اسلام ومقتضیات زمان
بسم الله الرحمن الرحیم دانشکده فنی شهید چمران وضوع تحقیق:اسلام و مقتضیات زمان
نام درس:آیین زندگی نام استاد: آقای محسن زاده نام محقق: سامان سعیدی گراغانی
برای روشنفكران مسلمان در عصر ما كه از نظر كيفيت زبدهترين طبقات اجتماعی میباشند و از نظر كميت خوشبختانه قشر قابل توجهی به شمار میروند ، مهمترين مسئله اجتماعی " اسلام و مقتضيات زمان " است .
دو ضرورت فوری ، مسؤوليتی سنگين و رسالتی دشوار بر دوش اين طبقه میگذارد . يكی ضرورت شناخت صحيح اسلام واقعی به عنوان يك فلسفه اجتماعی و يك ايدئولوژی الهی و يك دستگاه سازنده فكری و اعتقادی همه جانبه و سعادتبخش ، و ديگر ضرورت شناخت شرائط و مقتضيات زمان و تفكيك واقعيات ناشی از تكامل علم و صنعت از پديدههای انحرافی و عوامل فساد و سقوط .
برای يك كشتی كه میخواهد اقيانوسها را طی كند و از قارهای به قاره ديگر برودوجود قطب نما برای جهتيابی و هم لنگر محكم برای محفوظ ماندن و غرق نشدن و زيرپاگذاشتن جزر و مدها ضروری است ، همچنانكه شناخت وضع و موقعيت جغرافيائی دريا در هر لحظه امری حتمی است . ما بايد از طرفی اسلام را به عنوان يك راهنمای سفر و يك لنگر محكم و نگهدارنده از غرق شدن در جزر ومدها ، و هم شرائط خاص زمان را به عنوان مناطق و منازل بين راه كه بايد مرتبا به آنها رسيد و
گذشت كاملا بشناسيم تا بتوانيم در اقيانوس متلاطم زندگی به سرمنزل مقصود برسيم .
از نظر گروه نامبرده در اينجا مشكل لاينحلی وجود ندارد ، فقط آشنا نبودن با حقايق اسلام و يا تميز ندادن ميان عوامل توسعه و پيشروی زمان و ميان جريانها و پديدههای انحرافی كه لازمه طبيعت بشری است ممكن است مسئله را به صورت معما جلوه دهد . ولی افراد و طبقاتی هستند كه اين مسئله را واقعا به صورت يك معمای لاينحل و به صورت يك تضاد آشتی ناپذير مینگرند و معتقدند " اسلام " و مقتضيات زمان " دو پديده غير متوافق و ناسازگارند و از اين دو حتما يكی را بايد انتخاب كرد ، يا بايد به اسلام و تعليمات اسلامی گردن نهاد و از هر گونه نوجوئی و نوگرائی پرهيز كرد و زمان را از حركت بازداشت و يا بايد تسليم مقتضيات متغير زمان شد و اسلام را بعنوان پديدهای متعلق به گذشته به بايگانی تاريخ سپرد . روی سخن در اين مقاله با اينگونه افراد است .
استدلال اين گروه اينست كه اسلام به حكم اينكه دين است بويژه كه دين خاتم است و دستوراتش جنبه جاودانگی دارد و بايد همانطور كه روز اول بوده برای هميشه باقی بماند ، يك پديده ثابت و لايتغير است و اما زمان در طبع خود متغير و كهنه و نوكن است ، طبيعت زمان اقتضای دگرگونی دارد و هر روز اوضاع و احوال و شرائط خلق میكند مغاير با شرائط پيشين . چگونه ممكن است چيزی كه در ذات خود ثابت و لايتغير است با چيزی كه در ذات خويش متغير و سيال است توافق و هماهنگی داشته باشند ؟ آيا ممكن است تيرهای برق و تلفن كه در منطقه معينی در كنار جادهها نصب یشوند با اتومبيلهائی كه مرتبا از جادهها عبور میكنند و در دو لحظه در يك نقطه نيستند توافق و هماهنگی داشته باشند ؟ آيا ممكن است جامهای كه برای يك كودك دوساله دوخته میشود تا بيست سالگی او مورد استفاده قرار گيرد در حالی كه جامه در طول بيست سال همان است كه بوده و تن كودك ماه به ماه و سال به سال رشد بايد اعتراف كرد كه مشكلی است و ارائه راه حل صحيح آن چندان آسان نيست . اين مشكل آدمی را به ياد مشكلی میاندازد كه فلاسفه الهی تحت عنوان " ربط متغير به ثابت " و " ربط حادث به قديم " طرح كرده و راه حل آن را ارائه كردهاند . مشكل فلاسفه از آنجا پيدا میشود كه علت متغير بايد متغير و علت ثابت بايد ثابت باشد و همچنين علت حادث بايد حادث و علت قديم بايد قديم باشد پس چگونه است كه همه متغيرها و حادثهای جهان در نهايت امر به يك علت ازلی غير قابل تغيير منتهی میگردد ؟ فلاسفه " رابطی " كشف كردهاند كه از وجههای ثابت و ازلی است و از وجههای متغير و حادث ، و معتقدند كه او است پيوند دهنده متغيرها و حادثها به ذات قديم و كامل ازلی اينجا طبعا اين پرسش در ذهن مطرح میشود كه آيا در مسئله " اسلام و مقتضيات زمان " نيز كه يك مسئله اجتماعی است پای يك " رابط " در ميان است ؟ اگر چنين است آن " رابط " چيست و از چه مقولهای است ؟
حقيقت اينست كه در استدلال فوق درباره عدم امكان توافق ميان اسلام و مقتضيات زمان نوعی " مغالطه " به كار رفته است هم در ناحيه اسلام و هم در ناحيه مقتضيات زمان .
اما از ناحيه اسلام از آن نظر كه جاودانگی قوانين اسلام و نسخ ناپذيری آن كه امری قطعی و از ضروريات اسلام است با قابليت انعطاف كه امری است مربوط به سيستم قانونگزاری اسلام و خود اسلام خود بخود با مكانيسم مخصوص
كه از مختصات سيستم قانونگزاری اسلام است به وجود میآورد يكی فرض شده است و حال اينكه اين دو تا كاملا از يكديگر جدا و قدرت شگرف جوابگوئی فقه اسلامی به مسائل جديد هر دورهای نكتهای است كه اعجاب جهانيان را برانگيخته است . تنها در زمان ما مسائل جديد رخ ننموده است ، از آغاز طلوع اسلام تا قرن هفتم و هشتم كه تمدن اسلامی در حال توسعه بود
و هر روز مسائل جديد خلق میكرد ، فقه اسلامی بدون استمداد از هيچ منبع ديگر وظيفه خطير خويش را انجام داده است . در قرون اخير بی توجهی مسؤولين امور اسلامی از يك طرف و دهشت زدگی در مقابل غرب از طرف ديگر
موجب شد كه اين توهم پيش آيد كه قوانين اسلامی برای عصرجديد نارسا است.
اما از ناحيه مقتضيات زمان . مغالطهای كه از اين ناحيه به كار رفته از آن جهت است كه چنين فرض شده كه خاصيت زمان اينست كه همه چيز حتی حقايق جهان را نيز فرسوده و كهنه نمايد . و حال آنكه آنچه در زمان كهنه و نو میشود ماده و تركيبات مادی است ، يك ساختمان ، يك
گياه ، يك حيوان ، يك انسان محكوم به كهنگی و زوال است ، اما حقايق جهان ثابت و لايتغير است . آيا جدول فيثاغورث به حكم اينكه بيش از
دوهزار سال از عمرش میگذرد كهنه شده است ؟ آيا گفته سعدی : " بنی آدم اعضای يك پيكرند " چون هفتصد سال از عمرش میگذرد منسوخ و غير قابل عمل است ؟ آيا به دليل اينكه عدالت و مروت و وفا و نيكی چندين هزار سال است كه دهان به دهان میگردد مندرس شده است ؟ بلكه گفتن اينكه جدول فيثاغورث عمر چندهزار ساله دارد و گفته سعدی عمر هفتصدساله ، غلط است ،
محتوای جدول فيثاغورث و شعر سعدی حقايقی ازلی و ابدی میباشند و آنان بازگو كننده آن حقايقند و بس .
میگويند قوانين عصر برق و هواپيما و فضانورد نمیتواند عينا همان قوانين عصر چراغ نفتی و اسب و قاطر و الاغ باشد . جواب اينست كه شك نيست كه در عصر برق و هواپيما مسائل جديدی رخ مینمايد كه بايد پاسخ خودش را بازيابد ولی هيچ ضرورتی ايجاب نمیكند كه الزاما چون برق بجای چراغ نفتی و هواپيما به جای الاغ آمده است بايد مسائل حقوقی مربوط به اينها از قبيل
خريد و فروش و غصب و ضمان و وكالت و رهن هم يك سره تغيير كند و يا چون والدين و فرزندان و زوجين اعصار گذشته الاغ سوار بودهاند و پدران و
مادران و فرزندان و شوهران و زنان عصر ما هواپيما سوارند پس الزاما بايد حقوق والدين براولاد و حقوق اولاد بر والدين و حقوق زوجين بر يكديگر در عصر ما بكلی دگرگون شود. اسلام راه است نه منزل و توقفگاه . خود اسلام از خود به عنوان راه صراط مستقيم ) ياد میكند . غلط است كه بگوئيم چون منزلها عوض شود راه هم بايد عوض شود . در هر حركت منظم دو عنصر اساسی وجود دارد : عنصر تغيير مواضع كه متواليا صورت میگيرد و عنصر ثبات راه و مدار حركت .
ثانيا آيا تنها اسلام است كه به عنوان يك ايدئولوژی و يك فلسفه اجتماعی و يك راهنمای سفر و حركت و تكامل مدعی جاودانگی است ؟ ! آيا مكتبهای اجتماعی ديگر كه خود بيش از همه سنگ اصل تغيير را به سينه میزنند و هر پديدهای را ناپايدار میدانند خود آن مكتب را نيز متغير و ناپايدار میدانند ؟ میدانيم كه جهان بينی ماركسيسم براصل تغيير و عدم ثبات طبيعت بنا شده است ولی هرگز ماركسيستهای اصيل ، ماركسيسم را به
عنوان پديدهای كهنه و متعلق به قرن گذشته تلقی نمیكنند ، هرگز نمیگويند به دليل اينكه شخص كارل ماركس دوران جوانی را پشت سرگذاشت پير شد و سپس مرد ، ماركسيسم هم محكوم به پيری و مرگ است ، برعكس از ماركسيسم به عنوان اصولی پولادين و خلل ناپذير ياد میكنند .
لنين درباره ماركسيسم میگويد : " شما نمیتوانيد حتی يكی از فرضيات اساسی يا يك جزء ذاتی از فلسفه ماركسيسم را حذف كنيد بدون آنكه ترك
حقيقت واقعی كرده باشيد و بدون آنكه در آغوش دروغهای ارتجاعيون بورژوا قرار گرفته باشيد . فلسفه ماركس مانند يك قطعه محكم پولاد است " ( 1 ) .
چرا ؟ آيا استثنائی در جهان رخ داده است ؟ يا خير ، ماركسيسم از آن جهت اين ادعا را دارد كه يك فلسفه است نه يك پديده ، و به علاوه فلسفهای است كه به حسب ادعای خود قوانين واقعی زندگی بشر را شناخته است .
بديهی است كه ماركسيسم نمیتواند اين ادعا را در انحصار خود قرار دهد .
هر فلسفه اجتماعی میتواند اين ادعا را اظهار كند و دليل خود را ارائه دهد . هيچ مكتب اجتماعی را به دليل شناسنامه و تاريخ تولد نمیتوان محكوم به زوال و فنا دانست .
از اينرو ما اگر بخواهيم درباره اسلام و مقتضيات زمان قضاوت كنيم تنها راه اينست كه با معارف اسلامی آشنا شويم و روح قوانين اسلامی را درك
كنيم و سيستم خاص قانونگزاری اسلامی را بشناسيم تا روشن شود كه آيا اسلام رنگ يك قرن معين و عصر مشخص دارد و يا از مافوق قرون و اعصار ، وظيفه رهبری و هدايت و سوق دادن بشر را به سوی تكامل برعهده گرفته است .
البته توجه داريم كه نظريهای درباره تاريخ وجود دارد كه میتوانيم آن را " ماديت تاريخ " بناميم يعنی اينكه تاريخ از نظر ماهيت يك موجود
صددرصد مادی است ، نيروئی كه موتور تاريخ را به حركت میآورد روابط اقتصادی جامعه بشری است و ساير شؤون حياتی اعم از فرهنگی و دينی و قضائی و اخلاقی تابعهای پاورقی :
1 - " بعثت و ايدئولوژی " صفحه 42 نقل از كتاب ماديت و انتقاد تجربی .
متغيری است از روابط اقتصادی ، و روسازيهايی است بر روی اين زيرسازيها ، و طبعا با دگرگونی روابط توليدی و اقتصادی ، همه شؤون زندگی بالطبع دگرگون میگردد . اگر اين نظريه درست باشد جبرا و الزاما با تكامل ابزار توليدی و روابط اقتصادی همه چيز بايد تغيير كند .
اكنون مجال نقد اين نظريه كه نيازمند به بسط زيادتری است نيست ، همين قدر میگوئيم اين نظريه نتوانسته است توجيه درستی از تاريخ بيابد و هم نتوانسته تأييدی از صاحبنظران مستقل الفكر و غيرمقلد به دست آورد .
تاريخ ، ساخته انسان و روابط انسانها است . در انسان و در روابط انسانی عناصر پايدار زيادی وجود دارد كه ثبات و بقاء خود را علی رغم تغييرات روابط اقتصادی حفظ كرده است .
اكنون نوبت آن است كه در مختصات سيستم انونگزاری اسلام بحثی به عمل آوريم ، همان مختصاتی كه سبب شده بدون آنكه اجازه بدهد نسخ و تبديل در اصل قوانين اسلام رخ دهد و بدون آنكه بگذارد كوچكترين آسيبی به جاودانگی
آن برسد آن را نرم و قابل انعطاف و انطباق با صور متغير زندگی ساخته است .
علت تغيير مقتضيات زمانها « انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض والجبال فابين ان يحملنها و
اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا »( 1 ) .
اين آيه شريفه قرآن كه تلاوت شد از آيات بسيار پرمعنی قرآن كريم است . اينكه عرض میكنم پرمعنی است ، با اينكه همه آيات قرآن پرمعنی میباشد ، از اين نظر است كه بعضی از آيات قرآن به شكلی مطلب را عرضه میدارد كه مردم را وادار به تفكر و تعمق میكند .
قرآن كريم زياد به تفكر دعوت میكند يا به طور مستقيم و يا غير مستقيم . دعوتهای مستقيم قرآن كريم به تفكر همان آياتی است كه رسما موضوع تفكر را عنوان كرده است ، بی فكری را مذمت و ملامت كرده است : « ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون »( 2 ) بدترين جنبندگان در
نظر خدا كدامند ؟ آيا آنهائی هستند پاورقی :
1 - سوره احزاب ، آيه . 72
2 - سوره انفال ، آيه . 22
كه ما آنها را نجس العين میخوانيم ؟ يا بدترين حيوانات آنهائی هستند كه ضرب المثل كودنی هستند ؟ نه ، بدترين جنبندگان در نظر خدا و با مقياس حقيقت عبارت است از انسانهائی كه گوش دارند و كرند ، زبان دارند و گنگ و لالند ، قوه عقل و تميز به آنها داده شده است ولی آن را به كار
نمیاندازند و فكر نمیكنند . نظير اين آيه كه دعوت به تعقل شده است در قرآن زياد است .
يك سلسله آيات داريم كه غيرمستقيم مردم را به تعقل دعوت كرده است .
آنها هم چند دستهاند و نمیخواهيم همه آنها را عرض كنيم چون از مطلبی كه در نظر گرفتهام دور میمانيم . يك دسته از اين آيات آياتی است كه مطلبی را با شكل و صورتی طرح میكند كه عقل را بر میانگيزد به تفكر كردن و تأمل كردن . اين خود يك روش خاصی است كه برای تحريك عقول به كار برده شده است . از جمله همين آيه است . در اين آيه كه در موضوع انسان است ، به شكلی مطلب بيان شده كه انسان وقتی اين آيه را تلاوت میكند فورا چند علامت سؤال در جلو خودش میبيند . « انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا ». ما امانت را بر آسمانها و زمين عرضه كرديم . اين امانت چيست ؟ كدام امانت است ؟ چگونه عرضه كرديم ؟ بر كی عرضه كرديم ؟ بر آسمانها و بر زمين و كوهها . چگونه امانتی را میشود بر آسمان و زمين و كوه عرضه كرد ؟ امانت را ما عرضه داشتيم بر آسمانها ، بر زمين و بر كوهها اما آنها از اينكه اين امانت را بپذيرند امتناع كردند . كلمه « ابين يحملنها »آمده است ، يعنی امتناع كردند از اينكه اين امانت را
به دوش بگيرند . معلوم میشود نوع امانت نوعی است كه اين موجودات كه اين امانت بر آنها عرضه شده است بايد تحمل بكنند ، به دوش بگيرند ، نه
صرف اينكه بپذيرند . شما در امانتهای معمول میگوئيد كه فلانی فلان امانت را پذيرفت ، نمیگوئيد به دوش گرفت . اما اينجا قرآن كريم میفرمايد اينها امتناع كردند از اينكه اين امانت را به دوش بگيرند . اين " امانت به دوش گرفتن " موضوعی در ادبيات عربی و فارسی شده است . حافظ میگويد : آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند « و حملها الانسان »اما انسان اين امانت را به دوش گرفت . فورا اين
سؤال پيش میآيد كه ما همه انسانها را میبينيم ولی روی دوش آنها چيزی نمیبينيم . كدام بار است كه بر دوش انسانها گذاشته شده است ؟ پس معلوم میشود اين شكل ديگری است ، يك امانت جسمانی نبوده است كه خدا يك جسمی را عرضه بدارد به زمين ، بگويد نه ، به كوهها ، بگويد نه ، به آسمانها ، بگويد نه ، ولی به انسان بگويد تو ، انسان بگويد بلی من حاضرم. بعد میفرمايد : « انه كان ظلوما جهولا » انسان كه تنها موجودی بود كه حاضر شد اين امانت را به دوش بگيرد ظلوم است . " ظلوم " از ماده ظلم است . ظلم يعنی ستمگری . ظلوم مبالغه در ظالم بودن است . اين موجودی كه اين امانت را به دوش گرفت بسيار ستمگر است . جهل به معنی نادانی ، و
جهولا مبالغه در نادانی است : و بسيار نادان هم هست . اين باز يك سلسله سؤالهای ديگر به وجود میآورد : آيا خدا كه اين امانت را عرضه داشت ،
عرضه داشت كه بپذيرند و به دوش بگيرند يا عرضه داشت كه به دوش نگيرند ؟ مسلم عرضه داشت كه به دوش بگيرند . حالا كه هيچ مخلوقی به
خود اجازه نداده است و جرأت نكرده است كه اين امانت را به دوش بگيرد و تنها در ميان صف مخلوقات ، انسان قدم جلو گذاشته و گفته من حاضرم ، حالا كه قبول كرده چرا اين موجود را قرآن ظلوم و جهول خوانده است ؟ اين قسمت آخر يعنی موضوع ظلوم و جهول بودن ، بعد از موضوع امانت ، از مشكلترين موضوعاتی بوده است كه هميشه علمای اسلامی ، مفسرين ، عرفا ، روی اين موضوع فكر میكردند كه معنی ظلوم و جهول بودن چيست ؟
اينكه عرض كردم اين آيه يك آيه پرمعنی میباشد مقصودم همين بود كه عرض كردم . يعنی اين آيه كريمه با زبانی مطلبی را بيان كرده است كه خود
به خود سؤالات زيادی را ايجاد میكند و عقل بشر را وادار به فكر و انديشه میكند .
البته از نظر تمام مفسرين و از نظر اخبار شيعه و سنی هيچ جای ترديد نيست كه اين امانت از نوع امور جسمانی و مادی نبوده است بلكه يك امر
معنوی است . يعنی در ميان مخلوقات يك امری است كه خدا اسم آن را امانت گذاشته است . حالا چرا اسم آن را امانت گذاشته است بماند ، بلكه
توفيقی پيدا شد و عرض كرديم . يك موضوعی بوده كه خدا نام آن را امانت گذاشته است و در عالم تكوين بر تمام مخلوقات عرضه كرده ولی آنها
نتوانستند به دوش بگيرند يعنی استعداد آن را نداشتند .
معنای عرضه كردن چيست ؟ معنای عرضه كردن اينست كه هر كمالی و هر فيضی از ناحيه خدا بر تمام مخلوقات عرضه میشود ، فقط آنكه استعداد دارد میپذيرد و آنكه استعداد ندارد نمیپذيرد .
میتوانيد مثال بزنيد به پيغمبری ، به امانت ، به علم و به هر چه كه بخواهيد . آيا اين موهبت كه نامش رسالت است از طرف خداوند به بعضی
از انسانها عرضه میشود و از بعضی ديگر مضايقه میشود ؟ يعنی پيغمبری را به پيغمبر عرضه كردند پذيرفت ، به من عرضه نكردند ، اگر به من هم عرضه میكردند میپذيرفتم ؟ يا نه ، آن حقيقتی كه نامش وحی است ، رسالت است
، نبوت است ، يك حقيقتی است كه از ناحيه خداوند هيچگونه مضايقهای [در عرضه آن ] نيست ، آن حقيقت بر همه مخلوقات عرضه میشود ، به سنگ هم اگر بتواند بپذيرد میدهند ولی سنگ نمیتواند بپذيرد ، حيوان نمیتواند بپذيرد ، انسانها هم نمیتوانند بپذيرند مگر افراد بخصوصی .
آن امانت هم كه خدا میفرمايد عرضه داشتيم ، بر تمام مخلوقات عرضه كردند و هيچكدام از مخلوقات نتوانستند آن را بپذيرند مگر انسان .
پس تا اينجا میفهميم كه در انسان يك استعدادی وجود دارد كه در موجودات ديگر آن استعداد وجود ندارد . انسان چون استعداد آن را داشت به
او داده شد .
حالا آن امانت چيست ؟ ما از خود همين كلمه « يحملنها » میتوانيم بفهميم چيست . معلوم میشود يك امری است كه به دوش گرفتنی است .
البته جسمانی و مادی نيست ولی تحمل كردنی است . وقتی به اخبار و روايات مراجعه میكنيم میبينيم آن چيزی كه تفسير میكردهاند با همين معنی جور در میآيد . آن امانت چيست ؟ گفتند تكليف و وظيفه و قانون . يعنی اينكه زندگی انسان زندگیای باشد كه او بايد در پرتو تكليف و وظيفه آن را صورت بدهد يعنی برای او وظيفه معين بكنند و او هم بار تكليف ، بار قانون ، بار مسؤوليت را به
دوش بگيرد ، و اين همان چيزی است كه در غير انسان وجود ندارد يعنی غير انسان ، همه مخلوقات و موجودات وظايفی را كه انجام میدهند بدون تحمل مسؤوليت است ، روی اجبار و الزام است . تنها انسان است كه میشود برای
او قانون طرح كرد و او را مختار و آزاد گذاشت و به او گفت اگر راه سعادت را میخواهی طی كنی بايد از اينجا بروی و اگر راه بدبختی را میخواهی بروی از اين طرف ، و در هر حال اختيار با خودت است ، حالا اين تو هستی و اين راه . اين موضوع نامش تكليف است .
مطلبی كه تا اينجا عرض كردم يك مطلب مقدماتی بود ، بعد راجع به آن باز هم توضيح خواهم داد .
بايد اول عرض بكنم كه در اين شبها راجع به چه موضوعی میخواهم صحبت بكنم . حقيقتش اينست كه خودم مردد بودم ، و طبع من هم هميشه اينجور است كه میخواهم موضوعی را عنوان بكنم كه مورد احتياج است و شبهای
متوالی در اطراف همان موضوع صحبت بكنم تا آن را حلاجی كرده و حل بكنم ، و از طرف ديگر فكر من هميشه اينست كه مسائلی را عنوان بكنم كه كمتر
درباره آنها فكر و بحث میشود .
در ميان موضوعاتی كه به نظر رسيد ، يك موضوع بيشتر جلب توجه كرد كه درباره آن بحث بكنم و البته اگر ببينم مستمعين اين موضوع را نمیپسندند و موضوعات ديگری را پيشنهاد میكنند ، چون شب اول است مانعی ندارد از فردا شب موضوع را عوض كرده و موضوع ديگری را مطرح میكنيم . آن موضوعی كه به نظر بنده رسيده مسئله "مقتضيات زمان " است كه مسئله مهمی است و البته بيشتر طبقه تحصيل كرده و دنيا ديده درباره اين مطلب سؤال میكنند . من خودم از اينكه بيشتر با اين طبقات تماس دارم و برخوردهای زيادتری دارم احساس میكنم كه اين يك عقده روحی عجيبی است كه آيا انسان میتواند مسلمان باشد و در عين حال خودش را با مقتضيات زمان تطبيق دهد يا نه ؟ گاهی میپرسند اساسا با توجه به اينكه
مقتضيات زمان تغيير میكند چگونه میشود انسان ديندار بماند ، چون لازمه دينداری اينست كه انسان خودش را در مقابل مقتضيات زمان نگاه دارد و
مقتضيات زمان تغيير میكند و چارهای نيست . گاهی از كيفيتش سؤال میكنند كه چه جور بايستی انسان خودش را تطبيق بدهد . يك عده میگويند انطباق پیدا كردن ، ضد دين و مذهب است ، يك عده هم اين موضوع را بهانه قرار
داده و عليه دين تبليغ میكنند ، میگويند به همين دليل انسان نبايد پايبند به دين باشد چون دين مانع تجدد و مانع نوخواهی و پيشروی است و انسان اگر بخواهد در اين دنيا ترقی داشته باشد بايد طرفدار تجدد و نوخواهی و دشمن كهنه باشد پس به همين دليل انسان نبايد ديندار باشد .
ممكن است بعضی به اهميت اين موضوع پی نبرند اما بدانند اگر اين مسأله برای خودشان مطرح نيست برای بچههايشان مطرح است و اگر برای فرزندانشان هم امروز مطرح نيست دو روز ديگر مطرح خواهد شد . پس خوب است كه ما اين مسأله را بشكافيم و ببينيم نظر اسلام راجع به " مقتضيات زمان " چيست و اصلا منطق چه اقتضا میكند كه وقتی فردا با افرادی مواجه شديم كه میگويند بايد با زمان پيشروی كرد و دائما به روحانيون میگويند خودتان را با زمان تطبيق بدهيد آيا پيشنهادشان صحيح است يا نه ؟
اين موضوع به نظر من ارجح آمد كه چند شبی روی آن بحث بكنيم . البته موضوعات زيادی در ضمن اين موضوع پيش میآيد كه بايد بحث كنيم . مثلا يك
بحثی است راجع به " اخلاق " . يك عده میگويند اخلاق نسبی است ، و اين موضوع " نسبيت اخلاق " در نوشتهها بسيار به چشم میخورد . میگويند اخلاق خوب و بد به طور مطلق نداريم . يعنی اينكه اخلاق خوب هميشه خوب است و اخلاق بد هميشه بد است ، اينطور نيست ، بعضی از اخلاقيات برای مردم معينی و در زمان معينی خوب است و برای ديگران بد . اخلاق يك امر نسبی
است ، اخلاقی وجود ندارد كه برای همه مردم و در همه زمانها خوب باشد .
يك مسأله ديگر كه باز به همين مناسبت بايد روی آن بحث كرد بحثی است راجع به زيربنای تاريخ ، و ماركسيست و غير ماركسيست در اين زمينه
نظرياتی دارند و ما ناچاريم در ضمن مباحث خود از آن بحث كنيم .
برای اينكه مفهوم اين آيه روشن بشود يك مطلب را در نظر بگيريد : انسان زندگی اجتماعی دارد يعنی بايد با اجتماع زندگانی بكند و الا منقرض میشود . ولی انسان ، تنها موجودی نيست كه بايد زندگی اجتماعی داشته باشد . در ميان حيوانات هم بسياریوجود دارند كه زندگی اجتماعی دارند . مقصود اين نيست كه آنها فقط با هم هستند چون صرف باهم بودن زندگی اجتماعی نيست . مثلا آهوها با هم به طور دسته و گله زندگی میكنند ، باهم چرا میكنند ، با هم حركت میكنند ، ولی زندگی اجتماعی ندارند ، زيرا در ميان آنها تقسيم كار و تقسيم مسؤوليت و
تشكيلات وجود ندارد . زندگی اجتماعی يعنی زندگیای كه در آن تقسيم كار و تقسيم مسئوليت و نظم و تشكيلات وجود داشته باشد . بعضی از حيواناتواقعا زندگی اجتماعی و تشكيلاتی دارند ، در زندگی آنها تقسيم كار هم وجود دارد ، همينجور كه افراد بشر كارها را تقسيم كردهاند و توليد و توزيع دارند يعنی مايحتاج خودشان را توليد میكنند و بعد روی حساب معينی تقسيم میكنند ، آنها هم توليد و توزيع دارند ، توليدهای فنی میكنند .
در چند سال پيش كتابی منتشر شد كه بسيار كتاب خوبی بود و من در نوشتههايم به آن كتاب استناد كردهام به نام " و راز آفرينش انسان " كه نويسنده آن يك پروفسور آمريكائی است و به فارسی ترجمه شده . در آن كتاب نوشته است : " بسياری از حشرات كوچك هستند مانند بعضی از مورچگان كه اينها كشت و دامداری دارند . بعضی از حشرات ، حشرات ديگر را كه مايعی نظير شير در پستان دارند اهلی میكنند و در مقابل از شير آنها
استفاده میكنند و شيرها را در ميان خودشان تقسيم میكنند " . همينطور كهدر ميان افراد بشر تشكيلات هست آنها هم تشكيلات دارند ، فرمانده دارند ، فرمانبر دارند ، سرباز دارند . كتابهائی كه
راجع به اين نوع حشرات نوشته شده قابل ملاحظه است . پس تنها موجودی كه زندگی اجتماعی دارد انسان نيست ، خيلی از حيوانات هم هستند .
ولی يك تفاوت كلی وجود دارد . مطالعات علمی دانشمندان نشان میدهد موجوداتی كه مانند انسان زندگی اجتماعی دارند از وقتی كه پا به دنيا
گذاشتهاند همين تشكيلات را داشتهاند و تا امروز هم عوض نشده است يعنی برعكس تاريخ تمدن بشر كه ادوار زيادی دارد مثلا میگوئيم انسان عهد جنگل ، انسان عهد حجر ، انسان عهد آهن ، عهد بخار و بعد هم عهد اتم ، حيوانات اينجور نيستند ، هر نوع از انواع حيوانات يك نوع زندگی دارد ، زندگی يك نوع متطور و متكامل نمیشود مگر آنكه خود نوع عوض شود و نوع ديگری جای آن را بگيرد و به عبارت ديگر حيوان در زندگی خود ابتكار و خلاقيت ندارد ، نمیتواند وضع و طرز زندگی خود را عوض كند و شكل ديگر و تازهتر به آن بدهد ، برخلاف انسان كه دارای چنين قدرت خلاقه و ابتكاری هست .
برای حيوان تجدد و نوخواهی وجود ندارد ولی برای انسان وجود دارد . حال چرا ؟ دليلش « انا عرضنا الامانه علی السموات ». . . است . دليلش اينست كه انسان فرزند بالغ و رشيد خلقت است ، انسان فرزندی است كه خلقت ، حمايت و سرپرستی مستقيم خود را از روی او برداشته و او را از
نعمت آزادی و اختيار و ابتكار و استعداد مسؤوليت برخوردار كرده است ، پيمودن راه تكامل را برعهده خودش گذاشته است . انسان به حكم : « و خلق
الانسان ضعيفا »از لحاظ " فعليت " از همه حيوانات ناتوانتر پا به هستی میگذارد ، و از لحاظ استعداد و راهی كه میتواند با قدم آزاد خود طی كند
از همه كاملتر و مجهزتر به دنيا میآيد . به انسان قوه انتخاب و كشف و ابتكار و خلاقيت داده شده است . انسان قادر است شكل توليد و توزيع
مايحتاج خود را عوض كند ، ابزارها و وسايل نوتر و بهتر از پيش اختراع نمايد ، سيستم زندگی خود را عوض كند ، در روابط اجتماعی خود و در طرز
تربيت و اخلاق خود تجديد نظر نمايد ، محيط را و زمين را و زمان را به نفع خود تغيير دهد ، شرايط و اوضاع و احوال اجتماع خود را عوض نمايد .
اينست كه مقتضيات زمان برای انسان وضع متغيری دارد و برای حيوان وضع ثابتی دارد .
از همين جا اين مسأله پيش میآيد كه اسلام به عنوان يك دين و يك آئين و به عنوان يك قانون زندگی با مقتضيات متغير زمان چه میكند ؟ آيا نظر
اسلام اينست كه بايد با مقتضيات زمان نبرد كرد و در حقيقت جلو قدرت خلاقه و نيروی ابتكار بشر را گرفت و نگذاشت محيط و زمين و زمان را عوض
كند ؟ يا برعكس نظر اسلام اينست كه بايد تسليم زمان و مقتضيات زمان شد ؟ و يا نظر سومی در كار است و لااقل توضيح و تفصيلی در ميان است ؟ به هر حال مسأله اسلام و مقتضيات زمان از اينجا آغاز میشود كه در جلسات آينده درباره آنها بايد بحث كنيم .
دو نوع تغيير در زمان
« انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و
اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا »( 1 )
از مذاكراتی كه بعضی از آقايان محترم ديشب كردند و بعضی هم با تلفن صحبت كردند معلوم شد مسأله مقتضيات زمان كه ديشب عنوان شد مورد علاقه آقايان محترم است .
در شب گذشته اين مطلب را عرض كردم كه در ميان جاندارهائی كه زندگی اجتماعی دارند تنها انسان است كه زندگی متحول و متكاملی دارد يعنی خداوند آن موجودات ديگر را طوری خلق كرده است كه زندگی ثابت و يكنواختی دارند ، از اولی كه پا به دنيا گذاشتهاند با يك نظامات خاصی
بوجود آمدهاند و هر چه هم كه زمان بر آنها گذشته است در نظامات و تشكيلات آنها تغييراتی پيدا نشده است . مثلا زنبور عسل كه يك جاندار اجتماعی عجيبی هست از دو هزار سال پيش كه دانشمندان درپاورقی :
1 - سوره احزاب ، آيه . 72
وضع زندگی او كتابها نوشتهاند تا امروز كه درباره آن مطالعاتی صورت گرفته است هيچ نشان نمیدهد كه اين مخلوق در وضع زندگی خودش تغييرات و تبديلاتی داده باشد . نظم همان نظم است و تشكيلات همان تشكيلات و حال
آنكه از دوهزار سال پيش تاكنون در زندگی انسانها هزاران تغيير و تبديل پيدا شده است .
اولا چرا ؟ چرا آنها آنطور هستند و ما اينطور ؟ برای اينكه آنها به اصطلاح با غريزه زندگی میكنند نه با عقل ، يعنی خداوند يك قدرت مرموزی همراه آنها كرده است كه حقيقت اين قدرت برعلم روشن نشده است . ( اينكه عرض میكنم روشن نشده است يعنی از نظر مادی قابل توضيح نيست ) جز
همان چيزی كه قرآن فرموده است : « و اوحی ربك الی النحل ان اتخذی من الجبال بيوتا »( 1 ) پروردگار تو از راه مخفی به زنبور عسل القاء كرد .
" وحی " همان فهماندن است از راه نهانی ، از راهی غير از راههای معمولی . همان قدرتی كه در زبان علم غريزه ناميده میشود و قرآن آن را به
نام وحی ناميده است ، هميشه همراه اين موجود بوده است و او است كه اين موجود را هدايت و رهبری میكند . ولی انسان اينطور نيست ، آنطور آفريده نشده است . به انسان قدرتی داده شده است كه ما نام آن را " عقل " يا " ابتكار " میگذاريم . انسان دارای قوه ابتكار است اما حيوان ابتكار ندارد . اين اساس مطلب است .
ابتكار يعنی نقشه تازه خلق كردن ، نقشه جديد آفريدن . حيوان همان چيزی را كه از طريق وحی به او فهمانده شده است
پاورقی :
1 - سوره نحل ، آيه . 68
میداند ، ديگر قادر نيست از پيش خود چيزی خلق كند يعنی نقشهای را با
فكر خودش طرح بكند ، ولی انسان قادر است چون به انسان يك همچو قوه
عجيبی داده شده است . غريزه را از او گرفتهاند و به او گفتهاند تو در پرتو اين قوه بايد زندگی بكنی . البته انسان دارای وحی هست به اين معنی
كه برای بعضی از افراد او كه پيغمبران باشند در مسائلی كه پای حس و عقل به آنجا نمیرسد وحی به كمك میآيد كه انسان را رهبری كند ، ولی قوه ابتكار را از او نگرفتهاند ، قوه ابتكار دارد و در حدودی كه از اين قوه ساخته است وحی كاری ندارد . چون انسان دارای يك همچو قوه و قدرتی هست زندگی او در خلقت از صفر بايد شروع بشود و از صفر هم شروع شده است ، بعد با قوه ابتكار خودش قدم به قدم جلو میرود و وضع زندگی خودش را تغيير میدهد ، از مرحلهای وارد مرحله ديگر میشود ، از عهدی به عهدی ديگر میرود ، نتيجه اينست كه به اصطلاح تمدن انسان دورههائی دارد و تمدن حيوان دورههائی ندارد . اينكه میگويند مقتضيات زمان تغيير میكند ، راست میگويند . علت تغيير كردنش هم همين جهت است كه با طرز خلقت انسان مربوط است . مقتضيات زمان برای حيوان عوض نمیشود ولی برای انسان عوض میشود . در حيوان حس تجدد و نوخواهی وجود ندارد ، در انسان وجود دارد .
زمان او يكنواخت است ولی زمان انسان يكنواخت نيست . حيوان مكلف نيست يعنی مسؤوليت روی دوش حيوان گذاشته نشده است ، يك ماشين خودكار است ، ولی انسان مسئول كار خودش است . تكليف ، وظيفه و مسؤوليت ، همان چيزی است كه قرآن از آن به نام امانت ياد كرده است . امانت را بر زمين و آسمانها و كوهها ( البته اينها به عنوان نمونه ذكر شدهاند ، منظور تمام مخلوقات است ) عرضه داشتيم هيچكدام حاضر نشدند كه آن را بپذيرند چون استعدادش را نداشتند . تنها انسان بود كه حاضر شد بار امانت تكليف و مسؤوليت را به دوش بگيرد يعنی گفت خدايا ! مسؤوليت را من به عهده میگيرم ، آن راه كمال و سعادت را من با پای خودم طی میكنم به حكم اين نيروی عجيبی كه به من دادهای كه نيروی ابتكار است ، نيروی عقل است ، نيروی خلاقيت است . از همين جا يك مطلب ديگر هم پيدا میشود يعنی يك تفاوت پيدا میشود و آن اينست : حيوانها همانطوری كه در زندگی اجتماعيشان ترقی و تكامل ندارند ، انحراف هم ندارند ، سقوط هم ندارند . همانطوری كه بالا رفتن ندارند ، پائين آمدن هم ندارند . يعنی شما نمیتوانيد مثلا در ميان زنبورهای عسل ، گروهی را پيدا بكنيد كه اينها تدريجا دچار فساد و انحراف
شده باشند ، اخلاقشان فاسد شده باشد ، نظامات خودشان را عوض كرده باشند ، خلاف كرده باشند و در نتيجه اين كار از ميان رفته باشند ، اما انسان
اين هم در كارش هست ، يعنی فساد و انحراف هم در انسان امكان دارد .
همانطوری كه انسان ممكن است راه پيشروی را بپيمايد ، ممكن است كه به سقوط و تباهی هم برود . هر دو راه به رويش باز است . همانطوری كه ممكن است در زمان به واسطه استعداد عقلانی و علمی خودش جلو برود ، ممكن است در اثر خودخواهی و هواپرستی از جاده ترقی منحرف شود ، به سراشيبی سقوط وارد گردد . امكان سقوط و انحراف برای انسان از دو راه است ، يكی از راه ظلم و ستمگری و حقوق يكديگر را پايمال كردن و از مسير عدالت خارج شدن ، و ديگر از راه جهالت . جهالت يعنی چه ؟ يعنی اشتباه كردن . حيوانها اين چيزها را ندارند . البته گاهی به ندرت اتفاق میافتد ولی نه آنطوری كه برای انسان پيش میآيد كه يك قومی را فاسد میكند . مثلامیگويند ممكن است اشتباهی برای دسته كارگر زنبور عسل پيدا بشود . افراد كارگر مأمورند كه گلهای خوشبو و لطيف را پيدا كرده و آنها را بمكند و عسل تهيه كنند .
گاهی اشتباها بجای يك گل لطيف و خوشبو يك گل بدبو را میمكند اما اين اشتباه بسيار كوچك است و زود هم جبران میشود . مأمورينی در كندو هستند كه وقتی زنبورهای كارگر وارد میشوند دهان آنها را بو میكنند میبينند وظيفه خودشان را خوب انجام دادهاند يا نه . اگر ديدند بد انجام دادهاند
فورا يك محكمه از محكمه صحرائی سريعتر تشكيل میدهند و با اسلحهای كه دارند همانجا آنها را معدوم میكنند . اينست كه در آيه كريمه قرآن بعد از بيان عرض امانت بر مخلوقات و امتناع تمام مخلوقات از پذيرش آن و پيشقدم شدن انسان ، بلافاصله میفرمايد : « انه كان ظلوما جهولا » انسان موجود بسيار ستمگری است ، انسان موجود بسيار نادانی است . اين دو استعداد يعنی استعداد ترقی و تكامل از يك طرف ، و استعداد و امكان سقوط و انحراف از طرف ديگر به واسطه ظلم يا جهل ، از يكديگر تفكيك نمیشود .
آيه ديگری در قرآن به همين مضمون هست ، اول سوره دهر : « هل اتی علی الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا 0 انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا 0 انا »
« هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »( 1 ) . آيا برانسان گذشته است زمانی كه هيچ نبوده است ؟ يك چيزی كه نام برده بشود نبوده است ؟ ما
انسان را از يك نطفه و مادهای آفريدهايم كه در آن ماده استعدادهای گوناگون وجود دارد و به موجب همان استعدادها ما انسان را مورد آزمايش قرار میدهيم و آزادش میگذاريم . آزمايش يعنی چه ؟ آزمايش به چه وسيله ؟ آزمايش به وسيله تكليف و
مسؤوليت . يعنی تكليف و مسؤوليت به عهده او قرار میدهيم و آزادش میگذاريم و میگوئيم خودت میدانی ، اين راه است و اين چاه ، اگر راه را رفتی به سعادت میرسی و اگر به طرف چاه رفتی منحرف شدهای و سقوط خواهی كرد . « و جعلناه سميعا بصيرا »ما انسان را شنوا و بينا قرار داديم ،
سميع و بصير قرار داديم يعنی برای انسان چشم بينا و گوش شنوا قرار داديم . بعد میفرمايد : « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »راه را به
او نشان داديم، از اينجا ديگر با خود انسان است ، يا شاكر است يا كفور. انسان تنها موجودی است كه يك همچو خلقت عجيبی دارد ، يك همچو سرشت
مركبی دارد . به موجب همين سرشت مركب است كه گاهی پيش میرود ، گاهی عقب . به عبارت ديگر انسان زمان خود را میسازد ، گاهی زمان خود را خوب میكند و گاهی بد ، برخلاف حيوان كه ساخته شده زمان و محكوم زمان است .
انسان تا حدودی خالق زمان خويش است و حيوان صددرصد مخلوق زمان خويش است .
پاورقی :
1 - سوره دهر ، آيات 1 تا . 3 از همين جا ما به اين مطلب میرسيم كه تغييراتی كه در زندگی بشر پيدا میشود دو نوع است : يك نوع تغييرات صحيح و يك نوع تغييرات ناصحيح ، اعتلائی و غير اعتلائی . پس يك مطلب ديگر را از اينجا نتيجه میگيريم و آن اينست كه اگر از ما بپرسند آيا با تغييراتی كه در زمان پيدا میشود بايد هماهنگی كرد يا بايد مخالفت كرد ، بايد اينجور جواب بدهيم كه با تغييرات زمان نه بايد دربست هماهنگی كرد و نه در بست و صددرصد مخالفت كرد ، چون زمان را
انسان میسازد و انسان موجودی است كه میتواند زمان را در جهت خوبی تغيير بدهد و میتواند زمان را در جهت بدی تغيير بدهد ، پس با تغييراتی كه در جهت خوبی است بايد هماهنگی كرد و با تغييراتی كه در جهت بدی است نه
تنها نبايد هماهنگی كرد بلكه بايد مخالفت كرد .
اكنون سؤال ديگری پيش میآيد كه كدام تغييرات است كه بايد آنها را به حساب ترقی و اعتلاء بگذاريم و كدام تغييرات است كه بايد آنها را به
حساب فساد و انحراف بگذاريم ؟ ما از كجا بفهميم كه يك تغيير اوضاع خوب است و ما هم بايد هماهنگی بكنيم يا بد است و بايد مخالفت بكنيم ؟
مقياس آن چيست ؟
عقل برای انسان راهنمای خوبی است . عقل را خداوند به انسان داده است برای اينكه راه كمال را از راههای انحراف تشخيص بدهد . وضع بشر نشان میدهد كه بشر گاهی به حكم عقل راه صحيح را طی میكند ، گاهی به حكم اشتباه و جهالت و هواپرستی راه انحراف را طی میكند .
يك مقياس كلی اينست كه ببينيم پديدههائی كه در زمان به وجود میآيد چه عواملی باعث به وجود آمدن آنها شده است و در چه جهتی به وجود آمده
است ، يعنی عامل پديده مورد نظر كدام استعداد از استعدادهای گوناگون انسانی است ، و [ ببينيم آن پديده ] برای چه منظوری بوجود آمده و چه آثاری دارد ؟ بايد ببينيم آنچه كه در زمان پيدا شد آيا محصول عقل و علم بشر است يا چيز ديگری دخالت كرده است ؟ شما هر چيزی را كه ديديد در
زمان پيدا شد اگر روی آن حساب بكنيد ، گاهی میبينيد صددرصد محصول علم و عقل است ، و گاهی میبينيد محصول علم هست اما نه علم آزاد بلكه علم بيچاره اسير . مثلا علمی در دنيا هست به نام علم فيزيك . بعضی از علما زحمت كشيدهاند و اين علم را پيش بردهاند . يكی از مباحث اين علم بحث مربوط به نور است . مبحث نور از مباحثی است كه هزاران سال است بشر درباره آن تحقيقاتی دارد كه حقيقت نور چيست ؟ انسان كه میبيند ، چطور میشود كه میبيند ؟ انعكاس و انكسار نور چگونه است ؟ نور چه قوانينی دارد ؟ يكی از علمای اسلامی مردی است به نام " ابن الهيثم " كه يك رياضيدان و فيزيكدان فوق العادهای میباشد ، مخصوصا درباره نور مطالعات عجيبی كرده است كه اروپائيها بسياری از عقايدشان درباره نور را به اقرار خودشان از اين مرد گرفتهاند . كتاب " المناظر " ابن الهيثم اكنون در دست است . يكی از اكابر دانشمندان اروپائی " راجر بيكن " است كه از
معاريف نوابغ اروپا است و در حدود قرن دوازدهم ميلادی میزيسته است .
اين مرد از حوزه اندلس اسلامی استفاده كرده
است و همه چيز خود را مديون ابن الهيثم میداند . " ويل دورانت " در كتاب " تاريخ تمدن " و همچنين " گوستاولوبون " در " تاريخ تمدن اسلام و عرب " از قول خود راجربيكن مینويسد كه اين مرد با صراحت میگويد استاد اصلی من در اين علم ، ابن الهيثم است و من از كتابهای او استفاده كردهام . البته بعدها مبحث نور را خيليها پيش بردهاند .
در اثر شناختن نور و كيفيات نور ، بشر مسئله عكس و عكسبرداری و فيلمبرداری را آموخته است . اين موضوع كار علم است . آيا علم در اينجا
پيشروی كرد يا نه ؟ البته كه پيشروی كرد . از اين راه چه استفادهها كه بشر میتواند ببرد !
علم كار خودش را میكند ، كشف و اختراع خودش را میكند ، يك دفعه يك آدم پول پرست هواپرست پيدا میشود و آن را وسيله برای خالی كردن جيب
مردم و ضمنا فاسد كردن اخلاق مردم قرار میدهد ، از اين علمی كه بشر پيدا كرده است فيلمهای فاسد كننده منحرف كننده ايجاد میكند ، يعنی علم را به اسارت میبرد ، از اين علم فيلمهای فاسدی تهيه میكند كه نتيجهاش خراب كردن اخلاق مردم است . آن وقت آيا ما میتوانيم فلان فيلم سينمائی را قبول بكنيم و بگوئيم پديده اين قرن است ، محصول علم است ؟ میگوئيم نه ، اين فقط محصول علم نيست ، محصول علم و چيز ديگری است ، محصول شهوت شهوت پرستان است كه علم را در خدمت خودش گرفته است و يك همچو چيزی به وجود آورده است .
مثال ديگری عرض میكنم : علم ديگری در دنيا پيشروی میكند به نام علم شيمی ، علمی كه خواص تركيبات اجسام را نشان میدهد و
بشر را قادر میكند كه بتواند از عناصر ، تركيبات عجيبی بسازد مانند دواها . علم پيشرفت میكند ، خواص تركيبات را طرح میكند . تا آنجا كه حساب علم است ، ترقی و پيشروی است . آيا ما بايد با اين پيشروی علم هماهنگی بكنيم ؟ بله بايد هماهنگی بكنيم . اما به مرحلهای میرسد كه
میبينيم علم در خدمت هوس افراد فاسدی قرار گرفت ، افرادی تحصيل كردند متخصص شيمی شدند و با خواص تركيب اشياء آشنا شدند ، علم بيچاره را وسيلهای ساختند برای ساختن مادهای به نام " هروئين " كه پدر جد ترياك است يعنی از هر جهت قدرتش چندين برابر ترياك است هم از لحاظ نشئهای كه ايجاد میكند و هم از لحاظ خماری . عفيفترين زنهای دنيا اگر خدای ناخواسته مبتلا به هروئين بشود ، در موقع احتياج حاضر است خود را تسليم بكند و مقداری از آن را بگيرد . بلای بشريت است . آيا در ساختن هروئين علم دخالت كرده است يا نه ؟ بله علم دخالت داشته است ، ولی علم آن را نساخته است شهوت بشر آن را ساخته است ، هواپرستی بشر آن را ساخته است
. علم چراغ است در دست بشر . چراغ را در هر جا ببری و به هر راه ببری همان جا و همان راه را روشن میكند . عمده اينست كه آنكه چراغ را در دست دارد به كجا و به چه راهی برود . يك دكتر داروساز با خودش فكر میكند حالا كه من تحصيلات عاليه داروسازی را انجام دادهام ، بجای اينكه يك داروخانه باز كنم كه در آمدم فقط روزی پنجاه تا صد تومان باشد ، میآيم هروئين میسازم كه بجای ماهی سه چهار هزار تومان ، بتوانم
در ماه بيست سی هزار تومان درآمد داشته باشم . آيا ما در اينجا میتوانيم هروئين را محصول پيشرفت زمان بدانيم و بگوئيم اين [ ماده ] محصول قرن است ، به نام مقتضيات زمان و پيشرفت زمان بايد هروئين بكشيم ؟ ! در اينجا اين دو استعدادی كه قرآن میگويد ، يكی تحت عنوان « انا عرضنا
الامانه »و ديگری تحت عنوان « انه كان ظلوما جهولا »با هم آميخته شده است . استعداد ابتكار بشر با استعداد ظلم و ستمگری و جهل بشر اتحاد پيدا كردهاند يعنی قدرت ستمگری بشر ، قدرت ابتكار بشر را در خدمت خود گماشته است . محصول آنجائی كه قدرت ابتكار در خدمت قدرت شهوت قرار میگيرد فيلمهای خانمان برانداز است ، هروئين است .
مثال ديگر عرض میكنم : " بزرگترين تعريفی كه برای اين قرن میكنند اينست كه میگويند " قرن اتم " است . اما تا بشر رفت كه از نيروی اتم
كوچكترين استفاده را بكند ، قدرت طلبهای دنيا علما را وادار كردند كه از اين نيرو " بمب " بسازند كه اين بمب وسيلهای در دست افراد جاه طلبدنيا باشد تا هر كسی كه خواست نفس بكشد فورا او را تهديد كنند . آيا میشود گفت چون اين بمب محصول كشف اتم است و محصول اين قرن است ، صلاح
بشريت است ، از مقتضيات زمان است ؟ اگر بايد با تمام مقتضيات زمان هماهنگی كرد پس چرا تمام بشريت ناله میكند از اين " مسابقه تسليحاتی
" كه الان وجود دارد و تمام خيرخواهان بشر میگويند بيائيد تحريم بكنيم اسلحه سازی را ، آنهم اينجور اسلحه را . پس چرا میگويند بيائيد با اينها
مبارزه بكنيم ؟ اين ، مسير علم هست اما نه علم آزاد . در اينجا نيز قدرت ابتكار بشر دراختيار قدرت جاه طلبی بشر قرار گرفته است يعنی ابتكار ، اسير جاه طلبی بشر شده است .
میگويند برای " انيشتين " در آمريكا جشنی گرفتند و دانشمندانی كه حضور داشتند ، در فضائل اين مرد داد سخن دادند ، نوبت به خودش رسيد
گفت شما برای كسی داريد جشن میگيريد كه وسيله شد بمب اتم در دنيا بسازند .
البته اين شخص كه اين كشف را كرد هيچوقت فكر نمیكرد و منظورش اين نبود كه بمب اتم بسازند ، اين كشف را كرد كه اين نيرو در راه مصالح بشريت به كار بيافتد اما قبل از اينكه او تكان بخورد ، روزولتها ، استالينها ، خروشچفها ، آيزنهاورها ، چرچيلها ، اين جاه طلبهای دنيا فورا از اين قدرت به نفع قدرت طلبی خودشان استفاده كردند .
آن كسی كه صنعت ضبط صوت را اختراع كرد ، هدفش اين بود كه درسهای مفيدی داده میشود ، خطابهها و كنفرانسها داده میشود ، خوب است كه وسيلهای باشد كه صوت را ضبط بكنند تا آن درسها و خطابهها در اين وسيله ضبط بشود تا مردم بيشتر استفاده بكنند . ولی هنوز دو تا خطابه و كنفرانس ضبط نشده بود ، هنوز دو تا درس ضبط نشده بود كه تصنيفهای شهوت انگيز دنيا را پر كرد . اين چه بود ؟ نيروی شهوت پرستی بشر بود كه در كمين است تا استفاده بكند و علم را در خدمت خودش قرار بدهد .
پس ، از اينجا ما میفهميم بشر همينجور كه پيشروی دارد ، انحراف هم دارد . از قديم الايام اين مطلب را معلمين اخلاق دنيا به ما گفتهاند كه علم در وجود يك فرد دليل نيست كه او را در طريق مصالح بشريت گام بردارد ، ممكن است يك نفر عالم باشد ولی علمش در خدمت شهوتش قرار بگيرد .
اميرالمؤمنين ( ع ) میفرمايد : من علم فراوانی دارم ولی افسوس افرادی را پيدا نمیكنم كه به آنها تعليم بدهم ، بعد فرمود : بله ، افرادی را
پيدا میكنم ولی بعضی افراد را كه پيدا میكنم آدمهای سليم النفسی هستند اما كودن میباشند ، نمیفهمند ، عوضی میفهمند ، بعضی ديگر ، افراد زيركی هستند اما تا معلومات را از من فرا میگيرند آن را وسيله قرار میدهند برای منافع مادی خودشان يعنی علم را وسيله هدفهای پست و پليد خودشان قرار میدهند .
سنائی میگويد :
چو علم آموختی ، از حرص آنگه ترس كاندر شب چو دزدی با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا اين بسيار حرف درستی است . يك فرد همينكه عالم شد كافی نيست كه بگوئيم هركاری كه اين آدم میكند درست است . بايد ببينيم علم اين آدم ازاد است يا اسير ؟ آيا علم اين آدم در راههائی كه عقل تصويب میكند به كار میافتد يا در راه هدفهای ديگر ، و به تعبير اميرالمؤمنين « مستعملا آله الدين للدنيا » ( 1 ) است .
اين در خصوص يك فرد است ، تا چه رسد به اجتماع
پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، حكمت . 147
عدهای از علما و دانشمندان فعاليت میكنند اجتماع را به جلو میبرند و يك عده مردم سود جو در كمين میباشند كه از كارهای اينها سوء استفاده بكنند . پس اين مقياسی است كه ما میتوانيم به دست بياوريم راجع به تغييراتی
كه در روزگار پيدا میشود كه چه تغييرات ، تغييرات خوبی است و چه تغييرات ، تغييرات بدی است ؟ با تغييراتی كه در ايجاد آن ولو علم هم دخالتی داشته است اما علم در خدمت هوا و هوس بشر قرار گرفته است تا اين تغييرات را ايجاد كرده نبايد هماهنگی نمود . هماهنگی كردن با اينها مساوی با سقوط است .
اگر بگوئيد عصر ، عصر علم است میگوئيم بله عصر علم است اما آيا تمام سرچشمههای وجود بشر غير از علم خشك شده است ، فقط عصر علم است ، بشر فقط عالم است ، غير از علم نيروی ديگری در بشر وجود ندارد ؟ چرا . اين نكته را توجه داشته باشيد : در هيچ دورهای به اندازه دوره ما "
علم " اسير و برده نشده است . اسم اين دوره را نبايد عصر علم گذاشت بايد عصر بردگی علم گذاشت ، عصر اسارت علم ، يعنی عصری كه علم را آزاد نمیگذارند . در تمام دورههای گذشته ، علم از اين دوره آزادتر بوده است . در هيچ دورهای علم و عالم مثل امروز بدبخت و اسير و بيچاره نبوده است . شما اگر درست دقت كرده باشيد میدانيد كه اگر عالمی پيدا بشود ، مثلا يك مخترع و يا يك روانشناس بسيار ماهر ، تا پيدا شد فورا قدرتهای
سياسی او را در اختيار خودشان قرار میدهند
میگويند تو بيا علم خودت را در خدمت هدفهای ما قرار بده ، و چارهای هم ندارد . بهترين مثلش دانشمندان اتم شناس هستند . از اينها بيچارهتر در
دنيا وجود ندارد . در هر جای دنيا كه يك دانشمند اتم شناس درجه اول پيدا شد قدرتهای سياسی آمدند او را زندانی كردند برای اينكه علم را در
اختيار آنها قرار دهد و احيانا دشمن از آن استفاده نكند . يك برنامه میدهند و میگويند روی اين برنامه بايد عمل بكنی و حق زندگی غير از اين را
نداری . دانشمندان درجه اول در هر كجای دنيا باشند اسراری از علوم طبيعی میدانند كه ديگران نمیدانند . ممكن است در شوروی چندين نفر از اين دانشمندان باشند ( كه كسی عدد آنها را هم نمیداند چون اينگونه افراد جزء اسرارند ) . همين تعداد هم ممكن است در آمريكا باشد . برای هر يك از اينها دهها نفر مأمور و مراقب وجود دارد كه اسرار را به ديگری تحويل ندهند ، يا يك وقت ديگران اينها را ندزدند . از اينها بيچارهتر در دنيا وجود ندارد يعنی اين آزادی كه ما و شما الان داريم آنها ندارند . حتی با برادر خودش حق ندارد تماس بگيرد . چرا ؟ برای اينكه ممكن است يكوقت او بخواهد به برادرش مقداری از اين اسرار را تحويل دهد و بعد برادر او برود اين اسرار را در اختيار دولت ديگر بگذارد و آن دولت از اين لحاظ با اين دولت برابر بشود . پس اين چه عصر علمی است ؟ عصر علم هست اما نه عصر آزادی علم بلكه عصر اسارت و بردگی علم ، عصر اينكه قدرت ديگری غير از قدرت علم بر اجتماع بشر حكومت میكند و آن قدرت ، علما را به عنوان وسيله برایهدفهای خودش استخدام كرده است . پس اگر ما بگوئيم با مقتضيات زمان نبايد به طور در بست هماهنگی كرد ، اين مخالفت با علم نيست ، بلكه به واسطه اين نكته است كه ما میدانيم هنوز دورهای كه در آن دوره علم آزاد باشد ، عقل آزاد باشد ، دورهای كه
علم و عقل بر شهوات مردم ، بر جاه طلبيهای مردم حكومت بكند نيامده است ، يعنی هنوز عصری نيامده است كه " اينشتين " حاكم و آمر باشد و
روزولت مطيع و مأمور ، بلكه عكس است .
افلاطون نظريه معروفی دارد به نام نظريه " مدينه فاضله " . میگويد دنيا آن روزی به سعادت نائل خواهد شد كه حكيمان زمامداران باشند و
زمامداران حكيمان ، تا وقتی كه حكيمان طبقهای هستند و زمامداران طبقهای ديگر ، دنيا روی سعادت نخواهد ديد . ما مسلمانها بالاخص شيعيان میگوئيم دوره سعادت بشر آن عصری است كه دوره عدل كامل است يعنی عصر ظهور حضرت
حجت ( عج ) ، آن دورهای كه اولين مشخصش اينست كه دوره حكومت عقل است يعنی دورهای است كه در آن ، علم اسير و برده نيست .
اميرالمؤمنين ( ع ) تعبيری درباره آن عصر دارد كه میفرمايد :
« و يغبقون كأس الحكمه بعد الصبوح » ( 1 ) در آن عصر مردم صبحگاهان و شامگاهان جامی كه مینوشند جام حكمت و معرفت است ، جز جام حكمت و معرفت جام ديگری نمینوشند .
پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، خطبه . 148
در كافی هست كه در عصر ظهور حضرت حجت ، خدا دست خود را بر سر افراد بشر میگذارد و عقل مردم زياد میشود . من شايد نتوانستم اين مطلب را آنجور كه دلم میخواست تقرير بكنم ولی
بدانيد كه به غلط میگوئيم عصر ، عصر علم است ، به غلط میگوئيم عصر ، عصر عقل است ، به غلط میگوئيم عصر ، عصر فكر است ، برای اينكه در اين عصر عقل آزادی ندارد ، علم و فكر آزادی ندارد ، هنوز دنيا دنيای شهوت است ، هنوز دنيا دنيای جاه طلبی است . در ماه گذشته كه به خوزستان رفته بودم در جشنی كه به مناسبت نيمه شعبان برقرار شده بود گفتم اگر بخواهيد بفهميد عصر چه عصری است و بر وجود بشر چه چيزی حكومت میكند ، وضع اين " بيتلها " را ببينيد ، چهار تا آدم بی ارزش چه سروصدائی در دنيا راه انداختهاند . روزنامههای خودمان نوشتند وقتی كه اينها به آمريكا رفتند تمام جريانهای سياسی را تحت الشعاع قرار دادند . اين ، حكايت میكند از روحيه ملت آمريكا . " ويلسن
" نخست وزير انگلستان هم وارد شد و روزنامههای مهم مثل " نيويورك تايمز " خبر ورود او را در چهار سطر نوشتند اما صفحاتی را اختصاص به بيتلها دادند . آنقدر اينها در دنيا شهرت كسب كردهاند كه گفتند ما امروز از عيسای مسيح معروفتريم . آيا اين موضوع از اين حكايت میكند كه عصر ، عصر علم و عقل است ؟ گفتم معلوم میشود هنوز عصر ، عصر بيتلهاست نه عصر ويلسن ، و گفتم تازه اگر عصر ويلسن هم بود چه بود ؟ پس ، از اينها ما نتيجه میگيريم كه هنوز نبايد جريانهائی را كه در
دنيا وجود دارد صد در صد تصديق بكنيم ، نبايد كلمه مقتضيات زمان ما را فريب بدهد . هنوز خيلی فاصله دارد تا زمان به جائی برسد كه تمام
تغييراتش صحيح باشد . در همينجا به عرايض خودم خاتمه میدهم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۸۷ ساعت 11:56 توسط دانشجویان
|