امامت و جانشینى پیغمبر اکرم (ص ) و حکومت اسلامى

انسان با نهاد خدادادى خود بدون هیچگونه تردید درک میکند که هرگز جامعه انسانى متشکلى مانند یک کشور یا یک شهر یا ده یا قبیله و حتى یک خانه که از چند تن انسان تشکیل مییابد، بدون سرپرست و زمامدارى که چرخ جامعه را بکار اندازد و اراده او باراده هاى جزو حکومت کند، و هر یک از اجزاء جامعه را بوظیفه اجتماعى خود وا دارد، نمیتواند به بقاء خود ادامه دهد و درکمترین وقتى اجزاء آن جامعه متلاشى شده وضع عمومیش بهرج و مرج گرفتار خواهد شد.

به همین دلیل کسیکه زمامدار و فرمانرواى جامعه ایست ( اعم از جامعه بزرگ یاکوچک ) و بسمت خود و بقاء جامعه عنایت دارد، اگر بخواهد بطور موقت یا غیر موقت از سر کار خود غیبت کند البته جانشینى بجاى خود میگذارد و هرگز حاضر نمیشود که قلمرو فرمانروائى و زمامدارى خود را سر خود رها کرده و از بقاء و زوال آن چشم پوشد.

رئیس خانواده اى که براى سفر چند روزه یا چند ماهه میخواهد خانه و اهل خانه را وداع کند، یکى از آنان را ( یا کسى دیگر را ) براى خود جانشین معرفى کرده امورات منزل را بوى میسپارد. رئیس مؤسسه یا مدیر مدرسه یا صاحب دکانى که کارمندان یا شاگردان چندى زیر دست دارد، حتى براى چند ساعت غیبت، یکى ازآنان را بجاى خود نشانیده دیگران را بوى ارجاع میکند وبهمین ترتیب.

اسلام دینى است که بنص کتاب و سنت بر اساس فظرت استوار است و آئینى است اجتماعى که هر آشنا و بیگانه این نشانى را از سیماى آن مشاهده میکند و عنایتى که خدا و پیغمبر باجتماعیت این دین مبذول داشته اند هرگز قابل انکار نبوده و با هیچ چیز دیگرى قابل مقایسه نیست.

پیغمبر اکرم (ص ) نیز مسئله عقد اجتماع را در هر جائى که اسلام در آن نفوذ پیدا میکرد، ترک نمیکرد و هر شهر یا دهکده اى که بدست مسلمین میافتاد، در اقرب وقت والى و عاملى در آنجا نصب و زمام اداره امور مسلمین را بدست وى میسپرد حتى در لشگرهائى که بجهاد اعزام میفرمود، گاهى براى اهمیت مورد بیش از یک رئیس و فرمانده بنحو ترتب براى ایشان نصب مینمود حتى در جنگ موته چهار نفر رئیس تعیین فرمود که اگر اولى کشته شد دومى را، و اگر دومى کشته شد سومى را و همچنین... بریاست و فرماندهى بشناسند.

و همچنین بمسئله جانشینى عنایت کامل داشت و هرگز در مورد لزوم، از نصب جانشین فروگذارى نمینمود و هر وقت از مدینه غیبت میفرمود والى بجاى خود معین میکرد حتى درموقعى که از مکه بمدینه هجرت مینمود و هنوز خبرى نبود، براى اداره چند روزه امور شخصى خود در مکه و پس دادن امانتهائى که از مردم پیشش بود، امام على (ع ) را جانشین خود قرار داد و همچنین پس از رحلت نسبت به دیون و کارهاى شخصیش على (ع ) را جانشین نمود.

شیعه میگوید: بهمین دلیل، هرگز متصور نیست پیغمبر اکرم (ص ) رحلت فرماید و کسى را جانشین خود قرار ندهد و سرپرستى براى اداره امور مسلمین و گردانیدن چرخ جامعه اسلامى، نشان ندهد. اینکه پیدایش جامعه اى بستگى دارد بیک سلسله مقررات و رسوم مشترکى که اکثریت اجزاء جامعه آنها را عملا بپذیرند، و بقاء و پایدارى آن بستگى کامل دارد بیک حکومت عادله اى که اجراء کامل آنها را به عهده بگیرد، مسئله اى نیست که فطرت انسانى در ارزش واهمیت آن شک داشته باشد یا براى عاقلى پوشیده بماند یا فراموشش کند در حالیکه نه دروسعت و دقت شریعت اسلامى میتوان شک نمود و نه در اهمیت و ارزشى که پیغمبراکرم (ص ) براى آن قائل بود و در راه آن فداکارى و از خود گذشتگى مینمود میتوان تردید نمود و نه درنبوغ فکر و کمال عقل و اصابت نطر و قدرت تدبیر پیغمبر اکرم (ص ) ( گذشته از تأ یید وحى و نبوت ) میتوان مناقشه کرد.

پیغمبر اکرم (ص ) بموجب اخبار متواترى که عامه و خاصه در جوامع حدیث ( در باب فتن و غیر آن ) نقل کرده اند، از فتن و گرفتاریهائى که پس از رحلتش دامنگیر جامعه اسلامى شد، فسادهائى که در پیکره اسلام رخنه کرد، مانند حکومت آل مروان و غیر ایشان که آئین پاک را فداى ناپاکیها و بی بندوباریهاى خود ساختند، تفصیلا خبر داده است و چگونه ممکن است که ازجزئیات حوادث و گرفتاریهاى سالها و هزاران سالها پس از خود غفلت نکند، و سخن گوید ولى ازمهمترین وضعى که باید در اولین لحظات پس ازمرگش بوجود آید غفلت کند یا اهمال ورزد وامرى باین سادگى ( از یکطرف ) و باین اهمیت ( از طرف دیگر ) بناچیز گیرد و با اینکه به طبیعیترین و عادى ترین کارها مانند خوردن و نوشیدن و خوابیدن مداخله و صدها دستور صادر نموده ازچنین مسئله با ارزشى بکلى سکوت ورزیده کسى را بجاى خود تعیین نفرماید؟

و اگر بفرض محال تعیین زمامدار جامعه اسلامى در شرع اسلام بخود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پیغمبر اکرم (ص ) بیانات شافى در این خصوص کرده باشد ودستورات کافى بایست بدهد تا مردم در مسئله اى که اساسا بقاء و رشد جامعه اسلامى و حیات شعائر دین بآن متوقف واستوار است، بیدار و هشیار باشند.

و حال آنکه از چنین بیان نبوى و دستور خبرى نیست و اگر بود کسانیکه پس از پیغمبر اکرم (ص ) زمام امور را بدست گرفتند مخالفتش نمیکردند در صورتیکه خلیفه اول خلافت را به خلیفه دوم با وصیت منتقل ساخت و همچنین خلیفه چهارم بفرزندش وصیت نمود و خلیفه دوم خلیفه سوم را با یک شوراى شش نفرى که خودش اعضاء آن و آئین نامه آنرا تعیین و تنظیم کرده بود، روى کار آورد و معاویه امام حسن را بزور بصلح وادار نموده خلافت را باین طریق برد و پس از آن خلافت بسلطنت موروثى تبدیل شد و تدریجا شعائر دینى از جهاد و امر به معروف و نهى ازمنکر و اقامه حدود و غیر آنها یکى پس از دیگرى از جامعه هجرت کرد و مساعى شارع اسلام نقش بر آب گردید (1).

شیعه از راه بحث و کنجکاوى در درک فطرى بشر و سیره مستمره عقلاء انسان و تعمق در نظر اساسى آئین اسلام که احیاء فطرت میباشد، و روش اجتماعى پیغمبراکرم، و مطالعه حوادث تاسف آورى که پس از رحلت بوقوع پیوسته، و گرفتاریهائى که دامنگیر اسلام و مسلمین گشته، و بتجزیه و تحلیل در کوتاهى و سهل انگارى حکومتهاى اسلامى قرون اولیه هجرت برمیگردد، باین نتیجه میرسد که از ناحیه پیغمبر اکرم (ص ) نص کافى در خصوص تعیین امام و جانشین پیغمبررسیده است آیات و اخبار متواتر قطعى مانند آیه ولایت و حدیث غدیر و حدیث سفینه و حدیث ثقلین و حدیث حق و حدیث منزلت و حدیث دعوت عشیره اقربین و غیر آنها باین معنى دلالت داشته ودارند ولى نظر بپاره اى دواعى تأ ویل شده و سرپوشى روى آنها گذاشته شده است.

در تأ یید سخنان گذشته

آخرین روزهاى بیمارى پیغمبر اکرم (ص ) بود و جمعى از صحابه حضور داشتند آنحضرت فرمود: دوات و کاغذى براى من بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که پس از من ( با رعایت آن ) هرگز گمراه نشوید، بعضى از حاضرین گفتند: این مرد هذیان میگوید کتاب خدا براى ما بس است. آنگاه هیاهوى حضار بلند شد. پیغمبر اکرم فرمود: «برخیزید و از پیش من بیرون روید زیرا پیش پیغمبرى نباید هیاهو کنند» (2).

کسانیکه در این قضیه ازعملى شدن تصمیم پیغمبر اکرم (ص ) جلوگیرى کردند همان اشخاصى بودند که فرداى همانروز از خلافت انتخابى بهره مند شدند و بویژه اینکه انتخاب خلیفه را بیاطلاع على (ع ) و نزدیکانش نموده، آنانرا در برابر کار انجام یافته قرار دادند آیا میتوان شک نمود که مقصود پیغمبر اکرم درحدیث بالا تعیین شخص جانشین خود ومعرفى على (ع ) بود؟

و مقصود از این سخن ایجاد قیل و قال که در اثر آن پیغمبر اکرم (ص ) از تصمیم خود منصرف شود نه اینکه معناى جدى آن ( سخن نابجاى گفتن از راه غلبه مرض ) منظور باشد، زیرا اولا: گذشته از اینکه در تمام مدت بیمارى از پیغمبر اکرم (ص ) حتى یک حرف نابجا شنیده نشده و کسى هم نقل نکرده است، روى موازین دینى، مسلمانى نمیتواند پیغمبراکرم (ص ) را که با عصمت الهى مصون است بهذیان و بیهوده گوئى نسبت دهد.

ثانیا: اگر منظور از این سخن معناى جدیش بود محلى براى جمله بعدى ( کتاب خدا براى ما بس است ) نبود و براى اثبات نابجا بودن سخن پیغمبر اکرم (ص ) با بیماریش استدلال میشد نه با اینکه با وجود قرآن نیازى بسخن پیغمبر نیست، زیرا براى یک صحابى نبایست پوشیده بماند که همان کتاب خدا، پیغمبر اکرم (ص ) را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و بنص قرآن کریم مردم در برابر حکم خدا و رسول هیچگونه اختیار و آزادى عمل ندارند.

ثالثا: این اتفاق در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و وى بخلافت خلیفه دوم وصیت کرد وقتى که عثمان به امر خلیفه، وصیت نامه را می نوشت، خلیفه بیهوش شد با اینحال خلیفه دوم سخنى را که درباره پیغمبر اکرم (ص ) گفته بود درباره خلیفه اول تکرار نکرد (الکامل، تالیف ابن اثیر، ج2، ص292. شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص54).

گذشته از اینها خلیفه دوم در حدیث ابن عباس (شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص134) به این حقیقت اعتراف مینماید وى میگویدمن فهمیدم که پیغمبر اکرم میخواهد خلافت را تسجیل کند، ولى براى رعایت مصلحت بهم زدم. میگوید: خلافت از آن على بود (تاریخ یعقوبی، ج2، ص137) ولى اگر بخلافت می نشست مردم را بحق و راه راست وادار میکرد و قریش زیر بار آن نمیرفتند از این روى وى را از خلافت کنار زدیم.

با اینکه طبق موازین دینى باید متخلف از حق را بحق وادار نمود نه حق را براى خاطر متخلف ترک نمود موقعیکه براى خلیفه اول خبر آوردند که جمعى از قبائل مسلمان از دادن زکوه امتناع میورزند، دستور جنگ داد و گفت: اگر عقالى راکه پیغمبر خدا میدادند بمن ندهند با ایشان می جنگم (البدایة و النهایة،‌ ج6، ص311) و البته مراد از این سخن این بود که بهر قیمت تمام شود باید حق احیاء شود البته موضوع خلافت حقه از یک عقال مهمتر و با ارزشتر بود.

برای اثبات خلافت علی بن ابیطالب به آیاتی از قرآن استدلال می شود

 از جمله آنها این آیه است: « انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یوتون الزکوة و هم راکعون »

یعنی: «ولی امر و صاحب اختیار شما فقط خدا و رسولش و مومنان هستند که نماز می خوانند و در حال رکوع صدقه و زکات می دهند»، (سوره
مائده، آیه 55)

مفسرین سنی و شیعی اتفاق دارند که آیه مذکور در شان علی بن ابیطالب نازل شده است و روایات کثیری از عامه و خاصه نیز بر آن
دلالت دارد.

ابوذر غفاری می گوید: روزی نماز ظهر را با پیغمبر خواندیم سائلی از مردم تقاضای کمک نمود ولی کسی به او چیزی نداد، سائل دستش را به جانب آسمان بلند کرده گفت: خدایا! شاهد باش در مسجد پیغمبر کسی به من چیزی نداد. علی بن ابیطالب در حال رکوع بود با انگشتش به سائل اشاره کرد، او انگشتر را از دست آن حضرت گرفت و رفت.

پیغمبر اکرم که جریان را مشاهده می فرمود سرش را به جانب آسمان بلند کرده عرضه داشت: خدایا! برادرم حضرت موسی (ع) به تو گفت: خدایا! شرح صدری به من عطا کن و کارهایم را آُسان گردان و زبان گویای به من بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزیر و کمک من قرار بده، پس وحی نازل شد که ما بازوی تو را به واسطه برادرت محکم می گردانیم و نفوذ و تسلطی به شما عطا خواهیم نمود. خدایا! من هم پیغمبر تو هستم، صدری برایم عطا کن و کارهایم را آسان گردان و علی را وزیر و پشتیبانم قرار بده».

ابوذر می گوید: هنوز سخن پیغمبر تمام نشده بود که آیه نازل گشت (ذخائر العقبی، تالیف طبری،‌ط قاهره،‌ سال 1356، ص 16) حدیث مذکور با اندکی اختلاف در دژ‌المنثور، ج2،‌ ص293 نیز نقل شده. بحرانی در کتاب غازة المرام، ص 103، 24 حدیث از کتب عامه و 19 حدیث از کتب خاصه در شان نزول آیه نقل کرده است. از جمله آیات این آیه است: « الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الا سلام دینا ».

یعنی: « کفار امروز از برچیده شدن دستگاه اسلام نامیده شدند پس دیگر از آنان نهراسید ولی از من بترسید. امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما برگزیدم»، (سوره مائده، آیه 3).

ظاهر آیه این است که: قبل از نزول آیه کفار امیدوار بودند که روزی خواهد آمد که دستگاه اسلام برچیده شود،‌ ولی خداوند متعال به واسطه انجام کاری آنان را همیشه از نابودی اسلام مایوس گردانیده و همان کار سبب کمال و استحکام اساس دین بوده است و لابد از امور جزئی مانند جعل حکمی از احکام نبوده، بلکه موضوع قابل توجه و مهمی بوده که بقای اسلام مربوط به آن بوده است.

ظاهرا این آیه با آیه ای که در اواخر این سوره نازل گشته بی ربط نباشد: « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک وان لم تفعل بلغت رسالته والله یعصمک من الناس».

یعنی: «ای پیغمبر! موضوعی را که به تو دستور دادیم به مردم ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنی رسالت خدا را انجام نداده ای. و خدا تو را از هرگونه خطری که متوجه تو باشد در امان خواهد داشت»، (سوره مائده، آیه 72).

این آیه دلالت می کند که: خدا موضوع قابل توجه و بسیار مهمی را که اگر انجام نگیرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع می شود به پیغمبر دستور داده ولی از بس با اهمیت بوده پیغمبر از مخالفت و کارشکنی مردم می ترسیده و به انتظار موقعیت مناسب آن را به تاخیر می انداخته است، تا آینکه از جانب خدا امر موکد و فوری صادر شده که باید در انجام این دستور تعلل نورزی و از هیچ کس نهراسی. این موضوع هم لابد از قبیل احکام نبوده،‌ زیرا تبلیغ یک یا چند قانون نه آن اهمیت را دارد که از عدم تبلیغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پیغمبر اسلام از بیان قوانین ترسی داشته است.

این قرائن و شواهد، موید اخباری هستند که دلالت دارند که آیه های مذکور در غدیر خم درباره ولایت علی بن ابیطالب نازل گشته است. و بسیاری از مفسرین شیعه و سنی نیز آن را تایید نموده اند.

ابوسعید خدری می گوید: پیغمبر در غدیر خم مردم را به سوی علی دعوت نموده بازوهای او را گرفته به طوری بلند کرد که سفیدی زیر بغل رسول خدا نمایان شد،‌ سپس آیه نازل شد: « الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» پس پیغمبر فرمود: «الله اکبر، از کامل شدن دین و تمامی نعمت و رضایت خدا و ولایت علی بعد از من».

سپس فرمود: «هرکس من صاحب اختیار و متصدی امور او هستم،‌ علی صاحب اختیارش می باشد. خدایا! با دوست علی دوست باش و با دشمنش دشمنی کن. هر کس او را یاری نمود،‌ تو یاریش کن و هر کس او را رها کرد تو نیز او را رها کن».

بحرانی در کتاب غایة المرام، ص 336، 6 حدیث از طرق عامه و 15 حدیث از طرق خاصه در شان نزول آیه نقل کرده است.

خلاصه سخن: دشمنان اسلام که در راه نابودی آن از هیچ کاری خودداری نمی نمودند و از همه جا مایوس گشتند فقط به یک جهت امیدوار بودند، آنها فکر می کردند که چون حافظ و نگهبان اسلام پیغمبر است وقتی از دنیا رفت،‌ اسلام بی قیم و سرپرست می گردد و نابودی برایش حتمی خواهد بود. ولى در غدیرخم، اندیشه آنان باطل گشت و پیغمبر على را بعنوان سرپرست و متصدى اسلام بمردم معرفى نمود و پس از على هم این وظیفه سنگین و ضرورى بعهده دودمان پیغمبرکه از نسل على بوجود میآیند خواهد بود. (براى توضیح بیشتر رجوع شود بتفسیر المیزان تأ لیف استاد علامه طباطبائى ج 5 ص 177 - 214 و ج 6 ص 50 - 64 ).

حدیث غدیر: پیغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجه الوداع در غدیرخم توقف نموده مسلمین را گرد آورده پس از اداى خطبه اى على را بولایت و پیشوائى مسلمین منصوب کرد.

براء میگوید: در سفر حجه الوداع خدمت رسول خدا بودم وقتى به غدیرخم رسیدیم دستور داد آن مکان را پاکیزه نمودند سپس دست على را گرفته طرف راست خودش قرار داده فرمود: آیا اختیار دار شما نیستم؟ پاسخ دادند: اختیار ما بدست شما است. پس فرمود: هر کس من مولا و صاحب اختیار او هستم، على مولاى او خواهد بود، خدایا! با دوست علی دوستی و با دشمنش دشمنی کن».

پس عمر بن الخطاب به على گفت: این مقام گوارایت باد که تو مولاى من و تمام مؤمنین شدی (البدایة و النهایه، ج5، ص208 و ج 7، ص 346. ذخائر العقبى، تأ لیف طبرى ط قاهره، سال1356، ص 67. فصول المهمه، تأ لیف ابن صباغ، ج 2 ص 23. خصائص، تأ لیف نسائى، ط نجف، سال 1369 هجرى ص 31 . بحرانى در کتاب غایة المرام، ص 79 مانند این حدیث را به 89 طریق از عامه و 43 طریق از خاصه نقل کرده است.

حدیث سفینه: ابن عباس میگوید: پیغمبر فرمود: مثل اهل بیت من مثل کشتى نوح است که هر کس در آن سوار شد نجات یافت و هر کس تخلف نمود غرق گشت. (ذخائر العقبى، ص 20 - الصواعق المحرقه، تأ لیف ابن حجر، ط قاهره ص 150 و 84. تاریخ الخلفاء تأ لیف جلال الدین سیوطى، ص 307، کتاب نور الابصار، تأ لیف شبلنجى، ط مصر، ص 114. بحرانى در غایة المرام، ص 237 حدیث مذکور را به یازده طریق از عامه و هفت طریق از خاصه نقل کرده است.)

حدیث ثقلین: زید بن ارقم از پیغمبر نقل کرده که فرمود: «گویا خدا مرا بسوى خویش دعوت نموده باید اجابت کنم ولى دو چیز بزرگ و وزین را در بین شما میگذارم: کتاب خدا واهل بیتم، مواظب باشید که چگونه با آنها رفتار میکنید آن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اینکه بر کوثر من وارد شوند». (البدایة و النهایة ج 5 ص 209 - ذخائر العقبى ص 16 - فصول المهمة ص 22 - خصائص ص 30 الصواعق المحرقه ص 147. در غایة المرام، 39 حدیث از عامه و 82 حدیث از خاصه نقل شده است).

حدیث ثقلین از احادیث مسلم و قطعى است که بسندهاى بسیار و عبارات مختلفى روایت شده و سنى و شیعه بصحتش اعتراف و اتفاق دارند. از این حدیث و امثالش چند مطلب مهم استفاده میشود:

1 - چنانچه قرآن تا قیامت در بین مردم باقى میماند، عترت پیغمبر نیز تا قیامت باقى خواهند ماند، یعنى هیچ زمانى از وجود امام و رهبر حقیقى خالى نمیگردد.

2 - پیغمبر اسلام بوسیله این دو امانت بزرگ تمام احتیاجات علمى و دینى مسلمین را تأ مین نموده و اهل بیتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمین معرفى کرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.

3 - قرآن و اهل بیت نباید از هم جدا شوند و هیچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بیت اعراض کند و خودش را از تحت ارشاد و هدایت آنان بیرون نماید.

4 - مردم اگر از اهل بیت اطاعت کنند و با قول آنان تمسک جویند، گمراه نمیشوند و همیشه حق در نزد آنهاست.

5 - جمیع علوم لازم و احتیاجات دینى مردم در نزد اهل بیت موجود است و هر کس از آنها پیروى نماید در ضلالت واقع نمیشود و بسعادت حقیقى نائل میگردد، یعنى اهل بیت از خطا و اشتباه معصومند. و بواسطه همین قرینه معلوم میشود که: مراد از اهل بیت و عترت تمام خویشان و اولاد پیغمبر نیست بلکه افراد معینى میباشند که از هر جهت علوم دین، کامل باشند و خطا و عصیان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحیت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابیطالب و یازده فرزندش که یکى پس از دیگرى بامامت منصوب شدند. چنانچه در روایات نیز بهمین معنا تفسیر شده است. از باب نمونه: ابن عباس میگوید: به پیغمبر اکرم گفتم خویشان تو که دوست داشتن آنها واجب است کیانند؟ فرمود: «على و فاطمه و حسن و حسین»، ( ینابیع الموده، ص 311 ) جابر میگوید پیغمبر فرمود: «خدا ذریه هر پیغمبری را در صلب خودش قرار داده ولى ذریه مرا در صلب على قرار داد». ( ینابیع الموده، ص 318 ).

حدیث حق : ام سلمه میگوید از رسول خدا شنیدم که میفرمود: على با حق و قرآن میباشد و حق و قرآن نیز با على خواهند بود و از هم جدا نمیشوند تا اینکه ب کوثر بر من وارد شوند. (در غایة المرام، ص 539 این مضمون به 14 حدیث از عامه و 10 حدیث از خاصه نقل شده است).
حدیث منزلت : سعد بن وقاص میگوید رسول خدا به على فرمود: «آیا راضى نیستى که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى جز اینکه بعد از من پیغمبرى نخواهد بود؟»،( البدایة و النهایه، ج 7 ، ص 339. ذخائر العقبى، ص 63. فصول المهمه، ص 21 . کفایة الطالب، تأ لیف گنجى شافعى، ص 148 - 154. خصائص، ص 19 - 25 . صواعق، ص 177. در غایة المرام، ص 109, صد حدیث از عامه و 70 حدیث از خاصه نقل است.)
حدیث دعوت عشیره : پیغمبر (ص) خویشانش را براى صرف غذا دعوت نمود پس ازتناول غذا بآنان فرمود: «من کسى را سراغ ندارم که بهتر از آنچه را که من براى شما آورده ام براى قومش آورده باشد خدا به من دستور داده که شما را به سویش دعوت کنم پس کسیت که در این امر با من کمک کند و برادر و وصى و خلیفه من در بین شما گردد؟»
تمام مردم سکوت کردند ولى على در عین حال که از همه کوچکتر بود عرضه داشت: من وزیر و یار شما میشوم. پس پیغمبر دست بر گردن او نهاده فرمود: این برادر و وصى و خلیفه من منست، باید از او اطاعت کنید. پس آن جماعت از جا حرکت نموده می خندیدند و به ابوطالب میگفتند: محمد به تو دستور داد که از پسرت اطاعت کنى ( تاریخ ابى الفداء، ج 1، ص 116 ).
و از اینگونه احادیث زیاد است از جمله حذیفه میگوید رسول خدا فرمود: «اگر على را خلیفه و جانشین من قرار بدهید و گمان نمیکنم چنین کارى را انجام بدهید او را راهنمائى با بصیرت خواهید یافت که شما را براه راست وادار میکند». (حلیة الاولیاء، تأ لیف ابو نعیم، ج 1، ص 64 . کفایة الطالب، ط نجف، سال 1356، ص 67 ).
ابن مردویه میگوید پیغمبر فرمود: «هر کس دوست دارد حیات و مرگش مانند من باشد و ساکن بهشت گردد، بعد از من دوست دار على باشد و باهل بیت من اقتدا کند، زیرا آنها عترت من و از گل من آفریده شده اند و علم و فهم من نصیب آنان گشته پس بدا بحال کسانیکه فضل آنها را تکذیب نمایند، شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد»، ( منتخب کنز العمال که در حاشیه مسند احمد بچاپ رسیده، ج 5، ص 94 ).