بسم الله الرحمن الرحیم        دانشکده فنی شهید چمران   وضوع تحقیق:اسلام و مقتضیات زمان

            نام درس:آیین زندگی   نام استاد:  آقای محسن زاده   نام محقق:  سامان سعیدی گراغانی

برای روشنفكران مسلمان در عصر ما كه از نظر كيفيت زبده‏ترين طبقات‏ اجتماعی می‏باشند و از نظر كميت خوشبختانه قشر قابل توجهی به شمار می‏روند ، مهمترين مسئله اجتماعی " اسلام و مقتضيات زمان " است .
دو ضرورت فوری ، مسؤوليتی سنگين و رسالتی دشوار بر دوش اين طبقه‏ می‏گذارد . يكی ضرورت شناخت صحيح اسلام واقعی به عنوان يك فلسفه اجتماعی‏ و يك ايدئولوژی الهی و يك دستگاه سازنده فكری و اعتقادی همه جانبه و سعادتبخش ، و ديگر ضرورت شناخت شرائط و مقتضيات زمان و تفكيك‏ واقعيات ناشی از تكامل علم و صنعت از پديده‏های انحرافی و عوامل فساد و سقوط .
برای يك كشتی كه می‏خواهد اقيانوسها را طی كند و از قاره‏ای به قاره‏ ديگر برودوجود قطب نما برای جهت‏يابی و هم لنگر محكم برای محفوظ ماندن‏ و غرق نشدن و زيرپاگذاشتن جزر و مدها ضروری است ، همچنانكه شناخت وضع و موقعيت جغرافيائی دريا در هر لحظه‏ امری حتمی است . ما بايد از طرفی اسلام را به عنوان يك راهنمای سفر و يك لنگر محكم و نگهدارنده از غرق شدن در جزر ومدها ، و هم شرائط خاص‏ زمان را به عنوان مناطق و منازل بين راه كه بايد مرتبا به آنها رسيد و
گذشت كاملا بشناسيم تا بتوانيم در اقيانوس متلاطم زندگی به سرمنزل مقصود برسيم .
از نظر گروه نامبرده در اينجا مشكل لاينحلی وجود ندارد ، فقط آشنا نبودن‏ با حقايق اسلام و يا تميز ندادن ميان عوامل توسعه و پيشروی زمان و ميان‏ جريانها و پديده‏های انحرافی كه لازمه طبيعت بشری است ممكن است مسئله را به صورت معما جلوه دهد . ولی افراد و طبقاتی هستند كه اين مسئله را واقعا به صورت يك معمای‏ لاينحل و به صورت يك تضاد آشتی ناپذير می‏نگرند و معتقدند " اسلام " و مقتضيات زمان " دو پديده غير متوافق و ناسازگارند و از اين دو حتما يكی را بايد انتخاب كرد ، يا بايد به اسلام و تعليمات اسلامی گردن نهاد و از هر گونه نوجوئی و نوگرائی پرهيز كرد و زمان را از حركت بازداشت و يا بايد تسليم مقتضيات متغير زمان شد و اسلام را بعنوان پديده‏ای متعلق به‏ گذشته به بايگانی تاريخ سپرد . روی سخن در اين مقاله با اينگونه افراد است .
استدلال اين گروه اينست كه اسلام به حكم اينكه دين است بويژه كه دين‏ خاتم است و دستوراتش جنبه جاودانگی دارد و بايد همانطور كه روز اول‏ بوده برای هميشه باقی بماند ، يك پديده ثابت و لايتغير است و اما زمان‏ در طبع خود متغير و كهنه و نوكن است ، طبيعت زمان اقتضای دگرگونی دارد و هر روز اوضاع و احوال و شرائط خلق می‏كند مغاير با شرائط پيشين . چگونه ممكن است چيزی كه در ذات‏ خود ثابت و لايتغير است با چيزی كه در ذات خويش متغير و سيال است‏ توافق و هماهنگی داشته باشند ؟ آيا ممكن است تيرهای برق و تلفن كه در منطقه معينی در كنار جاده‏ها نصب ی‏شوند با اتومبيلهائی كه مرتبا از جاده‏ها عبور می‏كنند و در دو لحظه در يك نقطه نيستند توافق و هماهنگی‏ داشته باشند ؟ آيا ممكن است جامه‏ای كه برای يك كودك دوساله دوخته‏ می‏شود تا بيست سالگی او مورد استفاده قرار گيرد در حالی كه جامه در طول‏ بيست سال همان است كه بوده و تن كودك ماه به ماه و سال به سال رشد بايد اعتراف كرد كه مشكلی است و ارائه راه حل صحيح آن چندان آسان‏ نيست . اين مشكل آدمی را به ياد مشكلی می‏اندازد كه فلاسفه الهی تحت‏ عنوان " ربط متغير به ثابت " و " ربط حادث به قديم " طرح كرده و راه حل آن را ارائه كرده‏اند . مشكل فلاسفه از آنجا پيدا می‏شود كه علت‏ متغير بايد متغير و علت ثابت بايد ثابت باشد و همچنين علت حادث بايد حادث و علت قديم بايد قديم باشد پس چگونه است كه همه متغيرها و حادثهای جهان در نهايت امر به يك علت ازلی غير قابل تغيير منتهی‏ می‏گردد ؟ فلاسفه " رابطی " كشف كرده‏اند كه از وجهه‏ای ثابت و ازلی است‏ و از وجهه‏ای متغير و حادث ، و معتقدند كه او است پيوند دهنده متغيرها و حادثها به ذات قديم و كامل ازلی اينجا طبعا اين پرسش در ذهن مطرح می‏شود كه آيا در مسئله " اسلام و مقتضيات زمان " نيز كه يك مسئله اجتماعی است پای يك " رابط " در ميان است ؟ اگر چنين است آن " رابط " چيست و از چه مقوله‏ای است ؟
حقيقت اينست كه در استدلال فوق درباره عدم امكان توافق ميان اسلام و مقتضيات زمان نوعی " مغالطه " به كار رفته است هم در ناحيه اسلام و هم‏ در ناحيه مقتضيات زمان .
اما از ناحيه اسلام از آن نظر كه جاودانگی قوانين اسلام و نسخ ناپذيری آن‏ كه امری قطعی و از ضروريات اسلام است با قابليت انعطاف كه امری است‏ مربوط به سيستم قانونگزاری اسلام و خود اسلام خود بخود با مكانيسم مخصوص‏
كه از مختصات سيستم قانونگزاری اسلام است به وجود می‏آورد يكی فرض شده‏ است و حال اينكه اين دو تا كاملا از يكديگر جدا و قدرت شگرف‏ جوابگوئی فقه اسلامی به مسائل جديد هر دوره‏ای نكته‏ای است كه اعجاب‏ جهانيان را برانگيخته است . تنها در زمان ما مسائل جديد رخ ننموده است‏ ، از آغاز طلوع اسلام تا قرن هفتم و هشتم كه تمدن اسلامی در حال توسعه بود
و هر روز مسائل جديد خلق می‏كرد ، فقه اسلامی بدون استمداد از هيچ منبع‏ ديگر وظيفه خطير خويش را انجام داده است . در قرون اخير بی توجهی‏ مسؤولين امور اسلامی از يك طرف و دهشت زدگی در مقابل غرب از طرف ديگر
موجب شد كه اين توهم پيش آيد كه قوانين اسلامی برای عصرجديد نارسا است.
اما از ناحيه مقتضيات زمان . مغالطه‏ای كه از اين ناحيه به كار رفته از آن جهت است كه چنين فرض شده كه خاصيت زمان اينست كه‏ همه چيز حتی حقايق جهان را نيز فرسوده و كهنه نمايد . و حال آنكه آنچه در زمان كهنه و نو می‏شود ماده و تركيبات مادی است ، يك ساختمان ، يك‏
گياه ، يك حيوان ، يك انسان محكوم به كهنگی و زوال است ، اما حقايق‏ جهان ثابت و لايتغير است . آيا جدول فيثاغورث به حكم اينكه بيش از
دوهزار سال از عمرش می‏گذرد كهنه شده است ؟ آيا گفته سعدی : " بنی آدم‏ اعضای يك پيكرند " چون هفتصد سال از عمرش می‏گذرد منسوخ و غير قابل عمل‏ است ؟ آيا به دليل اينكه عدالت و مروت و وفا و نيكی چندين هزار سال‏ است كه دهان به دهان می‏گردد مندرس شده است ؟ بلكه گفتن اينكه جدول‏ فيثاغورث عمر چندهزار ساله دارد و گفته سعدی عمر هفتصدساله ، غلط است ،
محتوای جدول فيثاغورث و شعر سعدی حقايقی ازلی و ابدی می‏باشند و آنان‏ بازگو كننده آن حقايقند و بس .
می‏گويند قوانين عصر برق و هواپيما و فضانورد نمی‏تواند عينا همان قوانين‏ عصر چراغ نفتی و اسب و قاطر و الاغ باشد . جواب اينست كه شك نيست كه‏ در عصر برق و هواپيما مسائل جديدی رخ می‏نمايد كه بايد پاسخ خودش را بازيابد ولی هيچ ضرورتی ايجاب نمی‏كند كه الزاما چون برق بجای چراغ نفتی‏ و هواپيما به جای الاغ آمده است بايد مسائل حقوقی مربوط به اينها از قبيل‏
خريد و فروش و غصب و ضمان و وكالت و رهن هم يك سره تغيير كند و يا چون والدين و فرزندان و زوجين اعصار گذشته الاغ سوار بوده‏اند و پدران و
مادران و فرزندان و شوهران و زنان عصر ما هواپيما سوارند پس الزاما بايد حقوق والدين براولاد و حقوق‏ اولاد بر والدين و حقوق زوجين بر يكديگر در عصر ما بكلی دگرگون شود.  اسلام راه است نه منزل و توقفگاه . خود اسلام از خود به عنوان راه صراط مستقيم ) ياد می‏كند . غلط است كه بگوئيم چون منزلها عوض شود راه‏ هم بايد عوض شود . در هر حركت منظم دو عنصر اساسی وجود دارد : عنصر تغيير مواضع كه متواليا صورت می‏گيرد و عنصر ثبات راه و مدار حركت .
ثانيا آيا تنها اسلام است كه به عنوان يك ايدئولوژی و يك فلسفه‏ اجتماعی و يك راهنمای سفر و حركت و تكامل مدعی جاودانگی است ؟ ! آيا مكتبهای اجتماعی ديگر كه خود بيش از همه سنگ اصل تغيير را به سينه‏ می‏زنند و هر پديده‏ای را ناپايدار می‏دانند خود آن مكتب را نيز متغير و ناپايدار می‏دانند ؟ می‏دانيم كه جهان بينی ماركسيسم براصل تغيير و عدم‏ ثبات طبيعت بنا شده است ولی هرگز ماركسيستهای اصيل ، ماركسيسم را به‏
عنوان پديده‏ای كهنه و متعلق به قرن گذشته تلقی نمی‏كنند ، هرگز نمی‏گويند به دليل اينكه شخص كارل ماركس دوران جوانی را پشت سرگذاشت پير شد و سپس مرد ، ماركسيسم هم محكوم به پيری و مرگ است ، برعكس از ماركسيسم‏ به عنوان اصولی پولادين و خلل ناپذير ياد می‏كنند .
لنين درباره ماركسيسم می‏گويد : " شما نمی‏توانيد حتی يكی از فرضيات‏ اساسی يا يك جزء ذاتی از فلسفه ماركسيسم را حذف كنيد بدون آنكه ترك‏
حقيقت واقعی كرده باشيد و بدون آنكه در آغوش دروغهای ارتجاعيون بورژوا قرار گرفته باشيد . فلسفه ماركس‏ مانند يك قطعه محكم پولاد است " ( 1 ) .
چرا ؟ آيا استثنائی در جهان رخ داده است ؟ يا خير ، ماركسيسم از آن‏ جهت اين ادعا را دارد كه يك فلسفه است نه يك پديده ، و به علاوه‏ فلسفه‏ای است كه به حسب ادعای خود قوانين واقعی زندگی بشر را شناخته‏ است .
بديهی است كه ماركسيسم نمی‏تواند اين ادعا را در انحصار خود قرار دهد .
هر فلسفه اجتماعی می‏تواند اين ادعا را اظهار كند و دليل خود را ارائه دهد . هيچ مكتب اجتماعی را به دليل شناسنامه و تاريخ تولد نمی‏توان محكوم به‏ زوال و فنا دانست .
از اينرو ما اگر بخواهيم درباره اسلام و مقتضيات زمان قضاوت كنيم تنها راه اينست كه با معارف اسلامی آشنا شويم و روح قوانين اسلامی را درك‏
كنيم و سيستم خاص قانونگزاری اسلامی را بشناسيم تا روشن شود كه آيا اسلام‏ رنگ يك قرن معين و عصر مشخص دارد و يا از مافوق قرون و اعصار ، وظيفه‏ رهبری و هدايت و سوق دادن بشر را به سوی تكامل برعهده گرفته است .
البته توجه داريم كه نظريه‏ای درباره تاريخ وجود دارد كه می‏توانيم آن را " ماديت تاريخ " بناميم يعنی اينكه تاريخ از نظر ماهيت يك موجود
صددرصد مادی است ، نيروئی كه موتور تاريخ را به حركت می‏آورد روابط اقتصادی جامعه بشری است و ساير شؤون حياتی اعم از فرهنگی و دينی و قضائی‏ و اخلاقی تابعهای پاورقی :
1 - " بعثت و ايدئولوژی " صفحه 42 نقل از كتاب ماديت و انتقاد تجربی .

متغيری است از روابط اقتصادی ، و روسازيهايی است بر روی اين زيرسازيها ، و طبعا با دگرگونی روابط توليدی و اقتصادی ، همه شؤون زندگی بالطبع‏ دگرگون می‏گردد . اگر اين نظريه درست باشد جبرا و الزاما با تكامل ابزار توليدی و روابط اقتصادی همه چيز بايد تغيير كند .
اكنون مجال نقد اين نظريه كه نيازمند به بسط زيادتری است نيست ، همين‏ قدر می‏گوئيم اين نظريه نتوانسته است توجيه درستی از تاريخ بيابد و هم‏ نتوانسته تأييدی از صاحبنظران مستقل الفكر و غيرمقلد به دست آورد .
تاريخ ، ساخته انسان و روابط انسانها است . در انسان و در روابط انسانی‏ عناصر پايدار زيادی وجود دارد كه ثبات و بقاء خود را علی رغم تغييرات‏ روابط اقتصادی حفظ كرده است .
اكنون نوبت آن است كه در مختصات سيستم انونگزاری اسلام بحثی به عمل‏ آوريم ، همان مختصاتی كه سبب شده بدون آنكه اجازه بدهد نسخ و تبديل در اصل قوانين اسلام رخ دهد و بدون آنكه بگذارد كوچكترين آسيبی به جاودانگی‏
آن برسد آن را نرم و قابل انعطاف و انطباق با صور متغير زندگی ساخته‏ است .

علت تغيير مقتضيات زمانها « انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض والجبال فابين ان يحملنها و
اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا »( 1 ) .
اين آيه شريفه قرآن كه تلاوت شد از آيات بسيار پرمعنی قرآن كريم است‏ . اينكه عرض می‏كنم پرمعنی است ، با اينكه همه آيات قرآن پرمعنی می‏باشد ، از اين نظر است كه بعضی از آيات قرآن به شكلی مطلب را عرضه می‏دارد كه مردم را وادار به تفكر و تعمق می‏كند .
قرآن كريم زياد به تفكر دعوت می‏كند يا به طور مستقيم و يا غير مستقيم‏ . دعوتهای مستقيم قرآن كريم به تفكر همان آياتی است كه رسما موضوع تفكر را عنوان كرده است ، بی فكری را مذمت و ملامت كرده است : « ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون »( 2 ) بدترين جنبندگان در
نظر خدا كدامند ؟ آيا آنهائی هستند پاورقی :
1 - سوره احزاب ، آيه . 72
2 - سوره انفال ، آيه . 22

كه ما آنها را نجس العين می‏خوانيم ؟ يا بدترين حيوانات آنهائی هستند كه‏ ضرب المثل كودنی هستند ؟ نه ، بدترين جنبندگان در نظر خدا و با مقياس‏ حقيقت عبارت است از انسانهائی كه گوش دارند و كرند ، زبان دارند و گنگ و لالند ، قوه عقل و تميز به آنها داده شده است ولی آن را به كار
نمی‏اندازند و فكر نمی‏كنند . نظير اين آيه كه دعوت به تعقل شده است در قرآن زياد است .
يك سلسله آيات داريم كه غيرمستقيم مردم را به تعقل دعوت كرده است .
آنها هم چند دسته‏اند و نمی‏خواهيم همه آنها را عرض كنيم چون از مطلبی كه‏ در نظر گرفته‏ام دور می‏مانيم . يك دسته از اين آيات آياتی است كه مطلبی‏ را با شكل و صورتی طرح می‏كند كه عقل را بر می‏انگيزد به تفكر كردن و تأمل‏ كردن . اين خود يك روش خاصی است كه برای تحريك عقول به كار برده شده‏ است . از جمله همين آيه است . در اين آيه كه در موضوع انسان است ، به‏ شكلی مطلب بيان شده كه انسان وقتی اين آيه را تلاوت می‏كند فورا چند علامت سؤال در جلو خودش می‏بيند . « انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان‏ ظلوما جهولا ». ما امانت را بر آسمانها و زمين عرضه كرديم . اين امانت‏ چيست ؟ كدام امانت است ؟ چگونه عرضه كرديم ؟ بر كی عرضه كرديم ؟ بر آسمانها و بر زمين و كوهها . چگونه امانتی را می‏شود بر آسمان و زمين و كوه عرضه كرد ؟ امانت را ما عرضه داشتيم بر آسمانها ، بر زمين و بر كوهها اما آنها از اينكه اين امانت را بپذيرند امتناع كردند . كلمه‏ « ابين يحملنها »آمده است ، يعنی امتناع كردند از اينكه اين امانت را

به دوش بگيرند . معلوم می‏شود نوع امانت نوعی است كه اين موجودات كه‏ اين امانت بر آنها عرضه شده است بايد تحمل بكنند ، به دوش بگيرند ، نه‏
صرف اينكه بپذيرند . شما در امانتهای معمول می‏گوئيد كه فلانی فلان امانت‏ را پذيرفت ، نمی‏گوئيد به دوش گرفت . اما اينجا قرآن كريم می‏فرمايد اينها امتناع كردند از اينكه اين امانت را به دوش بگيرند . اين " امانت به دوش گرفتن " موضوعی در ادبيات عربی و فارسی شده است . حافظ می‏گويد : آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند « و حملها الانسان »اما انسان اين امانت را به دوش گرفت . فورا اين‏
سؤال پيش می‏آيد كه ما همه انسانها را می‏بينيم ولی روی دوش آنها چيزی‏ نمی‏بينيم . كدام بار است كه بر دوش انسانها گذاشته شده است ؟ پس‏ معلوم می‏شود اين شكل ديگری است ، يك امانت جسمانی نبوده است كه خدا يك جسمی را عرضه بدارد به زمين ، بگويد نه ، به كوهها ، بگويد نه ، به‏ آسمانها ، بگويد نه ، ولی به انسان بگويد تو ، انسان بگويد بلی من حاضرم. بعد می‏فرمايد : « انه كان ظلوما جهولا » انسان كه تنها موجودی بود كه‏ حاضر شد اين امانت را به دوش بگيرد ظلوم است . " ظلوم " از ماده ظلم‏ است . ظلم يعنی ستمگری . ظلوم مبالغه در ظالم بودن است . اين موجودی كه‏ اين امانت را به دوش گرفت بسيار ستمگر است . جهل به معنی نادانی ، و
جهولا مبالغه در نادانی است : و بسيار نادان هم هست . اين باز يك سلسله‏ سؤالهای ديگر به وجود می‏آورد : آيا خدا كه اين امانت را عرضه داشت ،
عرضه داشت كه بپذيرند و به دوش بگيرند يا عرضه داشت كه به دوش نگيرند ؟ مسلم عرضه داشت كه به دوش بگيرند . حالا كه هيچ مخلوقی به‏
خود اجازه نداده است و جرأت نكرده است كه اين امانت را به دوش بگيرد و تنها در ميان صف مخلوقات ، انسان قدم جلو گذاشته و گفته من حاضرم ، حالا كه قبول كرده چرا اين موجود را قرآن ظلوم و جهول خوانده است ؟ اين قسمت آخر يعنی موضوع ظلوم و جهول بودن ، بعد از موضوع امانت ، از مشكل‏ترين موضوعاتی بوده است كه هميشه علمای اسلامی ، مفسرين ، عرفا ، روی‏ اين موضوع فكر می‏كردند كه معنی ظلوم و جهول بودن چيست ؟
اينكه عرض كردم اين آيه يك آيه پرمعنی می‏باشد مقصودم همين بود كه‏ عرض كردم . يعنی اين آيه كريمه با زبانی مطلبی را بيان كرده است كه خود
به خود سؤالات زيادی را ايجاد می‏كند و عقل بشر را وادار به فكر و انديشه‏ می‏كند .
البته از نظر تمام مفسرين و از نظر اخبار شيعه و سنی هيچ جای ترديد نيست كه اين امانت از نوع امور جسمانی و مادی نبوده است بلكه يك امر
معنوی است . يعنی در ميان مخلوقات يك امری است كه خدا اسم آن را امانت گذاشته است . حالا چرا اسم آن را امانت گذاشته است بماند ، بلكه‏
توفيقی پيدا شد و عرض كرديم . يك موضوعی بوده كه خدا نام آن را امانت‏ گذاشته است و در عالم تكوين بر تمام مخلوقات عرضه كرده ولی آنها
نتوانستند به دوش بگيرند يعنی استعداد آن را نداشتند .
معنای عرضه كردن چيست ؟ معنای عرضه كردن اينست كه هر كمالی و هر فيضی‏ از ناحيه خدا بر تمام مخلوقات عرضه می‏شود ، فقط آنكه استعداد دارد می‏پذيرد و آنكه استعداد ندارد نمی‏پذيرد .
می‏توانيد مثال بزنيد به پيغمبری ، به امانت ، به علم و به هر چه كه‏ بخواهيد . آيا اين موهبت كه نامش رسالت است از طرف خداوند به بعضی‏
از انسانها عرضه می‏شود و از بعضی ديگر مضايقه می‏شود ؟ يعنی پيغمبری را به‏ پيغمبر عرضه كردند پذيرفت ، به من عرضه نكردند ، اگر به من هم عرضه‏ می‏كردند می‏پذيرفتم ؟ يا نه ، آن حقيقتی كه نامش وحی است ، رسالت است‏
، نبوت است ، يك حقيقتی است كه از ناحيه خداوند هيچگونه مضايقه‏ای [در عرضه آن ] نيست ، آن حقيقت بر همه مخلوقات عرضه می‏شود ، به سنگ هم‏ اگر بتواند بپذيرد می‏دهند ولی سنگ نمی‏تواند بپذيرد ، حيوان نمی‏تواند بپذيرد ، انسانها هم نمی‏توانند بپذيرند مگر افراد بخصوصی .
آن امانت هم كه خدا می‏فرمايد عرضه داشتيم ، بر تمام مخلوقات عرضه‏ كردند و هيچكدام از مخلوقات نتوانستند آن را بپذيرند مگر انسان .
پس تا اينجا می‏فهميم كه در انسان يك استعدادی وجود دارد كه در موجودات ديگر آن استعداد وجود ندارد . انسان چون استعداد آن را داشت به‏
او داده شد .
حالا آن امانت چيست ؟ ما از خود همين كلمه « يحملنها » می‏توانيم‏ بفهميم چيست . معلوم می‏شود يك امری است كه به دوش گرفتنی است .
البته جسمانی و مادی نيست ولی تحمل كردنی است . وقتی به اخبار و روايات مراجعه می‏كنيم می‏بينيم آن چيزی كه تفسير می‏كرده‏اند با همين معنی‏ جور در می‏آيد . آن امانت چيست ؟ گفتند تكليف و وظيفه و قانون . يعنی اينكه زندگی انسان زندگی‏ای‏ باشد كه او بايد در پرتو تكليف و وظيفه آن را صورت بدهد يعنی برای او وظيفه معين بكنند و او هم بار تكليف ، بار قانون ، بار مسؤوليت را به‏
دوش بگيرد ، و اين همان چيزی است كه در غير انسان وجود ندارد يعنی غير انسان ، همه مخلوقات و موجودات وظايفی را كه انجام می‏دهند بدون تحمل‏ مسؤوليت است ، روی اجبار و الزام است . تنها انسان است كه می‏شود برای‏
او قانون طرح كرد و او را مختار و آزاد گذاشت و به او گفت اگر راه‏ سعادت را می‏خواهی طی كنی بايد از اينجا بروی و اگر راه بدبختی را می‏خواهی بروی از اين طرف ، و در هر حال اختيار با خودت است ، حالا اين‏ تو هستی و اين راه . اين موضوع نامش تكليف است .
مطلبی كه تا اينجا عرض كردم يك مطلب مقدماتی بود ، بعد راجع به آن‏ باز هم توضيح خواهم داد .
بايد اول عرض بكنم كه در اين شبها راجع به چه موضوعی می‏خواهم صحبت‏ بكنم . حقيقتش اينست كه خودم مردد بودم ، و طبع من هم هميشه اينجور است كه می‏خواهم موضوعی را عنوان بكنم كه مورد احتياج است و شبهای‏
متوالی در اطراف همان موضوع صحبت بكنم تا آن را حلاجی كرده و حل بكنم ، و از طرف ديگر فكر من هميشه اينست كه مسائلی را عنوان بكنم كه كمتر
درباره آنها فكر و بحث می‏شود .
در ميان موضوعاتی كه به نظر رسيد ، يك موضوع بيشتر جلب توجه كرد كه‏ درباره آن بحث بكنم و البته اگر ببينم مستمعين اين موضوع را نمی‏پسندند و موضوعات ديگری را پيشنهاد می‏كنند ، چون شب‏ اول است مانعی ندارد از فردا شب موضوع را عوض كرده و موضوع ديگری را مطرح می‏كنيم . آن موضوعی كه به نظر بنده رسيده مسئله "مقتضيات زمان " است كه مسئله مهمی است و البته بيشتر طبقه تحصيل كرده و دنيا ديده‏ درباره اين مطلب سؤال می‏كنند . من خودم از اينكه بيشتر با اين طبقات‏ تماس دارم و برخوردهای زيادتری دارم احساس می‏كنم كه اين يك عقده روحی‏ عجيبی است كه آيا انسان می‏تواند مسلمان باشد و در عين حال خودش را با مقتضيات زمان تطبيق دهد يا نه ؟ گاهی می‏پرسند اساسا با توجه به اينكه‏
مقتضيات زمان تغيير می‏كند چگونه می‏شود انسان ديندار بماند ، چون لازمه‏ دينداری اينست كه انسان خودش را در مقابل مقتضيات زمان نگاه دارد و
مقتضيات زمان تغيير می‏كند و چاره‏ای نيست . گاهی از كيفيتش سؤال می‏كنند كه چه جور بايستی انسان خودش را تطبيق بدهد . يك عده می‏گويند انطباق‏ پیدا كردن ، ضد دين و مذهب است ، يك عده هم اين موضوع را بهانه قرار
داده و عليه دين تبليغ می‏كنند ، می‏گويند به همين دليل انسان نبايد پايبند به دين باشد چون دين مانع تجدد و مانع نوخواهی و پيشروی است و انسان اگر بخواهد در اين دنيا ترقی داشته باشد بايد طرفدار تجدد و نوخواهی و دشمن‏ كهنه باشد پس به همين دليل انسان نبايد ديندار باشد .
ممكن است بعضی به اهميت اين موضوع پی نبرند اما بدانند اگر اين مسأله‏ برای خودشان مطرح نيست برای بچه‏هايشان مطرح است و اگر برای فرزندانشان‏ هم امروز مطرح نيست دو روز ديگر مطرح خواهد شد . پس خوب است كه ما اين مسأله را بشكافيم و ببينيم‏ نظر اسلام راجع به " مقتضيات زمان " چيست و اصلا منطق چه اقتضا می‏كند كه وقتی فردا با افرادی مواجه شديم كه می‏گويند بايد با زمان پيشروی كرد و دائما به روحانيون می‏گويند خودتان را با زمان تطبيق بدهيد آيا پيشنهادشان‏ صحيح است يا نه ؟
اين موضوع به نظر من ارجح آمد كه چند شبی روی آن بحث بكنيم . البته‏ موضوعات زيادی در ضمن اين موضوع پيش می‏آيد كه بايد بحث كنيم . مثلا يك‏
بحثی است راجع به " اخلاق " . يك عده می‏گويند اخلاق نسبی است ، و اين‏ موضوع " نسبيت اخلاق " در نوشته‏ها بسيار به چشم می‏خورد . می‏گويند اخلاق‏ خوب و بد به طور مطلق نداريم . يعنی اينكه اخلاق خوب هميشه خوب است و اخلاق بد هميشه بد است ، اينطور نيست ، بعضی از اخلاقيات برای مردم‏ معينی و در زمان معينی خوب است و برای ديگران بد . اخلاق يك امر نسبی‏
است ، اخلاقی وجود ندارد كه برای همه مردم و در همه زمانها خوب باشد .
يك مسأله ديگر كه باز به همين مناسبت بايد روی آن بحث كرد بحثی است‏ راجع به زيربنای تاريخ ، و ماركسيست و غير ماركسيست در اين زمينه‏
نظرياتی دارند و ما ناچاريم در ضمن مباحث خود از آن بحث كنيم .
برای اينكه مفهوم اين آيه روشن بشود يك مطلب را در نظر بگيريد : انسان زندگی اجتماعی دارد يعنی بايد با اجتماع زندگانی بكند و الا منقرض‏ می‏شود . ولی انسان ، تنها موجودی نيست كه بايد زندگی اجتماعی داشته باشد .                                        در ميان حيوانات هم بسياری‏وجود دارند كه زندگی اجتماعی دارند . مقصود اين نيست كه آنها فقط با هم‏ هستند چون صرف باهم بودن زندگی اجتماعی نيست . مثلا آهوها با هم به طور دسته و گله زندگی می‏كنند ، باهم چرا می‏كنند ، با هم حركت می‏كنند ، ولی‏ زندگی اجتماعی ندارند ، زيرا در ميان آنها تقسيم كار و تقسيم مسؤوليت و
تشكيلات وجود ندارد . زندگی اجتماعی يعنی زندگی‏ای كه در آن تقسيم كار و تقسيم مسئوليت و نظم و تشكيلات وجود داشته باشد . بعضی از حيوانات‏واقعا زندگی اجتماعی و تشكيلاتی دارند ، در زندگی آنها تقسيم كار هم وجود دارد ، همينجور كه افراد بشر كارها را تقسيم كرده‏اند و توليد و توزيع‏ دارند يعنی مايحتاج خودشان را توليد می‏كنند و بعد روی حساب معينی تقسيم‏ می‏كنند ، آنها هم توليد و توزيع دارند ، توليدهای فنی می‏كنند .
در چند سال پيش كتابی منتشر شد كه بسيار كتاب خوبی بود و من در نوشته‏هايم به آن كتاب استناد كرده‏ام به نام " و راز آفرينش انسان " كه نويسنده آن يك پروفسور آمريكائی است و به فارسی ترجمه شده . در آن‏ كتاب نوشته است : " بسياری از حشرات كوچك هستند مانند بعضی از مورچگان كه اينها كشت و دامداری دارند . بعضی از حشرات ، حشرات ديگر را كه مايعی نظير شير در پستان دارند اهلی می‏كنند و در مقابل از شير آنها
استفاده می‏كنند و شيرها را در ميان خودشان تقسيم می‏كنند " . همينطور كه‏در ميان افراد بشر تشكيلات هست آنها هم تشكيلات دارند ، فرمانده دارند ، فرمانبر دارند ، سرباز دارند . كتابهائی كه

راجع به اين نوع حشرات نوشته شده قابل ملاحظه است . پس تنها موجودی كه‏ زندگی اجتماعی دارد انسان نيست ، خيلی از حيوانات هم هستند .
ولی يك تفاوت كلی وجود دارد . مطالعات علمی دانشمندان نشان می‏دهد موجوداتی كه مانند انسان زندگی اجتماعی دارند از وقتی كه پا به دنيا
گذاشته‏اند همين تشكيلات را داشته‏اند و تا امروز هم عوض نشده است يعنی‏ برعكس تاريخ تمدن بشر كه ادوار زيادی دارد مثلا می‏گوئيم انسان عهد جنگل ، انسان عهد حجر ، انسان عهد آهن ، عهد بخار و بعد هم عهد اتم ، حيوانات‏ اينجور نيستند ، هر نوع از انواع حيوانات يك نوع زندگی دارد ، زندگی‏ يك نوع متطور و متكامل نمی‏شود مگر آنكه خود نوع عوض شود و نوع ديگری‏ جای آن را بگيرد و به عبارت ديگر حيوان در زندگی خود ابتكار و خلاقيت‏ ندارد ، نمی‏تواند وضع و طرز زندگی خود را عوض كند و شكل ديگر و تازه‏تر به آن بدهد ، برخلاف انسان كه دارای چنين قدرت خلاقه و ابتكاری هست .
برای حيوان تجدد و نوخواهی وجود ندارد ولی برای انسان وجود دارد . حال‏ چرا ؟ دليلش « انا عرضنا الامانه علی السموات ». . . است . دليلش‏ اينست كه انسان فرزند بالغ و رشيد خلقت است ، انسان فرزندی است كه‏ خلقت ، حمايت و سرپرستی مستقيم خود را از روی او برداشته و او را از
نعمت آزادی و اختيار و ابتكار و استعداد مسؤوليت برخوردار كرده است ، پيمودن راه تكامل را برعهده خودش گذاشته است . انسان به حكم : « و خلق‏
الانسان ضعيفا »از لحاظ " فعليت " از همه حيوانات ناتوان‏تر پا به‏ هستی می‏گذارد ، و از لحاظ استعداد و راهی كه می‏تواند با قدم آزاد خود طی كند
از همه كاملتر و مجهزتر به دنيا می‏آيد . به انسان قوه انتخاب و كشف و ابتكار و خلاقيت داده شده است . انسان قادر است شكل توليد و توزيع‏
مايحتاج خود را عوض كند ، ابزارها و وسايل نوتر و بهتر از پيش اختراع‏ نمايد ، سيستم زندگی خود را عوض كند ، در روابط اجتماعی خود و در طرز
تربيت و اخلاق خود تجديد نظر نمايد ، محيط را و زمين را و زمان را به نفع‏ خود تغيير دهد ، شرايط و اوضاع و احوال اجتماع خود را عوض نمايد .
اينست كه مقتضيات زمان برای انسان وضع متغيری دارد و برای حيوان وضع‏ ثابتی دارد .
از همين جا اين مسأله پيش می‏آيد كه اسلام به عنوان يك دين و يك آئين‏ و به عنوان يك قانون زندگی با مقتضيات متغير زمان چه می‏كند ؟ آيا نظر
اسلام اينست كه بايد با مقتضيات زمان نبرد كرد و در حقيقت جلو قدرت‏ خلاقه و نيروی ابتكار بشر را گرفت و نگذاشت محيط و زمين و زمان را عوض‏
كند ؟ يا برعكس نظر اسلام اينست كه بايد تسليم زمان و مقتضيات زمان شد ؟ و يا نظر سومی در كار است و لااقل توضيح و تفصيلی در ميان است ؟ به هر حال مسأله اسلام و مقتضيات زمان از اينجا آغاز می‏شود كه در جلسات آينده‏ درباره آنها بايد بحث كنيم .

دو نوع تغيير در زمان

« انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و
اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا »( 1 )
از مذاكراتی كه بعضی از آقايان محترم ديشب كردند و بعضی هم با تلفن‏ صحبت كردند معلوم شد مسأله مقتضيات زمان كه ديشب عنوان شد مورد علاقه‏ آقايان محترم است .
در شب گذشته اين مطلب را عرض كردم كه در ميان جاندارهائی كه زندگی‏ اجتماعی دارند تنها انسان است كه زندگی متحول و متكاملی دارد يعنی‏ خداوند آن موجودات ديگر را طوری خلق كرده است كه زندگی ثابت و يكنواختی دارند ، از اولی كه پا به دنيا گذاشته‏اند با يك نظامات خاصی‏
بوجود آمده‏اند و هر چه هم كه زمان بر آنها گذشته است در نظامات و تشكيلات آنها تغييراتی پيدا نشده است . مثلا زنبور عسل كه يك جاندار اجتماعی عجيبی هست از دو هزار سال پيش كه دانشمندان درپاورقی :
1 - سوره احزاب ، آيه . 72

وضع زندگی او كتابها نوشته‏اند تا امروز كه درباره آن مطالعاتی صورت‏ گرفته است هيچ نشان نمی‏دهد كه اين مخلوق در وضع زندگی خودش تغييرات و تبديلاتی داده باشد . نظم همان نظم است و تشكيلات همان تشكيلات و حال‏
آنكه از دوهزار سال پيش تاكنون در زندگی انسانها هزاران تغيير و تبديل‏ پيدا شده است .
اولا چرا ؟ چرا آنها آنطور هستند و ما اينطور ؟ برای اينكه آنها به‏ اصطلاح با غريزه زندگی می‏كنند نه با عقل ، يعنی خداوند يك قدرت مرموزی‏ همراه آنها كرده است كه حقيقت اين قدرت برعلم روشن نشده است . ( اينكه عرض می‏كنم روشن نشده است يعنی از نظر مادی قابل توضيح نيست ) جز
همان چيزی كه قرآن فرموده است : « و اوحی ربك الی النحل ان اتخذی من‏ الجبال بيوتا »( 1 ) پروردگار تو از راه مخفی به زنبور عسل القاء كرد .
" وحی " همان فهماندن است از راه نهانی ، از راهی غير از راههای‏ معمولی . همان قدرتی كه در زبان علم غريزه ناميده می‏شود و قرآن آن را به‏
نام وحی ناميده است ، هميشه همراه اين موجود بوده است و او است كه اين‏ موجود را هدايت و رهبری می‏كند . ولی انسان اينطور نيست ، آنطور آفريده‏ نشده است . به انسان قدرتی داده شده است كه ما نام آن را " عقل " يا " ابتكار " می‏گذاريم . انسان دارای قوه ابتكار است اما حيوان ابتكار ندارد . اين اساس مطلب است .
ابتكار يعنی نقشه تازه خلق كردن ، نقشه جديد آفريدن . حيوان همان چيزی‏ را كه از طريق وحی به او فهمانده شده است

پاورقی :
1 - سوره نحل ، آيه . 68

می‏داند ، ديگر قادر نيست از پيش خود چيزی خلق كند يعنی نقشه‏ای را با
فكر خودش طرح بكند ، ولی انسان قادر است چون به انسان يك همچو قوه‏
عجيبی داده شده است . غريزه را از او گرفته‏اند و به او گفته‏اند تو در پرتو اين قوه بايد زندگی بكنی . البته انسان دارای وحی هست به اين معنی‏
كه برای بعضی از افراد او كه پيغمبران باشند در مسائلی كه پای حس و عقل‏ به آنجا نمی‏رسد وحی به كمك می‏آيد كه انسان را رهبری كند ، ولی قوه‏ ابتكار را از او نگرفته‏اند ، قوه ابتكار دارد و در حدودی كه از اين قوه‏ ساخته است وحی كاری ندارد . چون انسان دارای يك همچو قوه و قدرتی هست‏ زندگی او در خلقت از صفر بايد شروع بشود و از صفر هم شروع شده است ، بعد با قوه ابتكار خودش قدم به قدم جلو می‏رود و وضع زندگی خودش را تغيير می‏دهد ، از مرحله‏ای وارد مرحله ديگر می‏شود ، از عهدی به عهدی ديگر می‏رود ، نتيجه اينست كه به اصطلاح تمدن انسان دوره‏هائی دارد و تمدن حيوان‏ دوره‏هائی ندارد . اينكه می‏گويند مقتضيات زمان تغيير می‏كند ، راست‏ می‏گويند . علت تغيير كردنش هم همين جهت است كه با طرز خلقت انسان‏ مربوط است . مقتضيات زمان برای حيوان عوض نمی‏شود ولی برای انسان عوض‏ می‏شود . در حيوان حس تجدد و نوخواهی وجود ندارد ، در انسان وجود دارد .
زمان او يكنواخت است ولی زمان انسان يكنواخت نيست . حيوان مكلف‏ نيست يعنی مسؤوليت روی دوش حيوان گذاشته نشده است ، يك ماشين خودكار است ، ولی انسان مسئول كار خودش است . تكليف ، وظيفه و مسؤوليت ، همان چيزی است كه قرآن از آن به نام امانت ياد كرده است . امانت را بر زمين و آسمانها و كوهها ( البته اينها به عنوان نمونه ذكر شده‏اند ، منظور تمام مخلوقات است ) عرضه داشتيم هيچكدام حاضر نشدند كه آن را بپذيرند چون استعدادش را نداشتند . تنها انسان بود كه حاضر شد بار امانت تكليف و مسؤوليت را به‏ دوش بگيرد يعنی گفت خدايا ! مسؤوليت را من به عهده می‏گيرم ، آن راه‏ كمال و سعادت را من با پای خودم طی می‏كنم به حكم اين نيروی عجيبی كه به‏ من داده‏ای كه نيروی ابتكار است ، نيروی عقل است ، نيروی خلاقيت است . از همين جا يك مطلب ديگر هم پيدا می‏شود يعنی يك تفاوت پيدا می‏شود و آن اينست : حيوانها همانطوری كه در زندگی اجتماعيشان ترقی و تكامل‏ ندارند ، انحراف هم ندارند ، سقوط هم ندارند . همانطوری كه بالا رفتن‏ ندارند ، پائين آمدن هم ندارند . يعنی شما نمی‏توانيد مثلا در ميان‏ زنبورهای عسل ، گروهی را پيدا بكنيد كه اينها تدريجا دچار فساد و انحراف‏
شده باشند ، اخلاقشان فاسد شده باشد ، نظامات خودشان را عوض كرده باشند ، خلاف كرده باشند و در نتيجه اين كار از ميان رفته باشند ، اما انسان‏
اين هم در كارش هست ، يعنی فساد و انحراف هم در انسان امكان دارد .
همانطوری كه انسان ممكن است راه پيشروی را بپيمايد ، ممكن است كه به‏ سقوط و تباهی هم برود . هر دو راه به رويش باز است . همانطوری كه ممكن‏ است در زمان به واسطه استعداد عقلانی و علمی خودش جلو برود ، ممكن است‏ در اثر خودخواهی و هواپرستی از جاده ترقی منحرف شود ، به سراشيبی سقوط وارد گردد . امكان سقوط و انحراف برای انسان از دو راه است ، يكی از راه ظلم و ستمگری و حقوق يكديگر را پايمال كردن و از مسير عدالت خارج شدن ، و ديگر از راه جهالت . جهالت يعنی چه ؟ يعنی اشتباه كردن . حيوانها اين‏ چيزها را ندارند . البته گاهی به ندرت اتفاق می‏افتد ولی نه آنطوری كه‏ برای انسان پيش می‏آيد كه يك قومی را فاسد می‏كند . مثلامی‏گويند ممكن‏ است اشتباهی برای دسته كارگر زنبور عسل پيدا بشود . افراد كارگر مأمورند كه گلهای خوشبو و لطيف را پيدا كرده و آنها را بمكند و عسل تهيه كنند .
گاهی اشتباها بجای يك گل لطيف و خوشبو يك گل بدبو را می‏مكند اما اين‏ اشتباه بسيار كوچك است و زود هم جبران می‏شود . مأمورينی در كندو هستند كه وقتی زنبورهای كارگر وارد می‏شوند دهان آنها را بو می‏كنند می‏بينند وظيفه خودشان را خوب انجام داده‏اند يا نه . اگر ديدند بد انجام داده‏اند
فورا يك محكمه از محكمه صحرائی سريعتر تشكيل می‏دهند و با اسلحه‏ای كه‏ دارند همانجا آنها را معدوم می‏كنند . اينست كه در آيه كريمه قرآن بعد از بيان عرض امانت بر مخلوقات و امتناع تمام مخلوقات از پذيرش آن و پيشقدم شدن انسان ، بلافاصله می‏فرمايد : « انه كان ظلوما جهولا » انسان‏ موجود بسيار ستمگری است ، انسان موجود بسيار نادانی است . اين دو استعداد يعنی استعداد ترقی و تكامل از يك طرف ، و استعداد و امكان سقوط و انحراف از طرف ديگر به واسطه ظلم يا جهل ، از يكديگر تفكيك نمی‏شود .
آيه ديگری در قرآن به همين مضمون هست ، اول سوره دهر : « هل اتی علی‏ الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا 0 انا خلقنا الانسان من نطفه‏ امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا 0 انا »

« هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »( 1 ) . آيا برانسان گذشته است‏ زمانی كه هيچ نبوده است ؟ يك چيزی كه نام برده بشود نبوده است ؟ ما
انسان را از يك نطفه و ماده‏ای آفريده‏ايم كه در آن ماده استعدادهای‏ گوناگون وجود دارد و به موجب همان استعدادها ما انسان را مورد آزمايش‏ قرار می‏دهيم و آزادش می‏گذاريم . آزمايش يعنی چه ؟ آزمايش به چه وسيله ؟ آزمايش به وسيله تكليف و
مسؤوليت . يعنی تكليف و مسؤوليت به عهده او قرار می‏دهيم و آزادش‏ می‏گذاريم و می‏گوئيم خودت می‏دانی ، اين راه است و اين چاه ، اگر راه را رفتی به سعادت می‏رسی و اگر به طرف چاه رفتی منحرف شده‏ای و سقوط خواهی‏ كرد . « و جعلناه سميعا بصيرا »ما انسان را شنوا و بينا قرار داديم ،
سميع و بصير قرار داديم يعنی برای انسان چشم بينا و گوش شنوا قرار داديم‏ . بعد می‏فرمايد : « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »راه را به‏
او نشان داديم، از اينجا ديگر با خود انسان است ، يا شاكر است يا كفور. انسان تنها موجودی است كه يك همچو خلقت عجيبی دارد ، يك همچو سرشت‏
مركبی دارد . به موجب همين سرشت مركب است كه گاهی پيش می‏رود ، گاهی‏ عقب . به عبارت ديگر انسان زمان خود را می‏سازد ، گاهی زمان خود را خوب‏ می‏كند و گاهی بد ، برخلاف حيوان كه ساخته شده زمان و محكوم زمان است .
انسان تا حدودی خالق زمان خويش است و حيوان صددرصد مخلوق زمان خويش‏ است .

پاورقی :
1 - سوره دهر ، آيات 1 تا . 3 از همين جا ما به اين مطلب می‏رسيم كه تغييراتی كه در زندگی بشر پيدا می‏شود دو نوع است : يك نوع تغييرات صحيح و يك نوع تغييرات ناصحيح ، اعتلائی و غير اعتلائی . پس يك مطلب ديگر را از اينجا نتيجه می‏گيريم و آن اينست كه اگر از ما بپرسند آيا با تغييراتی كه در زمان پيدا می‏شود بايد هماهنگی كرد يا بايد مخالفت كرد ، بايد اينجور جواب بدهيم كه با تغييرات زمان نه بايد دربست هماهنگی كرد و نه در بست و صددرصد مخالفت كرد ، چون زمان را
انسان می‏سازد و انسان موجودی است كه می‏تواند زمان را در جهت خوبی تغيير بدهد و می‏تواند زمان را در جهت بدی تغيير بدهد ، پس با تغييراتی كه در جهت خوبی است بايد هماهنگی كرد و با تغييراتی كه در جهت بدی است نه‏
تنها نبايد هماهنگی كرد بلكه بايد مخالفت كرد .
اكنون سؤال ديگری پيش می‏آيد كه كدام تغييرات است كه بايد آنها را به‏ حساب ترقی و اعتلاء بگذاريم و كدام تغييرات است كه بايد آنها را به‏
حساب فساد و انحراف بگذاريم ؟ ما از كجا بفهميم كه يك تغيير اوضاع‏ خوب است و ما هم بايد هماهنگی بكنيم يا بد است و بايد مخالفت بكنيم ؟
مقياس آن چيست ؟
عقل برای انسان راهنمای خوبی است . عقل را خداوند به انسان داده است‏ برای اينكه راه كمال را از راههای انحراف تشخيص بدهد . وضع بشر نشان‏ می‏دهد كه بشر گاهی به حكم عقل راه صحيح را طی می‏كند ، گاهی به حكم اشتباه‏ و جهالت و هواپرستی راه انحراف را طی می‏كند .

يك مقياس كلی اينست كه ببينيم پديده‏هائی كه در زمان به وجود می‏آيد چه عواملی باعث به وجود آمدن آنها شده است و در چه جهتی به وجود آمده‏
است ، يعنی عامل پديده مورد نظر كدام استعداد از استعدادهای گوناگون‏ انسانی است ، و [ ببينيم آن پديده ] برای چه منظوری بوجود آمده و چه‏ آثاری دارد ؟ بايد ببينيم آنچه كه در زمان پيدا شد آيا محصول عقل و علم‏ بشر است يا چيز ديگری دخالت كرده است ؟ شما هر چيزی را كه ديديد در
زمان پيدا شد اگر روی آن حساب بكنيد ، گاهی می‏بينيد صددرصد محصول علم و عقل است ، و گاهی می‏بينيد محصول علم هست اما نه علم آزاد بلكه علم‏ بيچاره اسير . مثلا علمی در دنيا هست به نام علم فيزيك . بعضی از علما زحمت كشيده‏اند و اين علم را پيش برده‏اند . يكی از مباحث اين علم بحث‏ مربوط به نور است . مبحث نور از مباحثی است كه هزاران سال است بشر درباره آن تحقيقاتی دارد كه حقيقت نور چيست ؟ انسان كه می‏بيند ، چطور می‏شود كه می‏بيند ؟ انعكاس و انكسار نور چگونه است ؟ نور چه قوانينی‏ دارد ؟ يكی از علمای اسلامی مردی است به نام " ابن الهيثم " كه يك‏ رياضيدان و فيزيكدان فوق العاده‏ای می‏باشد ، مخصوصا درباره نور مطالعات‏ عجيبی كرده است كه اروپائيها بسياری از عقايدشان درباره نور را به اقرار خودشان از اين مرد گرفته‏اند . كتاب " المناظر " ابن الهيثم اكنون در دست است . يكی از اكابر دانشمندان اروپائی " راجر بيكن " است كه از
معاريف نوابغ اروپا است و در حدود قرن دوازدهم ميلادی می‏زيسته است .
اين مرد از حوزه اندلس اسلامی استفاده كرده

است و همه چيز خود را مديون ابن الهيثم می‏داند . " ويل دورانت " در كتاب " تاريخ تمدن " و همچنين " گوستاولوبون " در " تاريخ تمدن‏ اسلام و عرب " از قول خود راجربيكن می‏نويسد كه اين مرد با صراحت می‏گويد استاد اصلی من در اين علم ، ابن الهيثم است و من از كتابهای او استفاده‏ كرده‏ام . البته بعدها مبحث نور را خيليها پيش برده‏اند .
در اثر شناختن نور و كيفيات نور ، بشر مسئله عكس و عكسبرداری و فيلمبرداری را آموخته است . اين موضوع كار علم است . آيا علم در اينجا
پيشروی كرد يا نه ؟ البته كه پيشروی كرد . از اين راه چه استفاده‏ها كه‏ بشر می‏تواند ببرد !
علم كار خودش را می‏كند ، كشف و اختراع خودش را می‏كند ، يك دفعه يك‏ آدم پول پرست هواپرست پيدا می‏شود و آن را وسيله برای خالی كردن جيب‏
مردم و ضمنا فاسد كردن اخلاق مردم قرار می‏دهد ، از اين علمی كه بشر پيدا كرده است فيلمهای فاسد كننده منحرف كننده ايجاد می‏كند ، يعنی علم را به‏ اسارت می‏برد ، از اين علم فيلمهای فاسدی تهيه می‏كند كه نتيجه‏اش خراب‏ كردن اخلاق مردم است . آن وقت آيا ما می‏توانيم فلان فيلم سينمائی را قبول‏ بكنيم و بگوئيم پديده اين قرن است ، محصول علم است ؟ می‏گوئيم نه ، اين‏ فقط محصول علم نيست ، محصول علم و چيز ديگری است ، محصول شهوت شهوت‏ پرستان است كه علم را در خدمت خودش گرفته است و يك همچو چيزی به‏ وجود آورده است .
مثال ديگری عرض می‏كنم : علم ديگری در دنيا پيشروی می‏كند به نام علم شيمی ، علمی كه خواص تركيبات اجسام را نشان می‏دهد و
بشر را قادر می‏كند كه بتواند از عناصر ، تركيبات عجيبی بسازد مانند دواها . علم پيشرفت می‏كند ، خواص تركيبات را طرح می‏كند . تا آنجا كه‏ حساب علم است ، ترقی و پيشروی است . آيا ما بايد با اين پيشروی علم‏ هماهنگی بكنيم ؟ بله بايد هماهنگی بكنيم . اما به مرحله‏ای می‏رسد كه‏
می‏بينيم علم در خدمت هوس افراد فاسدی قرار گرفت ، افرادی تحصيل كردند  متخصص شيمی شدند و با خواص تركيب اشياء آشنا شدند ، علم بيچاره را وسيله‏ای ساختند برای ساختن ماده‏ای به نام " هروئين " كه پدر جد ترياك‏ است يعنی از هر جهت قدرتش چندين برابر ترياك است هم از لحاظ نشئه‏ای‏ كه ايجاد می‏كند و هم از لحاظ خماری . عفيف‏ترين زنهای دنيا اگر خدای‏ ناخواسته مبتلا به هروئين بشود ، در موقع احتياج حاضر است خود را تسليم‏ بكند و مقداری از آن را بگيرد . بلای بشريت است . آيا در ساختن هروئين‏ علم دخالت كرده است يا نه ؟ بله علم دخالت داشته است ، ولی علم آن را نساخته است شهوت بشر آن را ساخته است ، هواپرستی بشر آن را ساخته است‏
. علم چراغ است در دست بشر . چراغ را در هر جا ببری و به هر راه ببری‏ همان جا و همان راه را روشن می‏كند . عمده اينست كه آنكه چراغ را در دست‏ دارد به كجا و به چه راهی برود . يك دكتر داروساز با خودش فكر می‏كند حالا كه من تحصيلات عاليه داروسازی را انجام داده‏ام ، بجای اينكه يك‏ داروخانه باز كنم كه در آمدم فقط روزی پنجاه تا صد تومان باشد ، می‏آيم‏ هروئين می‏سازم كه بجای ماهی سه چهار هزار تومان ، بتوانم

در ماه بيست سی هزار تومان درآمد داشته باشم . آيا ما در اينجا می‏توانيم‏ هروئين را محصول پيشرفت زمان بدانيم و بگوئيم اين [ ماده ] محصول قرن‏ است ، به نام مقتضيات زمان و پيشرفت زمان بايد هروئين بكشيم ؟ ! در اينجا اين دو استعدادی كه قرآن می‏گويد ، يكی تحت عنوان « انا عرضنا
الامانه »و ديگری تحت عنوان « انه كان ظلوما جهولا »با هم آميخته شده‏ است . استعداد ابتكار بشر با استعداد ظلم و ستمگری و جهل بشر اتحاد پيدا كرده‏اند يعنی قدرت ستمگری بشر ، قدرت ابتكار بشر را در خدمت خود گماشته است . محصول آنجائی كه قدرت ابتكار در خدمت قدرت شهوت قرار می‏گيرد فيلمهای خانمان برانداز است ، هروئين است .
مثال ديگر عرض می‏كنم : " بزرگترين تعريفی كه برای اين قرن می‏كنند اينست كه می‏گويند " قرن اتم " است . اما تا بشر رفت كه از نيروی اتم‏
كوچكترين استفاده را بكند ، قدرت طلبهای دنيا علما را وادار كردند كه از اين نيرو " بمب " بسازند كه اين بمب وسيله‏ای در دست افراد جاه طلب‏دنيا باشد تا هر كسی كه خواست نفس بكشد فورا او را تهديد كنند . آيا می‏شود گفت چون اين بمب محصول كشف اتم است و محصول اين قرن است ، صلاح‏
بشريت است ، از مقتضيات زمان است ؟ اگر بايد با تمام مقتضيات زمان‏ هماهنگی كرد پس چرا تمام بشريت ناله می‏كند از اين " مسابقه تسليحاتی‏
" كه الان وجود دارد و تمام خيرخواهان بشر می‏گويند بيائيد تحريم بكنيم‏ اسلحه سازی را ، آنهم اينجور اسلحه را . پس چرا می‏گويند بيائيد با اينها
مبارزه بكنيم ؟ اين ، مسير علم هست اما نه علم آزاد . در اينجا نيز قدرت ابتكار بشر دراختيار قدرت جاه طلبی بشر قرار گرفته است يعنی ابتكار ، اسير جاه طلبی‏ بشر شده است .
می‏گويند برای " انيشتين " در آمريكا جشنی گرفتند و دانشمندانی كه‏ حضور داشتند ، در فضائل اين مرد داد سخن دادند ، نوبت به خودش رسيد
گفت شما برای كسی داريد جشن می‏گيريد كه وسيله شد بمب اتم در دنيا بسازند .
البته اين شخص كه اين كشف را كرد هيچوقت فكر نمی‏كرد و منظورش اين‏ نبود كه بمب اتم بسازند ، اين كشف را كرد كه اين نيرو در راه مصالح‏ بشريت به كار بيافتد اما قبل از اينكه او تكان بخورد ، روزولت‏ها ، استالين‏ها ، خروشچف‏ها ، آيزنهاورها ، چرچيل‏ها ، اين جاه طلبهای دنيا فورا از اين قدرت به نفع قدرت طلبی خودشان استفاده كردند .
آن كسی كه صنعت ضبط صوت را اختراع كرد ، هدفش اين بود كه درسهای‏ مفيدی داده می‏شود ، خطابه‏ها و كنفرانسها داده می‏شود ، خوب است كه‏ وسيله‏ای باشد كه صوت را ضبط بكنند تا آن درسها و خطابه‏ها در اين وسيله‏ ضبط بشود تا مردم بيشتر استفاده بكنند . ولی هنوز دو تا خطابه و كنفرانس‏ ضبط نشده بود ، هنوز دو تا درس ضبط نشده بود كه تصنيفهای شهوت انگيز دنيا را پر كرد . اين چه بود ؟ نيروی شهوت پرستی بشر بود كه در كمين‏ است تا استفاده بكند و علم را در خدمت خودش قرار بدهد .
پس ، از اينجا ما می‏فهميم بشر همينجور كه پيشروی دارد ، انحراف هم‏ دارد . از قديم الايام اين مطلب را معلمين اخلاق دنيا به ما گفته‏اند كه علم در وجود يك فرد دليل نيست كه او را در طريق‏ مصالح بشريت گام بردارد ، ممكن است يك نفر عالم باشد ولی علمش در خدمت شهوتش قرار بگيرد .
اميرالمؤمنين ( ع ) می‏فرمايد : من علم فراوانی دارم ولی افسوس افرادی‏ را پيدا نمی‏كنم كه به آنها تعليم بدهم ، بعد فرمود : بله ، افرادی را
پيدا می‏كنم ولی بعضی افراد را كه پيدا می‏كنم آدمهای سليم النفسی هستند اما كودن می‏باشند ، نمی‏فهمند ، عوضی می‏فهمند ، بعضی ديگر ، افراد زيركی‏ هستند اما تا معلومات را از من فرا می‏گيرند آن را وسيله قرار می‏دهند برای منافع مادی خودشان يعنی علم را وسيله هدفهای پست و پليد خودشان‏ قرار می‏دهند .
سنائی می‏گويد :
چو علم آموختی ، از حرص آنگه ترس كاندر شب چو دزدی با چراغ آيد گزيده‏تر برد كالا اين بسيار حرف درستی است . يك فرد همينكه عالم شد كافی نيست كه‏ بگوئيم هركاری كه اين آدم می‏كند درست است . بايد ببينيم علم اين آدم‏ ازاد است يا اسير ؟ آيا علم اين آدم در راههائی كه عقل تصويب می‏كند به‏ كار می‏افتد يا در راه هدفهای ديگر ، و به تعبير اميرالمؤمنين « مستعملا آله الدين للدنيا » ( 1 ) است .
اين در خصوص يك فرد است ، تا چه رسد به اجتماع 

 پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، حكمت . 147

عده‏ای از علما و دانشمندان فعاليت می‏كنند اجتماع را به جلو می‏برند و يك‏ عده مردم سود جو در كمين می‏باشند كه از كارهای اينها سوء استفاده بكنند . پس اين مقياسی است كه ما می‏توانيم به دست بياوريم راجع به تغييراتی‏
كه در روزگار پيدا می‏شود كه چه تغييرات ، تغييرات خوبی است و چه‏ تغييرات ، تغييرات بدی است ؟ با تغييراتی كه در ايجاد آن ولو علم هم‏ دخالتی داشته است اما علم در خدمت هوا و هوس بشر قرار گرفته است تا اين تغييرات را ايجاد كرده نبايد هماهنگی نمود . هماهنگی كردن با اينها مساوی با سقوط است .
اگر بگوئيد عصر ، عصر علم است می‏گوئيم بله عصر علم است اما آيا تمام‏ سرچشمه‏های وجود بشر غير از علم خشك شده است ، فقط عصر علم است ، بشر فقط عالم است ، غير از علم نيروی ديگری در بشر وجود ندارد ؟ چرا . اين نكته را توجه داشته باشيد : در هيچ دوره‏ای به اندازه دوره ما "
علم " اسير و برده نشده است . اسم اين دوره را نبايد عصر علم گذاشت‏ بايد عصر بردگی علم گذاشت ، عصر اسارت علم ، يعنی عصری كه علم را آزاد نمی‏گذارند . در تمام دوره‏های گذشته ، علم از اين دوره آزادتر بوده است . در هيچ دوره‏ای علم و عالم مثل امروز بدبخت و اسير و بيچاره نبوده است . شما اگر درست دقت كرده باشيد می‏دانيد كه اگر عالمی پيدا بشود ، مثلا يك مخترع و يا يك روانشناس بسيار ماهر ، تا پيدا شد فورا قدرتهای‏
سياسی او را در اختيار خودشان قرار می‏دهند

می‏گويند تو بيا علم خودت را در خدمت هدفهای ما قرار بده ، و چاره‏ای هم‏ ندارد . بهترين مثلش دانشمندان اتم شناس هستند . از اينها بيچاره‏تر در
دنيا وجود ندارد . در هر جای دنيا كه يك دانشمند اتم شناس درجه اول‏ پيدا شد قدرتهای سياسی آمدند او را زندانی كردند برای اينكه علم را در
اختيار آنها قرار دهد و احيانا دشمن از آن استفاده نكند . يك برنامه‏ می‏دهند و می‏گويند روی اين برنامه بايد عمل بكنی و حق زندگی غير از اين را
نداری . دانشمندان درجه اول در هر كجای دنيا باشند اسراری از علوم طبيعی‏ می‏دانند كه ديگران نمی‏دانند . ممكن است در شوروی چندين نفر از اين‏ دانشمندان باشند ( كه كسی عدد آنها را هم نمی‏داند چون اينگونه افراد جزء اسرارند ) . همين تعداد هم ممكن است در آمريكا باشد . برای هر يك از اينها دهها نفر مأمور و مراقب وجود دارد كه اسرار را به ديگری تحويل‏ ندهند ، يا يك وقت ديگران اينها را ندزدند . از اينها بيچاره‏تر در دنيا وجود ندارد يعنی اين آزادی كه ما و شما الان داريم آنها ندارند . حتی با برادر خودش حق ندارد تماس بگيرد . چرا ؟ برای اينكه ممكن است يكوقت‏ او بخواهد به برادرش مقداری از اين اسرار را تحويل دهد و بعد برادر او برود اين اسرار را در اختيار دولت ديگر بگذارد و آن دولت از اين لحاظ با اين دولت برابر بشود . پس اين چه عصر علمی است ؟ عصر علم هست اما نه عصر آزادی علم بلكه‏ عصر اسارت و بردگی علم ، عصر اينكه قدرت ديگری غير از قدرت علم بر اجتماع بشر حكومت می‏كند و آن قدرت ، علما را به عنوان وسيله برای‏هدفهای خودش استخدام كرده است . پس اگر ما بگوئيم با مقتضيات زمان نبايد به طور در بست هماهنگی كرد ، اين مخالفت با علم نيست ، بلكه به واسطه اين نكته است كه ما می‏دانيم‏ هنوز دوره‏ای كه در آن دوره علم آزاد باشد ، عقل آزاد باشد ، دوره‏ای كه‏
علم و عقل بر شهوات مردم ، بر جاه طلبيهای مردم حكومت بكند نيامده است‏ ، يعنی هنوز عصری نيامده است كه " اينشتين " حاكم و آمر باشد و
روزولت مطيع و مأمور ، بلكه عكس است .
افلاطون نظريه معروفی دارد به نام نظريه " مدينه فاضله " . می‏گويد دنيا آن روزی به سعادت نائل خواهد شد كه حكيمان زمامداران باشند و
زمامداران حكيمان ، تا وقتی كه حكيمان طبقه‏ای هستند و زمامداران طبقه‏ای‏ ديگر ، دنيا روی سعادت نخواهد ديد . ما مسلمانها بالاخص شيعيان می‏گوئيم‏ دوره سعادت بشر آن عصری است كه دوره عدل كامل است يعنی عصر ظهور حضرت‏
حجت ( عج ) ، آن دوره‏ای كه اولين مشخصش اينست كه دوره حكومت عقل است‏ يعنی دوره‏ای است كه در آن ، علم اسير و برده نيست .
اميرالمؤمنين ( ع ) تعبيری درباره آن عصر دارد كه می‏فرمايد :
« و يغبقون كأس الحكمه بعد الصبوح » ( 1 ) در آن عصر مردم صبحگاهان و شامگاهان جامی كه می‏نوشند جام حكمت و معرفت است ، جز جام حكمت و معرفت جام ديگری نمی‏نوشند .

پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، خطبه . 148

در كافی هست كه در عصر ظهور حضرت حجت ، خدا دست خود را بر سر افراد بشر می‏گذارد و عقل مردم زياد می‏شود . من شايد نتوانستم اين مطلب را آنجور كه دلم می‏خواست تقرير بكنم ولی‏
بدانيد كه به غلط می‏گوئيم عصر ، عصر علم است ، به غلط می‏گوئيم عصر ، عصر عقل است ، به غلط می‏گوئيم عصر ، عصر فكر است ، برای اينكه در اين عصر عقل آزادی ندارد ، علم و فكر آزادی ندارد ، هنوز دنيا دنيای شهوت است ، هنوز دنيا دنيای جاه طلبی است . در ماه گذشته كه به خوزستان رفته بودم در جشنی كه به مناسبت نيمه‏ شعبان برقرار شده بود گفتم اگر بخواهيد بفهميد عصر چه عصری است و بر وجود بشر چه چيزی حكومت می‏كند ، وضع اين " بيتل‏ها " را ببينيد ، چهار تا آدم بی ارزش چه سروصدائی در دنيا راه انداخته‏اند . روزنامه‏های خودمان‏ نوشتند وقتی كه اينها به آمريكا رفتند تمام جريانهای سياسی را تحت‏ الشعاع قرار دادند . اين ، حكايت می‏كند از روحيه ملت آمريكا . " ويلسن‏
" نخست وزير انگلستان هم وارد شد و روزنامه‏های مهم مثل " نيويورك‏ تايمز " خبر ورود او را در چهار سطر نوشتند اما صفحاتی را اختصاص به‏ بيتل‏ها دادند . آنقدر اينها در دنيا شهرت كسب كرده‏اند كه گفتند ما امروز از عيسای مسيح معروفتريم . آيا اين موضوع از اين حكايت می‏كند كه‏ عصر ، عصر علم و عقل است ؟ گفتم معلوم می‏شود هنوز عصر ، عصر بيتل‏هاست‏ نه عصر ويلسن ، و گفتم تازه اگر عصر ويلسن هم بود چه بود ؟ پس ، از اينها ما نتيجه می‏گيريم كه هنوز نبايد جريانهائی را كه در
دنيا وجود دارد صد در صد تصديق بكنيم ، نبايد كلمه مقتضيات زمان ما را فريب بدهد . هنوز خيلی فاصله دارد تا زمان به جائی برسد كه تمام‏
تغييراتش صحيح باشد . در همينجا به عرايض خودم خاتمه می‏دهم .