حفظ دين در طوفان بى دينى
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوعات :
حفظ دين در طوفان بى دينى و پيامبران مظهر كامل تجلي
استاد :
حجة الاسلام محسن زاده
گردآورنده :
رسول موسی پور دهکردی
درس :
اندیشه اسلامی 2
موسسه آموزش عالی بعثت کرمان
بهار 1386
پيامبران مظهر كامل تجلي
گفتيم چون موجود نامتناهي (خداوند) احاطهي تامي نسبت به جهان ممكنات دارد، ارتباط او را با جهان آفرينش هرگز نميتوان به صورت حلول يا اتحاد يا انفصال توجيه كرد. بلكه نزديكترين و تاحدي مناسبترين تعبيري كه براي اين مطلب ميتوان پيدا كرد، همان لفظ «تجلي و ظهور» است كه در قرآن كريم نيز اين تعبير به كار رفته است و در گفتار اولياي دين- مخصوصا پيشواي اول شيعه- مكرر ديده ميشود.
عليرغم اينكه اسلام تمام مساعي خود را در راه دفاع از توحيد خداوند و نامتناهي بودن و احاطهي آن به جهان آفرينش به كار برده و هيچگونه استقلال وجودي و حق تشريع و فرمانروايي به عالم انساني نداده است، كليسا از همان روزي كه قدرت به دست آورد، و پناهگاه عالم مسيحيت شناخته شد، تعليمات خود را روي اساس حلول بنا كرد.
خداي بزرگي كه هستي او متناهي است و از هرجهت به جهان آفرينش احاطهي وجودي دارد، نميتوان گفت در يك جزء از اجزاي جهان حلول كرده و يا در ميان چهارديوار هستي به صورتي محدود و محبوس شده است، يا هويت واجبي خود را تبديل به هويت يكي از ممكنات نموده و عين يكي از آفريدههاي خود شده است!! و همچنين نميتوان گفت اين ذات نامتناهي و محيط عليالاطلاق در يك گوشهاي از گوشههاي جهان آفرينش جايي براي خود باز كرده، در عرض مخلوقات خود قرار گرفته است و مانند پادشاهان فرمانروا در قلمرو صنع و ايجاد سلطنت ميكند! بلكه آنچه در توجيه رابطهي الوهيت با اين عالم ميتوان گفت، اين است كه وجود نامتناهي حق- عزاسمه- كه عليالاطلاق به همه چيز محيط است، پيوسته از همه چيز و در همه جا ظاهر و هويدا بوده، خود را نشان ميدهد، بدون اينكه دامن كبرياي او با ماده و مكان وزمان آلوده گردد.
تنها فرقي كه ميان پيامبران و ساير انسانها ميتوان يافت، اين است كه آنها شرافت كمال عبوديت را دارند
و البته روشن است كه اين نظر نه حلول و اتحادي در بر دارد و نه انفصال و انعزال، كه هر دو مستلزم محدوديت و جسميت ميباشند. موجودات نه با خدا متحدند و نه از خدا جدا. اگر نظريهي حلول و اتحاد صحيح بود، فرقي ميان خدا و خلق نبود و در حقيقفت خدايي در كار نبود و اگر نظريهي انفصال درست بود، يك بُعد نامتناهي ميان خدا و خلق پيدا ميشد و به واسطهي عروض محدوديت بر خداوند، رابطهي خدايي در كار نبود. (دوباره به اين مطلب باز ميگرديم)
كسي كه از افكار و اعمال مسلمانان – مخصوصا مسلمانان صدر اول- چشمپوشي كرده، با ذهن خالي، تنها به كتاب خدا و بيانات پيغمبراكرم و اهل بيت گرامي او مراجعه نمايد، به طور روشن خواهد فهميد كه طبق تعليمات اسلامي، خداوند هيچ گونه حلول يا آميزش ديگري، از جهت ذات و شئون ذاتي خود با جهان آفرينش و از جمله با عالم بشريت ندارد.
بيانات قرآن و حديث با صراحت تمام ميگويد: حتي پيامبران گرامي كه در صف مقدم آنها حضرت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد عليهمالسلام قرار گرفتهاند، هيچ مقامي جز مقام بندگي ندارند. در خصايص بشريت كمترين تفاوتي ميان آنها و انسانهاي ديگر نيست و بالاخره از سازمان نبوت هر قدرتي بروز كند، يا هر علمي ظهور نمايد، همان قدرت و علم خداوندي است و هر حكمي از اين سازمان صادر شود، حكمي است كه از پيشگاه خداوند صادر شده است و اين سازمان تنها جنبهي وساطت و رسالت تبليغ آن را دارد، بدون آنكه استقلالي در قانونگذاري داشته باشد.
بيانات قرآن و حديث با صراحت تمام ميگويد: حتي پيامبران گرامي كه در صف مقدم آنها حضرت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد عليهمالسلام قرار گرفتهاند، هيچ مقامي جز مقام بندگي ندارند
تنها فرقي كه ميان پيامبران و ساير انسانها ميتوان يافت، اين است كه آنها شرافت كمال عبوديت را دارند. به بيان ديگر كه در اين نوشته بيشتر مورد بحث و كنجكاوي است، پيامبران به حسب حيات معنوي در درجهي كمال واقعاند و ديگران ناقص و امام نيز در اين باب، حكمش مانند حكم پيامبران است.
پيدايش حلول در كليسا و آثار و نتايج آن
عليرغم اينكه اسلام تمام مساعي خود را در راه دفاع از توحيد خداوند و نامتناهي بودن و احاطهي آن به جهان آفرينش به كار برده و هيچگونه استقلال وجودي و حق تشريع و فرمانروايي به عالم انساني نداده است، كليسا از همان روزي كه قدرت به دست آورد، و پناهگاه عالم مسيحيت شناخته شد، تعليمات خود را روي اساس حلول (به آن معنا كه در سابق اشارت رفت) بنا كرد.
جاي ترديد نيست كه اين تعليم، مقام خداوندي و الوهيت را هرچه بود در وجود مادي محدود حضرت مسيح، محدود و محصور قرار ميداد.
بنابراين تعاليم الوهيت, خواه بتواند از انسان جدا شود يا نتواند «اين قدر هست» كه توانست هويت يك انسان مادي را پذيرفته، با خواص و آثار آن مجهز و متصف شود و اتفاقا موارد زيادي از توارت موجود نيز همين تعليم را تأييد ميكرد، چنان كه در قصهي آفرينش آدم و قضاياي نوح و ابراهيم و لوط و يعقوب عليهمالسلام و غير آنها مشهود است.
اين نظر، يعني حلول الوهيت در انساني مادي, انكار ماوراي ماده را در برداشت و چون مسئلهي الوهيت در دين، مسئلهاي اساسي و در حقيقت سرچشمهي همهي مسايل اعتقادي و عملي است، از اين نظر نيز همين مسئله هر مسئلهي ديگر ديني را كه براساس معنويات استوار بود از بين برده، هر معنويتي را با ماديت توجيه كرد.
اگر نظريهي حلول و اتحاد صحيح بود، فرقي ميان خدا و خلق نبود و در حقيقفت خدايي در كار نبود و اگر نظريهي انفصال درست بود، يك بُعد نامتناهي ميان خدا و خلق پيدا ميشد و به واسطهي عروض محدوديت بر خداوند، رابطهي خدايي در كار نبود.
اين عقيده در جهان مسيحيت شيوع پيدا كرد و استقرار يافت و البته گروندگان سابق اين آيين، سابقهي نزديكي هم با بتپرستي داشتند و مسئلهي تثليث – كه يك نوع بتپرستي است- از ريشهدارترين عقايد مذهبي آنها بود. و هرگز امكانپذير نبود كه آثار روحي و حياتي اين عقيده به آساني از سرشان بيرون رود. و از يك طرف نيز بتپرستي بر گروه عظيمي از اهل زمين حكومت ميكرد و عقيدهي تثليث و حلول و همهي عقايد فرعي آن - چنان كه تاريخ اديان و مذاهب بهترين گواه آن است- از مختصات اوليهي اين بتپرستي بود و در حقيقت از آنجا با تغيير مختصري در قيافه و شكل وارد مسحيت گرديده است. آري ميتوان گفت: تنها مسئلهي نبوت است كه مسلكهاي بتپرستي و كليسا در آن اختلاف دارند.
حفظ دين در طوفان بى دينى
ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط در خاندانى به دنيا آمد كه در تاريخ اسلام خاندانى ننگين و رسواست. درباره سه تن از اعضاى اين خانواده آيه نازل شده است، پدرش عقبه، برادرش وليد، وخودش.
نكته جالب اين است كه اين بانوى قهرمان كه قهرمان مبارزه در برابر تمايلات مادى و امواج طوفان بى دينى است، در مقابل پدر و برادرش كه از عناصر كثيف و نادرست بوده اند، زنى داراى ايمان استوار و از تربيت شدگان و شاگردان برجسته مكتب رسالت و مدرسه وحى است!
بهتر است اين خانواده تا حدى معرفى شوند، شايد شخصيت و عظمت انسانى و ايمانى اين بانو، روشن تر گردد.
صرف نظر از اين كه اين بانوى قهرمان در راه گرايش به اسلام و اطاعت از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، چشم از وطن و خانواده و بستگان نزديك همچون برادر، پوشيد و على رغم كوشش هاى آنان براى بازگرداندنش، با پاى پياده فاصله ميان مكه و مدينه را طى كرده، از هيچ مانعى نهراسيد
پدرش از كسانى است كه در شهر مكه از هيچ گونه آزار و جسارتى نسبت به رهبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) فروگذار نمى كرد و حتى در حادثه اى با كمال وقاحت حاضر شد آب دهان به روى مبارك پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)اندازد!!
به همين خاطر خداى متعال اين آيه را درباره او و رفيقش نازل كرد:
« وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَالَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً » (1)
وليد فرزند همين عقبه و برادر مادرى عثمان است، هنگامى كه حمزه عموى پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) به شهادت رسيد، او و عمرو بن عاص شراب خوردند و جشن گرفتند، اگر چه وى بعداً مسلمان شد ولى هيچ گونه تحولى در اخلاق و رفتارش پيدا نشد، در دوره خلافت عثمان حاكم كوفه شد و نماز صبح را در حال مستى چهار ركعت خواند و هنگامى كه گزارش او به مدينه رسيد احضار شد و به رغم بى ميلى عثمان، اميرالمؤمنين على (عليه السلام) حدّ مى خوارگان را بر او جارى ساخت.
يك بار پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به او مأموريت داد كه به سوى قبيله بنى المصطلق برود و به جمع آورى زكات بپردازد، از آنجا كه ميان او و قبيله مذكور در عصر جاهليت دشمنى بود، هنگامى كه مردم با هلهله و شادى به استقبالش آمدند، گمان كرد كه قصد كشتنش را دارند! از اين جهت به مدينه بازگشت و گزارش داد كه آنهااز دادن زكات، خوددارى كردند.
پيامبر خدا خشمگين شد و تصميم گرفت با آنان كارزار كند ولى خداى متعالى پيش از اينكه به گزارش وليد پليد ترتيب اثرى داده شود، اين آيه را نازل فرمود:
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ » (2)
به اين ترتيب قرآن كريم لقب زشت فاسق را براى هميشه براى وليد به يادگار گذاشت. او از دشمنان سر سخت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) بود.
ولى ام كلثوم از زنانى است كه در اوايل بعثت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)مسلمان شد، او به سوى دو قبله بيت المقدس و كعبه نماز گزارد و با پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) بيعت كرد و پياده به مدينه مهاجرت نمود.
برادرانش وليد و عماره كه نه تنها با نور اسلام زواياى قلب خود را روشن نكرده بودند بلكه سرسختانه با اسلام به مبارزه برخاسته، دست به هر جنايتى مى زدند، تصميم گرفتند كه او را از مهاجرت بازدارند.
نكته جالب اين است كه اين بانوى قهرمان كه قهرمان مبارزه در برابر تمايلات مادى و امواج طوفان بى دينى است، در مقابل پدر و برادرش كه از عناصر كثيف و نادرست بوده اند، زنى داراى ايمان استوار و از تربيت شدگان و شاگردان برجسته مكتب رسالت و مدرسه وحى است!
مهاجرت ام كلثوم پس از انعقاد قرار داد صلح حديبيه بود، بر طبق اين پيمان مسلمانان متعهد بودند كه هر كس از مكه به مدينه برود، او را به وطن نزد قومش بازگردانند، پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) بر اساس اين تعهد حتى مسلمانانى كه از مكه فرار مى كردند و به مدينه مى رفتند، به مكه بازمى گرداند و اين يكى از شاهكارهاى آن بزرگوار است كه براى پيشرفت اسلام نتايجى درخشان داشته است ولى اين تعهد شامل زنان نمى شد زيرا از اول در قرار صلح تصريح شده بود كه اگر مردى از مكه به مدينه رود او را بازگردانند، از اين جهت ملزم نبودند كه زنان مهاجر را به مكه بفرستند، ام كلثوم ازاين موقعيت استفاده كرد و درمدينه باقى ماند. در مورد ام كلثوم و زنانى كه وضعى مشابه او داشتند قرآن مجيد فرمود:
« يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَات فَامْتَحِنُوهُنَّ اللهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَات فَلاَ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَلاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ . . .»
ام كلثوم كه انگيزه اى در مهاجرتش جز گرايش به حق نداشت، به حكم حق در مدينه ماند و به همين جهت برادرانش از تعقيب وى طرفى نبستند و به مكه بازگشتند.
پس از آن كه در مدينه استقرار يافت، با زيد بن حارثه كه يكى از قهرمانان برجسته تاريخ اسلام است، ازدواج كرد اما مدت اين ازدواج و همسرى آن زوج قهرمان ديرى نپاييد و با شهادت افتخارآميز زيد در جنگ موته به پايان رسيد. ام كلثوم پس از شهادت شوهرش با مردان ديگرى ازدواج كرد ولى هيچ يك ازآنان از لحاظ ايمان و جهاد و فداكارى در راه اهداف عاليه اسلام به مقام زيد نمى رسيدند. صرف نظر از اين كه اين بانوى قهرمان در راه گرايش به اسلام و اطاعت از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، چشم از وطن و خانواده و بستگان نزديك همچون برادر، پوشيد و على رغم كوشش هاى آنان براى بازگرداندنش، با پاى پياده فاصله ميان مكه و مدينه را طى كرده، از هيچ مانعى نهراسيد. وى بانوئى است كه از پيامبر خدا حديث روايت كرده است، حديث زير از اوست:
سمعت النبى (صلى الله عليه وآله و سلم) يقول: « لَيْسَ بِالكَاذِبِ مَن أصلَحَ بَينَ النَّاسِ فَقَالَ خَيراً ».
كسى كه به منظور اصلاح ميان مردم به دروغى سخنى نيكو بگويد دروغگو نيست.