نقش اخلاق وعرفان درنظام سیاسی اسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع تحقیق : نقش اخلاق وعرفان درنظام سیاسی اسلام
ارائه شده به : مؤسسه غیرانتفاعی بعثت
استاد راهنما : حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا محسن زاده
تهیه کننده :
مهدی مرادی پری
تاریخ : 6/4/86
بهار 86
|
نقش اخلاق و عرفان در نظام سياسى اسلام مؤلفههاى نظام سياسى اسلام بر اساس آراى شهيد مطهرى
بدون ترديد، تبيين و تحليل ديدگاههاى استاد شهيد مطهرى در مورد «نقش اخلاق و عرفان در سياست» يا «ارائه تصوير و تفسيرى روشن از حكمت عملى در دو ظرفيت»؛ يعنى «اخلاق» كه انسان را به تكامل روحى و درونى مىرساند، و «سياست مُدُن» يا مديريت و حكومت بر جامعه، كه به «تكامل اجتماعى» و اداره جامعه انسانى برمىگردد و پيوند آن دو ظرفيت به «حكمت نظرى»، كه از «هست»ها و «است»ها سخن مىگويد و آن ديگرى از «بايد»ها و «شايد» و «نشايد»ها بحث مىكند [2]، هم كارى است سترگ و البته شدنى و هم نياز به نگرش همهجانبه به انديشهها و بينشهاى استاد شهيد مطهرى دارد و اگر حكمت و حكومت را در تعامل و ارتباط با يكديگر مورد شناخت و سنجش قرار دهيم و آنها را با عرفان و حكمت حضورى و شهودى يا معرفت ذوقى و باطنى گره بزنيم، در عين شيرينى و دلنشينى، كار را دشوارتر مىنمايد كه چگونه «اخلاق» كه عمدتاً يك مقوله فردى و نوعى تزكيه نفس و ارتباط با خداست و درونگرايى در آن متجلّى است يا حداقل تفسير و برداشت اوليه ما از آن چنين است و «عرفان» كه اساساً سير و سلوك باطنى و تهذيب، رياضت و دنياگريزى، جامعهگريزى و انقطاع از برون و اتصال به درون و رهايى از خلق و وصل به خالق است و يا دست كم چنين برداشت و تحليلى از آن در ذهنها وجود دارد، با «حكومت»، «سياست» و مديريت جامعه كه همانا پرداخت به امور مردم در همه ابعاد مىباشد در هم تنيده و به هم پيوسته باشند و اساساً چگونه است كه در دل حكومت و حكمت سياسى، حكمت عملىِ «اخلاق» و حكمت شهودى و ذوقىِ «عرفان» نقشآفرين باشد؟ آيا درونگرايى با برونگرايى با هم قابل اجتماعهستند؟ الف. اخلاق و عرفان در افق انديشه استاد مطهرى. ب. سياست و حكومت از منظر استاد مطهرى. ج. تعامل اخلاق و عرفان (حكمت اخلاقى و سلوكى) با حكومت و سياست (حكمت سياسى و حكومتى). چیستی اخلاق استاد شهيد مطهرى، اخلاق را مبنايى مىداند براى «چگونه زيستن» [3] و بر اين باور است كه اخلاق پاسخى است بر چگونگى زندگى نيك و براى انسان و «چگونگى عمل»، افعال اخلاقى يا افعالى كه داراى تعالى و ارزش باشند. البته استاد «چگونه بايد زيست» را در كنار «براى اينكه با ارزش و مقدس و متعالى زيست كرده باشيم» قرار مىدهد [4] و لذا همه نظامها و روشهاى اخلاقى را كه مدعى نظاممندى اخلاقى هستند، داراى نظام اخلاقى نمىداند و به نقد آنها مىپردازد. به هر حال، استاد شهيد نگرشى جامع و بنيادين با تئورى تبيين شده و كامل براى اخلاق، علم اخلاق و فلسفه اخلاق دارند كه دقيقاً با تعاملات اجتماعى و تأملات حكومتى و سياسى سازگار است؛ يعنى استاد معتقدند سرّ ناسازگارى اخلاق و سياست يا حكمت اخلاقى و حكمت حكومتى، در طراز تلقى و تفسير و نگرش ما از اين دو مقوله است و اگر به بازسازى انديشههاى آسيب ديده خويش پيرامون هر كدام از اخلاق و سياست بپردازيم و آنها را در خانواده «حكمت عملى» ببينيم بسيارى از پرسشها و شبهات براى مامطرح نخواهد بود چه اينكه تعالى و تكامل فردى و درونى لاجرم با تعالى و توسعه اجتماعى در هم تنيدهاند و انسان بريده از جامعه نيست و جامعه محتاج حاكميت اخلاق و ارزشهاى اخلاقى است و اگر از غايات مهم بعثت پيامبر اكرم(ره) تتميم و تكميل خلقهاى فاضل و صفات اخلاقى بوده است، در حقيقت سرحلقه و ريشه همه تحولات اجتماعى و نظامهاى حكومتى دينى در اداره جامعه بشرى را شكل مىداد [5] يعنى «ارتباط با خدا، با ارتباط با اجتماع» در حوزه اخلاق دينى كاملاً مطرح و تحقّقپذير است و لذا بايد به آفتشناسى و آفتستيزى در تفكر دينى جامعه اسلامى و احياء و اصلاح فكر دينى پرداخت و استاد به شدت به بازشناسى و بازسازى «مفاهيم اخلاقى» و دينى در حوزه انديشه و سپس عمل اسلامى مسلمين اعتقاد داشتهاند و به همين دليل خطرات جمودانديشى و تحجّرگرايى از جبهه درون و التقاطانديشى وزمانزدگى و تجددگرايى از جبهه برون را آسيبهاى معرفتى در حوزههاى انديشه و بينش اسلامى مىدانستند. به هر حال استاد مطهرى نظام اخلاقى را به طور كلى بر سه قسم مىداند: 1. اخلاق فلسفى، كه ريشه در انديشههاى سقراط و افلاطون و ارسطو دارد. 2. اخلاق عرفانى، كه ريشهاش در سير و سلوك عرفانى است. 3. اخلاق دينى يا مذهبى كه سرچشمههايش آيات و احاديث و آموزههاى مستقيم دين و معارف وحيانى است. [6] و در فرازى ديگر، نظامهاى اخلاقى را به طور كلّى بر دو بخش قابل تقسيم مىدانند: الف. نظامهاى اخلاقى مبتنى بر خودخواهى، خودپرستى، منافع شخصى يا نظامهاىخودمحور. ب. نظامهايى كه فراتر از خود شخص و منافع شخصى بوده و يا نظامهاى غير خودمحورهستند. [7] و البته «اخلاقى» كه استاد آن را تبيين مىكند مبتنى بر «انسانشناسى» خاص و تبيين ويژهاى از «خود»، «انواع خود» خودهاى پندارى و حقيقى، منهاى فردى و اجتماعى، مَن سِفلى و عِلوى است كه در ضمن آن به نقد آراء راسل و اگزيستانسياليستها نيز مىپردازد. [8] 1. به رابطه انسان با خدا نمىپردازد 2. حالت ساكن دارد. 3. اين نوع اخلاق روح انسان را مانند خانهاى فرض مىكند كه بايد با يك سلسه زيورها وزينتها و نقاشيها مزيّن گردد و بدون آنكه ترتيبى در آن باشد و معلوم شود كه از كجا بايد آغاز گردد و به كجا بايد ختم شود. 4. عناصر و مقولات روحى، چنين اخلاقى محدود به معانى و مفاهيمى است كه به طور غالب آنها را مىشناسيم. 5. اين نوع اخلاق فاقد عنصرى مانند واردات قلبى و درونى است و اساساً اخلاقى خشك و علمى بوده و از محيط علما و فلاسفه تجاوز نكرده و به ميان عموم مردم نرفته است؛ يعنى تخصصى شده است نه عمومى و تأثيرگذار بر متن جامعه و تودههاى مردم، [9] تا تحول عمومى و انقلاب باطنى و روحى جمعى ايجاد نمايد. و اخلاق دينى كه از متن آموزههاى آيات و روايات گرفته شده و بر اساس متون مقدس است و وجوه مشرك فراوانى داشته و در نهايت اخلاق دينى نيز اخلاقى عرفانى است. [10] آنگاه استاد شهيد، به اوصاف اخلاق عرفانى و دينى مىپردازد كه عبارتند از: 1. پيرامون روابط انسان با خود، جهان و خدا بحث مىكند. 2. اخلاقى پويا و متحرك است؛ يعنى نقطه آغاز و مقصد و منازل و پايان دارد و ترتيبى خاص بين آنها موجود است. 3. در چنين اخلاقى «صراط» وجود دارد و بايد منزل به منزل آنها را پيمود و منزل قبلى مقدمه و قوهاى براى منزل بعدى است. 4. روح بشر در چنين اخلاقى؛ مانند يك گياه يا كودك است كه طبق نظام مشخصى بايد رشد و نمو كند. 5. عناصر روحى و اخلاقى در آن، بسيار گستردهتر است. 6. در اين اخلاق، از يك سلسله احوال و واردات قلبى سخن مىرود كه منحصراً به «سالك راه» در طول مجاهدات و طى طريقت و تهذيب نفس وارد مىشود و ديگر مردمان از آن واردات بىبهرهاند. [11] الف. تحقير عقل يا عقلستيزى و عقلگريزى. ب. درونگرايى مطلق و جامعهگريزى محض. ج. نفسكشىهايى كه به خوار و ذليل ساختن و زوال كرامت وعزت نفس منتهى مىشود، در حالىكه تهذيب نفس در عين كرامت و عزت نفس بايد باشد. [12] «اخلاق عبارت است از يك سلسله خصلتها و سجايا و ملكات اكتسابى كه بشر آنها را به عنوان اصل اخلاقى مىپذيرد يا به عبارت ديگر، قالبى روحى براى انسان كه روح انسان در آن قالب و در آن كادر و طبق آن طرح و نقشه ساخته مىشود. در واقع اخلاق چگونگى روح انساناست.» [13] «اخلاق مرتبط با ساختمان روحى انسان است و بر اين اساس با آداب و رسوم در جوامع تفاوت دارد؛ چرا كه آداب و رسوم، يك سلسله قراردادهاى صرف مىباشد كه ربطى به ملكات و خلقيات و قالبهاى روحى درونى ندارد.» [14] پس، از نظر استاد، اخلاق داراى ويژگىهاى زير است: 1. اخلاق چگونگى روح انسان است. 2. اخلاق همان ملكات، خلقيات و خصلتهاى اكتسابى انسان است. 3. اخلاق الهى - انسانى استعدادهاى بالقوه و بالفعل وجودى در انسان داشته و بتدريج در پرتو آموزههاى وحيانى شكوفا مىگردد. 4. اخلاق شكوفا شده در پرتو وحى و عقل، دستمايه كامل و مناسبى براى اداره فرد و جامعه يا فردسازى و جامعهسازى است. استاد شهيد ضمن بيان اهميت و ضرورت اخلاق به عنوان: اخلاق شرط كمال انسان [15]، اخلاق يكى از غايات مهم بعثت و رسالت [16] پيوستگى اخلاق و سرنوشت اخروى انسان [17] به سرّ و رمز عدم پاىبندى يا تنزّل التزام عملى به اخلاق در دنياى كنونى كه با فرد و جامعه و حكومت و سياست مرتبط است مىفرمايند: «علت سست شدن و تنزّل تقيّدات در جهان امروز را مىتوان در سه عامل عمده جويا شد: نخست: استفاده از تلقين و تقليد صرف در القاى امور اخلاقى. دوم: عدم وجود توجيه منطقى و عقلانى براى اخلاق. سوم: عدم وجود پايه و اساس محكم و استوار براى اخلاق كه همان دين مىباشد.» [18] لذا استاد شهيد پيوند دين و اخلاق را از جهات مختلف مورد بحث قرار داده و ضرورى مىداند كه: الف. دين بنياد اخلاق باشد و از همين طريق آن را ضمانت نمايد. [19] ب. وجود اخلاق و نياز بشر به آن، دليلى بر نياز به دين است، چه اينكه انسان منهاى اخلاق ممكن نيست و اخلاق منهاى جامعيت و كمال و فراگيرى، مطلوب نيست و اين نوع اخلاق (اخلاق جامع و كامل) تنها با وجود دين و معنويت دينى امكانپذير است؛ يعنى اخلاق سكولار و غير دينى نمىتواند نيازهاى بشرى را تأمين كند و تنها اخلاقى دينى است كه به نيازهاى فردى، اجتماعى، مادى و معنوى انسان پاسخ مىدهد. [20] ج) اوصاف اصول اخلاقى؛ مانند جاودانگى و نسبت با اخلاق و نسبت اخلاق عيناً به دين نيز منتقل مىشود؛ زيرا دين از مجموعه عقايد، اخلاق و احكام تشكيل شده است و اگر كسى اخلاق را نسبى بداند، اصول اخلاقى و تربيتى اسلامى را نيز بايد نسبى و موقت بشمارد و اگر معتقد به اطلاق و ثبات و دوام اصول اخلاقى باشد نيز اصول تعاليم اسلامى را نيز بايد جاودانه، مطلق و بادوام بداند و ... [21] 1. از روى عقل باشد 2. مبتنى بر اراده و اختيار باشد 3. انسانها براى آن افعال (با تكيه بر من علوى خود) ارزش قائل باشند. 4. ارزش آنها غير مادى و فوق مادى است 5. به خاطر ارزش ذاتى فعل انجام گيرد 6. از سطح فعل عادى و طبيعى و غريزى بالاتر باشد. [22] پس، از ديدگاه استاد شهيد مطهرى «اسلام آيينى است جامع كه شامل همه شؤون زندگى بشر؛ اعم از ظاهرى و باطنى مىشود و در عين حال كه مكتبى اخلاقى و تهذيبى است، سيستمى اجتماعى و سياسى نيز به شمار مىرود. اسلام معنا را در ماده، باطن را در ظاهر، آخرت را در دنيا، مغز را در پوست و هسته را در پوسته نگهدارى مىكند.» [23]
از جمله دانشهايى كه استاد مطهرى درباره آن، از آثار گفتارى و نوشتارى نسبتاً فراوانى برخوردار است، مقوله «عرفان» است و استاد از عرفان شناسان و عرفانپژوهانى است كه هم عرفان را معمولاً به سبك نظرى محض، اصطلاحى و قدما به بحث نكشيده و آن را از دسترسناپذيرى، انتزاعى بودن، غير كاربردى، مخصوص خواص به صورت مطلق بودن خارج كرد و در عين حال كه راز و رمزهاى عرفانى و سلوك و طىّ مقامات را تنها از آنِ مجاهدان جبهه سير و سلوك معنوى و كُمّل انسانها و اصحاب طريقت و حقيقت از مسير شريعت دانسته است. ليكن در تبيين حقايق، معانى و آثار عرفانى بسيار روان، قابل فهم و دسترسپذير عمل كرده است و هم عرفان را با مقولههاى فرافردى و فرادرون گرايانه، يعنى نگاه به بيرون، خدمت به خلق، ارتباط با جامعه، تعاملات اجتماعى و حكومتى نيز گره زده و تفسير كردهاند و انسان كامل اسلام كه يكى از ابعاد وجودى آن عرفان و تهذيب نفس و تكامل قلبى و سلوك باطنى و كشف و شهود است را در ابعاد عقلانى و خردگرايانه، اجتماعى و جامعه باورانه، دنيا و آخرت ماديت و معنويت، درون و برون، درد خدا و خلق مطرح و تفسير نمودهاند و در حقيقت از عرفان اصيل اسلامى، دينى، نبوى، علوى و عرفان ناب و جامع يا عرفان مثبت سخن گفتهاند تا عرفان نيز توانمنديهاى لازم در پوشش همه شؤون حيات و زندگى بشرى را داشته باشد و تنها از آن فرد و خلوتها و شبها و سحرخيزيها و ارتباط با خدا نباشد بلكه در متن زندگى، جامعه، سياست و حكومت نيز حضور و ظهور داشته باشد، لذا استاد مطهرى عرفان ناب را در دو محور مفهوم و مصداق بر اساس آموزههاى اصيل اسلامى از كتاب و سنت و سيره عملى معصومين(ع) و به خصوص نهجالبلاغه به تصوير كشيدهاست. [24] استاد مطهرى عرفان را از جمله دانشهائى مىداند كه در دامان فرهنگ اسلامى زاده شد و رشد و تكامل يافت [25] اگر چه در سير توسعه و تكامل خويش از فرهنگها و علوم ديگر نيز متأثر شده است؛ چنانكه بر فرهنگ و تمدن بشرى نيز مؤثر بوده است و اين خود از قدرت دانش عرفانى اسلامى در جذب و هضم علوم و مكاتب عرفانى ملل و نحل ديگر است و البته استاد عرفان را در دو جنبه: 1. جنبه فرهنگى = عرفان علمى 2. جنبه اجتماعى = تصوّف، مورد مطالعه و تحقيق قرار دادهاند و به نقد اجمالى عرفان از جنبه اجتماعى يا تصوف نيز پرداخته و عرفان را از اين زاويه دستخوش تحوّلات دانسته و آسيبپذيرى و آفتبردارى آن را از اين جهت بيشتر مىدانند كه فِرَق گونهگون نيز در آن قالب پيدا شده و رواج يافتهاند. [26] و در نهايت استاد با طرح ريشههاى عرفان و بُنمايههاى دانش عرفانى سه نظريه را مطرح و پس از نقد و ارزيابى هر كدام، نظريه سوم كه مبتنى بر اين است كه مايههاى اوليه عرفان را بايد در اسلام سراغ گرفت و آموزههاى عرفانى؛ از جمله توحيد، ولايت و ... از عمق و گستره فراوانى برخوردار است كه نبايد و نشايد به سراغ مكتبهاى عرفانى ديگر از مسيحى، هندويى و...رفت. [27] استاد حتى مقولههايى چون عبادت، زهد و سلوك باطنى كه تنها فردى و اخروى باشد را كافى و جامع ندانسته و آن را ناشى از خلط برداشت انحرافى در انديشه و انگيزه و علم و عملمىداند و منشأ چنين شكاف و فاصلهاى ميان دنيا و آخرت، سلوك فردى و اجتماعى،دنيا و آخرت، ماديت و معنويت و معرفت و سياست و عرفان و حكومت را تفسير تضادگرايانه ميان اين مقولهها از نظر مفهومى و تئوريك دانسته، [28] و در بخشى ديگر، به عدم تحمّل هر دو مقامِ خلوت و جلوت، درد خدا و درد خلق و درون و برون در مصاديق انسانى مىداند ولاغير. بر اساس آياتى چون 37 سوره نور، 118 سوره توبه، 27 سوره فتح و ... و خطبههايى چون: 210، 213، و حكمت 147 نهجالبلاغه و ... جمع ميان حكمت باطنى و سلوكى با حكمت اجتماعى و سياسى را ممكن و آنها را مانعةالاجتماع نمىداند. [29] استاد مطهرى چون سير از خود تا خدا، نيل به توحيد ناب، معرفت ناب و موحّد كامل شدن را در عرفان متعالى و كامل اسلامى مطرح كردهاند و چون به ارتباطهاى چهارگانه «خود با خدا»، «خود با خود»، «خود با جهان» و «خود با جامعه» در عرفان اعتقاد دارند، اگر چه ارتباط خود با خدا تا مرحله فناى خود در خدا را از محورىترين و غنىترين بخش عرفان اسلامى و دينى قلمداد كردهاند، از «خودآگاهى» بسيار سخن گفتهاند و آن را سارى و جارى در تمام ابعاد وجودى انسان و حيات تكاملى آدمى دانستهاند. ايشان از خودآگاهى حضورى (فطرى)، خودآگاهى حصولى (خودآگاهى و جهانآگاهى) و خودآگاهى شهودى (سلوكى) [30] و همچنين از خود حقيقى و پندارى، خود عِلوى و سِفلى نيز در تفسير بسيارى از آموزههاى دينى؛ اعم از معرفتى و سلوكى، علمى و عملى نيز مباحث بسيار روشنگرى را طرح كردهاند [31] و با اصل اصيل «فطرت» همه مقولههاى دينى را تفسير نموده و آن را «امُالمعارف» دانستهاند. [32] البته استاد «خودآگاهى» را كليد تكامل فردى و اجتماعى دانسته و ضرورت آن را اينگونه تبيين كردهاند: 1. خودآگاهى، بنياد و زيربناى تكامل وجودى و توسعه پايدار هستى انسان در همه ابعاد و ساحتهاى درونى و برونى است. 2. خودآگاهى، اگر بر معيار حقيقى حاصل آيد همانا «خداآگاهى» است. 3. خودآگاهى، همه زمينههاى آسيبپذيرى انسان را از حيث فكرى، فعلى و رفتارى از بين مىبرد و زمينههاى رشد و شكوفايى انسان را در عالىترين درجه كمال ممكن انسانى - الهى فراهم مىسازد. 4. خودآگاهى در فردسازى، خانوادهپرورى و جامعهسازى، نقش محورى دارد. 5. خودآگاهى به انسان قدرت مديريت بر خود و تسلط بر قواى وجودى؛ اعم از ادراكى و تحريكى مىدهد تا انسان با موازنه قواى وجودى در صراط مستقيم الهى به سوى فلاح و فعليت حركت كند. [33] استاد مطهرى خودآگاهى را در دو محور حقيقى و مجازى (غير واقعى) مطرح نموده و حقيقى را در بخشهاى: فطرى، فلسفى، جهانى، طبقاتى، ملى، انسانى، عارفانه و پيامبرانه تقسيم كردهاند [34] و آنگاه «خودآگاهى عارفانه را آگاهى به خود در رابطهاش با ذلت حق» [35] دانستهاند و درد عارف را درد درونى مىداند كه از نيازهاى فطرى سرچشمه مىگيرد و خود درد براى او آگاهى است و او را به مسؤوليتپذيرى و درد خلق براى تحصيل رضاى خداوند سبحان وا مىدارد [36] و البته خودِ انسان را كه خودِ خدايى، فطرى، ملكوتى و عِلوى است، داراى درجات و مراتب مىداند كه بايد بر اساس آگاهى، آزادى، انتخابگرى و عمل استكمال يابد [37] و جالب اين است كه استاد مطهرى براى خودآگاهىِ عرفانى يا عارفانه، سه مؤلفه محورى قائل است كه عبارتند از: الف. حقيقتمحورى و خداگرايى مطلق. ب. دردمندى، درد درونى داشتن، عاشق حق بودن، احساس غربت و فراق در برابر قرب و وصال الهى داشتن. ج. تقوامدارى، زهدورزى و دنياگريزى. [38] لذا استاد مطهرى در بخشى از تفسير آيات قرآنى مىفرمايند: «... از اينجا تفاوت منطق عرفانى قرآن با خيلى از عرفانها روشن مىشود. قرآن نمىگويد مردانى كه از كار و تجارت و بيع و بنّايى و معمارى و آهنگرى و نجّارى و معلمى و خلاصه «وظائف» دست برمىدارند و به ذكر خدا مشغول مىشوند. مىفرمايند: آنها كه در همان حالى كه اشتغال به كارشان دارند، خدا را فراموش نمىكنند. يگانه چيزى كه هيچ وقت او را فراموش نمىكنند خداست ...» [39] آرى عرفان ناب اسلامى از رهگذر معرفت نفس، مراقبت نفس و محاسبه نفس يا خودشناسى و خودسازى عبور كرده و تا انسان كامل شدن پيش رفتنى است. [40] الف. فلسفه فردى كه عبارتند از: تعليم كتاب و حكمت، تربيت دينى، اخلاق الهى، عرفانوحيانى. ب. فلسفه اجتماعى، چون: عدالتمحورى، آزادىگرايى و حقمدارى. [41] ؤلفههاى نظام سياسى اسلام بر اساس آراى شهيد مطهرى از ديدگاه استاد مطهرى، «آزادى» از مختصات انسان است كه هم فرصتها و بسترهايى براى رشد استعدادها و سير به سوى كمال ايجاد مىكند و هم لزوم عدم ايجاد مانع را شامل مىگردد؛ يعنى دو جنبه اثباتى (وجود زمينه و مقتضى) و سلبى (عدم مانع) را در بر مىگيرد كه در بخش اثباتى و وجود زمينهها، مقوله آزادى تفكر و پرورش انديشه را كه غير از آزادى عقيده مىداند مطرح مىكند و در بخش سلبى (عدم مانع) حقوق طبيعىِ هدفدار را طرحمىسازد. [42] استاد پس از طرح «آزادى حق يا تكليف؟» مىنويسند: آزادى بر دو قسم است: الف.آزادى معنوى ب. آزادى اجتماعى و آزادى معنوى را رهايى از بردگى فكرى، بردگى نفسانى و رهايى از هواهاى نفسانى و تعلّقات و وابستگىها و دلبستگىها مىشمارد و آن را جنبه درونى و باطنى آزادى مىداند و تحقّق آزادىهاى اجتماعى و نبودن موانع بيرونى براى رشد و شكوفايى را همانا «آزادى بيرونى» قلمداد كردهاند. پس «آزادى» در عرصه انديشه و جامعه و سياست، فرع و معلول «آزادگى» خواهد بود، پس اخلاق و عرفان كه همان آزادى از همه تعلّقات و تعيّنات و رهايى از خودمحورىها و انانيتهاست، تفسيركننده جامع آزاديهاى اجتماعى نيز مىباشد و از طرفى آزادى را غير از مصالح فردى، مصالح اجتماعى نيز محدود مىسازد پس «آزادى از» مبنا براى «آزادى در» خواهد بود. [43] از سوى ديگر از نظر استاد مطهرى، آزادى دو ركن دارد: الف. عصيان و تمرد ب. تسليم و انقياد، كه بايد بتدريج انسان در پرتو تربيت دينى و سلوك اخلاقى - عرفانى آن را كسب كند [44] و آموزههاى قرآنى چون (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ)نيز آزادى درونى را مطرح مىكند تا روح پرخاشگرى و حماسهسازى را در انسان، در نفى همه طاغوتها پرورش دهد. چه اينكه در اسلام آزادى وسيله تأمين كمال وجودى انسان است. [45] اگر چه استاد مطهرى آزادى را، به رنگ و صبغه كلامى - فلسفى مطرح و سپس در ابعاد اخلاقى - عرفانى و آنگاه سياسى و اجتماعى سارى و جارى ساختهاند و ميان تقواى فردى واجتماعى، تقواى علمى و سياسى و آزادى معنوى و اجتماعى جمع كردهاند. [46] استاد به طور كلى اساس فكرى آزادى در اسلام را بر دو چيز مىداند: خدا و انسان. در خداباورى توأم با معرفتِ انسان مسأله خودِ تكامليافته و با خوديگانگى را در نقد انديشههاى افراطى راسل واگزيستانسياليستها طرح كرده و انسان را به عنوان موجودى مطرح ساختهاند كه از هر قيدوبندى رها شده و تن به هيچ پستى و ذلتى ندهد و خليفةاللَّه گردد و ارزشهاى وجودى خويش را شناخته و شكوفا سازد. [47] پس استاد چهار نوع آزادى را مطرح نمودهاند: 1. آزادى در مقابل جبر (كلامى - فلسفى). 2. آزادى معنوى (اخلاقى - عرفانى و درونى). 3. آزادى سياسى و اجتماعى (بيرونى). 4. آزادى عقيده و تفكر. «آزادى براى انسان كمال است اما «كمال وسيلهاى» و نه «كمال هدفى» [48] «آزادى؛ يعنى نبودن مانع، نبودن جبر، نبودن هيچ قيد و بند؛ زيرا موجودات زنده براى رشد وتكامل به سه چيز احتياج دارند: تربيت، امنيّت و آزادى» [49] چنانكه مىنويسند: «آزادى لزوم عدم ايجاد مانع است» [50] و مانع داراى دو ويژگى است: 1. بايد شأنيت در قيد و بند و بار دادن انسان را داشته باشد تا انسان با كنار زدن آن، آزادى پيدا كند 2. قواى ظاهرى و يا باطنى فاعل را محدود سازد. [51] آنگاه استاد به برخى مصاديق آزادى سياسى و اجتماعى نيز اشاراتى دارند كه عبارتند از: 1. آزادى به معناى رهايى از سلطه ديگران [52] 2. آزادى به معناى حق مشاركت [53] 3. آزادى به عنوان حق بيان. [54] چنانكه گذشت، عدالت، آن هم عدالت اجتماعى، از مختصات فلسفه اجتماعى اسلام است و اسلام اگر بخواهد خود را در عالم خارج و واقعيتهاى اجتماعى، نشان دهد، بايد در چهره «عدالت» متجلّى گردد و عدالت از اركان مهم فلسفه سياسى اسلام است. استاد مطهرى هم به «عدل الهى» و هم به «عدل اجتماعى» در مواضع مختلف پرداختهاند [55] و مىدانستند كه مقوله عدالت آنگونه كه شايستهاش بود، در حوزهاى سياسى و حتى فقهى و حقوقى مورد بحث و كاوش علمى قرار نگرفته است و در يادداشتهاى خويش مهمترين مباحث عدالت را چنين مىداند: 1. تعريف عدالت 2. اقسام عدالت (روحى، جسمى، مزاجى واجتماعى) 3. موجبات عدالت اجتماعى (قانون خوب، اجراى مجريان، رشد عمومى) 4. آثار عدالت (تعادل فكرى و اخلاقى و عملى و آسايشروحى) [56] استاد مطهرى، عدالت فكرى و عدالت اخلاقى را مقدمهاى براى عدالت اجتماعى مىداند [57] و به اين وسيله ميان اخلاق و معنويت با عدالت در جامعه و حكومت نيز پيوند برقرار مىكند؛ چنانكه تا فرد و جامعه ظرفيت لازم اخلاقى و تربيتى براى عدلپذيرى و تحمل عدالت را نيابند، قسط و عدالت اجتماعى در جامعه محقق نمىشود و به همين دليل استاد در سه محور عدالت را مطرح كردهاند: الف. معانى و مفاهيم عدالت (بناى تساوى در وضعيت مساوى، تفاوت در وضعيت متفاوت، اعطاى حقّ صاحب حق، تشابه و همگونى و توازن، قرار گرفتن هر چيزى درجاىخود). ب. اركان عدالت (قانون عادلان، حكومت عدل و حاكم عادل، جامعه عدالتپذير، نيروهاى مجرى عدالت يا عادل و عدالت خواه و نيروهاى مدافع عدالت) ج. ابعاد عدالت (عدالت فرهنگى، اقتصادى، سياسى، آموزشى، بهداشتى و قضايى) البته محورهاى سهگانه عدالت را مىتوان در آرا و آثار متعدد استاد جمعبندى كرد. [58] به هر حال شهيد مطهرى معتقدند علماى اسلام با تبيين اصل عدل، فلسفه حقوق طبيعى را بنا نهادهاند ليكن اين انديشه در طول تاريخ فقه اسلامى آنچنان كه مىبايست ادامه پيدا نكرد كه دردمندانه مىگويند: اگر حريت و آزادىِ فكر باقى بود و موضوع تفوّق اصحاب سنّت بر اهل عدل پيش نمىآمد و بر شيعه مصيبت اخبارىگرى نرسيده بود، ما امروز فلسفه اجتماعى مدوّنى داشتيم و فقه ما بر اصل عدل بنا شده بود و دچار تضادها و بنبستهاى كنونى نبوديم.» [59] «اى عجب كه ديگران به روح اسلامى نزديك مىشوند، ولى فقهاى ما توجه ندارند كه اصل (إنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإحْسان) [60] به منزله روح و مشخِص ساير مقررات حقوق اسلامى است...» [61] و يا در پيوند و نياز متقابل اخلاق و حقوق و جامعه انسانىمىنويسند: «بشريت هم به اخلاق نياز دارد و هم به حقوق. انسانيت، هم به حقوق وابسته است و هم به اخلاق، هيچ كدام از حقوق و اخلاق، به تنهايى معيار انسانيت نيست.» [62] «شخص عادل اجازه نخواهد داد كه اجزاى مختلفِ نفس وى در كار غير مربوط به خود، دخالت كنند و يا يكى از آنها نسبت به وظيفه ديگرى تجاوز نمايد، بلكه به عكس، در درون خود نظم واقعى برقرار مىسازد. بر نفس خويش حكومت مىكند. اعمال خود را تابع انضباط قرار مىدهد. در باطن خويش صلح و صفا ايجاد مىنمايد و ميان سه جزء نفس خود هماهنگى توليد مىكند.» [63] استاد شهيد مطهرى مهمترين تقسيم عدالت را دو قسمِ تكوينى وتشريعى دانسته و عدالت تشريعى را در راستاى هدايت فرد وجامعه مىداند كه مبتنى بر قوانين و دستورهاى الهى عادلانه است [64] و در عدل تشريعى مسأله عدل در جامعه يا عدالت اجتماعى اهميت بسزايى دارد. چه اينكه اگر نظام اجتماعى عادلانه نباشد، جامعه دچار عدم تعادل خواهد شد. [65] و در مجموع استاد در بحث عدالت اجتماعى با بررسى آيات قرآنى، آنها را چهار قسم كرده است: 1. عدل خانوادگى 2. عدل قضايى 3. عدل اصلاحى اجتماعى 4. عدل سياسى. [66] و استاد يك قاعده كلى و رمز فراگير را در مسأله عدالت و نقش آن در تشريع احكام ارائه مىدهند كه: «عدالت در سلسله علل احكام است، نه در سلسله معلولات. نه اين است كه آنچه دين گفته عدل است، بلكه آنچه عدل است دين مىگويد.» [67] از جمله نظريات استاد مطهرى در باره «عدل» و عدالت اين است كه: 1. عدالت فطرى است 2. عدالت مطلق است و در پايان اين بخش لازم است متذكر شويم كه در تبيين مفهومى عدالت، استاد تعريف «إعطاءُ كُلَّ ذِيحقٍّ حَقَّهُ» را برگزيده و آن را جامع و فراگير دانسته و در همه معانى ديگر نيز داخل و سارى شمرده است. [69] استاد مطهرى مقوله «ولايت» را شأنى از شؤون امامت و ساحتى از ساحتهاى «رهبرى» مىداند و با دو بُعد امامت عقيدتى و فكرى ولايت معنوى و باطنى مرتبط دانسته و آن را در امامت اجرايى و مديريتى با هدف تحقّق عدالت اجتماعى معنا و تفسير مىكند [70] پس در نقطه اوج و كلان، «ولايت» شعبهاى از امامت و امامت شعبهاى از نبوت است و البته «ولايت» به معناى عرفانى و حكمت ذوقى و شهودى نيز متصوّر است كه باطن «نبوت» است و مقام والاى انسانِ سالك و انسان كامل و مكمِّل مىباشد و ولايت عرفانى يا مقامى و استعدادى، راهش به روى همه باز است و بديهى است انسانِ به ولايت رسيده، در امر حكومت و سياست نيز كاملتر و فراگيرتر و با صداقت و صراحت و حقيقت بيشترى عمل مىكند، ليكن در اين موضع، مقصود ما ولايت به معناى سياسى و اجتماعى، تدبير امور اجتماعى براى رساندن جامعه به سوى قله كمال و اوج انسانيت است و از جمله انديشههاى بنيادين شهيد مطهرى انديشه «ولايت» در حوزه «حكومت» و «مديريت اجتماعى» است. «حكمران به طور حتمى؛ يعنى كسى كه متابعت مشروع دارد، نه كسى كه به زور خود را تحميل كرده است و آن كسى كه متابعت مشروع دارد به دو گونه ممكن است: يكى به نحو ولايت وديگر به نحو وكالت. آنچه در فقه مطرح است به عنوان ولايت حاكم مطرح است.» [71] و در بخشى ديگر مسأله «حق شرعى» و حاكميت اسلام بر مردم را مطرح و تفسير مىكند: «حق شرعى امام، از وابستگى قاطع مردم به اسلام به عنوان يك مكتب و عقيده ناشى مىشود و مردم تأييد مىكنند كه او مقام صلاحيتدارى است و مىتواند قابليت اشخاص را از جهت انجام وظايف اسلامى تشخيص دهد. در حقيقت حق شرعى، ولايت شرعى معين مُهر ايدئولوژى زدن و حق عرفى همان حق حاكميت ملى مردم است، كه آنها بايد فرد مورد تأييد رهبر را انتخاب كنند.» [72] و استاد شهيد مقام حاكم در اسلام را يك مقام قدسى و الهى مىداند، لذا با نبود معصوم، با توجه به شرايط، بايد حاكم جامعه جاى او را بگيرد و امامت يا انتصابى مستقيم در امام معصوم است يا امامت طبق شرايط و وظايف كه باز هم خدا تعيين كرده است و لذا نايب امام معصوم نيز به طور غير مستقيم از ناحيه خداست و مقام او مقام مقدس و الهى است. [73] استاد در بخشى ديگر «ولايت فقيه» را به ولايت ايدئولوگ تفسير مىكند؛ [74] يعنى همه كارهاى مربوط به حكومت بايد مبتنى بر اعتقاد اسلامى باشد و ايدئولوگ ضمن تبيين اصول درست حكومتى در جهت اصالت، تحقّق و اجرا و ترويج آن نيز تلاش و مراقبتهاى ويژهمىنمايد. [75] «قرآن كريم مىفرمايد:(النّبى أولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ) [76] اين اختيارات دامنه وسيعى دارد. حكومت اسلامى در شرايط جديد و نيازمنديهاى جديد مىتواند با توجه به اصول و مبانى اساسى اسلامى، يك سلسله مقررات وضع نمايد كه در گذشته اين موضوع منتفى بوده، اختيارات قوه حاكمه اسلامى، شرط لازم حسن اجرايى قوانين آسمانى و حُسن تطبيقى با مقتضيات زمان و حسن تنظيم برنامههاى مخصوص هر دو است.» [77] 1. بازگشت به اسلام راستين در چهره احياى تفكر دين و بازسازى انديشه اسلامى. [78] 2. توسعه اقتصادى و اصلاح امور معيشتى مردم. [79] از سوى ديگر، مقام حاكم اسلامى را در عين قدسى و الهى بودن، انتقادپذير شمرده و نقدبردار مىدانند و نقدناپذيرى مقامِ غير معصوم را هم براى او و هم براى اسلام مضرّ مىدانند. [82] و از نظر فلسفه اجتماعى اسلام، اعتقاد به خدا را مبناى حكومت مطلقه افراد نمىداند بلكه حاكم را در برابر مردم مسؤول مىشمرد و حقوق متقابل براى آنها بين حاكم و جامعه قائل است. [83] و در پايان با گره زدن اخلاق و حكومت و حاكم اخلاقى مىفرمايد: «البته رهبر جامعه اسلامى بايد ويژگىهاى خاصى داشته باشد؛ از جمله آنكه داراى رشد اخلاقى باشد. رشد اخلاقى هم به معناى رشد و بهرهبردارى از سرمايههاى وجود خود است. آنكه رشد انسانى و اخلاقى را فاقد است، نمىتواند رهبر باشد.» [84] و به همين دليل در شرايط رهبرى و قانونگذار، دو مقوله «اجتهاد» و «جامعالشرايط» بودن و به عبارت بهتر مجتهد جامعالشرايط بودن را مطرح نمودهاند. [85] و البته ايشان با حدّت و شدّت تمام ميان ولايت در فتوا و ولايت در زعامت يا مرجع و رهبرى تفكيك قائل شده و تأكيد فراوان بر آن داشته است. [86] و چون استاد رهبرى را عبارت از «بسيج كردن نيروى انسانها وبهرهبردارى صحيح از نيروهاى انسانى» [87] مىداند، ضرورت آن را نيز از سه راه اثبات و تبيين مىكند: الف. بىتوجهى انسانها به ذخاير و نيروهاى نهفته درونى خود. ب. عدم هدايت غريزى در انسان، در تمام رفتارها (ناتوانترين موجودات از نظر هدايت غريزى انسان است). ج. حاكميت قانون بر زندگى و رفتار بشر و اينكه بدون رهبرى رفتار بشرى ساماندهىنمىشود. [88] 1. از جهت اينكه رهبر بايد واجد معنويت و اخلاق و سلوك معنوى باشد. 2. از جهت اينكه بايد جامعه را به سوى ارزشها، كرامت، عزت نفس، معنويت و اخلاق سوق و سير دهد از اين رو است كه در انديشه استاد مطهرى دين جامع، يعنى اسلام، با سياست نسبتش نسبت روح و بدن يا مغز و پوست است. [89] پس رهبرى مسؤول تحقّق: معنويت، عدالت، اخلاق و ارزشهاى انسانى و اسلامى است.
پىنوشتها [1]. عضو هيئت علمى و استاديار دانشگاه. [2]. مطهرى، مرتضى، آشنايى با علوم اسلامى، ص348، انتشارات جامعه مدرسين، قم، سال 1362، چاپ جديد. [3]. مطهرى، مرتضى، آشنايى با علوم اسلامى، ج4، ص21، انتشارات صدرا، چاپ اول، سال 61، ناگفته نماند استاد چنين تعريفى از اخلاق را زمانى درست مىداند كه تعريفى كلى و مطلق باشد نه «تعريفى مبتنى بر اخلاق فردى و شخصى». [4]. همان، ص22 [5]. فلسفه اخلاق، صص306 و 307 [6]. تعليم و تربيت در اسلام، ص201 [7]. فلسفه اخلاق، صص275 و 276 [8]. ر.ك.به: حكمت عملى، ج4؛ آشنايى با علوم اسلامى، صص20 - 9؛ فلسفه اخلاق، ص75؛ انسان كامل، ص68؛ نقدى بر ماركسيسم، ص155 [9]. آشنايى با علوم اسلامى، بخش حكمت عملى، ص33 [10]. تعليم و تربيت در اسلام، ص201 [11]. آشنايى با علوم اسلامى بخش عرفان، صص74 - 73 [12]. انسان كامل، صص 189 - 186 و تعليم و تربيت در اسلام، صص 207 - 205 [13]. تعليم و تربيت در اسلام، صص159 - 158 [14]. اسلام و مقتضيات زمان، ج2، ص248 [15]. فلسفه اخلاق، صص307 - 306 [16]. همان، ص307. [17]. همان مدرك. [18]. فلسفه اخلاق، صص277 و 278 [19]. تعليم و تربيت در اسلام، صص18، 34، 135 و 136 و فلسفه اخلاق، صص 289 - 276 [20]. فلسفه اخلاق، ص291 [21]. همان، صص300 - 250 و تعليم و تربيت در اسلام، ص139. حكمت عملى، ص20 - 9 [22]. ر.ك.به: تعليم و تربيت در اسلام، ص106؛ فلسفه اخلاق، صص12، 13، 38، 43 و 295؛ آشنايى با علوم اسلامى بخش حكمت عملى، صص11، 55 و 54 [23]. امامت و رهبرى، ص31، انتشارات صدرا، تهران، سال 1374 [24]. ر.ك.به: انسان كامل، سيرى در نهجالبلاغه، خدمات متقابل اسلام و ايران، آشنايى با علوم اسلامى بخش عرفان، تماشاگه راز و ... [25]. آشنايى با علوم اسلامى بخش عرفان، صص188 - 185، انتشارات جامعه مدرسين، قم، سال 1362 [26]. همان، صص188 و 201 [27]. همان، صص202 - 195 [28]. سيرى در نهجالبلاغه، صص316 - 306، انتشارات صدرا، سال 1354 [29]. آشنايى با علوم اسلامى، بخش عرفان، صص201 - 198؛ انسان كامل، صص175 - 45 [30]. مجموعه آثار، ج2، ص320 [31]. فطرت، ص163، چاپ اول، سال 1369، انتشارات صدرا؛ فلسفه اخلاق، صص170 - 150؛ نقدى بر ماركسيسم، صص101 - 58 [32]. فطرت، ص54؛ نقدى بر ماركسيسم، ص250؛ مقدمهاى بر مبانى اسلامى، ص35 [33]. رودگر، محمدجواد، از آئينه تا جمال، ص20 - 19، انتشارات وثوق، قم، چاپ اول، سال 1382 [34]. مجموعه آثار، ج2، صص207 تا 324 [35]. همان، ص318. [36]. همان مدرك. [37]. فلسفه اخلاق، ص169؛ تعليم و تربيت در اسلام، ص245؛ فطرت، ص169؛ مجموعه آثار، ج16، ص572 و. [38]. سيرى در نهجالبلاغه، صص294 - 205 [39]. آشنايى با قرآن، ج4، صص124 - 121؛ انسان كامل، صص155 - 154 [40]. الميزان، ج6، صص170 - 169 و ج19، ص220 - 219 و رسالة الولاية، فصل چهارم. علىبنموسىالرضا و القرآن الحكيم، ج1، ص196، آيتاللَّه جوادى آملى. [41]. مجموعه آثار، ج2، صص63 - 51 [42]. سلسله يادداشتهاى استاد مطهرى، حرف الف، ج1، صص71 تا 80 [43]. همان، صص119 - 117 [44]. آزادى معنوى، صص22 - 20 [45]. همان، صص67 - 63 و صص119 - 117 [46]. همان، صص82 - 79 و 57 - 56 [47]. انسان كامل، صص332 - 330 [48]. همان، صص349 - 345 [49]. فلسفه تاريخ، صص261 - 259 [50]. يادداشتهاى استاد، ج1، ص71 [51]. همان، ص117 [52]. پيرامون انقلاب اسلامى، ص62 [53]. همان، ص99 [54]. همان، صص19 و 11 و 9و صص104 - 103 و [55]. عدل الهى، صص35 - 23 و بررسى اجمالى مبانى اقتصاد اقتصادى، صص29 - 14 و پيرامون انقلاب اسلامى، صص155 - 143 [56]. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج6، ص226 [57]. مجموعه آثار، ج4، ص954، ج21، ص206 و 212، ج18، ص154 و يادداشتهاى استاد مطهرى، ج6، ص227 و17، صص247 - 246 [58]. مجموعه آثار، ج4، ص954، ج21، ص206، 212، ج18، ص154 و يادداشتهاى استاد مطهرى، ج6، ص227 و صص247 - 246 [59]. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج3، ص250 [60]. نحل: 90 [61]. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج3، ص271 [62]. جمهورى، ص257 - افلاطون. [63]. مجموعه آثار، ج19، صص139 - 138 [64]. مجموعه آثار، ج4، ص952 [65]. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج6، ص204 [66]. همان، ص225 [67]. همان، ص202 [68]. همان، ص232؛ مجموعه آثار، ج18، ص157، ج21، صص223 - 200، ج16، ص437 و ج21، صص224 - 200 [69]. مجموعه آثار، ج21، صص224 - 200 [70]. امامت و رهبرى، ص54 - 10 [71]. پيرامون جمهورى اسلامى، ص150 [72]. پيرامون انقلاب اسلامى، صص68 - 67 [73]. اسلام و مقتضيات زمان، ج1، صص175 - 171 [74]. پيرامون انقلاب اسلامى، ص67؛ مجموعه آثار، ج1، ص554 [75]. همان، صص25 و 26 و 27 [76]. احزاب: 6 [77]. مجموعه آثار، ج3، صص194 - 195؛ اسلام و مقتضيات زمان، ج2، صص64 - 63، 92 - 91 [78]. پيرامون انقلاب اسلامى، ص65 [79]. همان، ص81؛ نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، ص65 [80]. پيرامون جمهورى اسلامى، ص82 [81]. پيرامون انقلاب اسلامى، ص83؛ نهضتهاى اسلامى، ص85 [82]. پاسخهاى استاد بر نقد كتاب حجاب، ص71 [83]. سيرى در نهجالبلاغه، صص124 - 120 [84]. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج4، ص54 [85]. همان، ج3، ص285 [86]. امامت و رهبرى، ص228 [87]. مجموعه آثار، ج3، ص314 [88]. همان، ج2، ص323 [89]. امامت و رهبرى، ص32 |