نام و لقب هاي دختر پيغمبر
نام و لقب هاي دختر پيغمبر
«فطمت فاطمة من الشر (1) »
(فتال نيشابورى از امام صادق (ع) )
نويسندگان سيره و محدثان اسلامى براى دختر پيغمبر لقبهائى چند نوشتهاند:
زهرا،صديقه،طاهره،راضيه،مرضيه،مباركه،بتول و لقبهاى ديگر.از اين جمله لقب زهرا از شهرت بيشترى برخوردار است،و گاه با نام او همراه مىآيد (فاطمه زهرا) و يا بصورت تركيب عربى (فاطمة الزهرا) .زهرا كه در تداول بيشتر بجاى نام او بكار مىرود در لغت،درخشنده، روشن و مرادفهائى از اين گونه،معنى مىدهد.و اين لقب از هر جهتبرازنده اين بانوست.او چهره درخشان زن مسلمان،فروغ تابان معرفت و نمونه روشن پرهيزگارى و خداپرستى است. اين درخشندگى به ساعتى مخصوص و روزى معين اختصاص ندارد.از آن روز كه وظيفه خود را تعهد كرد تا امروز و براى هميشه چون گوهرى بر تارك تربيت اسلامى مىدرخشد.
محدثان ذيل بعض اين لقبها و سبب آن روايتهائى نوشتهاند.باز نوشتن آن گفتهها موجب درازى گفتار خواهد شد.آنچه ازمجموع اين روايتها دانسته مىشود،بزرگى قدر و خصيتبرجسته دختر پيغمبر در ديده پدر و شوهر و مقام ارجمند او در اسلام و ميان مسلمانان است.اين حقيقتى است كه پيروان همه مذاهب اسلامى بدان اعتراف دارند.براى همين است كه در عموم كتابهاى شيعه و گاه در كتابهاى معتبر اهل سنت و جماعت كتابى جداگانه در فضيلت دختر پيغمبر ديده مىشود و يا فصلى را براى روايتهائى كه درباره اوست گشودهاند.
نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم.و فطم در لغت عرب بمعنى بريدن،قطع كردن و جدا شدن آمده است.اين صيغه كه بر وزن فاعل معنى مفعولى مىدهد،به معنى بريده و جدا شده است.فاطمه از چه چيز جدا شده است؟در كتابهاى شيعه و سنى روايتى مىبينيم كه پيغمبر فرمود او را فاطمه ناميدند،چون خود و شيعيان او از آتش دوزخ بريدهاند (2) مجلسى از عيون اخبار الرضا و او باسناد خويش از على بن موسى الرضا و محمد بن على (ع) و آنان از مامون و او از هارون و او از مهدى و او به سند خويش از ابن عباس روايت كنند كه:وى از معاويه پرسيد مىدانى چرا فاطمه را فاطمه ناميدند؟گفت نه!ابن عباس گفت چون او و شيعيان او به دوزخ نمىروند (3) فتال نيشابورى ضمن حديثى از امام صادق آورده است كه چون از بدىها بريده شد او را فاطمه ناميدهاند (4) بدين مضمون روايتهاى ديگر هم آمده است آنچنانكه براى صيغه وصفى نيز معناهاى ديگر جز آنچه نوشتيم ضبط كردهاند. (5)
پيش از ظهور اسلام دو سه تن از زنان بدين نام موسوم بودهاند كه در اسلام به فواطم مشهوراند،مانند فاطمه دختر اسد بن هاشم و فاطمه دختر عتبة بن ربيعه (6) و نيز فاطمه دختر عمرو بن عائذ (7) .
بارى پرورش زهرا در كنار پدرش رسول خدا و در خانه نبوت بود،آنجا كه فرود آمد نگاه فرشتگان،و مركز نزول وحى و آيههاى قرآن است.آنجا كه نخستين گروه از مسلمانان به يكتائى خدا ايمان آوردند،و بر ايمان خويش استوار ماندند.آنانكه پروردگار دلهايشان را آزمود، و در قرآن كريم مدح فرمود.تربيت دينى را هم از آموزگارى چون محمد (ص) فرا گرفت، پيغمبرى كه معلم انسانهاى جهان است.و تا جهان باقى است مشعل دين و دانش بنام او فروزان.
كودك خردسال اين نو مسلمانان را مىديد كه هر روز با شور و هيجان براى فرا گرفتن آيتهاى قرآن و آموختن روش پرستش پروردگار نزد پدرش مىآيند.در اين خانه بود كه تكبير گفتن،روى به خدا ايستادن،و هر شبانروز در اوقاتى خاص پروردگار يكتا را به بزرگى ياد نمودن آغاز شد.آن سالها در سراسر عربستان و همه جهان اين تنها خانهاى بود كه چنين بانگى از آن بر مىخواست.«الله اكبر»و زهرا تنها دختر خردسال مكه بود كه چنين جنب و جوشى را در كنار خود مىديد.اين بانگ آسمانى اين مراسم بىمانند،در روح اين طفل خردسال چه اثرى نهاد،سالها بعد آشكار گرديد.
او در خانه تنها بود و دوران خردسالى را به تنهائى مىگذراند.دو خواهر او رقيه و ام كلثوم ساليانى چند از او بزرگتر بودند.او در اين خانه همبازى نداشت.شايد اين تنهائى هم يكى از انگيزههائى بوده است كه بايد از دوران كودكى همه توجه وى به رياضتهاى جسمانى و آموزشهاى روحانى معطوف گردد.الله اكبر،اشهد ان محمدا رسول الله.اندك اندك آيههاى ديگر مىرسد و درسهاى وسيعتر داده مىشود.درسهائى از اخلاق قرآنى و سفارشهائى براى تحصيل خوى انسانى.مردم همه برابر خدا و حكم الهى يكسانيد!كسى بر ديگرى برترى ندارد! برده و ارباب در پيشگاه حق تعالى مساوى هستند.شما موظفيد با بردگان،با اسيران،با مستمندان،مهربانى كنيد و با آنان خوشرفتار باشيد.به دختران چون پسران حرمت نهيد و با آنان درشتى نكنيد!و در كنار رسيدن اين تعليمات و آموختن آن بمسلمانان،و شورى كه آنان در فرا گرفتن اين درسها نشان مىدادند،دشمنى همشهريان و خويشاوندان را با پدرش مىديد.آنان چنين سخنانى را خوش نداشتند.نمىخواستند مردم با اين گفتهها كه تا آنروز سابقه نداشت آشنا شوند.گسترش اين تعليمات موجب درهم ريختن زندگانى آنان مىشد.اما براى اينكه بيم خود را پنهان سازند و به گمان خويش گفتههاى او را از تاثير بيندازند،بدو تهمت مىزدند:جادوگر است،ديوانه است،يتيم ابو طالب كجا و پيغمبرى كجا؟چرا اين وحى به مرد بزرگ و دولتمندى از مكه و يثرب فرود نيامده. (8) تا دير نشده بايد اين كار را چاره كرد. اما اگر او را بكشيم با ابو طالب و بنى هاشم درگيرى خواهيم داشت.بهتر است پيروان او را از گردش پراكنده سازيم.و اگر بزبان خوش پند نگرفتند و او را رها نكردند،بزور متوسل شويم.
سلاح مردم بى منطق چيست؟دشنام،آزار،و اگر ممكن شود كشتار.در شهر كوچك خبرها بسرعت پخش مىشود و خانه پدرش مركز انعكاس جريانهاى آنروز مكه بود.امروز بلال را شكنجه كردند!امروز به عمار آسيب رسيد!امروز مادر عمار را كشتند!عموى پدرش ابو لهب چنين گفت و ابو جهل چنان،و گزارشهاى ناخوشايندى از اين قبيل.تا روزيكه شنيد پدرش پيروان خود را فرموده است مكه را ترك گويند و به حبشه بروند،چون نمىتوانسته استبيش از اين شاهد آزار نو مسلمانان باشد.چرا اين مردمان بايد از خانه و زندگى خود دستبردارند و خطر سفر را بر خود هموار سازند؟به جائى بروند كه نمىدانند كجاست،و از كسى پناه بخواهند كه نمىدانند كيست؟و روش او چيست.پدرش بآنان گفته است نجاشى با پناهندگان خود خوشرفتارى مىكند،اما مگر اينان چه گناهى كردهاند كه بايد نزد او بروند؟چرا بايد رنج غربت را تحمل كنند؟راستى اين سنگ پارهها و قطعه چوبها كه بنام خدا درون خانه كعبه نهادهاند،اين اندازه حرمت دارد؟آيا بزرگان قريش نمىدانند كه اين دست پرداخت كارگران نه سودى دارد نه زيانى؟نه!آنان از چيز ديگرى مىترسند.از زيانهائى كه با پخش اين دعوت محمد (ص) دامنگير آنان مىشود:
«الذى جمع مالا و عدده.يحسب ان ماله اخلده.كلا لينبذن فى الحطمة (9) .» (سوره همزه)
آرى پيكار در گرفته است.دستهاى مىخواهند از طاعت مخلوق باطاعتخالق بگريزند،طوق بندگى را بشكنند و آزاد شوند.و براى همين است كه همه اين بلاها را بجان مىخرند و از پرستش خدا باطاعتشيطان باز نمىگردند،و دستهاى كه مىخواهند،اينان همچنان ابزار افزايش مكنت آنان باشند.هر يك از اين حادثهها به نوعى در قلب بظاهر كوچك و بمعنى بزرگ او اثرى مىنهاد و هر پيش آمد بدو درسى مىداد.درس پايدارى،آنان كه به حكومت الله گردن نهند،و بر سر گفته خود بايستند،فرشتگان بر آنان فرود مىآيند. (10) امنيت و آسايش روحى اينجهان و بهشت جاودان آن جهان در انتظار كسى است كه برابر پيش آمدها استقامت ورزد و از كيد شيطان نهراسد.اينها درسهائى بود كه به مسلمانان داده مىشد،و او كه مستقيم با گيرنده دستورات مربوط بود جداگانه مىآموخت.او بايد اين آزمايشها را يكى پس از ديگرى ببيند تا چون فولادى كه پى در پى آبش مىدهند مقاومتش افزوده گردد.اما آزمايشها پايان يافتنى نيست،هر روز آزمايشى و هر شب رياضتى.
دورههاى آزمايش يكى پس از ديگرى مىگذرد،و هر آزمايش تلختر از آزمايش پيشين است. آزمايشها پيوسته دشوارتر و دردناكتر مىشود.تهديد،خشونت،آزار،گرسنگى و سختى زندگانى.
روزى مىشنود دشمنان شكنجه شترى را بر سر پدرش افكنده و رخت او را آلوده ساختهاند. دوان دوان خود را به پدر مىرساند و جامه او را از آن آلودگى پاك مىسازد.روز ديگر خبر مىدهند كه پاى پدرش را با پرتاب سنگ آزردهاند.هيچيك از اين رفتارهاى خشونت آميز نتيجهاى چنانكه دشمنان مىخواهند نمىدهد.نه محمد (ص) از دعوت دست مىكشد و نه نو مسلمانان از گرد او پراكنده مىشوند.ديرى نمىگذرد كه قريش شكستخورده و خشمگين، تصميم سختترى مىگيرند.بايد رابطه بنى هاشم با مردم قطع شود.آنان بايد در محاصره اقتصادى و اجتماعى قرار گيرند،گرسنگى و جدائى از مردم براى ايشان درس خوبى است. چندى كه بدين حال بمانند خسته مىشوند.بستوه مىآيند،و براى آسايش خود هم كه شده است از حمايت محمد (ص) دستبر مىدارند.آنگاه محمد يكى از دو راه را پيش روى خود خواهد داشت:از كارى كه پيش گرفته استباز ايستادن،يا بدست قريش كشته شدن.شعب ابو طالب در فاصله كمى از شهر مكه براى تبعيد شدگان در نظر گرفته مىشود.خوراك،پوشاك، ديد و بازديد براى آنان ممنوع است.چه مدت در اين دره مخوف بسر بردهاند؟دقيقا معلوم نيست.ابن هشام مدت را دو يا سه سال نوشته است (11) در اين مدت بر زهرا چه گذشته ستخدا مىداند.بيشتر سنگينى بار چنين زندگى بدوش اوست.اما دشوارتر و دردناكتر از همه اين رنجها مرگ عزيزانست.
مرگ مادرش و مرگ ابو طالب:
قضاى الهى چنان بود كه مرگ اين زن فداكار-خديجه نخستين بانوى مسلمان-با مرگ ابو طالب در يكسال اتفاق افتد آنهم در فاصلهاى كوتاه (12) فاطمه (ع) چنانكه از قرآن كريم درس گرفته استبايد اين آزمايش را هم به بيند مرگ خويشاوندان براى او آزمايش دگرى است.بايد برابر اين دشوارى بردبارى نشان دهد و منتظر بشارت پروردگار باشد (13) آن آزمايشها آزمايش جسمانى بود و اين امتحان،آزمايش قدرت نفسانى است.مادرش تنها غمخوار پدر در خانه بود و ابو طالب او را برابر دشمنان بيرونى حمايت مىكرد.با بودن ابو طالب مشركان مكه نمىتوانستند قصد جان پدرش را بكنند.زيرا خويشاوندان او-تيره بنى هاشم-تيرهاى بزرگ بودند اگر مكنت و مال آنان در حد بنى زهره،بنى مخزوم و يا بنى حرب نبود،هيچ قبيلهاى در شرافت و بزرگوارى با آنان برابرى نمىكرد.مهتران مكه و ثروتمندان شهر مىدانستند اگر به قصد جان محمد (ص) برخيزند،بنى هاشم خاموش نمىنشينند،و بسا كه تيرههاى ديگر نيز به حمايت آنان برخيزند.ناچار درون پر تلاطم خود را با آزار او آرام مىكردند.دشنام،ريشخند، سنگ پرانى،دهن كجى،تهمت:حربههائى كه ناتوانان از آن استفاده مىكنند.تقدير چنين بود كه فاطمه (ع) شاهد همه اين منظرهها باشد،و پس از تحمل اين رنجها آن دو صحنه دلخراش را نيز به بيند.
اكنون فاطمه ديگر دختر خانواده نيست.او جانشين عبد الله،عبد المطلب،ابو طالب و خديجه است. (ام ابيها) چه كنيه مناسبى!مام پدر.او بايد وظيفه مادرش را عهدهدار شود.بايد براى پدرش هم دختر و هم مادر باشد.
اگر قبول كنيم زهرا (ع) پنجسال پيش از بعثت متولد شده است،بخاطر همين مادر خانگى است كه تا هفده سالگى نتوانست و يا نخواستبخانه شوهر برود.او نمىخواست پدرش را تنها بگذارد.او مىدانست تا آنجا كه مىتواند بايد در داخل خانه پدر را آرامش دهد.اكنون كه پدرش سرپرستى چون ابو طالب و غمخوارى چون خديجه را ندارد،دشمنان بر او گستاختر شدهاند،و او به دلجوئى نياز دارد.پدر نيز چون اين فداكارى را از او مىديد با نمودن محبت، خشنودى خويش را از وى اعلام مىكرد.سالها پس از اين روزگار از عايشه مىپرسند،چرا به جنگ جمل برخاستى؟مىگويد:«اين داستان را باز مگوئيد بخدا سوگند كسى از مردان جز على و از زنان جز فاطمه نزد پيغمبر محبوبتر نبود (14) و نيز مىگويد كسى را راستگوتر از فاطمه نديدم جز پدرش (15) ممكن است كسانى كه در سيره پيغمبر و خاندان او تتبعى دقيق ندارند،يا روح اسلام و شريعت محمد (ص) را چنانكه بايد لمس نكردهاند چنين به پندارند كه اين محبت مانند دوستى هر پدر به فرزندى ناشى از غريزه انسانى است.اين پندار شايد از يك جهت درستباشد.ما نمىگوئيم محبت رسول خدا به فاطمه رنگى از عاطفه پدر سبتبدختر را نداشت،چه محمد (ص) پدر بود و فاطمه فرزند.اما اين روايت و روايتهاى ديگر كه با اندك اختلافى در الفاظ از پيغمبر رسيده نشان دهنده حقيقتى ديگر است- بزرگى فاطمه در ديده پيغمبر و بزرگان اسلام در عصر رسول و زمانهاى پس از وى-فاطمه اين مقام را نه تنها از آنجهتيافت كه دختر پيغمبر است،آنچه او را شايسته اين حرمتساخت از خود گذشتگى،پارسائى،زهد،دانش و ديگر ملكات انسانى است كه در او به حد كمال بوده است.و همه مورخان شيعه و سنى اين امتيازات را براى وى در كتابهاى معتبر خويش نوشتهاند.
از امام صادق (ع) پرسيدند:بعض جوانان حديثى از شما باز ميگويند كه باور كردنى نيست. ميگويند«خدا از خشم فاطمه بخشم مىآيد (16) »امام صادق فرمود-مگر شما اين روايت را در كتابهاى خود نداريد كه خدا از خشم بنده مؤمن بخشم مىآيد؟
-چرا
-پس چرا باور نمىداريد كه فاطمه زنى با ايمان باشد و خدا از خشم او بخشم آيد (17) .
مرگ خديجه و ابو طالب،پيغمبر را نيز سخت آزرده ساخت.او ديگر خود را تنها و بى غمخوار و پشتيبان ميديد،اما در همه حال خدا مدد كار او بود.و دعوت به خداپرستى شعار او.سفرى به طائف كرد شايد در آن شهر از ميان مردم ثقيف كه تيرهاى قدرتمند بودند كسانى را بدين خدا در آورد.ولى مهتران آنجا نه تنها روى خوش بدو نشان ندادند،از آزارش نيز دريغ نكردند.
مكه همه كوششهاى خود را براى خاموش ساختن اين فروغ خدائى بكار برد،اما از اين كوشش سودى نبرد.هر روز بانگ دعوت اسلام رساتر شد و بگوش گروهى تازه رسيد.طرح محاصره اقتصادى-آخرين مبارزه قريش-با شكست روبرو گرديد،تا آنجا كه سران قوم،خود آن معاهده شوم را بهم زدند.اما تصميم ديگرى گرفتند.حال كه ديگر محمد در مكه پشتيبانى ندارد بايد خود او را از ميان بردارند.بايد همه تيرهها در كشتن او شريك باشند،تا بنى هاشم نتوانند كسى را به قصاص او بكشند.اما مكرهاى شيطانى برابر تقديرات ربانى نمىپايد.از چندى پيش مركز دعوت از مكه به يثرب كه شهرى در پانصد كيلومترى مكه است منتقل شده بود،يا بهتر بگوئيم مركزى تازه براى دعوت اسلام تاسيس گرديد.ياران پدرش تك تك يا دسته دسته خانه و زندگانى خود را رها مىكنند و به يثرب مىروند.مردم اين شهر كه از آن پس در تاريخ اسلام لقب«انصار»را يافتند از آنان هر چه نيكوتر پذيرائى كردند.تا آنجا كه آنان را بر خود مقدم داشتند.شبى كه بنا بود توطئه قريش عملى گردد،و پيغمبر (ص) بدست گروهى مركب از همه تيرههاى قريش كشته شود،على (ع) را بجاى خود خواباند و با ابو بكر راه يثرب را پيش گرفت.اين همان روى داد بزرگى است كه چند سال بعد،مبدا تاريخ مسلمانان گرديد و تا امروز هم بنام«تاريخ هجرى»متداول است.
چون اندك اندك كارها سر و سامانى يافت،و مسجدى آماده گرديد،و مهاجران در خانههاى تازه جاى گرفتند،پدرش دستور هجرت وى را داد.بلاذرى نويسد:زيد بن حارثه و ابو رافع مامور همراهى فاطمه (ع) و ام كلثوم بودند (18) اما ابن هشام نوشته است عباس بن عبد المطلب مامور بردن او بود (19) بهر حال زهرا و ام كلثوم با سرپرستخود سوار شدند كاروان آماده حركت استحويرث بن نقيذ،از دشمنان محمد (ص) كه پيوسته بد گوى او بود نزد آنان مىآيد و شتر آنان را آسيبى مىزند.شتر مىرمد و فاطمه و ام كلثوم بر زمين مىافتند.ابن هشام و ديگر مورخان از آسيبى كه فاطمه (ع) از اين صدمه ديده است نامى نبردهاند،لكن پيداست كه دختر پيغمبر از اين حادثه بىرنج نمانده است.اين مرد پست فطرت در شمار كسانى است كه در روز فتح مكه پيغمبر (ص) فرمود اگر به پردههاى كعبه چسبيده باشند بايد خونشان ريخته شود حويرث بدست على شوى فاطمه كشته شد (20) در مقابل اين سندها يعقوبى كه او نيز از تاريخ نويسان طبقه اول است نويسد على بن ابى طالب (ع) او را بمدينه آورد (21) و روايتهاى شيعى نوشته يعقوبى را تاييد ميكنند.سرانجام وعده خدا تحقق يافت. مسلمانان از گزند مشركان و دشمنان آسوده گرديدند.در تاريخ اسلام فصل تازهاى گشوده شد. از اين تاريخ ديگر نه تنها از بجاى آوردن مراسم دينى بيمى ندارند،بايد ديگران را هم به پذيرفتن دين بخوانند،و اگر نپذيرفتند با آنان پيكار كنند.
پىنوشتها
1.روضة الواعظين ج 1 ص 148.
2.بحار ص 18 ج 43 از امالى شيخ طوسى.نسائى،حافظ ابو القاسم دمشقى و جمعى ديگر اين حديث را ضبط كردهاند (الصواعق المحرقه ص 160) .
3.بحار ص 12 ج 43.
4.روضة الواعظين ص 5148.بحار ص 12.
6.ابن سعد ج 1 ص 32 لسان العرب.ذيل فطم.
7.يعقوبى ج 2 ص 8.
8.و قالوا لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم.
9.مالها را بر هم مىنهد و مىشمارد و مىپندارد اين مال او را جاويدان خواهد ساخت نه چنين است،اين مال آتش جان او خواهد شد.
10.ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملئكة (فصلت-30) .
11.ج 1 ص 375.
12.اما به نقل شيخ كلينى،ابو طالب يكسال پس از مرگ خديجه در گذشت (اصول كافى ج 1 ص 44) .
13.و بشر الصابرين.الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون (البقره:155-156) .
14.بحار ج 43 ص 23 از امالى شيخ طوسى.
15.مناقب ج 1 ص 462.
16.خوارزمى ج 1 ص 60.
17.بحار ص 22 ج 43.
18.انساب الاشراف.ص 414 و 269.
19.ابن هشام ج 4 ص 29.
20.ابن هشام ج 4 ص 30.
21.ج 2 ص 31.
خواستگاران فاطمه (ع)
«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» (1)
دو سال،يا اندكى بيشتر از اقامت مهاجران در مدينه گذشت.در اين دو سال دگرگونى چشمگيرى در وضع سياسى و اجتماعى مسلمانان پديد گرديد.نيز بعض سريهها (2) با پيروزى برگشتند.و نتيجه پيروزى آنان گشايشى اندك در كار مسلمانان،و تثبيت موقعيت ايشان در ديده قبيلههاى مخالف بود.نيز قبيلههايى چند كه پس از درگيرى مسلمانان با يهوديان،و منافقان مدينه در حالت دو دلى بسر مىبردند،كم و بيش بى طرف ماندند و يا به مسلمانان پيوستند.
مهمتر از همه پيروزى در غزوه بدر بود كه قدرت افسانهاى مكه را در هم ريخت،و شمتخيره كننده سران قريش را از ميان برد.و آنانكه هنوز هم نمىخواستند مكه را از خود برنجانند دانستند كه قريش و بازرگانان آنان هم شكست پذيرند.
در زندگانى داخلى رسول خدا (ص) نيز تغييرى رخ داد.سوده دختر زمعة بن قيس و عايشه دختر ابو بكر،در خانه او بسر مىبردند. عروسى سوده چند ماه پيش از هجرت (3) و عروسى عايشه در شوال سال نخستين هجرت صورت گرفت (4) .هر چند هيچ يك از اين دو زن-چه در نظر او و چه در نظر پدرش،جاى خالى خديجه را پر نميكردند اما بهر حال هر يك از جهتى مراقب حال پيغمبر بودند و فاطمه (ع) از اين نظر ديگر براى پدر نگرانى نداشت.عايشه دخترى نه ساله و سوده بيوه سكران بن عمرو بن عبد شمس بود.سكران با مهاجران دسته دوم به حبشه رفت و در اين سفر سوده را نيز همراه خود برد (5) وى پس از بازگشتبه مكه در گذشت و پيغمبر آن بيوه را خواستگارى كرد.حال اگر فاطمه (ع) به خانه شوى برود،در خانه پدرش كسانى هستند كه نگاهبان حال او باشند.
مسلم است كه فاطمه (ع) خواهان بسيارى داشته است.در اين باره نيازى بذكر روايات نداريم.پدرش پيش از آنكه به پيغمبرى رسد در ديده همشهريان مقامى ارجمند داشت.دو خواهر فاطمه (ع) پيش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم،عبد العزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند،و نزد شوهران گرامى بودند.اگر سوره تبت در نكوهش پدر شوى آنان نازل نمىشد،و اگر آن مرد لجوج و يا زن او با سرسختى تمام از فرزندانشان نمىخواستند زنان خود را رها كنند،آنان از اين پيوند خشنود و شادمان بودند.ليكن باصرار ابو لهب بين آنان جدائى صورت گرفت.
اين زنان پس از آنكه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند،يكى پس از ديگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قريش شوهر كردند.زينب خواهر ديگر او زن پسر خاله خود ابو العاص بن ربيع بود (6) چون محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث شد،و خديجه و دخترانش بدو گرويدند،ابو العاص بر دين قريش باقى ماند.بزرگان طائفه وى از او خواستند زن خود را طلاق گويد و آنان هر دخترى را كه دوست ميدارد بزنى بدو دهند.ابو العاص نپذيرفت و گفت او بهترين همسر است.ابو العاص در جنگ بدر اسير شد،و پيغمبر دستور آزادى او را داد،بدان شرط كه زينب را بمدينه بفرستد.اين چند تن همگى مردانى بنام بودند،و نزد كسان خود و ديگران حرمت داشتند.اكنون كه محمد (ص) به پيغمبرى رسيده و يثرب در اطاعت اوست و مكه از او در حالتبيم و احتياط بسر مىبرد،طبيعى است كه كسانى با موقعيتبهتر آماده خواستگارى فاطمه (ع) باشند.و اگر زينب و ام كلثوم و رقيه پيش از اسلام به شوى رفتند، تربيت زهرا (ع) چنانكه نوشتيم در خانه وحى و مركز نزول قرآن بود.چنانكه در صفحات اين كتاب خواهيد ديد و سند آن ماخذ دست اول تاريخ اسلام است،عمر و ابو بكر هر يك خواهان فاطمه بودند،ليكن چون خواستخود را با پيغمبر در ميان نهادندوى گفت منتظر قضاء الهى هستم (7) نسائى كه از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گويد:پيغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:«فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى كرد،پذيرفت (8) اما نسائى اين حديث را ذيل بابى كه بعنوان«برابرى سن زن و مرد»نوشته آورده است.بارى از ميان خواستگاران نام اين دو تن را از آنجهت نوشتهاند كه از لحاظ شخصيتسرشناستر از ديگراناند،نه آنكه خواستگاران دختر پيغمبر تنها اين دو مرد سالخورده بودند.يعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى كردند (9) آنچه درباره خواستگارى فاطمه (ع) و زناشوئى او با على عليه السلام خواهيم نوشت،در كتابهاى شيعه و سنى آمده است.روايتهاى ديگر نيز موجود است و مضمون آنها همين است كه در اين روايتها خواهيد ديد.تنها ممكن است اندك اختلافى در لفظ روايتها ديده شود.اين روايتها و نيز آنچه مورخانى چون بلاذرى،ابن اسحاق،ابن هشام،طبرى و عالمانى چون كلينى و مفيد و شيخ طوسى نوشتهاند،تنها سند نويسندگان پس از آنهاست.شيعه يا سنى،شرقى يا غربى،هر كس بخواهد درباره حوادث قرن اول و دوم كتابى بنويسد يا تحقيقى كند،بايد به همين كتابها مراجعه كند،و اين كارى است كه نويسنده اين كتاب كرده است.اگر مطلبى در كتابهاى شرق شناسان ديده شود كه در هيچيك از اين سندها نيامده باشد بايد آنرا نپذيرفت،و يا لا اقل در درستى آن ترديد كرد،نه آنكه بگوئيم آنها مداركى داشتهاند كه در اختيار ما نيست.كدام مدرك؟آنها اين مداركها را از كجا آوردهاند؟.نوشتن تاريخ صدور اسلام،چون تحقيق درباره تمدن سيا و حمير و يا خواندن سنگ نبشتههاى عصر هخامنشى و يا پژوهش درباره تحقيقات علمى قرن نوزدهم و بيستم ميلادى نيست كه بگوئيم غربيان وسيلههائى در اختيار دارند كه ما نداريم.اينگونه تصديقهاى يك جانبه و تسليم كوركورانه ناشى از عقده حقارت و يا بعهده گرفتن ماموريت و يا نداشتن فرصت تتبع و مراجعه به مدارك گوناگون است.
البته انكار نمىكنم كه در مواردى روش غربيان در تحليل مسائل تاريخى،دقيقتر از روش بعض مورخان گذشته مشرق زمين است.اما آنجا كه اصل حادثه در سندهاى دست اول بروشنى موجود باشد،اجتهاد برابر نص معنى نخواهد داشت. ما از بعضى شرق شناسان كه بخود اجازه مىدهند حقيقت را دگرگون كنند،يا آنرا چنان تفسير كنند كه با عقيده خودشان-يهودى يا ترسا-منطبق باشد گلهاى نداريم.از آنان شكايتى نبايد كرد چون معذورند.از دوستان تاريخ دان خود تعجب داريم كه چگونه دربست تسليم گفته ايشان مىشوند،و آنچه را آنان مينويسند حقيقت مسلم و غير قابل جرح مىدانند،و چون خطاهاى اين پژوهندگان نشان داده مىشود به عذر اينكه آنان بر ما حق استادى دارند،خطاها را ناديده مىگيرند.نتيجه اين بىهمتى يا سهل انگارى يا ناآگاهى است كه امروز بيشتر كرسىهاى تاريخ اسلام را شرق شناسان يهودى در تصرف دارند و آنچه مىخواهند مىنويسند و به زبانهاى عربى و فارسى ترجمه مىشود و مايه تحقيق تاريخ نويسان مسلمان مىگردد.
گاه برادران ايرانى ما بخاطر حسن ظنى كه به برادران عرب خود دارند،همين كتابها را بى هيچگونه اظهار نظر از عربى بفارسى بر مىگردانند و اين نوشتههاست كه پايه معلومات گروهى مىگردد كه چنانكه بايد از تاريخ صدر اسلام آگاهى ندارند:
«فاطمه چون زشتبود تا سن هفده سالگى-يا بيشتر-در خانه پدر ماند و كسى براى خواستگارى او نمىآمد.روزى كه پدرش باو گفت على تو را مىخواهد،يكه خورد كه مگر چنين چيزى ممكن است»پناه بر خدا،حقيقت پوشى،ستيزه جوئى و يا بد گوهرى كار را بكجا مىكشاند؟.
اينها دانشمندانى هستند كه مىخواهند حادثههاى تاريخى را در پرتو دانش جديد تجزيه و تحليل كنند،اما اين دانش را چگونه و از كدام منبع اندوختهاند؟معلوم نيست!
اگر دختر پيغمبر سال پنجم بعثت متولد شده باشد بهنگام ازدواج نه يا دهساله بوده است و جاى سخن نيست.و اگر پنجسال پيش از بعثت متولد شده و در هجده سالگى بخانه شوهر نرفته باشد،دليل آنرا نوشتيم:وضع اجتماعى مسلمانان،بيم آزار و شكنجه،نابسامانى كارها، مهاجرت به حبشه،محاصره بنى هاشم از يكسو،حادثههائى كه در زندگى خصوصى او اثر مىگذاشت چون مردن مادرش خديجه و عموى پدرش ابو طالب از سوى ديگر،مجال چنين وصلتى را بدو نمىداد.
او نمىخواست پس از مرگ مادر،پدرش در خانه غمخوارى نداشته باشد.در حاليكه ديديم روايتهاى معتبرى نيز تولد او را بسال پنجم بعثت نوشته بودند،و اگر چنين باشد داستان از بن درست نيست.و اگر از اين روش بگذريم و شيوه مؤلف دانشمند!را پيش بگيريم،بخواهيم حادثهها را برابر روشنائى تحقيق تازه،و از ديد اجتماعى بنگريم،باز هم نتيجه آن نيست كه شرق شناس دانشمند دريافته است.چرا؟چون:
عموم تاريخ نويسان و نويسندگان سيره،محمد (ص) را به زيبائى چهره و تناسب اندام ستودهاند.خديجه را نيز تا آنجا كه مىدانيم زنى زيبا بوده است-طبيعى است كه فرزندان پدر و مادر زيبا چهره نيكو صورت باشند.سه خواهر فاطمه (ع) ،زينب،رقيه و ام كلثوم بخانه شوهرانى جوان،مالدار و سرشناس رفتند.در آنروزگار پدر آنان رياستى يا مالى نداشت كه بگوئيم جوانان قريش دختران زشت چهره او را بخاطر مقام و يا مال پدرشان خواستگارى كردند.
چه شد كه آن خواهران هر سه زيبا بودند و اين يكى زشت.اين امر هر چند محال نيست اما مدرك تاريخى مىخواهد.دليل شرق شناس محقق چيست؟
نويسندگان سيره عموما دختران هاشمى را تا نسل دوم و سوم بزيبائى چهره وصف كردهاند. هنگامى كه حسن بن حسن نزد عموى خود حسين (ع) (سيد الشهدا) براى خواستگارى يكى از دو دختر او رفت، حسين (ع) بدو گفت پسرم هر يك از دو دختر را مىخواهى خواستگارى كن!حسن شرمگين خاموش ماند و پاسخ نداد.حسين (ع) گفت من فاطمه را براى تو انتخاب مىكنم كه به مادرم شبيهتر است (10) تا آنجا كه مىدانيم اين فاطمه از زيبائى خاص برخوردار بوده است (11) مفيد نويسد:در زيبائى چنان بود كه او را به حورى همانند مىكردند (12) .
حال كشف علمى اين شرقشناس بزرگوار كه مىخواهد هر داستانى را با روشنائى علم بررسى كند بر اساس چه ماخذى است؟اجتهادى است مقابل نص؟يا تخليطى در متن تاريخ؟به عمد يا از روى نقصان عربيت؟نمىدانم.اما از آنجا كه دروغگو كم حافظه است،نويسنده كتاب،رد پائى از جعل و افترا و يا اشتباه خود بجا مىگذارد.او مدرك خود را نوشته بلاذرى مىشناساند كه قاعدة كتاب معروف او انساب الاشراف است.اين كتاب را من هم اكنون پيش چشم دارم:
پيغمبر به زهرا (ع) گفت تو زودتر از همه افراد خانواده من به من خواهى پيوست.فاطمه يكه خورده (13) پيغمبر فرمود نمىخواهى سيده زنان بهشتباشى؟زهرا (ع) تبسم كرد.نمىدانم شرقشناس متعهد در نتيجه تحقيق علمى،اين دو روايت را بهم ريخته؟يا چنانكه نوشتم نقصان عربيت او موجب ارتكاب چنين اشتباهى گرديده،يا مانند بيشتر شرق شناسان امين، رسالتى خاص بعهده داشته است؟.بهر حال نتيجه يكى است و ما از اين نمونه رعايت امانتها در كتابهاى آنان و يا شرقيان شرقشناستر از غربيان فراوان مىبينيم.
خوانندگانى كه پدر در پدر با محبتخاندان پيغمبر (ص) زيستهاند و به سخنان دشمنان آنان و يا كج انديشان در بحثهاى علمى،توجهى ندارند،ممكن استبر نويسنده خرده گيرند كه اين اندازه پىجوئى و مراجعه باسناد در اين موضوع بخصوص چه لزومى دارد؟درست است. اينان محبت آل پيغمبر را با شير اندرون برده و با جان به خداى بزرگ مىسپارند.و گوش استماع به سخنان چنين محققانى ندارند و شايد هيچگاه نوشتههاى آنانرا نخوانند،اما نبايد فراموش كرد كه اين كتاب و كتابهاى ديگر از اين نمونه كه در سيرت خاندان پيغمبر نوشته مىشود براى همگانست.
متاسفانه بايد گفت،يا خوشبختانه،نمىدانم،صد سال يا بيشتر است كه فرهنگ ما با فرهنگ مغرب زمين نزديك شده و در مواردى بهم آميخته است.چنانكه مىدانيم سالهاست،هر يك يا هر دسته از شرقشناسان غرب،كار تحقيق و تتبع در رشتهاى از فرهنگ اسلامى را بعهده گرفته و در اين باره كتابها نوشتهاند.استادان كرسى اسلام شناسى اروپا و امريكا سالى چند كتاب پيرامون اسلام و تمدن آن و شخصيتهاى بزرگ اسلامى مىنويسند.در باره زندگانى رسول اكرم و بعض از امامان و نيز دختر پيغمبر كتابها منتشر شده و بعض اين كتابها را بفارسى برگرداندهاند و يا تنى چند مطالب آنرا اقتباس كردهاند.
ترجمه نوشتههاى لامنس،گلدزيهر،دورمنگام،لوئى ماسينيون،برناردلويس،پتروشوفسكى، ردينسن،گپب،و دهها شرق شناس ديگر را در كتابفروشىهاى تهران و شهرستانها مىتوان خريد.
بيشتر اينان امانت علمى ندارند.دانشمندى چون بلاشر كه سالها عمر خود را در برگرداندن قرآن بفرانسه و تحقيق درباره ترتيب نزول آيات صرف كرده است،در ترجمه خود از قرآن بى هيچ اظهار نظر دو آيه بسوره پنجاه و سوم مىافزايد-همان دو آيهاى كه داستان پردازان پايان قرن نخستين هجرت بر ساختند و دستاويز دشمنان اسلام شد و نگارنده سى سال پيش بنام افسانه غرانيق فصلى درباره آن نوشت.اين سوء نيت را از بلاشر در اين مورد،بر حسب تصادف يافتم،چند جاى ديگر چنين كارى كرده؟خدا مىداند.
از هم ميهمان،كسانى را مىبينيم كه بگمان خود مىخواهند اسلام را از ديدگاه علمى و فلسفى بشناسانند،اينان نوشتههاى اين شرق شناسان و يا ايران شناسان را سند تحقيق خود قرار مىدهند.نتيجه آن مىشود كه باتكاء ترجمه غلط فصل ابن حزم،على بن ابى طالب (ع) سرمايهدار بزرگ عصر خويش معرفى ميگردد.حال ابن حزم چگونه بدين كشف علمى موفق شده،نويسنده كتاب بدان اهميتى نمىدهد.اما چندى بعد ممكن است نوشته اين مؤلف پايه تحقيقات كسانى شود كه نه از اسلام اطلاع درستى دارند و نه از عربيت.
من در عين حال كه كوشش مترجمان محترم را در بر گرداندن اين كتابها تقدير مىكنم،از آنان-اگر تعهدى نسبتبه بعض مكتبها ندارند-استدعا دارم رنج ديگرى را نيز بر خود هموار كنند.مندرجات اين كتابها را با مطالب كتابهاى دست اول (تا آخر قرن پنجم هجرى) مقايسه فرمايند.مبادا خداى نخواسته نادانسته موجب شوند،كسى يا كسانى از حقيقتبدور افتند.
بعض آثار اين شرق شناسان به عربى ترجمه شده و چون ايرانيان به نويسندگان عرب حسن ظنى دارند آن ترجمهها را در بست پذيرفته و بفارسى برگرداندهاند.من كم و بيش از نقاط ضعف اين ترجمهها آگاه هستم.من نمىگويم همه اين مؤلفان بد انديش و يا دشمن اسلاماند.
ممكن استبخاطر درست ندانستن زبان عربى و يا دسترسى نداشتن به سندهاى خالى از تعصب قضاوتى كرده باشند.اما با بعض آنان از نزديك آشنا هستم و يا با ايشان در اين باره گفتگو كردهام و مىدانم كينهاى از مسلمانان در دل دارند كه هيچگاه آنرا فراموش نخواهند كرد.چرا سببش را بايد از ايشان پرسيد.
اسلام شناس دانشمندى را مىشناسم كه در كار خود بىهمتا و يا كم نظير است.گذشته از چند زبان اروپائى از عربيتبهره فراوان دارد.بنابر اين بايد از روح اسلام و مقررات اين دين چنانكه هست مطلع باشد.او خوب مىداند كه فاتحان عرب همه از يكدست نبودند.بسيارى از آنان غم دين داشتند و اندكى غم دنيا.
بنيان گذار اسلام خود اين دو دسته را خوب شناخته است چنانكه گويد:«آنكس كه براى خدا بميدان جهاد مىرود اجر او با خداست و آنكس كه ديده بمال دنيا دوخته جز آن نصيبى ندارد». (14)
محتملا اين شرق شناس محترم زودتر از من بدين حديثبرخورده است.اما او چون متعهد است كتاب خود را با اين جمله آغاز مىكند:«سرزمين غله خيز مصر بهترين انبار خواروبار بود، كه مىتوانستشكم عربهاى گرسنه را سير سازد».من نمىگويم عمرو بن العاص براى رضاى خدا و پيشرفت اسلام قدم در سرزمين مصر گذاشت.او مسلما اخلاصى را كه عقبة بن نافع در فتح افريقا داشت نداشته است. (هر چند در اينجا هم نمىخواهم كارى را كه عقبه در شمال افريقا كرد،از هر جهت درستبدانم) .
اما آن دسته از ياران مؤمن پيغمبر كه در ركاب عمرو به وادى نيل قدم نهادند چسان؟آنها هم در پى سير كردن شكم گرسنه خود بودند؟بيش از اين گفتار را در اين باره دراز نمىكنم.و از خداوند براى خود توفيق و براى اينان راهنمائى را مسالت دارم. چنانكه نوشتيم و آنچنانكه كتابهاى محدثان و مؤرخان طبقه اول و سندهاى اصلى شيعه و سنى به صراحت تمام نوشتهاند،و آنچنانكه قرينههاى خارجى نوشته اين مورخان را تاييد مىكند،دختر پيغمبر خواستگارانى داشت،ليكن پدرش از ميان همه پسر عموهاى خود على بن ابى طالب را براى شوهرى او برگزيد.و بدخترش گفت ترا به كسى بزنى مىدهم كه از همه نيكو خوىتر و در مسلمانى پيش قدمتر است. (15)
ابن سعد نويسد:چون ابو بكر و عمر از پيغمبر پاسخ موافق نشنيدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو!و هم او نويسد:تنى چند از انصار على را گفتند:فاطمه را خواستگارى كن! وى بخانه پيغمبر رفت و نزد او نشست،پيغمبر پرسيد:
-پسر ابو طالب براى چه آمده است؟
-براى خواستگارى فاطمه!
مرحبا و اهلا!و جز اين جمله چيزى نفرمود.
چون على نزد آن چند تن آمد پرسيدند:
-چه شد؟
-در پاسخ من گفت،مرحبا و اهلا.
-همين جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشيد (16) گويا اين اختصاص كه نصيب على (ع) گرديد و امتياز قبول كه در خواستگارى فاطمه يافتبر تنى چند گران افتاده است.
مجلسى بنقل از عيون اخبار الرضا چنين نوشته است:
پيغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قريش از من رنجيدند كه چرا دخترم را بآنان ندادم. من در پاسخ آنان گفتم:اين كار به اراده خدا بوده است.كسى جز على شايستگى همسرى فاطمه را نداشت (17) بعض روايتها در خواستگارى دختر پيغمبر (ص) ،ام سلمه را نيز دخالت دادهاند.على بن عيسى اربلى در كشف الغمه بنقل از مناقب خوارزمى ضمن داستانى طولانى مىگويد:ابو بكر و عمر چون در خواستگارى فاطمه (ع) پاسخ موافق نشنيدند،نزد على رفتند و گفتند:
-چرا بخواستگارى فاطمه (ع) نمىروى.
-تنگدستى مانع چنين درخواستى از پيغمبر است.ابو بكر گفت:
-يا ابو الحسن دنيا و آنچه در آنست نزد خدا و رسول ارزش ندارد.
پس از اين گفتگو على شتر آبكش خود را بخانه برد و نعلين پوشيد و نزد پيغمبر رفت.
در اين وقت پيغمبر در خانه ام سلمه دختر ابى اميه مخزومى بود.على در كوفت.ام سلمه گفت كيست؟پيغمبر گفت ام سلمه بر خيز و در را باز كن و بگو در آيد.اين مردى است كه خدا و رسول را دوست دارد و آنان نيز او را دوست مىدارند.ام سلمه گفت چنان برخاستم كه نزديك بود بر روى در افتم... (18)
اين روايت كه حديثى است مرفوع،يعنى سند آن متصل نيست،باحتمال قوى و بلكه مطمئنا بدين صورت درست نيست.زيرا ام سلمه كه نام او هند و دختر ابو اميه حذيفة بن مغيرة بن عبد الله بن عمر از تيره بنى مخزوم است،پيش از آنكه بخانه پيغمبر آيد زن ابو سلمة عبد الاسد بن هلال بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم بود.
ابو سلمه و زنش از مهاجران حبشهاند؟ (19) كه هنگام اقامت پيغمبر در مكه،بازگشتند (20) ابو سلمه بمدينه هجرت كرد،در جنگ بدر حاضر بود (21) و در جنگ احد ابو اسامه جشمى تيرى بدو افكند (22) وى از اين جنگ جان بدر برد و سى ماه پس از هجرت بفرماندهى سريهاى به و از غنائم بنى نضير هم بهره برد (24) سرانجام در جمادى الآخر سال چهارم هجرى در گذشت و پيغمبر (ص) پس از گذشتن عده ام سلمه در شوال سال چهارم با او عروسى كرد (25) .البته ممكن است گفت:ام سلمه در زندگانى شوهرش،بخانه پيغمبر رفت و آمد داشته است اما ظاهر روايت چنانست كه وى هنگام آمدن على (ع) براى خواستگارى فاطمه،زن پيغمبر (ص) بوده است و اين گفته درست نيست.بارى مجلسى به نقل از امالى شيخ طوسى چنين نويسد:
على (ع) گفت،ابو بكر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پيغمبر خواستگارى نمىكنى؟من نزد پيغمبر رفتم.چون مرا ديد خندان شد.پرسيد ابو الحسن،براى چه آمدهاى؟ من پيوندم را با او،و سبقتخود را در اسلام،و جهادم را در راه دين بر شمردم.فرمود راست ميگوئى!تو فاضلتر از آنى كه بر مىشمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمدهام.گفت على! پيش از تو كسانى بخواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذيرفت.بگذار ببينم وى چه مىگويد.سپس به خانه رفت و بدخترش گفت على تو را از من خواستگارى كرده است.تو پيوند او را با ما و پيشى او را در اسلام مىدانى و از فضيلت او آگاهى.زهرا (ع) بى آنكه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.پيغمبر چون آثار خشنودى در آن ديد گفت الله اكبر.خاموشى او علامت رضاى اوست (26) شيخ طوسى در امالى آورده است كه:چون پيغمبر به زناشوئى على و فاطمه رضايت داد،فاطمه (ع) گريان شد پيغمبر گفتبخدا اگر در اهل بيت من بهتر از او كسى بود ترا بدو ميدادم. (27)
و نيز مؤلف كشف الغمه و بنقل از او مجلسى نوشته است:على (ع) به پيغمبر گفت:
-پدر و مادرم فداى تو باد تو ميدانى كه مرا در كودكى از پدرم ابو طالب و مادرم فاطمه بنت اسد گرفتى،و در سايه تربيتخود پروردى،و در اين پرورش از پدر و مادر بر من مهربانتر بودى، و از سرگردانى و شك كه پدران من دچار آن بودند رهانيدى.تو در دنيا و آخرت تنها مايه و اندوخته من هستى اكنون كه خدا مرا به تو نيرومند ساخته است،مىخواهم براى خود سامانى ترتيب دهم و زنى بگيرم.من براى خواستگارى فاطمه آمدهام.آيا دخترت را به من خواهى داد؟
ام سلمه گويد چهره رسول خدا از شادمانى بر افروخت و در روى على خنديد و گفت آيا چيزى دارى كه مهريه دخترم باشد على گفت:حال من بر تو پنهان نيست.جز شمشير و شترى آبكش چيزى ندارم.پيغمبر گفت:شمشير را براى جهاد،و شتر را براى آب دادن خرما بنان خود و باركشى در سفر مىخواهى همان زره را مهر قرار مىدهم (28) .ولى چنانكه نوشتيم اگر ام سلمه در اين ماجرا حاضر بوده حضورش بر حسب اتفاق است چه او در اين هنگام زن پيغمبر (ص) نبوده است.
زبير بكار كه كتاب او الموفقيات از مصادر قديمى بشمار ميرود از گفته على (ع) چنين آورده است:
-نزد رسول خدا رفتم و در پيش روى او خاموش نشستم.چرا كه حشمت و حرمت او را كسى نداشت.چون خاموشى مرا ديد پرسيد: -ابو الحسن! (29) چه مىخواهى؟من همچنان خاموش ماندم تا پيغمبر سه بار پرسش خود را مكرر فرمود سپس گفت:
-گويا فاطمه را مىخواهى؟
-آرى!
-آن زره كه بتو دادم چه شد؟
-دارم!
-همان زره را كابين فاطمه قرار بده (30)
در بعض روايات ابن سعد،بجاى زره پوست گوسفند و پيراهن يمانى فرسوده نوشته است.
و بعضى گويند كه على (ع) شتر خود را فروخت و بهاى آنرا كابين قرار داد.بهاى اين زره يا رقم اين كابين چه بوده است؟حميرى مؤلف قرب الاسناد آنرا سى درهم نوشته است (31) و ديگران تا چهار صد و هشتاد درهم نوشتهاند.
ابن سعد در يكى از روايات خود بهاى زره را چهار درهم (32) نوشته است،كه گمان دارم تصحيفى از چهار صد است.يعنى رقم اربعماة را اربع ضبط كرده است.و ابن قتيبه بهاى زره را سيصد و بروايتى چهار صد و هشتاد درهم مىنويسد (33) .
بارى كابين دختر پيغمبر چهار صد درهم يا اندكى بيشتر و يا كمتر بود همين و همين،و بدين سادگى نيز پيوند برقرار گرديد.پيوندى مقدس است كه بايد دو تن شريك غم و شادى زندگانى يكديگر باشند. كالائى بفروش نمىرفت تا خريدار و فروشنده بر سر بهاى آن با يكديگر گفتگو كنند.زره،پوست گوسفند يا پيراهن يمانى هر چه بوده است،بفروش رسيد و بهاى آنرا نزد پيغمبر آوردند.رسول خدا بى آنكه آنرا بشمارد،اندكى از پول را به بلال داد و گفتبا اين پول براى دخترم بوى خوش بخر!سپس مانده را به ابو بكر داد و گفتبا اين پول آنچه را دخترم بدان نيازمند است آماده ساز.عمار ياسر و چند تن از ياران خود را با ابو بكر همراه كرد تا با صوابديد او جهاز زهرا را آماده سازند.فهرستى كه شيخ طوسى براى جهاز نوشته چنين است:
پيراهنى به بهاى هفت درهم.چارقدى به بهاى چهار درهم.قطيفه مشكى بافتخيبر، ختخوابى بافته از برگ خرما.دو گستردنى (تشك) كه رويهاى آن كتان ستبر بود يكى را از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند.چهار بالش از چرم طائف كه از اذخر (34) پر شده بود.پردهاى از پشم.يك تخته بورياى بافت هجر (35) آسياى دستى.لگنى از مس،مشكى از چرم،قدحى چوبين،كاسهاى گود براى دوشيدن شير در آن،مشكى براى آب،مطهرهاى (36) اندوده به زفت،سبوئى سبز،چند كوزه گلى. (37)
چون جهاز را نزد پيغمبر آوردند آنرا بررسى كرد و گفت:خدا به اهل بيتبركت دهد.
هنگام خواندن خطبه زناشوئى رسيد.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شيعه اين خطبه را با عبارتهاى مختلف و بصورتهاى گوناگون نوشتهاند. از ميان آنها اين صورت كه بيشتر محدثان آنرا ضبط كردهاند،انتخاب شد.كسيكه تفصيل بيشترى بخواهد بايد به بحار الانوار رجوع كند:
سپاس خدائى كه او را به نعمتش ستايش كنند،و بقدرتش پرستش،حكومتش را گوش به فرماناند،و از عقوبتش ترسان،و عطائى را كه نزد اوستخواهان،و فرمان او در زمين و آسمان روان.
خدائى كه آفريدگان را بقدرت خود بيافريد،و هر يك را تكليفى فرمود كه در خود او مىديد و بر دين خود ارجمند ساخت،و به پيغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشوئى را پيوندى ديگر كرد و آنرا واجب فرمود.بدين پيوند،خويشاوندى را در هم پيوست،و اين سنت را در گردن مردمان بست.چه مىفرمايد،«اوست كه آفريد از آب بشرى را،پس گردانيدش نسبى و پيوندى و پروردگار تو تواناست». (38) همانا خداى تعالى مرا فرموده است كه فاطمه را بزنى به على بدهم و من او را به چهار صد مثقال نقره بدو بزنى دادم.
-على!راضى هستى.
-آرى يا رسول الله.
چنانكه نوشتيم ابن شهر آشوب در مناقب (39) خطبه را بدين عبارت آورده و مجلسى نيز آنرا بهمين صورت از كشف الغمه نقل كرده است (40) و پس از آن يك سطر ديگر اضافه دارد.
اما ابن مردويه خطبه را با عبارت ديگر آورده است.آن خطبه و نيز خطبهاى را كه على (ع) در پذيرفتن اين زناشوئى خوانده است در بحار و مناقب مىتوان ديد. خطبه زناشوئى خوانده شد و زهرا (ع) از آن على گرديد.جهاز عروسى نيز بدان صورت كه نوشتيم آماده گشت.اما مدتى طول كشيد تا دختر پيغمبر از خانه پدر بخانه شوهر رفت.مجلسى در روايتخود اين مدت را يكماه نوشته است در حاليكه بعضى آنرا تا يكسال و بيشتر هم نوشتهاند.
بارى جستجو و تحقيق در اين جزئيات چندان مهم بنظر نمىرسد.يكماه يا يكسال يا هر مدت گذشت،سرانجام روزى عقيل بخانه پيغمبر رفت و از او خواست فاطمه را بخانه على (ع) بفرستد.بعض زنان پيغمبر نيز با وى همداستان گشتند و سرانجام شبى عروس را با جمعى از زنان بخانه على (ع) بردند.شاعران شيعى قرن اول و دوم هجرى چون كميت،سيد اسماعيل حميرى و نيز ديك الجن كه در آغاز قرن سوم هجرى در گذشته است،در باب خواستگارى از دختر پيغمبر و زناشويى او با على عليه السلام و عروسى و مقدار مهريه دختر پيغمبر قصيدههاى غرائى سرودهاند كه در كتابهاى تذكره و ترجمه موجود است.
شبى كه ميخواستند عروس را بخانه شوى برند پيغمبر فرمود:
على!عروسى بى مهمانى نمىشود.
سعد گفت:من گوسفندى دارم.دستهاى از انصار هم چند صاع ذرت فراهم آوردند.
زبير بكار از طريق عبد الله بن ابى بكر از على (ع) چنين آورده است (41) :
چون خواستم با فاطمه (ع) عروسى كنم پيغمبر (ص) به من آوندى (42) زرين داد و گفتبه بهاى اين آوند براى مهمانى عروسى خود طعامى بخر.من نزد محمد بن مسلم از انصار رفتم و از او خواستم به بهاى آن آوندى به من طعامى دهد.او هم پذيرفتسپس از من پرسيد.
-كيستى؟
-على بن ابى طالب.
-پسر عموى پيغمبر؟
-آرى!
-اين طعام را براى چه مىخواهى؟
-براى مهمانى عروسى!
كه را بزنى گرفتهاى؟
دختر پيغمبر را!
اين طعام و اين آوند زرين از آن تو!
پيغمبر درباره زن و شوهر دعا كرد.خدايا اين پيوند را بر اين زن و شوهر مبارك گردان!خدايا فرزندان خوبى نصيب آنان فرما! (43)
ابن سعد در روايتى ديگر كه سند آن باسماء بنت عميس منتهى ميشود نويسد:
على زره خود را نزد يهوديى به گرو گذاشت و از او اندكى جو گرفت.و اين بهترين مهمانى آن روزگار بود (44) .
ابن شهر آشوب از ابن بابويه چنين روايت كرده است:
پيغمبر دختران عبد المطلب و زنان مهاجر و انصار را فرموده تا همراه فاطمه بخانه على (ع) روند و در راه شادمانى نمايند.شعرهائى كه نماينده اين شادى استبخوانند،ليكن سخنانى نباشد كه خدا را خوش نيايد.آنان فاطمه را بر استرى كه شهباء نام داشت (يا بر شترى) نشاندند.سلمان فارسى زمام دار استر بود.حمزه و عقيل و جعفر!و ديگر بنى هاشم در پس آن مىرفتند.زنان پيغمبر پيشاپيش عروس بودند و چنين مىخواندند.
ام سلمه:
برويد اى هووهاى (45) من بيارى خداى متعال و سپاس گوئيد خدا را در هر حال و بياد آريد كه خداى بزرگ بر ما منت نهاد و از بلاها و آفتها نجات داد كافر بوديم راهنمائيمان نمودشفرسوده بوديم توانامان فرمود و برويد! همراه بهترين زنان. كه فداى او باد همه خويشان و كسان اى دختر آنكه خداى جهان برترى داد او را بر ديگران! به پيغمبرى و وحى از آسمان! (46)
و عايشه مىگفت:
اى زنان!خود را پوشيده بداريد! و جز سخنان نيكو بر زبان مياريد! بزبان آريد نام پروردگار جهان كه به دين خود،گرامى داشت ما را و همه بندگان سپاس خداى بخشنده را پروردگار بزرگ و تواننده را ببريد اين دختر را كه خدايش كرده محبوب! بداشتن شوى پاكيزه و خوب (47)
و حفصه مىسرود:
تو فاطمه!اى بهترين زنان. كه رخسارى دارى چون ماه تابان خدايتبرترى داد بر جهانيان با پدرى كه مخصوص ساخت او را بآيتهاى قرآن شوى تو ساخت راد مردى را جوان على كه بهتر است از همگان هووهاى من ببريد.او را كه بزرگوار است و از خاندان بزرگان (48)
معاذة مادر سعد بن معاذ ميگفت:
سخنى جز آنكه بايد نمىگويم! و بجز راه نكوئى نمىپويم! محمد بهترين مردمانست! و از لاف و خودپسندى در امانست آموخت ما را راه رستگارى پاداش بادش از لطف بارى براه افتيد با دخت پيغمبر! پيغمبر كز شرف دارد افسر خداوند بزرگى و جلال كه نه همتا دارد نه همال (49)
و زنان بيت نخستين هر رجز را تكرار مىكردند.چنانكه نوشته شد اين روايت را بدين صورت از مناقب ابن شهر-آشوب آوردم و او سند خود را كتاب مولد فاطمه و روايت ابن بابويه كه از بزرگان علماى اماميه است معرفى ميكند.
اما پذيرفتن داستان بدين صورت دشوار است.
نخست چيزى كه ما را دچار ترديد مىسازد اينست كه ميگويد:زنان پيغمبر پيشاپيش استر فاطمه راه مىرفتند.اين مؤلف خود عروسى زهرا (ع) را در ذو الحجه سال دوم هجرت نوشته است (50) در حاليكه چنانكه نوشتم ام سلمه سال چهارم و حفصه پس از جنگ بدر بخانه پيغمبر آمدند (51) .و در سال عروسى زهرا چنانكه قبلا هم نوشتيم تنها سوده و عايشه در خانه پيغمبر بسر مىبردند ديگر آنكه در رجز عايشه مىبينيم كه به هووهاى خود مىگويد خود را به سر بندها بپوشيد.
دستور پوشيدن جلباب به زنان پيغمبر (ص) ،ضمن سوره احزاب است (52) و اين سوره چنانكه مىدانيم سال پنجم هجرت نازل شده است.
ديگر آنكه جزء مشايعت كنندگان جعفر را مىنويسد و جعفر در اين تاريخ در حبشه بوده است.در اين باره در صفحات آينده توضيح بيشترى داده خواهد شد.
پىنوشتها
1.احزاب:21.
2.دسته اعزامى بجنگ كه پيغمبر شخصا در آن دسته شركت نداشت.
3.بلاذرى.انساب الاشراف ص 407.
4.همان كتاب ص 409.
5.انساب الاشراف ص 219 و رجوع شود به الاصابه ج 2 ص 10.
6.انساب الاشراف ص 397.
7.ابن سعد طبقات ج 8 ص 11.
8.سنن ج 6 ص 62.فاطمة الزهراء ص 25 ج 2.
9.ج 2 ص 31.
10.مقاتل الطالبين ص 180 و ر.ك 1 غانى:ج 1 ص 142 و ارشاد مفيد ج 2 ص 22 و نسب قريش ص 51.
11.ر ك نسب قريش ص 51.
12.ارشاد ص 22 ج 2.
13.انساب الاشراف ص 405 (فوجمت) .
14.بخارى-ج 1 ص 22.
15.الرياض النضرة ج 2 ص 182.الغدير ج 3 ص 20 و رجوع كنيد به فصل«گزيدهاى از شعراى عربى».
16.الطبقات الكبرى ج 8 ص 12،و نگاه كنيد به الصواعق المحرقه ص 162 و رجوع به انساب الاشراف ص 402 شود.
17.بحار ص 92 و رجوع كنيد به فصل«گزيدهاى از شعراى عربى».
18.كشف الغمة ج 1 ص 354 و نگاه كنيد به بحار ص 125-126 و نيز رجوع شود به ناسخ التواريخ ص 38 به بعد.
19.انساب الاشراف ص 429.
20.ابن هشام ج 2 ص 390.
21.مغازى واقدى ص 155.
22.انساب الاشراف ص 429.
23.واقدى ص 340.
24.واقدى ص 380.
25.انساب الاشراف ص 429 و طبقات ج 8 ص 6.
26.بحار ص 93.
27.امالى ج 1 ص 39.
28.كشف الغمة ج 1 ص 355.بحار ج 43 ص 126.
29.اين تعبير (ابو الحسن) در بعض روايات ديگر نيز ديده مىشود معمولا كنيه از نام نخستين فرزند گرفته مىشود (هر چند شرط اساسى نيست) و ممكن است على (ع) هنگام روايتبجاى نام خويش كنيه را آورده باشد و يا راويان چنين تعبيرى كردهاند.
30.الاخبار الموفقيات ص 375 و رجوع كنيد به كشف الغمة ج 1 ص 348 و بحار ج 43 ص 119.
31.بحار ج 43 ص 105.
32.ابن سعد طبقات ج 8 ص 12.
33.عيون الاخبار ج 4 ص 70.
34.كاه مكى.گياه بوريا.گياهى استبا برگ ريز كه برگ آن خاصيت داروئى نيز دارد.
35.گويا مقصود از اين هجر،مركز بحرين است.نيز هجر،دهى بوده است نزديك مدينه.
36.ابريق.آبدستان.آنچه بدان طهارت كنند.
37.امالى ج 1 ص 39.
38.الحمد لله المحمود بنعمته.المعبود بقدرته.المطاع فى سلطانه،المرهوب من عذابه المرغوب اليه فيما عنده.النافذ امره فى ارضه و سمائه.الذى خلق الخلق بقدرته.و ميزهم باحكامه و اعزهم بدينه.و اكرمهم بنبيه محمد.ثم ان الله جعل المصاهرة نسبا لا حقا و امرا مفترضا.و شبح بها الارحام و الزمها الانام.فقال تبارك اسمه و تعالى جده«و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا. (الفرقان:56) .
39.ج 3 ص 350.
40.بحار ج 43 ص 119.
41.الاخبار الموفقيات ص 376.
42.كلمهاى كه آنرا آوند ترجمه كردهام در عبارت زبير (مصر) است.مصر آوند و پرده هر دو معنى مىدهد.بهر حال هر چه بوده بهائى چندان نداشته است.آنچه نوشتم ترجمه عبارت زبير بكار بود كه كتاب او از سندهاى دست اول است اما
چگونه مىتوان پذيرفت كه در شهر كوچك مدينه،آنهم در سال دوم هجرت و پس از جنگ بدر على (ع) چنان ناشناسا باشد كه كاسبكارى انصارى از او بپرسيد كيستى.هر چند محال نيست.اما بعيد بنظر مىرسد!
43.رك مناقب ج 3 ص 351.
44.طبقات ج 8 ص 14.بايد توجه داشت كه اسماء بنت عميس چنانكه خواهيم نوشت در اين هنگام با شوهر خود جعفر بن ابى طالب در حبشه بوده است.
45.جاره بمعنى و سنى (هوو) و همسايه هر دو آمده استبقرينه مقامى آنرا بمعنى اول گرفتهام.
46.سرن بعون الله يا جاراتى و اشكرنه فى كل حالات و اذ كرن ما انعم رب العلى من كشف مكروه و آفات فقد هدانا بعد كفر و قد انعشنا رب السماوات و سرن مع خير نساء الورى تفدى بعمات و خالات يا بنت من فضله ذو العلى بالوحى منه و الرسالات
47.عايشه: يا نسوة استرن بالمعاجر و اذكرن ما يحسن فى المحاضر و اذكرن رب الناس اذ خصنا بدينه مع كل عبد شاكر فالحمد الله على افضاله و الشكر لله العزيز القادر سرن بها فالله اعطى ذكرها و خصها منه بطهر طاهر
48. فاطمة خير نساء البشر و من لها وجه كوجه القمر فضلك الله على كل الورى بفضل من خص بآي الزمر زوجك الله فتى فاضلا اعنى عليا خير من فى الحضير فسرن جاراتى بها انها كريمة بنت عظيم الخطر
50.ج 3 ص 357.
51.خنيس بن حذاقه شوى حفصه،پس از جنگ بدر مرد.
52.آيه 59 سوره احزاب.