟ راجع به اين خيلي ميشود بحث كرد ، ما يك بحث مختصري عرض ميكنيم ، اگر باز نياز باشد ممكن است كه بيشتر بحث كنيم . بشر يك موجود خاصي است كه زندگياش بايد زندگي اجتماعي باشد يعني بدون اينكه با يكديگر زندگي كنند و با يكديگر ارتباط داشته باشند و زندگي تعاوني داشته باشند امكانپذير نيست ، ولي برخلاف ساير جاندارهاي اجتماعي كه به حكم غريزه و اجبار زندگيشان اجتماعي هست ، به حكم غريزه اجبار نداردكه زندگياش اجتماعي باشد . مقصودم اين جهت است كه حيوانهاي اجتماعي از طرف خود خلقت و طبيعت مسخر و مجبورند كه اجتماعي زندگي كنند ، تقسيم كار را خود خلقت و طبيعت در ميان آنها انجام داده ، قانون اجتماعيشان را خود خلقت جبرا براي آنها وضع كرده است و آنها هم به طور خودكار ، كار خودشان را انجام ميدهند . مثلا زنبور عسل ، ما داريم ميخوانيم و ميبينيم كه تكليف و وظيفه خودش را اجبارا ميداند ، يعني لزومي نيست با تعليم و تربيت ياد بگيرد و كوشش كند تا بفهمد راه چيست ، اجبارا به او داده شده است . وظيفه و راه خودش را اجبارا ميداند . پستها هم عوض نميشود ، هر كدام يك مقام معلومي دارند ، آن كه كارگر است ، كارگر است و آن كه مهندس است ، مهندس است و آن كه حاكم و حكمران و ملكه است ، ملكه است . حتي ساختمانهاي اينها با هم متفاوت است ، برعكس بشر كه بايد زندگياش زندگي اجتماعي باشد و به حكم اينكه يك موجود مختار و عاقل و آزادي آفريده شده است تمام اينها را خودش بايد انجام دهد به اختيار خودش ، خودش بايد فكر [ كند و ] ( 1 ) برود براي خودش انتخاب كند . اين نقصها از نظر غريزي در بشر هست به اين معنا كه به او اين غريزه داده نشده است . حالا چرا داده نشده است ، آن خودش يك حساب ديگري دارد كه گفتهاند چرا داده نشده است . آنوقت بشر به موجب همين كه مختار و آزاد آفريده شده است امكان تخلف از وظيفه هميشه برايش هست ، و به حكم اينكه غريزه حيات دارد و ميخواهد زندگي بكند ، نفع جو آفريده شده و دنبال منفعت خودش هست ، اين است كه هر فردي آن چيزي كه ابتدائا درباره آن فكر ميكند اين است كه در اجتماع دنبال هدفهاي شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع ، يعني آن چيزي كه اول براي بشر و براي فكر بشر مطرح است منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع ، مصلحت اجتماع را نه خوب تشخيص ميدهد و نه به فرض تشخيص دادن رعايت ميكند . حيوان اجتماعي به حكم غريزه مصلحت اجتماع را تشخيص ميدهد ميرود دنبالش و به حكم غريزه هم آن را اجرا ميكند ، و بشر در هر دو ناحيه اين نياز را دارد ، نياز دارد به يك هدايت و رهبري كه او را به سوي مصالح اجتماعياش هدايت و رهبري كند ، و نيازمند است به يك قوه و قدرتي كه حاكم بر وجودش باشد كه آن قوه حاكم بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعي بفرستد . ميگويند پيغمبران براي اين دو كار آمدند ، هم او را به مصالح اجتماعي رهنمايي ميكنند و هم كه اين دومي شايد بالاتر است او را موظف ميكنند ، يك قدرتي بر وجودش مسلط ميكنند به نام " ايمان " كه به حكم اين قدرت آن مصالح اجتماعي را اجرا ميكند ، دنبال آنچه كه مصلحت اجتماعي تشخيص ميدهد ( حالا يا به حكم وحي يا به حكم عقل و علم ، فرق نميكند ) ميرود و اگر حكومت دين و حكومت انبياء در ميان بشر در گذشته و حال نبود ، به عقيده اينها اصلا بشريتي نبود ، يعني اصلا امروز بشري روي زمين نبود ، بشر خودش را خورده بود ، اصلا بشر فاني شده بود . بشر بقاي خودش را در روي زمين و همين تمدني را كه امروز در روي زمين دارد مديون پيغمبران است . آنها ، هم او را رهبري كردند و هم خودش را از شر خودش نگهداري كردند ، و حتي امروز هم كه اينهمه علم پيش رفته و عقل بشر كامل شده است باز هم نقش انبياء محفوظ است ، يعني همين الان هم بشر تربيتهاي انساني اي كه دارد ، ارث از گذشتهاي است كه سر منشأش پيغمبران بودهاند ، و مقدار انسانيتي كه دارد باز هم از بقاياي همان تعليمات ديني و كتابهاي آسماني است كه اگر فرض كنيم همين الان تأثير كتابهاي آسماني را با يك قوه و قدرتي از روح بشر به كلي بيرون بكشيم ، اين مساوي خواهد بود با فناي بشريت يعني با از بين رفتن روح انسانيت به طور كلي و قهرا فناي بشريت ، بشر به صورت يك موجودات درندهاي در خواهد آمد كه هيچ روح اجتماعي نداشته باشند و همه مجبور باشند با همديگر باشند ولي نه مجموع شيرها بخواهند با هم زندگي كنند ، چون خيلي تفاوت است ميان افراد بشر ، مثل يك جنگلي [ خواهد بود ] كه در آن عدهاي گوسفند باشد ، عدهاي گرگ ، عدهاي شغال ، عدهاي شير ، عدهاي ببر ، عدهاي پلنگ ، عدهاي شتر و عدهاي اسب ، اينها به جان يكديگر بيفتند و قوي ضعيف را پايمال خواهد كرد . اين يك خلاصهاي بود كه ميخواستم در اين باره عرض كنم ، چون خودم نميدانم كه لازم هست ما درباره اين مطلب زياد بحث كنيم يا نه . اين به عبارت ديگر همان بحث " نياز به دين " است كه بشر در زندگي اجتماعي خودش به دين نياز دارد . روح مطلب همين بود كه عرض كردم ، كه اگر بيش از اين نياز باشد بعد روي آن بحث ميكنيم . پس راهي كه از جنبه نياز به نبوت ذكر شده است دوتاست : مسأله آخرت ، مسأله زندگي اجتماعي و فردي .
وحي
حالا بياييم وارد مسأله دوم بشويم : مسأله وحي ، مسأله اينكه پيغمبران از خدا دستور ميگرفتند ، چگونه دستور ميگرفتند ؟ كيفيتش چگونه بوده است ؟ مقدمتا اين مطلب را ميتوانيم بگوييم كه همان طور كه گفتهاند هيچ كس نميتواند ادعا بكند كه من ميتوانم حقيقت اين كار را تشريح بكنم . اگر كسي بتواند چنين ادعايي بكند خود همان پيغمبران هستند ، براي اينكه اين يك حالتي است ، يك رابطهاي است ، يك ارتباطي است نه از نوع ارتباطاتي كه افراد بشر با يكديگر دارند يا افراد عادي بشر با اشياء ديگري غير از خدا دارند . كسي هيچ وقت ادعا نكرده است كه كنه و ماهيت اين مطلب را ميتواند تشريح بكند ، ولي از اين هم نبايد مأيوس شد كه تا حدودي ميشود درباره اين مطلب بحث كرد ، لااقل از راه اينكه يك چيزهايي را ميشود نفي كرد و درباره يك چيزهايي از روي قرائني كه خود پيغمبران گفتهاند ميشود بحث كرد . در اينجا به طور كلي دو نظريه است .
نظريه عوامانه يك نظريه نظريه عاميانه است . من نميگويم درست يا نادرست ، بعد كه آيات قرآن را خوانديم ببينيم كه قرآن با كداميك تطبيق ميكند . يك نظري عوام الناس دارند و آن اين است كه تا ميگويند " وحي " اينجور به فكرشان ميرسد كه خداوند در آسمان است ، بالاي آسمان هفتم مثلا ، در نقطه خيلي خيلي دوري ، و پيغمبر روي زمين است ، بنابراين فاصله زيادي ميان خدا و پيغمبر وجود دارد ، خدا كه ميخواهد دستورهايش را به پيغمبرش برساند نياز دارد به يك موجودي كه بتواند اين فاصله را طي كند و آن موجود قهرا بايد پر و بال داشته باشد تا اين فاصله را طي كند ، و از طرفي هم بايد عقل و شعور داشته باشد كه بتواند دستوري را از خدا به پيغمبر القاء كند . پس اين موجود بايد از يك طرف جنبه انسان باشد و از يك جنبه مرغ . بايد انسان باشد تا بتواند دستور خدا را براي پيغمبر بياورد چون ميخواهد نقل كلام و نقل سخن كند ، ولي از طرف ديگر چون اين فاصله بعيد را ميخواهد طي كند ( اگر هر انساني ميتوانست كه خود پيغمبر ميرفت و بر ميگشت ) بايد يك پر و بالي داشته باشد تا اين فاصله ميان زمين و آسمان را طي كند ، و او همان است كه به اسم " فرشته " ناميده ميشود . عكس فرشتهها را هم كه ميكشند و انسان نگاه ميكند ميبيند يك انسان است ، سر دارد ، چشم دارد ، لب دارد ، بيني دارد ، گردن دارد ، دست دارد ، پا دارد ، كمر دارد و همه چيز دارد به اضافه دو تا بال نظير بال كبوتر ، فقط لباس ندارد كه حتي بيشلوارش را هم ميكشند . آقا بزرگ حكيم گفته بود " اينكه مردم شنيدهاند ملائكه مجردند ، اينها مجرد از تنبان فرض كردهاند ( به همان زبان مشهدي ) ، مجرد است يعني خالي از تنبان است ، شلوار پايش نيست . اين يك تصور است ، خدا چون در آن بالاي بالا قرار گرفته است وقتي ميخواهد براي پيغمبرش خبر دهد به آن فرشته ميگويد ، او هم پر و بال ميزند ، از بالا ميآيد پايين ، بعد هم با پيغمبر حرف ميزند ، با همين گوش و با همين چشم ، پيغمبر ميبيند يك انساني آمد با بال ، از در وارد شد حرفش را زد و رفت . پيغمبر از چه طريق حرف خدا را تلقي ميكند ؟ از همين طريق كه حرف ما را تلقي ميكند ، با اين تفاوت كه حرف ما را بلاواسطه ميشنود ، خود ما را ميبيند و حرف ما را ميشنود ، ولي حرف خدا را چون در فاصله دوري قرار گرفته است به وسيله يك انسان بالدار ميشنود اما از همين راه ميشنود ، ميآيد حرف ميزند و گفتگو ميكند و ميرود . اين يك نوع تصور است . عامه مردم درباب وحي چنين تصوري دارند .
نظريه روشنفكرانه اينجا تفسير نقطه مقابلي وجود دارد كه اين هم انكار نبوت نيست ، كسي كه اين حرف را ميزند نميخواسته انكار كند ولي پيش خودش اينجور خواسته تفسير كند و كرده است . سيد احمدخان هندي كه يك سبك خاصي تفسير نوشته تقريبا چنين فكري دارد ، و بعضي افراد ديگر . بعضي از افراد خواستهاند كه تمام اين تعبيرات ، وحي از جانب خدا و نزول فرشته و سخن خدا و قانون آسماني و همه اينها را يك نوع تعبيرات بدانند ، تعبيرات مجازي كه با مردم عوام جز با اين تعبيرات نميشد صحبت كرد . ميگويند پيغمبر يك نابغه اجتماعي است ولي يك نابغه خير خواه . يك نابغه اجتماعي كه اين نبوغ را خداوند به او داده است در جامعهاي پيدا ميشود ، اوضاع جامعه خودش را ميبيند ، بدبختيهاي مردم را ميبيند ، فسادها را ميبيند ، همه اينها را درك ميكند و متأثر ميشود و بعد فكر ميكند كه اوضاع اين مردم را تغيير بدهد . با نبوغي كه دارد يك راه صحيح جديدي براي مردم بيان ميكند . ميگوييم پس وحي يعني چه ؟ روح الامين و روحالقدس يعني چه ؟ ميگويد روحالقدس همان روح باطن خودش است ، عمق روح خودش است كه به او الهام ميكند ، از باطن خود الهام ميگيرد نه از جاي ديگري . چون از عمق روحش اين انديشهها ميآيد به سطح روحش ، ميگوييم پس روح الامين اينها را آورده و چون سر سلسله همه كارها خداست و همه چيز به دست خداست ، پس خدا فرستاده ، چون هر كاري تاخدا نخواهد كه نميشود . پس معني وحي اين است كه از عمق انديشه خود پيغمبر سرچشمه ميگيرد و ميآيد به سطح انديشهاش . ميگوييم ملائكه يعني چه ؟ ميگويد ملائكه يعني همين قواي طبيعت ، ملائكه عبارت است از قوايي كه در طبيعت وجود دارد ، و چون خدا اين قوا را استخدام ميكند بنابراين ملائكه در اختيار او هستند . پس دين يعني چه ؟ ميگويد چون اين قوانيني كه او وضع كرده است واقعا قوانين صحيح و صالحي است و براي سعادت اجتماع مفيد است پس دين است ، از جانب خداست و ما چيز ديگري نميخواهيم . خلاصه تمام آنچه كه درباب رابطه پيغمبر با خدا ، گرفتن دستور از خدا ، وحي ، نزول فرشته و اينجور چيزها گفته ميشود تمام اينها را تقريبا توجيه و تأويل ميكنند به همين جريانهاي عادياي كه در افراد بشر هست ، منتها افراد استثنايي و افراد نابغه بشري . در واقع اينكه ماوراء فكر و مغز و روح انسان حقيقتي باشد و او از آن ماوراء تلقي كرده باشد - حالا به هر نحو و به هر شكل - اينها را نميخواهند قبول كنند و اصلا هيچ جنبه غير عادي را نميخواهند بپذيرند . اين هم يك جور نظريه است .
سبك كلامي در اثبات نبوت متكلمين - كه سبكشان را ميگويند سبك كلامي - اساسا قانون علت و معلول و نظام سببي و مسببي را در جهان قبول ندارند و آنچه را هم كه ديده ميشود تقريبا يك امر تشريفاتي ميدانند و گويند فكر ميكنند تقيد به نظام علت و معلول نوعي محدوديت قائل شدن براي خداست كه بگوييم از يك علت معين معلول معين پيدا ميشود و بعد هم كانه خدا را از كار خودش منعزل كردهايم ، نه ، اين حرفها در كار نيست ، هر چيزي را ما مستقيم و بلاواسطه بايد به خدا نسبت دهيم . بعد ميگويند خداوند هم چون حكيم است كارها را بر طبق مصلحت انجام ميدهد ، كاري كه خوب هست ميكند و به مقتضاي حكمتش بايد هم بكند ، اگر نكند به حكمتش ضربه ميزند ( تازه آنهايي كه قائل به حسن و قبح هستند [ چنين ميگويند ] ، آنهايي كه نيستند اين مقدار را هم نميگويند ) ، كار بد را هم نبايد بكند ، اگر بكند باز به خدايي و حكمتش ضربه ميزند . اين است كه كارهاي خوب را تعبير ميكنند كه " يحب علي الله " بر خدا واجب است ، چون نيك است بر او واجب است چنين كاري را بكند ، و كار بد را ميگويند - مثلا - قبيح است بر خدا كه چنين بكند . اين سبك استدلال البته سبك صحيحي نيست ، چه از آن جهتي كه انكار نظام علت و معلول است و چه از نظر اينكه انسان بخواهد خداوند را محكوم يك قاعده و قانون كرده باشد كه خدا اين كار را ميكند به دليل اينكه اگر نكند خلاف است ، يعني تحت اين انگيزه اين كار را ميكند ، اگر اين كار را نكند خلاف كرده است ، براي اينكه خلاف نكند [ اين كار را ميكند ] . اصلا " براي " كه معنايش حكم انگيزه را داشته باشد ، با خدايي يعني با واجب الوجود بودن ، با اينكه خودش تحت تأثير هيچ علتي قرار نداشته باشد منافات دارد . و بعلاوه اين حسن و قبح هايي كه ما درك ميكنيم ، اينها را به اصطلاح ميگويند امور اعتباري بشري است ، يعني اينها يك چيزهايي است كه فقط در زندگي بشر صادق است ، در غير آن صادق نيست . اين يك سبك است كه اساسش [ اين است ] : چون اين كار نيك است بايد باشد ، چون اين كار بد است نبايد باشد . اين يك سبك فكر است . ما اينطور نخواستيم استدلال كنيم كه پيغمبران اگر باشند وجودشان مفيد است ، چون اگر ما فرض ميكنيم وجودشان مفيد است ميگوييم هر چيزي هم كه مفيد است خوب است ، پس بايد خدا اين كار را كرده باشد .
سبك فلسفي يك سبك استدلال ديگري هست كه آن - به تعبيري كه ما عرض كرديم - مسأله احتياج [ است ] كه اين خودش يك قانوني است ، قانون طبيعي هم هست :
|
هر چه روييد از پي محتاج رست |
|
تا بيابد طالبي چيزي كه جست |
مسأله احتياج اين است كه اگر يك موجودي در جريان طبيعي خودش ، در حيات خودش ، در مسير خودش ، به چيزي نيازمند باشد و پيدايش آن چيز هم براي او امكان داشته باشد ( اين شرط دوم آن است ، چون ممكن است نيازي داشته باشد ولي ناممكن باشد ) ، شيئي به چيزي محتاج باشد و قابليت اينكه آن چيز به او داده شود وجود داشته باشد ، آنوقت اگر داده نشود معنايش اين است كه قابليت هست و فاعليت وجود ندارد ، و از نظر فلاسفه هر چه در جهان واقع نميشود به علت عدم امكان و عدم قابليت است و هر چيزي كه امكان و قابليت داشته باشد او وجود پيدا ميكند . آنها در مسأله انبياء و نبوت ، اول وارد اين بحث شدند كه نبوت ممكن است - روي حسابهايي كه در خود حقيقت وحي بحث ميكنيم ، يعني اينكه يك انسان اتصال با جهان ديگر داشته باشد ، اول اين را فرض كردند و روي حسابهاي خودشان ثابت كردند كه اين يك امر ممكني است و ناممكن نيست - آنوقت در مرحله بعد آمدهاند گفتهاند كه بشريت به نبوت نيازمند است ، يعني نبوت براي زندگي بشر يك خير و يك سعادت و يك كمال است . به كمك اين دو اصل ، يكي امكان اصل نبوت به معني اينكه بشري اتصال داشته باشد با جهان ديگر و از آنجا الهاماتي و القائاتي به او بشود ، و ديگر اينكه با نبودن آنها در زندگي بشر خلاي وجود پيدا ميكند كه منجر به اختلال كلي زندگي بشر ميشود ، گفتهاند پس در نظام جهان ضرورت دارد ( 1 ) كه نبوتي وجود داشته باشد . پس اين طرز بيان غير از آن طرز بياني است كه به اصطلاح ميگويند تكليف براي خدا معين ميشود ، چون خدا مكلف است بايد كاري را انجام دهد . صحبت تكليف نيست ، صحبت امر ديگري است . اينكه آنها ميگويند خداوند فاعل تام است و از ناحيه او منع فيض امكان ندارد ، بخل در ذات او وجود ندارد ، پس اگر شيئي در نظام وجود ، امكان [ وجود ] و امكان ادامه وجود داشته باشد از طرف او افاضه ميشود ، غير از اين است كه بگوييم چون تكليف خدا اين است بايد انجام دهد . اما آن بيان مختصري كه ما راجع به اصل نياز داشتيم كه گفتيم بعضي از رفقا دو ايراد به ما كردهاند ، يكي اينكه اصلا شما نميتوانيد اثبات كنيد كه بشريت نيازي به انبياء داشته و دارد ، دوم اينكه به فرض اينكه اثبات شود دليل نميشود . درباره اصل مسأله نياز عرض كرديم ( حالا شما فكر كنيد ببينيد چنين نيازي هست يا نيست ) بشر در سطحي كه زندگي ميكند زندگي او زندگي يك موجود مختار است يعني يك موجودي كه با اراده خودش و با انتخاب و تصميم خودش بايد كار كند ، يعني به اين مرحله از كمال وجودي رسيده است كه با جمادات فرق ميكند ، با نباتات فرق ميكند ، با حيوانات هم فرق ميكند كه حيات او يك حياتي است كه با انتخاب و تصميم و اراده خودش بايد كارها را انجام بدهد ، يك موجود آزاد مختار . اين موجود آزاد مختار زندگيش هم يك زندگي اجتماعي است ، همين كه گفتهاند مدني بالطبع است ، يعني اگر بخواهد انفرادي زندگي كند نميتواند باقي بماند ، بقاي او به همين است كه اجتماعي زندگي كند ، اصلا ساختمانش به گونهاي است كه بايد با كمك يكديگر زندگي كنند ، چه از نظر استعدادهاي جسمي و چه از نظر استعدادهاي روحي و معنوياي كه دارد ، آنگاه زندگي اجتماعياش مشروط به وجود يك ايمان است ، يعني آن حالت طبيعي و غريزياي كه خودش دارد كه هر فردي فقط منفعت خودش را ميخواهد و بس ، و منفعت خودش را بر مصلحت [ جمع ] مقدم ميدارد ، قادر نيست كه زندگي اجتماعي او را اداره كند ، بايد يك ايماني بر وجودش حكومت كند كه به موجب آن ايمان ، قوانين و مقرراتي كه به خاطر مصالح اجتماعي وضع شده است ( حالا يا من جانب الله يا از جانب خود مردم ، كه البته لااقل اصولش بايد من جانب الله باشد ) قوانيني كه اداره كننده اجتماع است ( چون زندگي اجتماعي كه بدون قانون نميشود ) احترام پيدا كند و زندگي بشر اداره شود ، و عرض كرديم عملا هم زندگي بشر را همين چيزهايي كه اسم آنها را " اخلاق " ميگذارند [ اداره كرده است ] ، : همين پايبنديها به راستي ، پايبنديهاي از روي ايمان ، نه اينكه من راست بگويم روي حساب دقيق منفعت ، براي اينكه اگر دروغ بگويم ديگران هم دروغ خواهند گفت و آنگاه ضرر من بيشتر خواهد بود ، راست بگويد به خاطر ايمان به راستي ، امانت داشته باشد به خاطر ايمان به امانت ، دزدي نكند به خاطر ايمان به اينكه نبايد دزدي كند . بقاي گذشته زندگي بشر به همين اصول احترام به قانون و راستي و درستي بوده ، همينهايي كه اسمش را " اخلاق " و " عدالت " ميگذارند ، و الان هم باز بشر همين زندگياي كه دارد ، تا حد زيادي بستگي دارد به همين ايمان و احترامي كه به اصول زندگي اجتماعي خودش دارد . اگر اين ايمان و احترام را از او بگيريم و او را به همان حالت منفعت خواهي شخصي خودش بگذاريم و بخواهد در زندگي اجتماعي اين اصول را ( كه از ضروريات زندگي اجتماعي است ) ، قانون را به خاطر شخص خودش محترم بشمارد ، دائر مدار اين است كه تا وقتي كه از تخطي از آن ميترسد ، يعني قوت و زوري ندارد ، احترام ميگذارد ، همين قدر كه قوت و زور شخصي پيدا كرد نه ، تا وقتي همكاري ميكند كه تحت يك فشار باشد ، همين طور كه مثلا ما ميبينيم يك عده دزد هم در مدتي كه دزدي ميكنند و يك جمعيتي را تشكيل دادهاند ، با خودشان در نهايت صداقت و امانت رفتار ميكنند چون خودشان را در مقابل دشمنهاي بيشتر و قويتر از خودشان ميبينند و اثر سوء اختلاف را قريب و نقد ميبينند ، يعني ميدانند همين امروز اگر اختلاف كنند فردا همهشان از بين رفتهاند . در يك چنين شرايطي بشر خودش را پايبند ميكند ، يعني وقتي اثر دروغ را مستقيم و نقد ببيند خودش را پايبند ميكند . اما اگر به اين صورت باشد كه اثر [ كار خلاف ] به اجتماع ميخواهد برسد و اجتماع ميخواهد فاسد بشود ، و اثرش چند سال ديگر ميخواهد پيدا شود ، و هرگز به آن مطلب اهميتي نميدهد . بشريت به زندگي اجتماعي نيازمند است ، به قانون نيازمند است ، قانوني كه به آن ايمان داشته باشد ، و به خود ايمان نيازمند است . پس اصل نيازمندي را نميشود انكار كرد و گفت چنين نيازي وجود ندارد . و تا امروز هم كه عصر ترقي بشر است ، اين [ نظريه ] كه بشريت نيازي به قانون ندارد نيامده ، اين هم كه بشريت احتياج به ايمان به قانون ندارد باز هم نيامده ، فقط مطلبي كه هست اين است كه آيا ميشود اين ايمان را و اين قانون را از غير طريق نبوت به وجود آورد يا نه ؟ بحثي كه عصر امروز مطرح است اين است كه [ آيا ] ميشود قانون را توأم با يك ايمان واقعي به آن ، از غير طريق انبياء به وجود آورد ، و لااقل در عصر حاضر به وجود آورد ؟ اگر در گذشته بشر قادر نبوده است چنين قوانيني و چنين ايمان به قوانيني [ پديد آورد آيا در عصر حاضر قادر است ] ؟ همينطور كه احزاب و مسلكها در اثر تربيتها تاحدودي اين كار را ميكنند كه هم قانون به وجود ميآورند و هم ايمان به قانون و فداكاري در راه قانون ، كه اگر ما توانستيم بگوييم نه ، اين چيزي هم كه هست يك امر پايداري نيست ، اگر اين مطلب را هم توانستيم ثابت كنيم ، احتياج به نبوت را در همه عصرها ثابت كردهايم و اگر نتوانستيم نه .
پايه استدلال حكما بهطور كلي درباب خدا يك بحث هست - كه در گذشته هم ولو به اجمال اين را گفتهايم - كه آيا اگر ما بخواهيم بر خدا استدلال كنيم حتما بايد به وسيله چيز ديگر بر خدا استدلال كنيم ، يا اينكه به وسيله چيز ديگر بر خدا استدلال كردن يك راه استدلال است و ميتوان از خود خدا بر خود خدا استدلال كرد ؟ عدهاي معتقدند كه راه صديقين همان راهي است كه از خود خدا بر خود خدا استدلال ميكنند ، كه ما در تعبيرات مذهبي هم در اين زمينه زياد داريم : " « يا من دل علي ذاته بذاته » " ( 1 ) يا امام حسين ميفرمايد : " « ا يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك » " ( 2 ) آيا غير از تو از تو ظاهرتر است كه من غير تو را دليل بر تو بگيرم ؟ پس عدهاي معتقدند ( اجمال را ميخواهيم اشاره بكنيم ) كه آن هم راهي است و اشرف . هم هست ( حالا تقرير و بيانش هر چه هست به جاي خود ) . مطلب ديگر اين است : آيا ميتوان از خدا بر چيز ديگر استدلال كرد يا نه ؟ يعني ما خدا را معلوم قرار بدهيم و يك چيزي را مجهول ، به دليل اينكه خدا هست پس فلان چيز هم بالضروره وجود دارد ، كه آن معلومي كه ما در برهان خودمان اتخاذ ميكنيم خود خدا باشد ، يعني اگر ما نتوانيم خدايي اثبات بكنيم آن مجهول ما هم مجهول است ولي اگر خدا را اثبات كرديم ، به دليل اينكه خدا هست فلان شيء هم هست يعني اين يك ضرورتي است كه از وجود خداوند ناشي ميشود ؟ عدهاي معتقدند كه بله ، اين هم خودش يك طرز استدلال است ، البته نه اينكه بر همه اشياء بشود از اين راه ، از طريق عقلي استدلال كرد ، ولي ميتوان نظام كلي وجود و كليات وجود را از راه شناختن خداوند كشف كرد . درباب نبوت عامه يك چنين استدلالي است ، نه استدلال از راه متكلمين كه بر خداوند واجب است ، اگر نكند خداوند به تكليف خودش عمل نكرده ، نه ، صحبت ضرورت است نه وجوب و تكليف . خواستهاند بگويند چون خدا هست ، در خلقت خلا وجود ندارد يعني اگر يك موجودي امكان يك رشد و يك كمال در او باشد و موانعي در كار نباشد ، قابليت از طرف او تمام باشد ، از طرف خداوند آن كمال به او افاضه ميشود . بعد آمدهاند درباب نوع انسان اينجور گفتهاند : نوع انسان نيازمند به يك هدايتي هست ماوراي هدايت حس و عقل ، و امكان اين هم كه بشر بتواند اين را از ماوراي خودش ، از عالم ديگر تلقي بكند - كه نامش وحي هست - وجود دارد ، بشر ميتواند اين را تلقي بكند ، پس با نياز بشر به چنين هدايتي و با امكان اينكه بشر چنين تلقياي بكند ( كه اينها را با مقدماتي ذكر ميكنند ) از ناحيه خداوند اين فيض بالضروره ميرسد . اين طرز بياني است كه [ ذكر ] كردهاند . حالا من يادم نيست كه اينكه ميگويند " بيان حكماي اسلام " اول كسي كه اين را بيان كرده فارابي بوده است يا بوعلي ، فرصت نكردهام [ ببينم ] . بوعلي كه متعدد در كتابهاي خودش اين مطلب را متعرض شده است و مثالهايي هم ذكر ميكند . .
راجع به خود " وحي " از همه مهمتر همين است كه موارد استعمالش را در قرآن به دست بياوريم تا حقيقتش را بهتر بفهميم . اينها را از لغت نميشود به دست آورد چون عرف عام مورد استعمال نداشته ، آنچه كه در لغت هست يك معني نزديك به اين معناست . حالا ما در علوم مثال ميزنيم . ارباب علوم به يك معاني تازهاي ميرسند كه عرف عام به آن معاني نميرسد ، ناچارند كه يك لغتي براي معني جديد وضع كنند ، و معمولا ديگر نميروند لفظي از خارج اختراع كنند ، به قرائن و مشابهاتي كه هست لفظي را از جايي ميگيرند و بعد آن را توسعه و تعميم ميدهند ، [ ترويجش ] ميكنند تا قالب جديد پيدا كند . مثلا علم و فلسفه علت و معلول كشف ميكند به صورت يك مفهوم فلسفي و علمي ، ولي عرف به اين معناي عام فلسفي و علمي چنين لفظي براي آن ندارد ، آنگاه اهل لغت ميروند ميبينند كه در زبان عرف يك كلمهاي دارند به نام علت يعني بيماري ، وقتي بيماري پيدا ميشود يك آدمي ميشود معلول يعني آن بيماري را به خود ميگيرد ، نزديكترين لغتي كه پيدا ميكنند اين است ، بعد كلمه علت را برميدارند ميآورند در اين معنا ، اما حالا كه ما ميگو ييم علت ، ديگر مقصودمان بيماري نيست ، مقصودمان يك مفهوم عام است . اين مال اهل علم و علماء و فلاسفه . در دريافتهاي انبياء هم يك چنين چيزي است يعني آنچه آنها دريافت ميكنند يك نوع معانياي است كه قبلا در ميان مردم وجود نداشته كه لفظ داشته باشد . لفظ جديد وضع كردن هم كه اين درد را دوا نميكند چون لفظ جديد را ميان دو نفر بايد وضع كرد كه هر دوبا معني آشنا باشند . ناچار از همان الفاظ متداول ، نزديكترين الفاظ را براي اين معني انتخاب ميكنند . ما اگر بخواهيم به آن معني نزديك شويم - ما هم كه به آن معني مستقيما آشنايي نداريم - بايد ببينيم از مجموع مواردي كه به كار بردهاند چه درك ميكنيم و چه ميفهميم . در لغت ، معني " وحي " هر القاء محرمانه و مخفيانه و پنهان را ميگويند ، القاء مرموز ، مثل اينكه اگر يك نفر به يك نفر ديگر به صورت نجوا و مخفي كه كسي نفهمد ، مطلبي را القاء كند ، اين را در عرف مثلا ميگفتهاند وحي . پس ، از معني لغوي ، آن مقداري كه در اينجا منظور هست همين جنبه مخفي بودن و مرموز بودنش است نسبت به افهام ساير مردم .
موارد استعمال وحي در قرآن