ولادت‏امام‏حسن(ع)


«ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله‏» (قرآن كريم)رمضان سال سوم هجرت مى‏رسد، ولادت فرزندش حسن (ع) خاطره شيرين پيروزيهاى جنگ بدر را كه در رمضان سال پيش رخ داد شيرين‏تر مى‏سازد.اما روزهائى چند پس از اين ولادت فرخنده،گرد اندوه شهر را مى‏پوشاند.مكه و مدينه بار ديگر مقابل هم ايستاده‏اند.قريش و ابو سفيان كه نمى‏توانسته‏اند شكست‏خود را در نبرد بدر تحمل كنند،با سپاهى گرداگرد مدينه را فرا گرفتند.اين بار بر خلاف سال گذشته مكه ضربه‏اى كارى به يثرب مى‏زند،چرا؟چون در جنگ بدر تمام توجه مسلمانان بخدا بود،ليكن در جنگ احد دسته‏اى از سپاهيان،خدا را فراموش كردند و بدنيا رو آوردند.گفته پيغمبر را كار نبستند،و در پى غنيمت رفتند و دشمن در كمينگاه به مسلمانان حمله برد،دسته‏اى هم كه با عبد الله بن ابى بودند،پيش از نبرد،ميدان كارزار را رها كرده بخانه‏هاى خود بازگشتند.عبد الله از روز آمدن پيغمبر به مدينه از او دل خوش نداشت.چرا؟ چون مردم شهر مى‏خواستند او را به رياست‏برگزينند.پس از آنكه بآرزوى خود نرسيد،پيوسته با پيغمبر به دو روئى رفتار مى‏كرد.در شوراى جنگى احد نيز نظر او كه گرفتن حالت دفاعى در داخل شهر بود پذيرفته نشد بهر حال دسته‏اى در اين جنگ بى‏خانمان و خانمان‏هايى بى سرپرست مى‏شوند.زنان بى‏شوهر،فرزندان بى‏پدر مى‏گردند.حمزه عموى پيغمبر (ص) سردار دلير مسلمانان و هفتاد و چهار تن نو مسلمان ديگر به شهادت مى‏رسند.اين رقم چندان درشت و چشمگير نيست.اما براى مدينه نو مسلمان و براى مسلمانانى كه ميان دو گروه متشكل يهود و منافقان زندگى مى‏كنند ضايعه‏اى به بار آورده است،چندان دلخراش كه خداى بزرگ ضمن آياتى آنان را تسليت مى‏دهد.
«ان يمسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلك الايام نداولها بين الناس...و لقد كنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رايتموه و انتم تنظرون (1) .» (آل عمران 140-143)
به زهرا خبر مى‏دهند پدرش در جنگ آسيب ديده است.سنگى به چهره او رسيده و چهره‏اش را خونين ساخته است.با دسته‏اى از زنان برمى‏خيزد.آب و خوردنى بر پشت‏خود بر مى‏دارند، به رزمگاه مى‏روند.زنان،مجروحان را آب مى‏دهند و زخم‏هاى آنها را مى‏بندند و فاطمه جراحت پدر را شست و شو مى‏دهند. (2)
خون بند نمى‏آيد.پاره بوريائى را مى‏سوزاند و خاكستر آن را بر زخم مى‏نهد.تا جريان خون قطع شود. (3) شهادت اين مسلمانان با ايمان و نيز شهادت حمزه بر پيغمبر و بر كسان او و بر دختر او و بر همه مسلمانان سخت گران افتاد.واقدى نوشته است پيغمبر در مصيبت‏حمزه گريان شد و زهرا هم گريست (4) .چون پيغمبر (ص) از رزمگاه برگشت و به طائفه بنى عبد الاشهل گذشت،بانگ شيون آنان را شنيد و گفت:اما بر حمزه كسى نمى‏گريد (5) معنى اين سخن اين بود كه جاى ناله و شيون نيست،گريه موجب شادى دشمن است و گرنه من هم بايد بر عمويم حمزه گريان باشم.مردم مدينه چنين دانستند كه پيغمبر از اينكه عمويش نوحه‏گر ندارد آزرده است.از اين رو به ماتم دارى حمزه برخاستند (6) و چون پيغمبر شنيد كه آنان چنين مى‏كنند گفت:از آن سخن چنين قصدى نداشتم و آنان را سخت از نوحه‏گرى منع فرمود (7) .
شهادت بيش از هفتاد تن سرباز پاكدل همه مسلمانان را آزرده ساخت،اما سرزنش دشمنان (يهوديان،منافقان) دردآورتر بود.يهوديان زبان درازى را آغاز كردند.و مسلمانان را سرزنش مى‏نمودند كه پيشواى شما اگر پيغمبر بود نبايد شكستى چنين بر او وارد شود.منافقان هم مى‏كوشيدند تا قبيله‏ها را از پيغمبر جدا كنند.رسول خدا با قرائت آيات قرآنى از يكسو و با دلجويى از بازماندگان شهيدان از سوى ديگر،اثر اين نفاق افكنى را مى‏زدود.گاهگاه به خوابگاه شهيدان مى‏رفت و براى آنان از خدا آمرزش مى‏خواست.دخترش نيز در اين دلجوئى پابپاى پدر رفتار مى‏كرد.
واقدى نويسد:فاطمه (ع) هر دو يا سه روز خود را به احد مى‏رساند و بر مزار شهيدان مى‏گريست و آنانرا دعا مى‏كرد (8) .

پى‏نوشتها


1.اگر جراحتى بشما رسيد بآنان هم مانند آن رسيد.روزگار چنين است آنرا از دست اين بدست آن مى‏دهيم.پيش از اين جنگ در آرزوى شهادت بوديد.حال شهادت را كه در انتظارش بوديد ديديد.
2.مغازى ص 249.و رجوع كنيد به انساب الاشراف ص 324.واقدى شمار زنان را چهارده تن نوشته است.
3.مغازى ص 250.
4.همان كتاب ص 290.
5.ص 315.
6.ص 317.
7.ص 317.
8.ص 313.

ولادت امام حسين(ع)


«و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة‏» (1)
اندك اندك خاطره تلخ جنگ احد فراموش مى‏شود.خانه‏هاى درهم ريخته از نو سر و سامان مى‏گيرد و زنان بى‏سرپرست‏بخانه شوى مى‏روند.حمله‏هاى تعرضى بر فرصت جويان آغاز مى‏گردد.دسته‏هاى اعزامى بخارج مدينه،به پيروزى مى‏رسند.
در شعبان سال چهارم،ولادت حسين (ع) گرمى تازه‏اى بخانه على مى‏دهد و پس از اين دو فرزند زينب،ام كلثوم و محسن.
بلاذرى نوشته است نخست‏حسن را حرب ناميدند،اما پيغمبر فرمود نام او حسن است،سپس حسين و محسن را هر يك حرب نام گذاردند،ليكن پيغمبر فرمود مى‏خواهم بنام فرزندان هارون باشند (2) .اما در روايات اهل بيت آمده است كه على و فاطمه نامگذارى فرزندان خود را بدانحضرت وا گذاشتند و او آنانرا بدين نامها:حسن و حسين و محسن ناميد. (3)
بتدريج وضع مالى مسلمانان تنگدست هم سر و صورتى گرفت.قبيله‏هائى كه پس از شكست احد از پيغمبر جدا شده بودند،چون مقاومت مسلمانان و پيروزى‏هاى بعدى آنانرا ديدند،دو باره از مكه بريدند و رو به مدينه آوردند و يا لا اقل نسبت‏به مكه حالت‏بى طرفى گرفتند. غنيمت‏هاى جنگى مختصر گشايشى در كارها پديد آورد.اما خانه دختر پيغمبر همچنان تهى و بى‏پيرايه بود على و زهرا زهد،قناعت،ايثار و حتى گرسنگى را شعار خود كرده بودند.
ابن شهر آشوب مى‏نويسد:روزى على فاطمه را گفت‏خوردنى چيزى دارى؟
-نه بخدا سوگند دو روز است كه خود و فرزندانم حسن و حسين گرسنه‏ايم!
-چرا بمن نگفتى؟
-از خدا شرم كردم چيزى از تو بخواهم كه توانائى آماده كردن آنرا نداشته باشى.
على از خانه بيرون مى‏رود.دينارى وام مى‏گيرد.روزى گرم است.آفتاب سوزان همه جا را گرفته در آن هواى گرم مقداد پسر اسود را با حالتى آشفته مى‏بيند.
-مقداد چه شده است؟چرا در اين هواى گرم بيرون از خانه ايستاده‏اى؟
-مرا از پاسخ دادن معذور بدار!
-نمى‏شود بايد مرا خبر دهى!
-حال كه چنين است،بدان كه گرسنگى مرا از خانه بيرون كشانده است.ديگر نمى‏توانستم گريه فرزندانم را تحمل كنم.
-بخدا من نيز براى همين از خانه بيرون آمدم.اين دينار را وام گرفته‏ام.اما تو را بر خود مقدم مى‏شمارم.آن پول را به مقداد مى‏دهد (4) . در اين مساوات دختر پيغمبر هم سهيم بود.بلكه گاه سهم بيشترى را بعهده مى‏گرفت.يك روز و دو روز و يا سه روز خود و فرزندان او گرسنه بسر مى‏بردند.فاطمه شوهر را آگاه نمى‏كرد،چون على مطلع مى‏شد مى‏پرسيد چرا بمن نگفتى بچه‏ها گرسنه هستند؟
-پدرم فرموده است،چيزى از على مخواه مگر آنكه او خود براى تو آماده كند. (5)
در روايت ابن شهر آشوب است كه گفت:
از خدا حيا مى‏كنم چيزى از تو بخواهم كه بر فراهم آوردن آن توانائى نداشته باشى (6) .
ابو نعيم اصفهانى كه از علماى سنت و جماعت است و در چهار صد و سى هجرى در گذشته و كتابى در وصف گزيدگان خدا بنام حلية الاولياء و طبقات الاصفياء در چند مجلد نوشته فصلى را به فاطمه (ع) اختصاص داده است.در ضمن اين فصل باسناد خود از عمران بن حصين چنين مى‏نويسد.روزى پيغمبر به من گفت:
-با من بديدن فاطمه نمى‏آئى؟
-چرا.و با هم بخانه فاطمه رفتيم.پيغمبر رخصت‏خواست و دخترش اجازت داد.
-با كسى كه همراه من است داخل شوم؟
-پدر بخدا جز عبائى ندارم.
-دخترم خودت را با آن عبا چنين و چنان بپوش (دستور پوشيدن داد) .
-سربند ندارم!پيغمبر چادر كهنه‏اى را كه بر دوش داشت پيش او افكند و گفت:
-با اين چادر سرت را بپوش. -با هم بدرون حجره رفتيم.
-دخترم چطورى؟
-درد مى‏كشم بعلاوه گرسنه هم هستم.
-راضى نيستى كه سيده زنان جهان باشى؟
-پدر مريم دختر عمران؟مگر او سيده زنان نيست؟
-او سيده زنان عصر خود بود،تو سيده همه زنانى و شوهرت در دنيا و آخرت بزرگ است. (7)
اين عمران كه پيغمبر را تا خانه زهرا (ع) همراهى كرده و شاهد اين ماجرا بوده،از تيره خزاعه و از كسانى است كه پس از جنگ خيبر مسلمان شد (8) از روايت وى نكته بسيار مهمى دانسته مى‏شود،و آن اينكه در اين ملاقات كه احتمالا پس از فتح مكه و يا اندكى پيش از آنست،و وضع اقتصادى مسلمانان تا حدى بهتر از پيش شده بود،باز خانواده پيغمبر در سختى بسر مى‏برده‏اند،تا آنجا كه دختر او براى پوشيدن خود جز عبائى ندارد و با پارچه‏اى كه پدرش بدو مى‏دهد سر خود را مى‏پوشاند.
ابو نعيم در آغاز فصلى كه براى ترجمه دختر پيغمبر (ص) گشوده است،زهرا (ع) را چنين مى‏شناساند:
«زشتى و آفت‏هاى اين جهانرا ديد و خود را از دنيا و آنچه در آنست‏بريد» (9)
روزى سلمان بخانه دختر پيغمبر مى‏رود.فاطمه (ع) چادرى بر سر دارد كه از چند جا پينه خورده است.سلمان بتعجب در آن چادر مى‏نگرد و اندوهگين مى‏شود.چرا بايد چنين باشد؟ مگر او دختر پيشواى عرب و زن پسر عموى رهبر مسلمانان نيست؟سلمان حق دارد،نزد خود چنين بينديشد.او زندگانى اشراف زاده‏هاى ايران و شكوه و جلال چشمگير آنان را ديده است. چون فاطمه (ع) بديدن پدر مى‏رود مى‏گويد:
-پدر!سلمان از چادر وصله خورده من تعجب كرد.بخدا پنجسال است من در خانه على بسر مى‏برم تنها پوست گوسفندى داريم كه روزها شترمان را بر آن علف مى‏خورانيم و شب روى آن مى‏خوابيم (10) .
او نه تنها در پوشاك و خوراك به حد اقل قناعت مى‏كرد و بر خود سخت مى‏گرفت كارهاى خانه را نيز بعهده ديگرى نمى‏گذاشت.از كشيدن آب تا روفتن خانه،دستاس كردن ذرت يا گندم،نگاهدارى كودك،همه را خود بعهده مى‏گرفت.گاه با يكدست دستاس مى‏كرد و با دست ديگرى طفلش را مى‏خواباند.
ابن سعد به سند خود از على (ع) روايت كند:روزى كه زهرا را بزنى گرفتم فرش ما پوست گوسفندى بود كه شب بر آن مى‏خوابيديم و روز شتر آبكش خود را بر آن علف مى‏خورانديم و جز اين شتر خدمتگزارى نداشتيم (11) .
با اين همه خويشتن‏دارى و زهد روزى پيغمبر بخانه او مى‏رود گردنبندى را كه على از سهم خود (فى‏ء) خريده بود در گردن او مى‏بيند مى‏گويد:دخترم فريفته شدى كه مردم مى‏گويند دختر محمد هستى!و لباس جباران بپوشى.فاطمه گردن بند را فروخت و با بهاى آن بنده‏اى را آزاد كرد (12) .
على به مردى از بنى سعد مى‏گويد:مى‏خواهى داستانى از خود و فاطمه را براى تو بگويم:
فاطمه محبوب‏ترين كس در ديده پدر خود بود.او در خانه من چندان با مشك آب كشيد،كه بند مشك در سينه وى جاى گذاشت.و چندان دستاس كرد كه كف دست او پينه بست.و چندان خانه را روفت كه جامه‏اش رنگ خاك گرفت (13) و چندان...
روزى بدو گفتم چه مى‏شود كه از پدرت خادمى بخواهى تا اندكى در بر داشتن بار سنگين زندگى تو را يارى دهد؟زهرا نزد پدر رفت اما شرمش آمد از او چيزى بخواهد.پيغمبر (ص) دانست دخترش براى كارى نزد او آمده است.بامداد ديگر بخانه ما آمد.سلام كرد و ما خاموش مانديم عادت او چنين بود كه سه بار سلام مى‏گفت و اگر رخصت ورود نمى‏يافت‏برمى‏گشت.ما سلام او را پاسخ گفتيم و از وى خواستيم تا به خانه در آيد،بخانه آمد و نزد ما نشست و گفت:
-فاطمه!ديروز از پدرت چه مى‏خواستى؟من ترسيدم شايد وى آنچه را از او خواسته‏ام نگويد. گفتم داستان فاطمه اين است،و او از سختى كار خانه رنج مى‏برد،و اين رنج‏بر جسم او اثر گذاشته است.از او خواستم نزد تو آيد و خدمتكارى براى خود بخواهد.گفت آيا چيزى بشما نياموزم كه از خدمتگزار بهتر است؟
چون بجامه خواب رفتيد سى و سه بار خدا را تسبيح،و سى و سه بار حمد و سى و سه بار تكبير بگوييد (14) .
فاطمه سر از جامه خواب بيرون كرد و سه بار گفت از خدا و رسول راضى گشتم (15) .
ابن سعد در كتاب خود نوشته است پس از آنكه فاطمه از پدر درخواست‏خدمتكار كرد،در پاسخ گفت‏بخدا قسم در حاليكه اصحاب صفه (16) در گرسنگى بسر مى‏برند من خدمتكارى بشما نخواهم داد (17) صدوق در امالى نويسد:كه پيغمبر چون از سفرى باز مى‏گشت خست‏بديدار فاطمه مى‏رفت و مدتى دراز نزد او مى‏نشست.در يكى از سفرهاى پيغمبر،زهرا دستبندى از نقره و گردن بند و گوشواره‏اى براى خود فراهم آورده و پرده‏اى بدر خانه آويخته بود.پدرش به عادت هميشگى بخانه وى رفت و پس از توقفى كوتاه ناخرسندانه بيرون آمد و روى به مسجد نهاد.طولى نكشيد كه فرستاده فاطمه با دستبند و گوشواره‏ها و پرده نزد پيغمبر آمد و گفت:دخترت مى‏گويد اين زيورها را بفروش و در راه خدا صرف كن.پيغمبر گفت:پدرش فداى او باد آنچه بايد بكند كرد.دنيا براى محمد و آل محمد نيست (18) .
پدرش چون چنين صفات عالى انسانى را در او ميديد و تربيت اسلامى را در كردار و رفتار و گفتار او مشاهده مى‏كرد خوشحال مى‏شد.او را مى‏ستود و درباره او دعاى خير مى‏گفت و براى اينكه منزلت و رتبت او را به مسلمانان نشان دهد مى‏گفت:«فاطمه پاره تن من است كسى كه او را بيآزارد مرا آزرده است‏» (19) و گاه شدت محبت‏خود را بدو،با برخاستن و بوسه بر سر و دست او زدن نشان مى‏داد (20) .چون از سفرى برمى‏گشت نخست دو ركعت نماز در مسجد مى‏خواند،و بديدن فاطمه مى‏رفت‏سپس از زنان خود ديدن مى‏كرد (21) اما براى آنكه ديگران بدانند سرچشمه اين محبت تنها عطوفت پدرى نيست،و او فاطمه را بخاطر دارا بودن صفاتى كه از زنى والا مقام چون او انتظار مى‏رود دوست مى‏دارد،آنجا كه بايد،وى را به وظيفه سنگينى كه بر عهده دارد متوجه مى‏ساخت و پاداش او را به لطف پروردگار و رسيدن به نعمت‏هاى آن جهان حوالت مى‏فرمود. روزى بديدن او آمد چون دخترش را ديد با يكدست دستاس مى‏كند و با دست ديگر فرزندش را شير مى‏دهد گفت دخترم تلخى دنيا را بچش تا در آخرت شيرين كام باشى.زهرا در پاسخ مى‏گفت:
-خدا را بر نعمت‏هاى او سپاس مى‏گويم.و پدرش مى‏گويد خدا به من وعده داده است كه مرا چندان عطا بخشد كه خشنود شوم: (22) پدرش انجام كارهاى درون خانه را بعهده او گذاشت و كارهاى بيرون از خانه را بعهده شوهرش.

پى‏نوشتها


1.و در عين تنگدستى، (ديگران) را بر خود برمى‏گزينند (الحشر:9) .
2.انساب الاشراف ص 404 و فاطمة الزهرا ص 4.
3.رجوع شود به ارشاد مفيد ج 2 ص 3 و ص 24.
4.كشف الغمة ج 1 ص 469 (تا پايان حديث) .
5.بحار ج 43 ص 31 از تفسير عياشى.
6.مناقب ج 1 ص 469.
7.حلية الاولياء ج 2 ص 42 و رجوع به بحار ج 43 ص 37 و مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 323 و الاستيعاب ص 75 شود.
8.رجوع شود به الاصابه ج 5 ص 26.و الاعلام زركلى ج 5 ص 232.
9.حلية الاولياء و طبقات الاصفياء ج 2 ص 39.
10.بحار ج 88.
11.طبقات ج 8 ص 14.
12.بحار ج 43 ص 27.
13.مسند احمد ج 2 ص 329.
14.درباره تسبيحات و شمار آن در جاى ديگر بحث‏شده است.
15.بحار ص 82 و رجوع به مسند احمد ج 2 ص 39 و 105 شود.
16.طبقات ج 8 ص 16.
17.اصحاب صفه،يا اصحاب الصفة،گروهى از مسلمانان سابق در اسلام و ياران گزيده پيغمبر بودند.چون:سلمان،ابو ذر،عمار ياسر،بلال كه در سايه‏پوشى از مسجد مى‏خفتند و در نهايت عسرت بسر مى‏بردند.
18.بحار ج 43 ص 20 و نگاه كنيد به مناقب ج 2 ص 471 و رجوع كنيد به مسند احمد حديث 4727.
19.بحار ص 81 و بلاذرى ص 403 و صحيح بخارى باب فضائل اصحاب النبى ج 5 ص 26 و مآخذ ديگر.
20.مناقب ج 3 ص 333 و مآخذ ديگر.
21.الاستيعاب ص 750.

آيا بين زن و شوهر كدورتى روى داده


«فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (1)
در روايت‏هاى شيعى و سنى به چند حديث‏برمى‏خوريم.اين حديث‏ها نشان مى‏دهد كه گاهى ميان فاطمه و شوهرش كدورتى پديد مى‏گشته است،تا آنجا كه براى داورى نزد پيغمبر مى‏رفته‏اند.
ابن سعد نوشته است روزى على (ع) به فاطمه تندى كرد (2) زهرا گفت‏بخدا شكايت تو را به پيغمبر خواهم كرد.سپس براه افتاد و على (ع) نيز بدنبال او بخانه پيغمبر رفت و جائى ايستاد كه آواز زهرا (ع) را مى‏شنيد.زهرا از خشونت و سختگيرى على بر خود،به پدر شكايت كرد. پيغمبر در پاسخ او گفت:
«دختركم!زن نبايد انتظار داشته باشد،كارى را كه شوهرش مى‏خواهد انجام ندهد،و با نافرمانى او،شوهر خاموش بماند».
على (ع) گويد:من به زهرا گفتم بخدا پس از اين چيزى كه ترا ناخوش آيد نخواهم كرد (3) .ابن حجر نوشته است:
ميان على (ع) و فاطمه (ع) گفتگوئى شد.پيغمبر براى اصلاح بخانه ايشان رفت و برون آمد بدو گفتند با چهره‏اى گرفته بخانه آنان رفتى و با چهره‏اى شادمان بيرون آمدى؟فرمود ميان دو كس را كه دوسترين مردمان نزد من بودند آشتى دادم (4) .
در مقابل اين دسته روايت‏ها،على بن عيسى اربلى از گفته على عليه السلام چنين نويسد:
پيغمبر شب عروسى زهرا بمن گفت‏با همسرت به لطف و مدارا رفتار كن!كه او پاره تن من است.
هر كه او را بيازارد مرا آزرده است.سپس فرمود شما را بخدا مى‏سپارم.بخدا سوگند تا فاطمه زنده بود او را بخشم نياوردم.او نيز كارى نكرد كه مرا به خشم آرد.هر گاه باو مى‏نگريستم غم و اندوه من بر طرف مى‏شد (5) .
هر چند بسيار طبيعى است كه بين صميمى‏ترين دوستان گاهگاه كدورتى پيش آيد،اما از نظر اعتقادات شيعى على عليه السلام و فاطمه (ع) داراى مقام عصمت‏اند،و نسبت اختلاف بين آنان،آنهم تا بدان درجه كه كار بداورى پيغمبر بكشد با چنان مقام سازگار نخواهد بود.
براى همين است كه مجلسى از گفته صدوق نويسد:
كه اين خبر نزد من درست نيست،چه روش آنان با يكديگر چنان نبوده است كه ميان ايشان رنجشى رخ دهد تا نياز به ميانجى افتد (6) .
و از جمله روى دادهائى كه نوشته‏اند فاطمه (ع) را از على رنجاند،داستان خواستگارى على از جويريه دختر ابو جهل است.اين رويداد از گفته مسور بن مخرمه چنين آمده: على (ع) از دختر ابو جهل خواستگارى كرد.فاطمه (ع) شنيد و نزد پيغمبر (ص) رفت و گفت كسان تو مى‏پندارند تو جانب دختران خود را رعايت نمى‏كنى (7) على از دختر ابو جهل خواستگارى كرده است!
رسول الله برخاست،و به مسجد آمد و چون از تشهد فارغ شد،شنيدم كه مى‏گفت:دختر خود را به ابو العاص بن ربيع دادم و با من براستى رفتار كرد.فاطمه پاره تن من است آنچه او را ناخوش آيد دوست نمى‏دارم.بخدا سوگند دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا نزديك كس جمع نخواهد شد و على ترك خواستگارى كرد (8) .اين روايت كه جز مسلم و بخارى يك دو تن ديگر آنرا در كتاب خود آورده‏اند بى‏گمان دروغ است.چه گذشته از ضعف سند الفاظ حديث مضمون آنرا تكذيب مى‏كند.
نخست آنكه مى‏گويد پيغمبر گفت ابو العاص بن ربيع بمن راست گفت.مفهوم مخالف جمله اينست كه على (العياذ بالله) بمن دروغ گفته،در صورتيكه قبلا هيچگونه گفتگوئى با على بميان نيامده و على (ع) در ضمن عقد فاطمه (ع) تعهدى به پيغمبر نسپرده بود تا خلاف آن پديد شود.
دوم اينكه مى‏گويد:دختر رسول خدا با دختر دشمن او نزد يك كس جمع نخواهد شد.ظاهر عبارت اينست كه هنگام گله رسول خدا،ابو جهل زنده بوده است.در صورتيكه ابو جهل در رمضان سال دوم هجرى در جنگ بدر كشته شد و تولد مسور چنانكه خواهيم نوشت در ذو الحجه سال دوم است.
و اگر بگوئيم اين حادثه پس از كشته شدن ابو جهل و در سال‏هاى پس از جنگ بدر بوده است،عبارت‏«دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا نزد يك كس جمع نخواهد شد»معنى نخواهد داشت.چه شرك ابو جهل كه سالها پيش به كيفر خود رسيده از نظر فقه اسلام تاثيرى در سرنوشت دختر او ندارد.سوم حادثه‏اى چنين مهم كه پيغمبر شكوه از آن را در مسجد و در جمع اصحاب خود بيان مى‏دارد بايد از طريق‏هاى متعدد نقل شود و به حد تواتر و يا لا اقل شيوع رسد،نه آنكه راوى آن تنها مسور بن مخرمه باشد.
چهارم مسور بن مخرمه دو سال پس از هجرت پيغمبر بمدينه،در مكه متولد شد.پس از ذو الحجه سال هشتم با پدر خود به مدينه آمد و هنگام رحلت رسول اكرم هشت‏ساله بود.در ربيع الاول سال شصت و چهارم هجرى در محاصره مكه از جانب حصين بن نمير،بر اثر سنگى كه از منجنيق بدو رسيد در گذشت (9) ابن حجر نيز ولادت او را دو سال پس از هجرت نوشته است و گويد جمله بر اين سخن متفقند.سپس در باره حديث او كه گويد«از پيغمبر شنيدم حاليكه محتلم بودم‏»نويسد كه بعقيده بعضى اين صيغه از ماده حلم بكسر حاء است‏يعنى عاقل بودم و حديث را ضبط مى‏كردم (10) .و منافاتى با كودك بودن او ندارد.
و نيز داستانى را كه در باره برداشتن سنگ و افتادن شلوار وى از او آورده‏اند،نشان مى‏دهد كه وى در زندگانى پيغمبر كودكى بوده و طاقت‏برداشتن سنگ را نداشته است.بنابر اين نقل وى در مورد روايت‏خواستگارى على (ع) از دختر ابو جهل خالى از اعتبار است.
آنچه بر اين جمله بايد افزود اين است كه علماى پيشين هنگام بررسى اخبار بيشتر به نقل روايت و كمتر به نقد آن از نظر درايت پرداخته‏اند.و اگر به نقد حديث پرداخته‏اند از نجهت‏بوده است كه بدانند گذشتگان،اين راويان را براستگوئى و درست كردارى ستوده‏اند يا نه.اگر راستگو شناخته باشند آنچه را روايت كرده‏اند پذيرفته‏اند.اما يك نكته را نبايد نادانسته گذاشت و آن اينكه كسى يا كسانى كه حديث‏هائى بر مى‏سازند و ميان مردمان شايع مى‏كنند. همه جانب‏ها را رعايت مى‏كنند.تا چنان باشد كه بتوان پذيرفت.اينجاست كه جز از توجه به علم الحديث‏بايد،قرينه‏هاى خارجى را نيز از نظر دور نداشت.اين داستان حديث‏سازى از ربع دوم قرن اول هجرى آغاز شد،و تا نزديك دو قرن ادامه داشت.
در طول هفتاد سال حكومت اموى و در فاصله بيش از صد سال از حكومت عباسى (يعنى تا دوره ثبت و ضبط اسناد در كتابها) دشمنان على (ع) تا آنجا كه توانستند در نكوهش او، حديث‏ساختند.طبيعى است كه حديث‏هائى هم جعل كنند تا نشان دهد مردم نه تنها در بيرون خانه از على ناخشنود بودند،نزديكترين كسان وى درون خانه هم از او رضايت نداشت. هر چند بر فرض درست‏بودن اين حديث‏ها منقصتى،در آن نمى‏بينيم.آنها هم انسان‏اند و هر انسان در حالتهاى مختلف بسر مى‏برد.
اين حديث‏هاى ساختگى چنانكه نوشتيم در كتاب محدثان ساده‏دل نوشته مى‏شود و از آن كتابها به كتابهاى كسانى منتقل مى‏شود كه به گمان خود مى‏خواهند تاريخ اسلام را از ديدگاه علمى بنويسند بنابر اين طبيعى است كه در كتاب‏«اميل دورمنگام‏»بخوانيم:على پس از مشاجره با فاطمه پناه به مسجد مى‏برد و در آنجا مى‏خوابيد.پسر عمويش به سر وقت او مى‏رفت.او را اندرز مى‏گفت و با زنش آشتى مى‏داد (11) .
بهر حال اينها سندهائى است كه دستاويز اينگونه تاريخ نويسان شده است و چنانكه نوشتيم پايه‏اى استوار ندارد.هر چند بر فرض درست‏بودن بعض اين روايت‏ها باز هم نقار زود گذر زن و شوهر طبيعى آدمى است و گردى بر دامن مكارم اخلاق آن بزرگواران نمى‏افشاند.

پى‏نوشتها


1.بقره:10.
2.كان فى على على فاطمة شدة.
3.طبقات ج 3 ص 16.
4.الاصابه ج 8 ص 160.و رجوع شود به بحار ص 146.
5.كشف الغمه ج 1 ص 363.بحار ص 133-134 ج 43.
6.بحار ص 146-147.
7.براى دخترانت‏به غضب نمى‏آيى (ترجمه تحت اللفظى) .
8.صحيح بخارى ج 5 باب ذكر اصهار النبى ص 28 و نيز نگاه كنيد به نسب قريش ص 312 و الاصابه ص 43 جزء هشتم و ص 73 جزء 5.
9.الاستيعاب ص 261 ج 1.
10.الاصابه ص 99 جزء ششم.
11.حيات محمد. (ترجمه عربى) ص 199.الغدير ج 3 ص 17.

 

عبادت دختر پيغمبر


«و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما» (1)
دختر پيغمبر همچنانكه در زندگى زناشوئى نمونه بود،در اطاعت پروردگار نيز نمونه بود.هر چند كه زندگانى زناشوئى چون بر اساس پرهيزگارى و سازش باشد خود طاعت‏خداست. مقصودم از طاعت پروردگار،نماز بردن و روى بدرگاه خدا آوردنست.هنگامى كه از كارهاى خانه فراغت مى‏يافت‏به عبادت مى‏پرداخت،به نماز،تضرع،و دعا بدرگاه خدا،دعا براى ديگران نه براى خود.
امام صادق از پدران خويش از حسن بن على روايت كند:
مادرم شبهاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مى‏ايستاد و چون دست‏بدعا برمى‏داشت مردان و زنان با ايمان را دعا مى‏كرد،اما درباره خود چيزى نمى‏گفت.روزى بدو گفتم:
-مادر!چرا براى خود نيز مانند ديگران دعاى خير نمى‏كنى؟گفت:
-فرزندم همسايه مقدم است (2) . تسبيح‏هائى كه بنام تسبيحات فاطمه (ع) شهرت يافته و در كتاب‏هاى معتبر شيعه و سنى و ديگر اسناد روايت‏شده (3) نزد همه معروف است.و آنانكه خود را ملزم به سنت مى‏دانند،اين تسبيح‏ها را پس از هر نماز مى‏خوانند:«سى و چهار بار الله اكبر، سى و سه بار سبحان الله و سى و سه بار الحمد لله‏» (4) .
نيز سيد بن طاوس در اقبال دعاهائى از او روايت كرده است كه پس از نمازهاى ظهر،عصر، مغرب،عشا و نماز بامداد بطور مرتب مى‏خوانده است.همچنين دعاهاى ديگرى نيز از او نقل شده است كه در مورد پاره‏اى گرفتارى‏ها خوانده مى‏شود.كسانى كه خود را موظف به خواندن ادعيه و اداى مستحبات مى‏دانند،بدين دعاها آشنائى دارند.

پى‏نوشتها


1.و آنانكه براى پروردگارشان،در سجده و بر پا،شب زنده‏دارى مى‏كنند. (الفرقان:64) .
2.كشف الغمة 1 ص 468.
3.بحار ص 82 و رجوع به مسند احمد ج 2 ص 39 و 105 شود.
4.در بعض روايات،شمار اين تسبيحات بصورت ديگر آمده.آنچه نوشته شد فتواى مشهور

فدك‏دراختيارپيغمبر


«و آت ذا القربى حقه (1) »
جنگ احزاب آخرين تلاش مكه برابر مدينه و برابر دين خدا و حكومت اسلام بود.ابو سفيان با كوشش فراوان توانست قبيله‏هاى پراكنده و حتى يهوديان را با خود همراه سازد.ده هزار تن سپاهى گرد مدينه را فرا گرفت.شمار مسلمانان برابر نيروى دشمن اندك بوده است،اما آنجا كه قدرت ايمان بكار رود،لشكر شيطان خواهد گريخت.مهاجمان بدون آنكه اندك توفيقى يابند به سوى مكه عقب‏نشينى كردند.
تقريبا براى قريش مسلم شد كه نيروى اسلام نابود شدنى نيست،اما ابو سفيان و يك دو تن بازرگان ديگر كه خويش را در آستانه ورشكستگى مى‏ديدند بخود وعده مى‏دادند كه اين شكست را سال ديگر جبران كنند.
پس از آنكه مهاجمان مدينه را رها كردند پيغمبر به سر وقت عهدشكنان رفت-يهوديان بنى قريظه-آنان هم كيفر پيمان شكنى با مسلمانان و همكارى با قريش را ديدند (2) .سال بعد پيغمبر (ص) با هزار و پانصد تن از مسلمانان عازم مكه گشت.قريش در سرزمينهاى نزديك به حرم سر راه را بر وى گرفتند و او را از رفتن به مكه باز داشتند.گفتگو در گرفت و سرانجام معاهده‏اى بين دو طرف بسته شد.كه پيغمبر (ص) اين سال بمكه نرود،ليكن سال ديگر شهر مكه را سه روز در اختيار او و پيروان او قرار دهند تا خانه را زيارت كند.تنى چند از ياران پيغمبر كه تنها ظاهر كار را مى‏ديدند،آزرده شدند و بر آشفتند،چون اهميت اين عهدنامه كه قرآن كريم آنرا فتح آشكارا خوانده است در آنروزها از نظر آنان پوشيده بود.اما سياستمداران قريش دانستند كه از اين پس مدينه سيادت عرب را بدست‏خواهد گرفت.و قريش باسلام و پيمبر آن زيانى نتوانند رساند،بدين جهت عمرو بن عاص و خالد بن وليد پيش از فتح مكه خود را به مدينه رساندند و مسلمان شدند.چون مشركان مكه در موضعى كه حديبيه نام داشت،سر راه را بر پيغمبر گرفتند و پيمان آشتى در آنجا بسته شد،اين آشتى بنام صلح حديبيه معروفست.
يكسال پس از پيمان صلح حديبيه،پيغمبر با گروهى از مسلمانان براى زيارت خانه كعبه رفتند در اين سفر مردم اين شهر،حشمت پيغمبر و حرمت او را در ديده مسلمانان از نزديك ديدند.
پس از اين پيمان بود كه سران قبيله‏ها دانستند قريش ديگر داراى چنان قدرت افسانه‏اى نيست.بخصوص كه شنيدند آخرين پايگاه مقاومت‏يهوديان (خيبر) هم پس از محاصره چند روزه تسليم شده‏اند و زمين‏هاى آنان طبق قانون اسلام ميان جنگ جويان تقسيم گرديده است.سال هفتم در تاريخ نظامى اسلام سالى سرنوشت‏ساز است.اثر پيروزى مسلمانان در نبرد خيبر بديده آنان كه مسلمان نبودند از خود پيروزى مهمتر مى‏نمود.
در نزديكى خيبر دهكده‏اى آبادان بود كه‏«فدك‏»نام داشت.مردم اين دهكده همينكه پايان كار قلعه‏هاى خيبر را ديدند،با پيغمبر آشتى كردند كه نيمى از اين دهكده از آن او باشد،و آنان در مزرعه‏هاى خود باقى بمانند.مصالحه بدين صورت انجام گرفت (3) و چون سربازان مسلمان در فتح اين دهكده شركت نداشتند بحكم قرآن (4) فدك خالصه پيغمبر گرديد.رسول خدا (ص) در آمد اين زمين را به مستمندان بنى هاشم مى‏داد سپس آنرا به دختر خود فاطمه (ع) بخشيد.
گروهى از محدثان و مفسران ذيل آيه «و آت ذا القربى حقه » (5) نوشته‏اند چون اين آيه نازل شده پيغمبر فدك را به فاطمه بخشيد (6)
بموجب پيمان آشتى كه ميان پيغمبر و قريش در حديبيه نوشته شد،هر يك از قبيله‏ها آزاد بودند با مدينه باشند يا با مكه.و طبعا هر دو طرف قرارداد و متعهد بودند از هم پيمان‏هاى خود حمايت كنند.قبيله بكر خود را به قريش و خزاعه خود را به پيغمبر ملحق ساخت.پس از جنگ موته پيغمبر ماه جمادى الاولى و رجب را در مدينه ماند.در اين هنگام خبر رسيد كه تيره‏اى از بنى بكر بر خزاعه حمله برده است،و قريش هم پيمانان خود را يارى كرده‏اند.اين پيش آمد عملا قرار داد حديبيه را نقض مى‏كرد.ابو سفيان دانست قريش با يارى بنو بكر اشتباه بزرگى را مرتكب شده است،بدين رو خود را به مدينه رساند،شايد بتواند پيمان را براى مدتى درازتر تجديد كند.چون به مدينه آمد نخست‏به خانه دختر خود ام حبيبه زن پيغمبر رفت و چون خواست‏بر روى فرش او بنشيند ام حبيبه فرش را بر چيد.ابو سفيان گفت:
-براى چه چنين كارى كردى؟
-تو كافر ناپاكى و نبايد روى فرش پيغمبر بنشينى؟
-دخترم در نبودن من بد خو شده‏اى!
سپس نزد ابو بكر و عمر،رفت تا آنان ميانجى وى شوند،ليكن از ايشان نيز پاسخ رد شنيد. سرانجام به خانه على (ع) رفت.فاطمه (ع) در خانه حضور داشت و حسن (ع) كودكى بود كه پيش او مى‏خراميد.نخست از على خواست تا نزد پيغمبر رود و درباره او سخن گويد.على گفت پيغمبر تصميمى را گرفته است و من نمى‏توانم بخلاف اراده او با وى سخنى بگويم.
ابو سفيان رو به فاطمه كرد و گفت:
-دختر محمد!مى‏توانى باين پسرت بگوئى كه ميان مردم ميانجى شود و تا پايان روزگار سيد عرب گردد.؟
-زهرا پاسخ داد:
-بخدا پسر من بدان حد نرسيده است كه در چنين كارها،آنهم بر خلاف رضاى پيغمبر مداخله كند (7) .
معنى اين سخن اين بود كه پدرم آنچه مى‏كند و مى‏گويد حكم خداست،نه بخواهش نفس و اراده خويش و آنجا كه حكم خدا در ميان آيد،عاطفه پدر و فرزندى نبايد دخالتى داشته باشد. ابو سفيان مايوس بمكه بازگشت.

پى‏نوشتها


1.حق خويشاوند را بدو ده. (الروم:38) .
2.رجوع به تحليلى از تاريخ اسلام بخش يك ص 73 به بعد شود.
3.ياقوت.معجم البلدان.ذيل فدك.
4.سوره حشر آيه 59.
5.سوره روم آيه 38.
6.در المنشور ج 4 ص 177،تفسير تبيان ج 8 ص 228 و رجوع به مناقب ج 1 ص 476 شود.
7.ابن هشام ج 4 ص 13.و رجوع شود به طبرى ج 3 ص 24-1623