ارتباط معاد و خداشناسي و امامت از نظر شيعه:
موضوع تحقیق : امامت
گردآورنده : پروین کافی زاده
استاد مربوطه:حجت الاسلام محسن زاده
ارتباط معاد و خداشناسي و امامت از نظر شيعه:
از نظر مذهب شیعه، (یعنی آنچه که از کتاب و سنت، مطابق نقل و روایت از طریق اهل بیت پیامبر علیهم السلام) رابطه توحید، معاد و امامت بدین صورت تبیین می شود که:
1- ورای عالم ماده و طبیعت و پس پرده غیب، حقایق اصیلی است که انسان دیر یا زود و بالاخره در دم مرگ و روز رستاخیز، از آنها اطلاع یافته، برای وی مشهود و مکشوف خواهد افتاد.
2- با این که انسان خواه و ناخواه و به طور ضرورت و جبر، در مسیر زندگی مخصوص خود، حقیقت عالم هستی را بالعیان درک خواهد نمود و بالاخره روزی فرا خواهد رسید (معاد) که هرگونه شبهه و شک از ادراک او رخت بربندد، در عین حال برای انسان، یک راه اختیاری و اکتسابی نیز وجود دارد که با پیمودن آن در همین نشأه دنیا، حق و حقیقت امر را کشف و مشاهده نماید.
3- این راه، همان راه اخلاص در بندگی حق است.
4- نظر به این که حق متعال با تشریع شریعت مقدسه اسلام، آن را تنها راه خود معرفی نموده و بدین ترتیب، به اعتبار سایر شرایع و ادیان خاتمه داده است، راه وصول به حق و حقیقت و طریق منحصر برای حیازت سعادت حقیقی، اتباع کامل از شریعت اسلامی می باشد. در نتیجه راهی که از غیر مواد شرع، ترتیب داده شده باشد، انسان را به کمال و سعادت حقیقی نخواهد رسانید و همچنین سیر و سلوکی که از طریق شرایع دیگر انجام گیرد، سعادت حقیقی را به انسان نشان نخواهد داد. نکته کوچکی که در این جا مطرح و در عین حال بسیار قابل توجه است، این است که اسلام، جهالت انسان را در صورتی که ناشی از عجز و ناتوانی بوده، مستند به تقصیر نباشد، به عنوان "عذر" می پذیرد و اشخاصی را که حق برای آنها به واسطه یک عامل اضطراری مجهول بماند، به هلاکت ابدی محکوم نمی کند و آنها را از رحمت بی پایان خدای مهربان، مأیوس نمی سازد. چه بسا اشخاصی که بخشی از معارف حقه برای آنان مجهول بوده، به واسطه داشتن روحیه تبعیت از حق و تسلیم و فروتنی در برابر واقعیات، خدای متعال از آنها دستگیری فرموده، به راه راست هدایتشان کرده است و بالاخره در صف ارباب کمال قرار گرفته و به احراز سعادت واقعی و ابدی مفتخر شده اند.
خدای متعال در کلام خود می فرماید: «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین؛ آنان که در خصوص ما مجاهدت نمایند، البته آنها را به راههای خود هدایت می کنیم و البته خداوند با نیکوکاران است» (عنکبوت/69) و پیغمبر اکرم در کلام معجزه آسای خود می فرماید: «هر کس به آنچه که می داند عمل کند، خداوند علم آنچه را که نمی داند، به وی روزی می دهد».
5- مسأله دیگری که حیات بخش و برپادارنده چهار مسأله گذشته است، مسأله "امامت" است که نظریه اختصاصی شیعه محسوب می گردد و آن این است که چنان که ظاهر شریعت، حامی و مبینی دارد، همچنان باطن شریعت که مرحله حیات معنوی انسان و مقامات قرب و ولایت است، حامل و حافظ و قافله سالاری لازم دارد، و چنان که در محاذات سازمان ظاهری شریعت، سازمانی باطنی وجود دارد، در محاذات مقام پیشوایی ظاهر نیز مقام پیشوایی باطن قرار دارد.
خداوند عزاسمه در هر عصر، فردی از افراد انسان را با تأییدی مخصوص، برمی گزیند و به این مقام که مقام کمال انسانی است، هدایت فرموده، به واسطه وی، دیگران را به درجات مختلف این مقام، راهبری می نماید. امام است که حقیقت پس پرده غیب برای وی بلاواسطه و تنها با تأیید الهی، مکشوف است و درجات قرب و ولایت را خود، سیر نموده و دیگران را با استعدادهای مختلفی که اکتسابا به دست آورده اند، به مقامات مختلف کمالی خویش هدایت می کند.
جمعی به واسطه این نظریه که شیعه با روش تعلیمی ائمه اهل بیت علیهم السلام از کتاب و سنت استفاده کرده است، شیعه را به غلو در حق ائمه اهل بیت علیهم السلام متهم داشته اند. اینان کسانی هستند که تحت الشعاع حلول الوهیت قرار گرفته، در مورد حقایق دینی با طرز تفکر مادی و منطقی حسی اظهارنظر می کنند و در نتیجه در جهان آفرینش، جز ماده به چیزی معتقد نیستند و روابط اعمال را با ثواب و عقاب و همچنین مقامات معنوی و مدارج قرب و ولایت را یک سلسله مفاهیم تشریفی و گزاف می دانند، تنها خدای آفرینش را ناگزیر، مجرد از ماده و دارای اصالت فرض می کنند و روی همین اصل، اصالت را تنها از آن خدا عزاسمه و ماده می گیرند و البته لازمه این نظر، این خواهد بود که اثبات اصالت برای چیزی ماورای ماده، مانند نفس انسانی یا مقامات معنوی و روابط میان آنها، شرک و غلو است. از توضیح گذشته، روشن می شود که این طریقه را می توان به نام "خداشناسی" و همچنین "معادشناسی" و نیز "امام شناسی" نامید.
ضرورت هاي وجود امام از نظر شيعه
امام و پیشوا بکسى گفته میشود که پیش جماعتى افتاده رهبرى ایشان را در یک مسیر اجتماعى یا مرام سیاسى یا مسلک علمى یا دینى بعهده گیرد والبته بواسطه ارتباطى که با زمینه خود دارد در وسعت و ضیق تابع زمینه خود خواهد بود.
آئین مقدس اسلام زندگانى عموم بشر را ازهرجهت درنظر گرفته، دستور میدهد، از جهت حیات معنوى مورد بررسى قرار داده و راهنمائى میکند و در حیات صورى نیز از جهت زندگى فردى و اداره آن مداخله مینماید چنانکه از جهت زندگى اجتماعى و زمامدارى آن ( حکومت ) مداخله مینماید.
بنا برجهاتى که شمرده شد امامت و پیشوائى دینى دراسلام از سه جهت ممکن است مورد توجه قرار گیرد: از جهت حکومت اسلامی و از جهت بیان معارف و احکام اسلام و از جهت رهبرى و ارشاد حیات معنوى.
شیعه معتقد است که چنانکه جامعه اسلامى بهر سه جهت نامبرده نیازمندى ضرورى دارد ,کسیکه متصدى اداره جهات نامبرده است و پیشوائى جماعت را در آن جهات بعهده دارد، ازناحیه خدا و رسول باید تعیین شود و البته پیغمبر اکرم (ص ) نیز بامر خدا تعیین فرموده است.
امامت در بیان معارف الهیه
طبق قانون ثابت و ضرورى هدایت عمومى، هر نوع از انواع آفرینش از راه تکوین و آفرینش بسوى کمال و سعادت نوعى خود هدایت و رهبرى میشود.
نوع انسان نیز که یکى از انواع آفرینش است از کلیت این قانون عمومى مستثنى نیست و از راه غریزه واقع بینى و تفکر اجتماعى، در زندگى خود بروش خاصى باید هدایت شود که سعادت دنیا و آخرتش را تامین نماید و بعبارت دیگر باید یک سلسله اعتقادات و وظائف عملى را درک نموده روش زندگى خود را بآنها تطبیق کند تا سعادت و کمال انسانى خود را بدست آورد و گفته شد که راه درک این برنامه زندگى که بنام دین نامیده میشود راه عقل نیست بلکه راه دیگرى است که بنام وحى و نبوت که در برخى از پاکان جهان بشریت بنام انبیاء ( پیغمبران خدا ) یافت میشود.
پیغمبرانند که وظائف انسانى مردم را بوسیله وحى از جانب خدا دریافت داشته بمردم میرسانند تا در اثر بکار بستن آنها تامین سعادت کنند. روشن است که این دلیل، چنانکه لزوم و ضرورت چنین درکى را در میان افرادبشر بثبوت میرساند، همچنین لزوم و ضرورت پیدایش افرادى را که پیکره دست نخورده این برنامه را حفظ کنند و در صورت لزوم بمردم برسانند، بثبوت میرساند.
چنانکه از راه عنایت خدائى لازم است اشخاصى پیدا شوند که وظائف انسانى را از راه وحى درک نموده بمردم تعلیم کنند، همچنان لازم است که این وظائف انسانى آسمانى براى همیشه در جهان انسانى محفوظ بماند و درصورت لزوم بمردم عرض و تعلیم شود یعنى پیوسته اشخاصى وجودداشته باشند که دین خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم بمصرف برسد.
کسیکه متصدى حفظ و نگهدارى دین آسمانى است و از جانب خدا باین سمت اختصاص یافته، امام نامیده میشود چنانکه کسیکه حامل روح وحى و نبوت ومتصدى اخذ و دریافت احکام و شرایع آسمانى از جانب خدا میباشد نبى نام دارد و ممکن است نبوت و امامت در یکجا جمع شوند و ممکن است از هم جدا باشند و چنانکه دلیل نامبرده عصمت پیغمبران را اثبات میکرد، عصمت ائمه و پیشوایان را نیز اثبات میکند زیرا باید خدا را براى همیشه دین واقعى دست نخورده و قابل تبلیغى در میان بشر داشته باشد و این معنى بدون عصمت و مصونیت خدائى صورت نبندد.
فرق میان نبى و امام
دلیل گذشته در مورد دریافت داشتن احکام و شرائع آسمانى که بواسطه پیغمبران انجام میگیرد همین قدر اصل وحى یعنى گرفتن احکام آسمانى را اثبات میکند نه استمرار و همیشگى آنرا بخلاف حفظ و نگهدارى آن که طبعا امرى است استمرارى و مداوم، و از اینجا است که لزوم ندارد پیوسته پیغمبرى در میان بشر وجود داشته باشد ولى وجود امام که نگهدارنده دین آسمانى است پیوسته در میان بشرلازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نمیشود بشناسند یا نشناسند وخداى متعال در کتاب خود میفرماید « فان یکفر بها هؤلاء فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین » (سوره انعام آیه 89 ).
یعنی: «و اگر به هدایت ما، که هرگز تخلف نمیکند، کافران ایمان نیاوردند ما گروهى را بآن موکل کرده ایم که هرگز بآن کافر نخواهند شد».
و چنانکه اشاره شد نبوت و امامت گاهى جمع میشود و یک فرد داراى هر دو منصب پیغمبرى و پیشوائى ( اخذ شریعت آسمانى و حفظ بیان آن ) میشود و گاهى از هم جدا میشوند چنانکه در ازمنه اى که از پیغمبران خالى است در هر عصر امام حقى وجود دارد و بدیهى است عدد پیغمبران خدا محدود و همیشه وجود نداشته اند.
خداى متعال در کتاب خود جمعى از پیغمبران را بامامت معرفى فرموده است چنانکه درباره حضرت ابراهیم میفرماید: « و اذا ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما قال و من ذریتى قال لاینال عهدى الظالمین » (سوره بقره آیه 124(
یعنی: «وقتیکه خداى ابراهیم او را بکلمه هائى امتحان کرد پس آنها را تمام کرده و بآخر رسانید فرمود: من تو را براى مردم امام و پیشوا قرار میدهم ابراهیم گفت و از فرزندان من، فرمود عهد و فرمان من بستمکاران نمیرسد».
و میفرماید: « و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا » (سوره انبیاء آیه 73 ).
یعنی: «و ما ایشان را پیشوایانى قرار دادیم که بامر ماهدایت و رهبرى میکردند».
امامت در باطن اعمال
امام چنانکه نسبت بظاهر اعمال مردم پیشوا و راهنماست همچنان در باطن نیز سمت پیشوائى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار کاروان انسانیت که از راه باطن بسوى خدا سیر میکند. براى روشن شدن این حقیقت بدو مقدمه زیرین باید عطف توجه نمود.
اول: جاى تردید نیست که بنظر اسلام و سایرادیان آسمانى یگانه وسیله سعادت و شقاوت (خوشبختى و بدبختى ) واقعى و ابدى انسان، همانا اعمال نیک و بد اوست که دین آسمانى تعلیمش میکند وهم از راه فطرت و نهاد خدادادى نیکى و بدى آنها را درک مینماید.
و خداى متعال از راه وحى و نبوت این اعمال را مناسب طرز تفکر ما گروه بشر با زبان اجتماعى خودمان، در صورت امر و نهى و تحسین و تقبیح بیان فرموده و در مقابل طاعت و تمرد آنها، براى نیکوکاران و فرمانبرداران، زندگى جاوید شیرینى که مشتمل بر همه خواستهاى کمالى انسان میباشد، نوید داده و براى بدکاران و ستمگران زندگى جاوید تلخى که متضمن هر گونه بدبختى و ناکامى میباشد خبر داده است.
و جاى شک و تردید نیست که خداى آفرینش که از هر جهت بالاتر از تصور ما است، مانند ما تفکر اجتماعى ندارد و این سازمان قراردادى آقائى و بندگى وفرمانروائى و امر و نهى و مزد و پاداش در بیرون از زندگى اجتماعى ما وجود ندارد و دستگاه خدائى همانا دستگاه آفرینش است که در آن هستى و پیدایش هر چیز بآفرینش خدا طبق روابط واقعى بستگى دارد و بس.
و چنانکه در قرآن کریم (1) و بیانات پیغمبر اکرم (ص ) شاره شده دین مشتمل بحقایق و معارفى است بالاتر از فهم عادى ما که خداى متعال آنها را با بیانى که با سطح فکر ما مناسب و با زبانى که نسبت بما قابل فهم است، براى ما نازل فرموده است.
از این بیان باید نتیجه گرفت که میان اعمال نیک و بد و میان آنچه در جهان ابدیت از زندگى و خصوصیات زندگى هست، رابطه واقعى برقرار است که خوشى و ناخوشى زندگى آینده بخواست خدامولودآنست. و به عبارت ساده تر: در هر یک از اعمال نیک و بد، در درون انسان واقعیتى بوجودمیآیدکه چگونگى زندگى آینده او مرهون آنست.
انسان بفهمد یا نفهمد، درست مانند کودکى است که تحت تربیت قرار میگیرد، وى جز دستورهائى که از مربى با لفظ «بکن و نکن» میشنود و پیکر کارهائى که انجام میدهد، چیزى نمیفهمد ولى پس از بزرگ شدن و گذرانیدن ایام تربیت بواسطه ملکات روحى ارزنده اى که در باطن خود مهیا کرده در اجتماع بزندگى سعادتمندى نائل خواهد شد و اگر از انجام دستورهاى مربى نیکخواه خود سرباز زده باشد جز بدبختى بهره اى نخواهد داشت.
یا مانند کسیکه طبق دستور پزشک بدوا و غذا و ورزش مخصوصى مداومت مینماید وى جز گرفتن و بکار بستن دستور پزشک با چیزى سر و کار ندارد ولى با انجام دستور، نظم و حالت خاصى در ساختمان داخلى خود پیدا میکند که مبدأ تندرستى و هرگونه خوشى و کامیابى است.
خلاصه انسان در باطن این حیات ظاهرى حیات دیگر باطنى ( حیات معنوى ) دارد که از اعمال وى سرچشمه میگیرد و رشد میکند و خوشبختى و بدبختى وى در زندگى آن سرا ,بستگى کامل بآن دارد.
قرآن کریم نیز این بیان عقلى را تأ یید میکند و در آیات (2) بسیارى براى نیکوکاران و اهل ایمان حیات دیگر و روح دیگرى بالاتر از این حیات و روشنتر از این روح اثبات مینماید و نتایج باطنى اعمال را پیوسته همراه انسان میداند و در بیانات نبوى نیز بهمین معنى بسیار اشاره شده است(3).
دوم: اینکه بسیار اتفاق میافتد که یکى از ما کسى را بامرى نیک یا بد راهنمائى کند در حالیکه خودش بگفته خود عامل نباشد ولى هرگز پیغمبران و امامان که هدایت و رهبریشان بامر خداست، این حال تحقق پیدا نمیکند ایشان بدینى که هدایت میکنند و رهبرى آن را بعهده گرفته اند، خودشان نیز عاملند و بسوى حیات معنوى که مردم را سوق میدهند، خودشان نیز داراى همان حیات معنوى میباشند زیرا خدا تا کسى را خود هدایت نکند هدایت دیگران را بدستش نمیسپارد و هدایت خاص خدائى هرگز تخلف بردار نیست. از این بیان میتوان نتایج زیرا را بدست آورد:
1 - در هر امتى، پیغمبر و امام آن امت در کمال حیات معنوى دینى که بسوى آن دعوت و هدایت میکنند، مقام اول را حائز میباشند زیرا چنانکه شاید وبایدبدعوت خود شان عامل بوده و حیات معنوى آنرا واجدند.
2 - چون اولند و پیشرو و راهبر همه هستند از همه افضلند.
3 - کسیکه رهبرى امتى را بامر خدا بعهده دارد چنانکه در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنما است در مرحله حیات معنوى نیز رهبر و حقائق اعمال با رهبرى او سیر میکند (4).
(1) از باب نمونه: « والکتاب المبین انا جعلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم»، یعنی: «قسم به این کتاب روشن! ما قرآن را عربی قرار دادیم شاید تعقل کنید. و این قرآن در ام الکتاب نزد ما عالی و حکیم است» (سوره زخرف، آِیه 4).
(2) مانند این آیات: « وجاءت کل نفس معها سابق و شهید لقد کنت فی غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید » یعنی: « تمام نفوس با گواه و مامور در قیامت مبعوث می گردند (و به آنان گفته می شود) تو از این زندگی غافل بودی، پس ما پرده غفلت را از دیدگانت برداشتیم و اکنون دیده ات تیز بین شده است.» (سوره ق، آیه 21). «من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیوة طیبة»، یعنی: « هر کس عمل نیکی انجام دهد و مومن باشد، ما او را زنده می کنیم، زندگی پاکیزه و خوبی»، (سوره نحل، آیه 97). « استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم »، یعنی: «وقتی که خدا و رسول شما را به چیزی دعوت کردند که زنده تان می کند اجابت کنید»، (سوره انفال، آیه 24).
« یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء». یعنی: « روزی که هر کس هر کار خوب و بدی انجام داده حاضر بیابد»، (سوره آل عمران، آیه 30). «انا نحن نحی الموتی و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شیء احصیناه فی امام مبین» یعنی: «ما مردگان را زنده می کنیم و اعمال و آثارشان را ثبت می کنیم و همه چیز را در امام مبین احصا کرده ایم»، (سوره یس، آیه 12).
(3) از باب نمونه: خداوند متعال در حدیث معراج به پیغمبر می فرماید: «فمن عمل برضائی الزمه ثلث خصال اعرضه شکرا لا یخالطه الجهل وذکرا لا یخالطه النسیان و مح ایة لا یوثر علی محبتی محبة المخلوقین. فاذا احبنی، احببته و افتح عین قلبه الی جلالی و لا اخفی علیه خاصة خلقی واناجیه فی ظلم الیل و نور النهار حتی ینقطع حدیثه مع المخلوقین و مجالسته معهم واسمعه کلامی و کلام ملائکتی و اعرفه السر الذی سترته عن خلقی و البسه الحیا حتی یستحی منه الخلق و یمشی علی الارض مغفورا له واجعل قلبه واعیا و بصیرا ولا اخفی علیه شیئا من جنة ولا نار و اعرفه ما یمر علی الناس فی القیامة من الهول و الشدة» (بحارالانوار، چاپ کمپانی، ج17،ص9)، «عن ابیعبدالله علیه السلام قال استقبل رسول الله صلی الله علیه وآله حارثة بن مالک بن النعمان الانصاری فقال له: کیف انت یا حراثة بن مالک؟ فقال: یا رسول الله مومن حقا فقال رسول الله لکل شییء حقیقة فما حقیقة قولک؟ فقال یا رسول الله عرفت نفسی عن الدنیا فاسهرت لیلی واظمات هو اجری فکانی انظر الی عرش ربی و قد وضع للحساب و کانی انظر الی اهل الجنةیتزاورون فی الجنة و کانی اسمع عوا اهل فی النار فقال رسول الله: عبد نورالله قلبه » (وافی، تالیف فیض،جزء سوم، ص33).
(4) «وجعلناهم ائمة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات»، یعنی: « ما آنها را امام قرار دادیم که به وسیله امر ما مردم را هدایت کنند و انجام کارهای نیک را به آنها وحی کردیم»، (سوره انبیاء، آیه 73) ، « و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا». یعنی: « ما بعضی از آنها را امام قرار دادیم تا مردم را به وسیله امر ما هدایت کنند، زیرا آنان صبر کردند»، (سوره سجده، آیه 34). از اینگونه آیات استفاده می شود که امام، علاوه بر ارشاد و هدایت ظاهری، دارای یک نوع هدایت و جذبه معنوی است که از سنخ عالم امر و تجرد می باشد. و به وسیله حقیقت و نورانیت و باطن ذاتش، در قلوب شایسته مردم تاثیر و تصرف می نماید و آنها را به سوی مرتبه کمال و غایت ایجاد، جذب می کند (دقت شود).
ايمان به خداوند و اقرار به ولايت شرط اعطاي شفاعت روز قيامت:
در قرآن کریم داریم:
یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمَـ'نِ وَفْدًا * وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلَی' جَهَنَّمَ وِرْدًا * لاَ یَمْلِکُونَ الشَّفَـ'عَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمَـ'نِ عَهْدًا. (مریم/85تا87)
«روز قیامت روزی است که ما مردمان متّقی و پرهیزکار را مجتمعاً به سوی خداوند رحمن محشور میگردانیم، و مردمان مجرم را به سوی ورود در جهنّم روانه میسازیم. و آنها تملّکِ شفاعت را ندارند، مگر آن کسی که در نزد خداوند رحمن عهدی را پذیرفته باشد.»
و چون مراد از شفاعت در اینجا مصدر مَبْنیّ لِلْمَفعول است، یعنی شفاعت شدن، نه شفاعت کردن؛ فلهذا بدست میآید که از مجرمان آن کسی که عهد خدا را پذیرفته باشد مستحقّ شفاعت است. زیرا که هر مجرمی کافر نیست و دخول در آتش برای او حتمی نیست؛ به دلیل آنکه در قرآن مجید وارد است:
إِنَّهُ و مَن یَأْتِ رَبَّهُ و مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ و جَهَنَّمَ لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَ لاَیَحْیَی' * وَ مَن یَأْتِهِ مُؤْمِنًا قَدْ عَمِلَ الصَّـ'لِحَـ'تِ فَأُولَـ'´ئکَ لَهُمُ الدَّرَجَـ'تُ الْعُلَی'. (طه/74و75)
«حقّاً آن کسی که به سوی پروردگارش رود و مجرم باشد، برای اوست جهنّم که در آن نه میمیرد و نه زنده میماند. و هر کس که با ایمان باشد و اعمال صالحه به جای آورده باشد و به سوی پروردگارش رود، برای ایشان درجات و مقامات بلند پایهایست.»
ما میدانیم که هر کس ایمان و عمل صالح نداشته باشد، مجرم است، چه اینکه أصلاً ایمان نیاورده باشد، و چه اینکه ایمان آورده باشد و عمل صالح انجام نداده باشد. و بنابراین بعضی از مجرمین هستند که بر دین حقّ میباشند ولی عمل صالح ندارند؛ اینانند آن کسانی که عهد خدا را پذیرفتهاند و در آیة لاَ یَمْلِکُونَ الشَّفَـ'عَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمَـ'نِ عَهْدًا استثناء شدهاند.
و عهد خدا در آیة زیر بیان شده است:
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَـ'بَنِی´ ءَادَمَ أَن لاَ تَعْبُدُوا الشَّیْطَـ'نَ إِنَّهُ و لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ * وَ أَنِ اعْبُدُونِی هَـ'ذَا صِرَ ' طٌ مُسْتَقِیمٌ. (یس/60و61)
«(خداوند به بنی آدم خطاب میفرماید:) ای فرزندان آدم! آیا من با شما عهد نکردم که شیطان را عبادت مکنید، چون او دشمن آشکار شماست! و مرا عبادت کنید، اینست صراط مستقیم!»
جملة أَنِ اعْبُدُونِی عهد است، به معنای امر و فرمان؛ یعنی فرمان و امر مرا بپذیرید!
و جملة هَـ'ذَا صِرَ ' طٌ مُسْتَقِیمٌ عهد است به معنای التزام؛ یعنی ملتزم صراط مستقیم که دارای هدایت و سعادت و نجات است بوده باشید.
و بنابراین مجرمانی که عهد خدا را پذیرفته باشند ولیکن عمل صالح ننموده باشند به واسطة گناهانشان به دوزخ میروند، و چون ایمان دارند و عهد خدا را قبول کردهاند به واسطة شفاعت از آن خارج میشوند.
و اشاره به همین عهد خداست آیة:
وَ قَالُوا لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ´ أَیَّامًا مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِندَ اللَهِ عَهْدًا. (بقره/80)
«یهود میگویند: آتش بدن ما را مَسّ نمیکند، مگر چند روز معدودی. ای پیامبر به آنها بگو آیا شما عهدی را در نزد خدا نمودهاید!؟»
یعنی آن کسانی که اتّخاذ عهد کردهاند، از آتش بیرون میآیند و مدّتی بیش در دوزخ نمیمانند.
و این همان مفادی است که بیان شد که مورد شفاعت در روز قیامت کسانی هستند که متدیّن به دین حقّ بوده باشند و مرتکب معاصی کبیره شدهاند، و ایشانند که خداوند از دینشان راضی است.
شیخ طبرِسی در ذیل آیة لاَ یَمْلِکُونَ الشَّفَـ'عَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمَـ'نِ عَهْدًا فرموده است که:
مجرمان قدرت بر شفاعت ندارند: و بنابراین نه میتوانند شفاعت کنند و نه در وقتی که اهل ایمان شفاعت میکنند برای بعضی دیگر از مؤمنین، کسی برای آنها شفاعت میکند.
چون ملکیّت و دارا بودن شفاعت بر دو قسم است: اوّل آنکه برای غیر شفاعت کند. و دوّم آنکه از غیر استدعای شفاعت برای خود کند. خداوند در اینجا بیان کرده است که: این دستة کفّار، نه شفاعت غیر دربارة آنان پذیرفته است، و نه شفاعت آنان دربارة غیر.
و معنای إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمَـ'نِ عَهْدًا اینست که: مالک شفاعت برای غیر، و یا ـ بنا بر قولی ـ از غیر برای خود نیستند مگر کسانی که عهد داشته باشند.
و مراد از عهد ایمان است، و اقرار به وحدانیّت ذات أقدس حقّ، و تصدیق به پیامبرانش.
و بعضی گفتهاند: مراد از عهد، شهادت بر وحدانیّت خدا، و تبرّی به سوی خدا از هر حَوْل و قوّهای جز خدا، و عدم امیدواری مگر به خدا میباشد؛ و این قول از ابن عبّاس نقل شده است.
و بعضی گفتهاند که: مراد اینست که شفاعت نمیکند مگر آن کسانی که خداوند رحمن به آنها به طور مطلق اذن در شفاعت را داده است، چون پیامبران و شهیدان و عالمان و مؤمنان همان طوری که در أخبار وارد شده است.
خداوند ولايت دارد نه امامت:
در بسیاری از آیات قرآن میبینیم که مصداقاً امامت و ولایت را فیالجمله متحد شمرده است یعنی امام را ولی شمرده است ولی هر ولی را امام نشمرده است؛ مثلاً در آیه شریفه:
إِنمَا وَلِیکُم اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَالذِینَ ءَامَنُوا الذِینَ یُقِیمُونَ الصلَو'ةَ وَ یُؤْتُونَ الزکَوَ'ةَ وَ هُمْ رَ'کِعُونَ. (مائده/55)
«حقاً این است و جز این نیست که ولی و صاحب اختیار شما خدا و پیغمبر خدا و آن کسانیکه اقامه نماز میکنند و در حال رکوع زکوه میدهند هستند.»
این آیه درباره ولایت پیامبر اکرم و امام علی علیه السلام|أمیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده است، در اینجا از امامت آنها تعبیر به ولایت شده است؛ ولیکن در هیچ جا خداوند تعبیر از ولایت خود به امامت نکرده است، و در قرآن کریم نداریم که خداوند خود را امام خوانده باشد.
هُنَالِکَ الْوَلَایَةُ لِلهِ الْحَق. (کهف/44)
«در آنجا ولایت اختصاص به خداوند دارد که حق است». در جائی نداریم که امامت مال خدا باشد.
سرش اینستکه بین امام و مأموم باید سنخیت باشد؛ از نقطه نظر مفهوم، چون امام به معنای پیشدار و جلودار و پیشوا و رهبر است و مأموم باید او را اُسوه خود قرار دهد و تمام کارهای خود را با او منطبق کند، لذا در امامت و مأمومیت و ایتمام سنخه و مشابهت بین امام و مأموم لازم است.
یعنی تمام افرادی که از امام پیروی میکنند بشر هستند، پیغمبر و امام هم بشر بودهاند؛ قلْ إِنمَآ أَنَا بَشَرٌ مثْلُکُمْ. (کهف/111)
و بنابراین تعبیر از مقامات آنها به امامت اشکال ندارد و با اینکه ولایت هم دارند امامت هم دارند؛ ولی ذات أقدس حق متعالی مُسانخت با مخلوق ندارد، لذا به خدا امام نمیگویند؛ و از مقامات خدا امامت نیست، و از صفات خدا و اسماء خدا امام نیست؛ ولی «ولی» هست. چون ولایت، برداشته شدن حجاب است بین دو چیز بطوریکه بین آن دو چیز هیچ شیء غیر مُسانخ نبوده باشد؛ و از مقامات قرب بین دو چیز بدین عنایت تعبیر به ولایت کردهاند.
و برداشته شدن حجاب بین بنده و بین خدا بطوریکه از بنده هیچ نماند و مُندک و فانی محض گردد و به مقام عبودیت مطلقه برسد، موجب صدق معنای ولایت میباشد. و کنایةً از قرب بین دو چیز تعبیر به ولایت میکنند؛ مثل ولایتِ ولی و مُولی علیه، ولایت بر صغیر، ولایت بر اموال و أعراض، ولایت خداوند بر تمام موجودات به ولایت تکوینیه، و به عباد مقربین خود به ولایت تشریعیه.
ولايت و امامت اميرالمومنين در قرآن كريم :
برای اثبات خلافت علی بن ابیطالب به آیاتی از قرآن استدلال می شود از جمله آنها این آیه است: « انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یوتون الزکوة و هم راکعون »
یعنی: «ولی امر و صاحب اختیار شما فقط خدا و رسولش و مومنان هستند که نماز می خوانند و در حال رکوع صدقه و زکات می دهند»، (سوره مائده، آیه 55)
مفسرین سنی و شیعی اتفاق دارند که آیه مذکور در شان علی بن ابیطالب نازل شده است و روایات کثیری از عامه و خاصه نیز بر آن دلالت دارد.
ابوذر غفاری می گوید: روزی نماز ظهر را با پیغمبر خواندیم سائلی از مردم تقاضای کمک نمود ولی کسی به او چیزی نداد، سائل دستش را به جانب آسمان بلند کرده گفت: خدایا! شاهد باش در مسجد پیغمبر کسی به من چیزی نداد. علی بن ابیطالب در حال رکوع بود با انگشتش به سائل اشاره کرد، او انگشتر را از دست آن حضرت گرفت و رفت.
پیغمبر اکرم که جریان را مشاهده می فرمود سرش را به جانب آسمان بلند کرده عرضه داشت: خدایا! برادرم حضرت موسی (ع) به تو گفت: خدایا! شرح صدری به من عطا کن و کارهایم را آُسان گردان و زبان گویای به من بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزیر و کمک من قرار بده، پس وحی نازل شد که ما بازوی تو را به واسطه برادرت محکم می گردانیم و نفوذ و تسلطی به شما عطا خواهیم نمود. خدایا! من هم پیغمبر تو هستم، صدری برایم عطا کن و کارهایم را آسان گردان و علی را وزیر و پشتیبانم قرار بده».
ابوذر می گوید: هنوز سخن پیغمبر تمام نشده بود که آیه نازل گشت (ذخائر العقبی، تالیف طبری،ط قاهره، سال 1356، ص 16) حدیث مذکور با اندکی اختلاف در دژالمنثور، ج2، ص293 نیز نقل شده. بحرانی در کتاب غازة المرام، ص 103، 24 حدیث از کتب عامه و 19 حدیث از کتب خاصه در شان نزول آیه نقل کرده است. از جمله آیات این آیه است: « الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الا سلام دینا ».
یعنی: « کفار امروز از برچیده شدن دستگاه اسلام نامیده شدند پس دیگر از آنان نهراسید ولی از من بترسید. امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما برگزیدم»، (سوره مائده، آیه 3).
ظاهر آیه این است که: قبل از نزول آیه کفار امیدوار بودند که روزی خواهد آمد که دستگاه اسلام برچیده شود، ولی خداوند متعال به واسطه انجام کاری آنان را همیشه از نابودی اسلام مایوس گردانیده و همان کار سبب کمال و استحکام اساس دین بوده است و لابد از امور جزئی مانند جعل حکمی از احکام نبوده، بلکه موضوع قابل توجه و مهمی بوده که بقای اسلام مربوط به آن بوده است.
ظاهرا این آیه با آیه ای که در اواخر این سوره نازل گشته بی ربط نباشد: « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک وان لم تفعل بلغت رسالته والله یعصمک من الناس».
یعنی: «ای پیغمبر! موضوعی را که به تو دستور دادیم به مردم ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنی رسالت خدا را انجام نداده ای. و خدا تو را از هرگونه خطری که متوجه تو باشد در امان خواهد داشت»، (سوره مائده، آیه 72).
این آیه دلالت می کند که: خدا موضوع قابل توجه و بسیار مهمی را که اگر انجام نگیرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع می شود به پیغمبر دستور داده ولی از بس با اهمیت بوده پیغمبر از مخالفت و کارشکنی مردم می ترسیده و به انتظار موقعیت مناسب آن را به تاخیر می انداخته است، تا آینکه از جانب خدا امر موکد و فوری صادر شده که باید در انجام این دستور تعلل نورزی و از هیچ کس نهراسی. این موضوع هم لابد از قبیل احکام نبوده، زیرا تبلیغ یک یا چند قانون نه آن اهمیت را دارد که از عدم تبلیغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پیغمبر اسلام از بیان قوانین ترسی داشته است.
این قرائن و شواهد، موید اخباری هستند که دلالت دارند که آیه های مذکور در غدیر خم درباره ولایت علی بن ابیطالب نازل گشته است. و بسیاری از مفسرین شیعه و سنی نیز آن را تایید نموده اند.
ابوسعید خدری می گوید: پیغمبر در غدیر خم مردم را به سوی علی دعوت نموده بازوهای او را گرفته به طوری بلند کرد که سفیدی زیر بغل رسول خدا نمایان شد، سپس آیه نازل شد: « الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» پس پیغمبر فرمود: «الله اکبر، از کامل شدن دین و تمامی نعمت و رضایت خدا و ولایت علی بعد از من».
سپس فرمود: «هرکس من صاحب اختیار و متصدی امور او هستم، علی صاحب اختیارش می باشد. خدایا! با دوست علی دوست باش و با دشمنش دشمنی کن. هر کس او را یاری نمود، تو یاریش کن و هر کس او را رها کرد تو نیز او را رها کن».
بحرانی در کتاب غایة المرام، ص 336، 6 حدیث از طرق عامه و 15 حدیث از طرق خاصه در شان نزول آیه نقل کرده است.
خلاصه سخن: دشمنان اسلام که در راه نابودی آن از هیچ کاری خودداری نمی نمودند و از همه جا مایوس گشتند فقط به یک جهت امیدوار بودند، آنها فکر می کردند که چون حافظ و نگهبان اسلام پیغمبر است وقتی از دنیا رفت، اسلام بی قیم و سرپرست می گردد و نابودی برایش حتمی خواهد بود. ولى در غدیرخم، اندیشه آنان باطل گشت و پیغمبر على را بعنوان سرپرست و متصدى اسلام بمردم معرفى نمود و پس از على هم این وظیفه سنگین و ضرورى بعهده دودمان پیغمبرکه از نسل على بوجود میآیند خواهد بود. (براى توضیح بیشتر رجوع شود بتفسیر المیزان تأ لیف استاد علامه طباطبائى ج 5 ص 177 - 214 و ج 6 ص 50 - 64 ).
حدیث غدیر: پیغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجه الوداع در غدیرخم توقف نموده مسلمین را گرد آورده پس از اداى خطبه اى على را بولایت و پیشوائى مسلمین منصوب کرد.
براء میگوید: در سفر حجه الوداع خدمت رسول خدا بودم وقتى به غدیرخم رسیدیم دستور داد آن مکان را پاکیزه نمودند سپس دست على را گرفته طرف راست خودش قرار داده فرمود: آیا اختیار دار شما نیستم؟ پاسخ دادند: اختیار ما بدست شما است. پس فرمود: هر کس من مولا و صاحب اختیار او هستم، على مولاى او خواهد بود، خدایا! با دوست علی دوستی و با دشمنش دشمنی کن».
پس عمر بن الخطاب به على گفت: این مقام گوارایت باد که تو مولاى من و تمام مؤمنین شدی (البدایة و النهایه، ج5، ص208 و ج 7، ص 346. ذخائر العقبى، تأ لیف طبرى ط قاهره، سال1356، ص 67. فصول المهمه، تأ لیف ابن صباغ، ج 2 ص 23. خصائص، تأ لیف نسائى، ط نجف، سال 1369 هجرى ص 31 . بحرانى در کتاب غایة المرام، ص 79 مانند این حدیث را به 89 طریق از عامه و 43 طریق از خاصه نقل کرده است.
حدیث سفینه: ابن عباس میگوید: پیغمبر فرمود: مثل اهل بیت من مثل کشتى نوح است که هر کس در آن سوار شد نجات یافت و هر کس تخلف نمود غرق گشت. (ذخائر العقبى، ص 20 - الصواعق المحرقه، تأ لیف ابن حجر، ط قاهره ص 150 و 84. تاریخ الخلفاء تأ لیف جلال الدین سیوطى، ص 307، کتاب نور الابصار، تأ لیف شبلنجى، ط مصر، ص 114. بحرانى در غایة المرام، ص 237 حدیث مذکور را به یازده طریق از عامه و هفت طریق از خاصه نقل کرده است.)
حدیث ثقلین: زید بن ارقم از پیغمبر نقل کرده که فرمود: «گویا خدا مرا بسوى خویش دعوت نموده باید اجابت کنم ولى دو چیز بزرگ و وزین را در بین شما میگذارم: کتاب خدا واهل بیتم، مواظب باشید که چگونه با آنها رفتار میکنید آن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اینکه بر کوثر من وارد شوند». (البدایة و النهایة ج 5 ص 209 - ذخائر العقبى ص 16 - فصول المهمة ص 22 - خصائص ص 30 الصواعق المحرقه ص 147. در غایة المرام، 39 حدیث از عامه و 82 حدیث از خاصه نقل شده است).
حدیث ثقلین از احادیث مسلم و قطعى است که بسندهاى بسیار و عبارات مختلفى روایت شده و سنى و شیعه بصحتش اعتراف و اتفاق دارند. از این حدیث و امثالش چند مطلب مهم استفاده میشود:
1 - چنانچه قرآن تا قیامت در بین مردم باقى میماند، عترت پیغمبر نیز تا قیامت باقى خواهند ماند، یعنى هیچ زمانى از وجود امام و رهبر حقیقى خالى نمیگردد.
2 - پیغمبر اسلام بوسیله این دو امانت بزرگ تمام احتیاجات علمى و دینى مسلمین را تأ مین نموده و اهل بیتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمین معرفى کرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.
3 - قرآن و اهل بیت نباید از هم جدا شوند و هیچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بیت اعراض کند و خودش را از تحت ارشاد و هدایت آنان بیرون نماید.
4 - مردم اگر از اهل بیت اطاعت کنند و با قول آنان تمسک جویند، گمراه نمیشوند و همیشه حق در نزد آنهاست.
5 - جمیع علوم لازم و احتیاجات دینى مردم در نزد اهل بیت موجود است و هر کس از آنها پیروى نماید در ضلالت واقع نمیشود و بسعادت حقیقى نائل میگردد، یعنى اهل بیت از خطا و اشتباه معصومند. و بواسطه همین قرینه معلوم میشود که: مراد از اهل بیت و عترت تمام خویشان و اولاد پیغمبر نیست بلکه افراد معینى میباشند که از هر جهت علوم دین، کامل باشند و خطا و عصیان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحیت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابیطالب و یازده فرزندش که یکى پس از دیگرى بامامت منصوب شدند. چنانچه در روایات نیز بهمین معنا تفسیر شده است. از باب نمونه: ابن عباس میگوید: به پیغمبر اکرم گفتم خویشان تو که دوست داشتن آنها واجب است کیانند؟ فرمود: «على و فاطمه و حسن و حسین»، ( ینابیع الموده، ص 311 ) جابر میگوید پیغمبر فرمود: «خدا ذریه هر پیغمبری را در صلب خودش قرار داده ولى ذریه مرا در صلب على قرار داد». ( ینابیع الموده، ص 318 ).
حدیث حق : ام سلمه میگوید از رسول خدا شنیدم که میفرمود: على با حق و قرآن میباشد و حق و قرآن نیز با على خواهند بود و از هم جدا نمیشوند تا اینکه ب کوثر بر من وارد شوند. (در غایة المرام، ص 539 این مضمون به 14 حدیث از عامه و 10 حدیث از خاصه نقل شده است).
حدیث منزلت : سعد بن وقاص میگوید رسول خدا به على فرمود: «آیا راضى نیستى که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى جز اینکه بعد از من پیغمبرى نخواهد بود؟»،( البدایة و النهایه، ج 7 ، ص 339. ذخائر العقبى، ص 63. فصول المهمه، ص 21 . کفایة الطالب، تأ لیف گنجى شافعى، ص 148 - 154. خصائص، ص 19 - 25 . صواعق، ص 177. در غایة المرام، ص 109, صد حدیث از عامه و 70 حدیث از خاصه نقل است.)
حدیث دعوت عشیره : پیغمبر (ص) خویشانش را براى صرف غذا دعوت نمود پس ازتناول غذا بآنان فرمود: «من کسى را سراغ ندارم که بهتر از آنچه را که من براى شما آورده ام براى قومش آورده باشد خدا به من دستور داده که شما را به سویش دعوت کنم پس کسیت که در این امر با من کمک کند و برادر و وصى و خلیفه من در بین شما گردد؟»
تمام مردم سکوت کردند ولى على در عین حال که از همه کوچکتر بود عرضه داشت: من وزیر و یار شما میشوم. پس پیغمبر دست بر گردن او نهاده فرمود: این برادر و وصى و خلیفه من منست، باید از او اطاعت کنید. پس آن جماعت از جا حرکت نموده می خندیدند و به ابوطالب میگفتند: محمد به تو دستور داد که از پسرت اطاعت کنى ( تاریخ ابى الفداء، ج 1، ص 116 ).
و از اینگونه احادیث زیاد است از جمله حذیفه میگوید رسول خدا فرمود: «اگر على را خلیفه و جانشین من قرار بدهید و گمان نمیکنم چنین کارى را انجام بدهید او را راهنمائى با بصیرت خواهید یافت که شما را براه راست وادار میکند». (حلیة الاولیاء، تأ لیف ابو نعیم، ج 1، ص 64 . کفایة الطالب، ط نجف، سال 1356، ص 67 ).
ابن مردویه میگوید پیغمبر فرمود: «هر کس دوست دارد حیات و مرگش مانند من باشد و ساکن بهشت گردد، بعد از من دوست دار على باشد و باهل بیت من اقتدا کند، زیرا آنها عترت من و از گل من آفریده شده اند و علم و فهم من نصیب آنان گشته پس بدا بحال کسانیکه فضل آنها را تکذیب نمایند، شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد»، ( منتخب کنز العمال که در حاشیه مسند احمد بچاپ رسیده، ج 5، ص 94 ).