زندگی حضرت زهرا سلام الله علیها-3
ولادتامامحسن(ع)
«ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله» (قرآن كريم)رمضان سال سوم هجرت مىرسد، ولادت فرزندش حسن (ع) خاطره شيرين پيروزيهاى جنگ بدر را كه در رمضان سال پيش رخ داد شيرينتر مىسازد.اما روزهائى چند پس از اين ولادت فرخنده،گرد اندوه شهر را مىپوشاند.مكه و مدينه بار ديگر مقابل هم ايستادهاند.قريش و ابو سفيان كه نمىتوانستهاند شكستخود را در نبرد بدر تحمل كنند،با سپاهى گرداگرد مدينه را فرا گرفتند.اين بار بر خلاف سال گذشته مكه ضربهاى كارى به يثرب مىزند،چرا؟چون در جنگ بدر تمام توجه مسلمانان بخدا بود،ليكن در جنگ احد دستهاى از سپاهيان،خدا را فراموش كردند و بدنيا رو آوردند.گفته پيغمبر را كار نبستند،و در پى غنيمت رفتند و دشمن در كمينگاه به مسلمانان حمله برد،دستهاى هم كه با عبد الله بن ابى بودند،پيش از نبرد،ميدان كارزار را رها كرده بخانههاى خود بازگشتند.عبد الله از روز آمدن پيغمبر به مدينه از او دل خوش نداشت.چرا؟ چون مردم شهر مىخواستند او را به رياستبرگزينند.پس از آنكه بآرزوى خود نرسيد،پيوسته با پيغمبر به دو روئى رفتار مىكرد.در شوراى جنگى احد نيز نظر او كه گرفتن حالت دفاعى در داخل شهر بود پذيرفته نشد بهر حال دستهاى در اين جنگ بىخانمان و خانمانهايى بى سرپرست مىشوند.زنان بىشوهر،فرزندان بىپدر مىگردند.حمزه عموى پيغمبر (ص) سردار دلير مسلمانان و هفتاد و چهار تن نو مسلمان ديگر به شهادت مىرسند.اين رقم چندان درشت و چشمگير نيست.اما براى مدينه نو مسلمان و براى مسلمانانى كه ميان دو گروه متشكل يهود و منافقان زندگى مىكنند ضايعهاى به بار آورده است،چندان دلخراش كه خداى بزرگ ضمن آياتى آنان را تسليت مىدهد.
«ان يمسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلك الايام نداولها بين الناس...و لقد كنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رايتموه و انتم تنظرون (1) .» (آل عمران 140-143)
به زهرا خبر مىدهند پدرش در جنگ آسيب ديده است.سنگى به چهره او رسيده و چهرهاش را خونين ساخته است.با دستهاى از زنان برمىخيزد.آب و خوردنى بر پشتخود بر مىدارند، به رزمگاه مىروند.زنان،مجروحان را آب مىدهند و زخمهاى آنها را مىبندند و فاطمه جراحت پدر را شست و شو مىدهند. (2)
خون بند نمىآيد.پاره بوريائى را مىسوزاند و خاكستر آن را بر زخم مىنهد.تا جريان خون قطع شود. (3) شهادت اين مسلمانان با ايمان و نيز شهادت حمزه بر پيغمبر و بر كسان او و بر دختر او و بر همه مسلمانان سخت گران افتاد.واقدى نوشته است پيغمبر در مصيبتحمزه گريان شد و زهرا هم گريست (4) .چون پيغمبر (ص) از رزمگاه برگشت و به طائفه بنى عبد الاشهل گذشت،بانگ شيون آنان را شنيد و گفت:اما بر حمزه كسى نمىگريد (5) معنى اين سخن اين بود كه جاى ناله و شيون نيست،گريه موجب شادى دشمن است و گرنه من هم بايد بر عمويم حمزه گريان باشم.مردم مدينه چنين دانستند كه پيغمبر از اينكه عمويش نوحهگر ندارد آزرده است.از اين رو به ماتم دارى حمزه برخاستند (6) و چون پيغمبر شنيد كه آنان چنين مىكنند گفت:از آن سخن چنين قصدى نداشتم و آنان را سخت از نوحهگرى منع فرمود (7) .
شهادت بيش از هفتاد تن سرباز پاكدل همه مسلمانان را آزرده ساخت،اما سرزنش دشمنان (يهوديان،منافقان) دردآورتر بود.يهوديان زبان درازى را آغاز كردند.و مسلمانان را سرزنش مىنمودند كه پيشواى شما اگر پيغمبر بود نبايد شكستى چنين بر او وارد شود.منافقان هم مىكوشيدند تا قبيلهها را از پيغمبر جدا كنند.رسول خدا با قرائت آيات قرآنى از يكسو و با دلجويى از بازماندگان شهيدان از سوى ديگر،اثر اين نفاق افكنى را مىزدود.گاهگاه به خوابگاه شهيدان مىرفت و براى آنان از خدا آمرزش مىخواست.دخترش نيز در اين دلجوئى پابپاى پدر رفتار مىكرد.
واقدى نويسد:فاطمه (ع) هر دو يا سه روز خود را به احد مىرساند و بر مزار شهيدان مىگريست و آنانرا دعا مىكرد (8) .
پىنوشتها
1.اگر جراحتى بشما رسيد بآنان هم مانند آن رسيد.روزگار چنين است آنرا از دست اين بدست آن مىدهيم.پيش از اين جنگ در آرزوى شهادت بوديد.حال شهادت را كه در انتظارش بوديد ديديد.
2.مغازى ص 249.و رجوع كنيد به انساب الاشراف ص 324.واقدى شمار زنان را چهارده تن نوشته است.
3.مغازى ص 250.
4.همان كتاب ص 290.
5.ص 315.
6.ص 317.
7.ص 317.
8.ص 313.
ولادت امام حسين(ع)
«و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة» (1)
اندك اندك خاطره تلخ جنگ احد فراموش مىشود.خانههاى درهم ريخته از نو سر و سامان مىگيرد و زنان بىسرپرستبخانه شوى مىروند.حملههاى تعرضى بر فرصت جويان آغاز مىگردد.دستههاى اعزامى بخارج مدينه،به پيروزى مىرسند.
در شعبان سال چهارم،ولادت حسين (ع) گرمى تازهاى بخانه على مىدهد و پس از اين دو فرزند زينب،ام كلثوم و محسن.
بلاذرى نوشته است نخستحسن را حرب ناميدند،اما پيغمبر فرمود نام او حسن است،سپس حسين و محسن را هر يك حرب نام گذاردند،ليكن پيغمبر فرمود مىخواهم بنام فرزندان هارون باشند (2) .اما در روايات اهل بيت آمده است كه على و فاطمه نامگذارى فرزندان خود را بدانحضرت وا گذاشتند و او آنانرا بدين نامها:حسن و حسين و محسن ناميد. (3)
بتدريج وضع مالى مسلمانان تنگدست هم سر و صورتى گرفت.قبيلههائى كه پس از شكست احد از پيغمبر جدا شده بودند،چون مقاومت مسلمانان و پيروزىهاى بعدى آنانرا ديدند،دو باره از مكه بريدند و رو به مدينه آوردند و يا لا اقل نسبتبه مكه حالتبى طرفى گرفتند. غنيمتهاى جنگى مختصر گشايشى در كارها پديد آورد.اما خانه دختر پيغمبر همچنان تهى و بىپيرايه بود على و زهرا زهد،قناعت،ايثار و حتى گرسنگى را شعار خود كرده بودند.
ابن شهر آشوب مىنويسد:روزى على فاطمه را گفتخوردنى چيزى دارى؟
-نه بخدا سوگند دو روز است كه خود و فرزندانم حسن و حسين گرسنهايم!
-چرا بمن نگفتى؟
-از خدا شرم كردم چيزى از تو بخواهم كه توانائى آماده كردن آنرا نداشته باشى.
على از خانه بيرون مىرود.دينارى وام مىگيرد.روزى گرم است.آفتاب سوزان همه جا را گرفته در آن هواى گرم مقداد پسر اسود را با حالتى آشفته مىبيند.
-مقداد چه شده است؟چرا در اين هواى گرم بيرون از خانه ايستادهاى؟
-مرا از پاسخ دادن معذور بدار!
-نمىشود بايد مرا خبر دهى!
-حال كه چنين است،بدان كه گرسنگى مرا از خانه بيرون كشانده است.ديگر نمىتوانستم گريه فرزندانم را تحمل كنم.
-بخدا من نيز براى همين از خانه بيرون آمدم.اين دينار را وام گرفتهام.اما تو را بر خود مقدم مىشمارم.آن پول را به مقداد مىدهد (4) . در اين مساوات دختر پيغمبر هم سهيم بود.بلكه گاه سهم بيشترى را بعهده مىگرفت.يك روز و دو روز و يا سه روز خود و فرزندان او گرسنه بسر مىبردند.فاطمه شوهر را آگاه نمىكرد،چون على مطلع مىشد مىپرسيد چرا بمن نگفتى بچهها گرسنه هستند؟
-پدرم فرموده است،چيزى از على مخواه مگر آنكه او خود براى تو آماده كند. (5)
در روايت ابن شهر آشوب است كه گفت:
از خدا حيا مىكنم چيزى از تو بخواهم كه بر فراهم آوردن آن توانائى نداشته باشى (6) .
ابو نعيم اصفهانى كه از علماى سنت و جماعت است و در چهار صد و سى هجرى در گذشته و كتابى در وصف گزيدگان خدا بنام حلية الاولياء و طبقات الاصفياء در چند مجلد نوشته فصلى را به فاطمه (ع) اختصاص داده است.در ضمن اين فصل باسناد خود از عمران بن حصين چنين مىنويسد.روزى پيغمبر به من گفت:
-با من بديدن فاطمه نمىآئى؟
-چرا.و با هم بخانه فاطمه رفتيم.پيغمبر رخصتخواست و دخترش اجازت داد.
-با كسى كه همراه من است داخل شوم؟
-پدر بخدا جز عبائى ندارم.
-دخترم خودت را با آن عبا چنين و چنان بپوش (دستور پوشيدن داد) .
-سربند ندارم!پيغمبر چادر كهنهاى را كه بر دوش داشت پيش او افكند و گفت:
-با اين چادر سرت را بپوش. -با هم بدرون حجره رفتيم.
-دخترم چطورى؟
-درد مىكشم بعلاوه گرسنه هم هستم.
-راضى نيستى كه سيده زنان جهان باشى؟
-پدر مريم دختر عمران؟مگر او سيده زنان نيست؟
-او سيده زنان عصر خود بود،تو سيده همه زنانى و شوهرت در دنيا و آخرت بزرگ است. (7)
اين عمران كه پيغمبر را تا خانه زهرا (ع) همراهى كرده و شاهد اين ماجرا بوده،از تيره خزاعه و از كسانى است كه پس از جنگ خيبر مسلمان شد (8) از روايت وى نكته بسيار مهمى دانسته مىشود،و آن اينكه در اين ملاقات كه احتمالا پس از فتح مكه و يا اندكى پيش از آنست،و وضع اقتصادى مسلمانان تا حدى بهتر از پيش شده بود،باز خانواده پيغمبر در سختى بسر مىبردهاند،تا آنجا كه دختر او براى پوشيدن خود جز عبائى ندارد و با پارچهاى كه پدرش بدو مىدهد سر خود را مىپوشاند.
ابو نعيم در آغاز فصلى كه براى ترجمه دختر پيغمبر (ص) گشوده است،زهرا (ع) را چنين مىشناساند:
«زشتى و آفتهاى اين جهانرا ديد و خود را از دنيا و آنچه در آنستبريد» (9)
روزى سلمان بخانه دختر پيغمبر مىرود.فاطمه (ع) چادرى بر سر دارد كه از چند جا پينه خورده است.سلمان بتعجب در آن چادر مىنگرد و اندوهگين مىشود.چرا بايد چنين باشد؟ مگر او دختر پيشواى عرب و زن پسر عموى رهبر مسلمانان نيست؟سلمان حق دارد،نزد خود چنين بينديشد.او زندگانى اشراف زادههاى ايران و شكوه و جلال چشمگير آنان را ديده است. چون فاطمه (ع) بديدن پدر مىرود مىگويد:
-پدر!سلمان از چادر وصله خورده من تعجب كرد.بخدا پنجسال است من در خانه على بسر مىبرم تنها پوست گوسفندى داريم كه روزها شترمان را بر آن علف مىخورانيم و شب روى آن مىخوابيم (10) .
او نه تنها در پوشاك و خوراك به حد اقل قناعت مىكرد و بر خود سخت مىگرفت كارهاى خانه را نيز بعهده ديگرى نمىگذاشت.از كشيدن آب تا روفتن خانه،دستاس كردن ذرت يا گندم،نگاهدارى كودك،همه را خود بعهده مىگرفت.گاه با يكدست دستاس مىكرد و با دست ديگرى طفلش را مىخواباند.
ابن سعد به سند خود از على (ع) روايت كند:روزى كه زهرا را بزنى گرفتم فرش ما پوست گوسفندى بود كه شب بر آن مىخوابيديم و روز شتر آبكش خود را بر آن علف مىخورانديم و جز اين شتر خدمتگزارى نداشتيم (11) .
با اين همه خويشتندارى و زهد روزى پيغمبر بخانه او مىرود گردنبندى را كه على از سهم خود (فىء) خريده بود در گردن او مىبيند مىگويد:دخترم فريفته شدى كه مردم مىگويند دختر محمد هستى!و لباس جباران بپوشى.فاطمه گردن بند را فروخت و با بهاى آن بندهاى را آزاد كرد (12) .
على به مردى از بنى سعد مىگويد:مىخواهى داستانى از خود و فاطمه را براى تو بگويم:
فاطمه محبوبترين كس در ديده پدر خود بود.او در خانه من چندان با مشك آب كشيد،كه بند مشك در سينه وى جاى گذاشت.و چندان دستاس كرد كه كف دست او پينه بست.و چندان خانه را روفت كه جامهاش رنگ خاك گرفت (13) و چندان...
روزى بدو گفتم چه مىشود كه از پدرت خادمى بخواهى تا اندكى در بر داشتن بار سنگين زندگى تو را يارى دهد؟زهرا نزد پدر رفت اما شرمش آمد از او چيزى بخواهد.پيغمبر (ص) دانست دخترش براى كارى نزد او آمده است.بامداد ديگر بخانه ما آمد.سلام كرد و ما خاموش مانديم عادت او چنين بود كه سه بار سلام مىگفت و اگر رخصت ورود نمىيافتبرمىگشت.ما سلام او را پاسخ گفتيم و از وى خواستيم تا به خانه در آيد،بخانه آمد و نزد ما نشست و گفت:
-فاطمه!ديروز از پدرت چه مىخواستى؟من ترسيدم شايد وى آنچه را از او خواستهام نگويد. گفتم داستان فاطمه اين است،و او از سختى كار خانه رنج مىبرد،و اين رنجبر جسم او اثر گذاشته است.از او خواستم نزد تو آيد و خدمتكارى براى خود بخواهد.گفت آيا چيزى بشما نياموزم كه از خدمتگزار بهتر است؟
چون بجامه خواب رفتيد سى و سه بار خدا را تسبيح،و سى و سه بار حمد و سى و سه بار تكبير بگوييد (14) .
فاطمه سر از جامه خواب بيرون كرد و سه بار گفت از خدا و رسول راضى گشتم (15) .
ابن سعد در كتاب خود نوشته است پس از آنكه فاطمه از پدر درخواستخدمتكار كرد،در پاسخ گفتبخدا قسم در حاليكه اصحاب صفه (16) در گرسنگى بسر مىبرند من خدمتكارى بشما نخواهم داد (17) صدوق در امالى نويسد:كه پيغمبر چون از سفرى باز مىگشت خستبديدار فاطمه مىرفت و مدتى دراز نزد او مىنشست.در يكى از سفرهاى پيغمبر،زهرا دستبندى از نقره و گردن بند و گوشوارهاى براى خود فراهم آورده و پردهاى بدر خانه آويخته بود.پدرش به عادت هميشگى بخانه وى رفت و پس از توقفى كوتاه ناخرسندانه بيرون آمد و روى به مسجد نهاد.طولى نكشيد كه فرستاده فاطمه با دستبند و گوشوارهها و پرده نزد پيغمبر آمد و گفت:دخترت مىگويد اين زيورها را بفروش و در راه خدا صرف كن.پيغمبر گفت:پدرش فداى او باد آنچه بايد بكند كرد.دنيا براى محمد و آل محمد نيست (18) .
پدرش چون چنين صفات عالى انسانى را در او ميديد و تربيت اسلامى را در كردار و رفتار و گفتار او مشاهده مىكرد خوشحال مىشد.او را مىستود و درباره او دعاى خير مىگفت و براى اينكه منزلت و رتبت او را به مسلمانان نشان دهد مىگفت:«فاطمه پاره تن من است كسى كه او را بيآزارد مرا آزرده است» (19) و گاه شدت محبتخود را بدو،با برخاستن و بوسه بر سر و دست او زدن نشان مىداد (20) .چون از سفرى برمىگشت نخست دو ركعت نماز در مسجد مىخواند،و بديدن فاطمه مىرفتسپس از زنان خود ديدن مىكرد (21) اما براى آنكه ديگران بدانند سرچشمه اين محبت تنها عطوفت پدرى نيست،و او فاطمه را بخاطر دارا بودن صفاتى كه از زنى والا مقام چون او انتظار مىرود دوست مىدارد،آنجا كه بايد،وى را به وظيفه سنگينى كه بر عهده دارد متوجه مىساخت و پاداش او را به لطف پروردگار و رسيدن به نعمتهاى آن جهان حوالت مىفرمود. روزى بديدن او آمد چون دخترش را ديد با يكدست دستاس مىكند و با دست ديگر فرزندش را شير مىدهد گفت دخترم تلخى دنيا را بچش تا در آخرت شيرين كام باشى.زهرا در پاسخ مىگفت:
-خدا را بر نعمتهاى او سپاس مىگويم.و پدرش مىگويد خدا به من وعده داده است كه مرا چندان عطا بخشد كه خشنود شوم: (22) پدرش انجام كارهاى درون خانه را بعهده او گذاشت و كارهاى بيرون از خانه را بعهده شوهرش.
پىنوشتها
1.و در عين تنگدستى، (ديگران) را بر خود برمىگزينند (الحشر:9) .
2.انساب الاشراف ص 404 و فاطمة الزهرا ص 4.
3.رجوع شود به ارشاد مفيد ج 2 ص 3 و ص 24.
4.كشف الغمة ج 1 ص 469 (تا پايان حديث) .
5.بحار ج 43 ص 31 از تفسير عياشى.
6.مناقب ج 1 ص 469.
7.حلية الاولياء ج 2 ص 42 و رجوع به بحار ج 43 ص 37 و مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 323 و الاستيعاب ص 75 شود.
8.رجوع شود به الاصابه ج 5 ص 26.و الاعلام زركلى ج 5 ص 232.
9.حلية الاولياء و طبقات الاصفياء ج 2 ص 39.
10.بحار ج 88.
11.طبقات ج 8 ص 14.
12.بحار ج 43 ص 27.
13.مسند احمد ج 2 ص 329.
14.درباره تسبيحات و شمار آن در جاى ديگر بحثشده است.
15.بحار ص 82 و رجوع به مسند احمد ج 2 ص 39 و 105 شود.
16.طبقات ج 8 ص 16.
17.اصحاب صفه،يا اصحاب الصفة،گروهى از مسلمانان سابق در اسلام و ياران گزيده پيغمبر بودند.چون:سلمان،ابو ذر،عمار ياسر،بلال كه در سايهپوشى از مسجد مىخفتند و در نهايت عسرت بسر مىبردند.
18.بحار ج 43 ص 20 و نگاه كنيد به مناقب ج 2 ص 471 و رجوع كنيد به مسند احمد حديث 4727.
19.بحار ص 81 و بلاذرى ص 403 و صحيح بخارى باب فضائل اصحاب النبى ج 5 ص 26 و مآخذ ديگر.
20.مناقب ج 3 ص 333 و مآخذ ديگر.
21.الاستيعاب ص 750.
آيا بين زن و شوهر كدورتى روى داده
«فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (1)
در روايتهاى شيعى و سنى به چند حديثبرمىخوريم.اين حديثها نشان مىدهد كه گاهى ميان فاطمه و شوهرش كدورتى پديد مىگشته است،تا آنجا كه براى داورى نزد پيغمبر مىرفتهاند.
ابن سعد نوشته است روزى على (ع) به فاطمه تندى كرد (2) زهرا گفتبخدا شكايت تو را به پيغمبر خواهم كرد.سپس براه افتاد و على (ع) نيز بدنبال او بخانه پيغمبر رفت و جائى ايستاد كه آواز زهرا (ع) را مىشنيد.زهرا از خشونت و سختگيرى على بر خود،به پدر شكايت كرد. پيغمبر در پاسخ او گفت:
«دختركم!زن نبايد انتظار داشته باشد،كارى را كه شوهرش مىخواهد انجام ندهد،و با نافرمانى او،شوهر خاموش بماند».
على (ع) گويد:من به زهرا گفتم بخدا پس از اين چيزى كه ترا ناخوش آيد نخواهم كرد (3) .ابن حجر نوشته است:
ميان على (ع) و فاطمه (ع) گفتگوئى شد.پيغمبر براى اصلاح بخانه ايشان رفت و برون آمد بدو گفتند با چهرهاى گرفته بخانه آنان رفتى و با چهرهاى شادمان بيرون آمدى؟فرمود ميان دو كس را كه دوسترين مردمان نزد من بودند آشتى دادم (4) .
در مقابل اين دسته روايتها،على بن عيسى اربلى از گفته على عليه السلام چنين نويسد:
پيغمبر شب عروسى زهرا بمن گفتبا همسرت به لطف و مدارا رفتار كن!كه او پاره تن من است.
هر كه او را بيازارد مرا آزرده است.سپس فرمود شما را بخدا مىسپارم.بخدا سوگند تا فاطمه زنده بود او را بخشم نياوردم.او نيز كارى نكرد كه مرا به خشم آرد.هر گاه باو مىنگريستم غم و اندوه من بر طرف مىشد (5) .
هر چند بسيار طبيعى است كه بين صميمىترين دوستان گاهگاه كدورتى پيش آيد،اما از نظر اعتقادات شيعى على عليه السلام و فاطمه (ع) داراى مقام عصمتاند،و نسبت اختلاف بين آنان،آنهم تا بدان درجه كه كار بداورى پيغمبر بكشد با چنان مقام سازگار نخواهد بود.
براى همين است كه مجلسى از گفته صدوق نويسد:
كه اين خبر نزد من درست نيست،چه روش آنان با يكديگر چنان نبوده است كه ميان ايشان رنجشى رخ دهد تا نياز به ميانجى افتد (6) .
و از جمله روى دادهائى كه نوشتهاند فاطمه (ع) را از على رنجاند،داستان خواستگارى على از جويريه دختر ابو جهل است.اين رويداد از گفته مسور بن مخرمه چنين آمده: على (ع) از دختر ابو جهل خواستگارى كرد.فاطمه (ع) شنيد و نزد پيغمبر (ص) رفت و گفت كسان تو مىپندارند تو جانب دختران خود را رعايت نمىكنى (7) على از دختر ابو جهل خواستگارى كرده است!
رسول الله برخاست،و به مسجد آمد و چون از تشهد فارغ شد،شنيدم كه مىگفت:دختر خود را به ابو العاص بن ربيع دادم و با من براستى رفتار كرد.فاطمه پاره تن من است آنچه او را ناخوش آيد دوست نمىدارم.بخدا سوگند دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا نزديك كس جمع نخواهد شد و على ترك خواستگارى كرد (8) .اين روايت كه جز مسلم و بخارى يك دو تن ديگر آنرا در كتاب خود آوردهاند بىگمان دروغ است.چه گذشته از ضعف سند الفاظ حديث مضمون آنرا تكذيب مىكند.
نخست آنكه مىگويد پيغمبر گفت ابو العاص بن ربيع بمن راست گفت.مفهوم مخالف جمله اينست كه على (العياذ بالله) بمن دروغ گفته،در صورتيكه قبلا هيچگونه گفتگوئى با على بميان نيامده و على (ع) در ضمن عقد فاطمه (ع) تعهدى به پيغمبر نسپرده بود تا خلاف آن پديد شود.
دوم اينكه مىگويد:دختر رسول خدا با دختر دشمن او نزد يك كس جمع نخواهد شد.ظاهر عبارت اينست كه هنگام گله رسول خدا،ابو جهل زنده بوده است.در صورتيكه ابو جهل در رمضان سال دوم هجرى در جنگ بدر كشته شد و تولد مسور چنانكه خواهيم نوشت در ذو الحجه سال دوم است.
و اگر بگوئيم اين حادثه پس از كشته شدن ابو جهل و در سالهاى پس از جنگ بدر بوده است،عبارت«دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا نزد يك كس جمع نخواهد شد»معنى نخواهد داشت.چه شرك ابو جهل كه سالها پيش به كيفر خود رسيده از نظر فقه اسلام تاثيرى در سرنوشت دختر او ندارد.سوم حادثهاى چنين مهم كه پيغمبر شكوه از آن را در مسجد و در جمع اصحاب خود بيان مىدارد بايد از طريقهاى متعدد نقل شود و به حد تواتر و يا لا اقل شيوع رسد،نه آنكه راوى آن تنها مسور بن مخرمه باشد.
چهارم مسور بن مخرمه دو سال پس از هجرت پيغمبر بمدينه،در مكه متولد شد.پس از ذو الحجه سال هشتم با پدر خود به مدينه آمد و هنگام رحلت رسول اكرم هشتساله بود.در ربيع الاول سال شصت و چهارم هجرى در محاصره مكه از جانب حصين بن نمير،بر اثر سنگى كه از منجنيق بدو رسيد در گذشت (9) ابن حجر نيز ولادت او را دو سال پس از هجرت نوشته است و گويد جمله بر اين سخن متفقند.سپس در باره حديث او كه گويد«از پيغمبر شنيدم حاليكه محتلم بودم»نويسد كه بعقيده بعضى اين صيغه از ماده حلم بكسر حاء استيعنى عاقل بودم و حديث را ضبط مىكردم (10) .و منافاتى با كودك بودن او ندارد.
و نيز داستانى را كه در باره برداشتن سنگ و افتادن شلوار وى از او آوردهاند،نشان مىدهد كه وى در زندگانى پيغمبر كودكى بوده و طاقتبرداشتن سنگ را نداشته است.بنابر اين نقل وى در مورد روايتخواستگارى على (ع) از دختر ابو جهل خالى از اعتبار است.
آنچه بر اين جمله بايد افزود اين است كه علماى پيشين هنگام بررسى اخبار بيشتر به نقل روايت و كمتر به نقد آن از نظر درايت پرداختهاند.و اگر به نقد حديث پرداختهاند از نجهتبوده است كه بدانند گذشتگان،اين راويان را براستگوئى و درست كردارى ستودهاند يا نه.اگر راستگو شناخته باشند آنچه را روايت كردهاند پذيرفتهاند.اما يك نكته را نبايد نادانسته گذاشت و آن اينكه كسى يا كسانى كه حديثهائى بر مىسازند و ميان مردمان شايع مىكنند. همه جانبها را رعايت مىكنند.تا چنان باشد كه بتوان پذيرفت.اينجاست كه جز از توجه به علم الحديثبايد،قرينههاى خارجى را نيز از نظر دور نداشت.اين داستان حديثسازى از ربع دوم قرن اول هجرى آغاز شد،و تا نزديك دو قرن ادامه داشت.
در طول هفتاد سال حكومت اموى و در فاصله بيش از صد سال از حكومت عباسى (يعنى تا دوره ثبت و ضبط اسناد در كتابها) دشمنان على (ع) تا آنجا كه توانستند در نكوهش او، حديثساختند.طبيعى است كه حديثهائى هم جعل كنند تا نشان دهد مردم نه تنها در بيرون خانه از على ناخشنود بودند،نزديكترين كسان وى درون خانه هم از او رضايت نداشت. هر چند بر فرض درستبودن اين حديثها منقصتى،در آن نمىبينيم.آنها هم انساناند و هر انسان در حالتهاى مختلف بسر مىبرد.
اين حديثهاى ساختگى چنانكه نوشتيم در كتاب محدثان سادهدل نوشته مىشود و از آن كتابها به كتابهاى كسانى منتقل مىشود كه به گمان خود مىخواهند تاريخ اسلام را از ديدگاه علمى بنويسند بنابر اين طبيعى است كه در كتاب«اميل دورمنگام»بخوانيم:على پس از مشاجره با فاطمه پناه به مسجد مىبرد و در آنجا مىخوابيد.پسر عمويش به سر وقت او مىرفت.او را اندرز مىگفت و با زنش آشتى مىداد (11) .
بهر حال اينها سندهائى است كه دستاويز اينگونه تاريخ نويسان شده است و چنانكه نوشتيم پايهاى استوار ندارد.هر چند بر فرض درستبودن بعض اين روايتها باز هم نقار زود گذر زن و شوهر طبيعى آدمى است و گردى بر دامن مكارم اخلاق آن بزرگواران نمىافشاند.
پىنوشتها
1.بقره:10.
2.كان فى على على فاطمة شدة.
3.طبقات ج 3 ص 16.
4.الاصابه ج 8 ص 160.و رجوع شود به بحار ص 146.
5.كشف الغمه ج 1 ص 363.بحار ص 133-134 ج 43.
6.بحار ص 146-147.
7.براى دخترانتبه غضب نمىآيى (ترجمه تحت اللفظى) .
8.صحيح بخارى ج 5 باب ذكر اصهار النبى ص 28 و نيز نگاه كنيد به نسب قريش ص 312 و الاصابه ص 43 جزء هشتم و ص 73 جزء 5.
9.الاستيعاب ص 261 ج 1.
10.الاصابه ص 99 جزء ششم.
11.حيات محمد. (ترجمه عربى) ص 199.الغدير ج 3 ص 17.
عبادت دختر پيغمبر
«و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما» (1)
دختر پيغمبر همچنانكه در زندگى زناشوئى نمونه بود،در اطاعت پروردگار نيز نمونه بود.هر چند كه زندگانى زناشوئى چون بر اساس پرهيزگارى و سازش باشد خود طاعتخداست. مقصودم از طاعت پروردگار،نماز بردن و روى بدرگاه خدا آوردنست.هنگامى كه از كارهاى خانه فراغت مىيافتبه عبادت مىپرداخت،به نماز،تضرع،و دعا بدرگاه خدا،دعا براى ديگران نه براى خود.
امام صادق از پدران خويش از حسن بن على روايت كند:
مادرم شبهاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مىايستاد و چون دستبدعا برمىداشت مردان و زنان با ايمان را دعا مىكرد،اما درباره خود چيزى نمىگفت.روزى بدو گفتم:
-مادر!چرا براى خود نيز مانند ديگران دعاى خير نمىكنى؟گفت:
-فرزندم همسايه مقدم است (2) . تسبيحهائى كه بنام تسبيحات فاطمه (ع) شهرت يافته و در كتابهاى معتبر شيعه و سنى و ديگر اسناد روايتشده (3) نزد همه معروف است.و آنانكه خود را ملزم به سنت مىدانند،اين تسبيحها را پس از هر نماز مىخوانند:«سى و چهار بار الله اكبر، سى و سه بار سبحان الله و سى و سه بار الحمد لله» (4) .
نيز سيد بن طاوس در اقبال دعاهائى از او روايت كرده است كه پس از نمازهاى ظهر،عصر، مغرب،عشا و نماز بامداد بطور مرتب مىخوانده است.همچنين دعاهاى ديگرى نيز از او نقل شده است كه در مورد پارهاى گرفتارىها خوانده مىشود.كسانى كه خود را موظف به خواندن ادعيه و اداى مستحبات مىدانند،بدين دعاها آشنائى دارند.
پىنوشتها
1.و آنانكه براى پروردگارشان،در سجده و بر پا،شب زندهدارى مىكنند. (الفرقان:64) .
2.كشف الغمة 1 ص 468.
3.بحار ص 82 و رجوع به مسند احمد ج 2 ص 39 و 105 شود.
4.در بعض روايات،شمار اين تسبيحات بصورت ديگر آمده.آنچه نوشته شد فتواى مشهور
فدكدراختيارپيغمبر
«و آت ذا القربى حقه (1) »
جنگ احزاب آخرين تلاش مكه برابر مدينه و برابر دين خدا و حكومت اسلام بود.ابو سفيان با كوشش فراوان توانست قبيلههاى پراكنده و حتى يهوديان را با خود همراه سازد.ده هزار تن سپاهى گرد مدينه را فرا گرفت.شمار مسلمانان برابر نيروى دشمن اندك بوده است،اما آنجا كه قدرت ايمان بكار رود،لشكر شيطان خواهد گريخت.مهاجمان بدون آنكه اندك توفيقى يابند به سوى مكه عقبنشينى كردند.
تقريبا براى قريش مسلم شد كه نيروى اسلام نابود شدنى نيست،اما ابو سفيان و يك دو تن بازرگان ديگر كه خويش را در آستانه ورشكستگى مىديدند بخود وعده مىدادند كه اين شكست را سال ديگر جبران كنند.
پس از آنكه مهاجمان مدينه را رها كردند پيغمبر به سر وقت عهدشكنان رفت-يهوديان بنى قريظه-آنان هم كيفر پيمان شكنى با مسلمانان و همكارى با قريش را ديدند (2) .سال بعد پيغمبر (ص) با هزار و پانصد تن از مسلمانان عازم مكه گشت.قريش در سرزمينهاى نزديك به حرم سر راه را بر وى گرفتند و او را از رفتن به مكه باز داشتند.گفتگو در گرفت و سرانجام معاهدهاى بين دو طرف بسته شد.كه پيغمبر (ص) اين سال بمكه نرود،ليكن سال ديگر شهر مكه را سه روز در اختيار او و پيروان او قرار دهند تا خانه را زيارت كند.تنى چند از ياران پيغمبر كه تنها ظاهر كار را مىديدند،آزرده شدند و بر آشفتند،چون اهميت اين عهدنامه كه قرآن كريم آنرا فتح آشكارا خوانده است در آنروزها از نظر آنان پوشيده بود.اما سياستمداران قريش دانستند كه از اين پس مدينه سيادت عرب را بدستخواهد گرفت.و قريش باسلام و پيمبر آن زيانى نتوانند رساند،بدين جهت عمرو بن عاص و خالد بن وليد پيش از فتح مكه خود را به مدينه رساندند و مسلمان شدند.چون مشركان مكه در موضعى كه حديبيه نام داشت،سر راه را بر پيغمبر گرفتند و پيمان آشتى در آنجا بسته شد،اين آشتى بنام صلح حديبيه معروفست.
يكسال پس از پيمان صلح حديبيه،پيغمبر با گروهى از مسلمانان براى زيارت خانه كعبه رفتند در اين سفر مردم اين شهر،حشمت پيغمبر و حرمت او را در ديده مسلمانان از نزديك ديدند.
پس از اين پيمان بود كه سران قبيلهها دانستند قريش ديگر داراى چنان قدرت افسانهاى نيست.بخصوص كه شنيدند آخرين پايگاه مقاومتيهوديان (خيبر) هم پس از محاصره چند روزه تسليم شدهاند و زمينهاى آنان طبق قانون اسلام ميان جنگ جويان تقسيم گرديده است.سال هفتم در تاريخ نظامى اسلام سالى سرنوشتساز است.اثر پيروزى مسلمانان در نبرد خيبر بديده آنان كه مسلمان نبودند از خود پيروزى مهمتر مىنمود.
در نزديكى خيبر دهكدهاى آبادان بود كه«فدك»نام داشت.مردم اين دهكده همينكه پايان كار قلعههاى خيبر را ديدند،با پيغمبر آشتى كردند كه نيمى از اين دهكده از آن او باشد،و آنان در مزرعههاى خود باقى بمانند.مصالحه بدين صورت انجام گرفت (3) و چون سربازان مسلمان در فتح اين دهكده شركت نداشتند بحكم قرآن (4) فدك خالصه پيغمبر گرديد.رسول خدا (ص) در آمد اين زمين را به مستمندان بنى هاشم مىداد سپس آنرا به دختر خود فاطمه (ع) بخشيد.
گروهى از محدثان و مفسران ذيل آيه «و آت ذا القربى حقه » (5) نوشتهاند چون اين آيه نازل شده پيغمبر فدك را به فاطمه بخشيد (6)
بموجب پيمان آشتى كه ميان پيغمبر و قريش در حديبيه نوشته شد،هر يك از قبيلهها آزاد بودند با مدينه باشند يا با مكه.و طبعا هر دو طرف قرارداد و متعهد بودند از هم پيمانهاى خود حمايت كنند.قبيله بكر خود را به قريش و خزاعه خود را به پيغمبر ملحق ساخت.پس از جنگ موته پيغمبر ماه جمادى الاولى و رجب را در مدينه ماند.در اين هنگام خبر رسيد كه تيرهاى از بنى بكر بر خزاعه حمله برده است،و قريش هم پيمانان خود را يارى كردهاند.اين پيش آمد عملا قرار داد حديبيه را نقض مىكرد.ابو سفيان دانست قريش با يارى بنو بكر اشتباه بزرگى را مرتكب شده است،بدين رو خود را به مدينه رساند،شايد بتواند پيمان را براى مدتى درازتر تجديد كند.چون به مدينه آمد نخستبه خانه دختر خود ام حبيبه زن پيغمبر رفت و چون خواستبر روى فرش او بنشيند ام حبيبه فرش را بر چيد.ابو سفيان گفت:
-براى چه چنين كارى كردى؟
-تو كافر ناپاكى و نبايد روى فرش پيغمبر بنشينى؟
-دخترم در نبودن من بد خو شدهاى!
سپس نزد ابو بكر و عمر،رفت تا آنان ميانجى وى شوند،ليكن از ايشان نيز پاسخ رد شنيد. سرانجام به خانه على (ع) رفت.فاطمه (ع) در خانه حضور داشت و حسن (ع) كودكى بود كه پيش او مىخراميد.نخست از على خواست تا نزد پيغمبر رود و درباره او سخن گويد.على گفت پيغمبر تصميمى را گرفته است و من نمىتوانم بخلاف اراده او با وى سخنى بگويم.
ابو سفيان رو به فاطمه كرد و گفت:
-دختر محمد!مىتوانى باين پسرت بگوئى كه ميان مردم ميانجى شود و تا پايان روزگار سيد عرب گردد.؟
-زهرا پاسخ داد:
-بخدا پسر من بدان حد نرسيده است كه در چنين كارها،آنهم بر خلاف رضاى پيغمبر مداخله كند (7) .
معنى اين سخن اين بود كه پدرم آنچه مىكند و مىگويد حكم خداست،نه بخواهش نفس و اراده خويش و آنجا كه حكم خدا در ميان آيد،عاطفه پدر و فرزندى نبايد دخالتى داشته باشد. ابو سفيان مايوس بمكه بازگشت.
پىنوشتها
1.حق خويشاوند را بدو ده. (الروم:38) .
2.رجوع به تحليلى از تاريخ اسلام بخش يك ص 73 به بعد شود.
3.ياقوت.معجم البلدان.ذيل فدك.
4.سوره حشر آيه 59.
5.سوره روم آيه 38.
6.در المنشور ج 4 ص 177،تفسير تبيان ج 8 ص 228 و رجوع به مناقب ج 1 ص 476 شود.
7.ابن هشام ج 4 ص 13.و رجوع شود به طبرى ج 3 ص 24-1623